با سلام

پسری هستم 20 ساله ترم پنج دانشگاه هستم. الحمدالله از نظر مالی وضعیت مناسبی داریم و مشکلی نداریم. ترم سوم بودم که تو دانشگاه با دختری که سنگینی و متانت بالایی داشت آشنا شدم.

اولش خیلی اذیت کرد ولی بعدش قبول کرد. قرار بود تا درسمون رو تموم میکنیم با هم آشنا بشیم و بعدش ازدواج کنیم. خانواده من و خانواده ایشون اطلاعی نداشتن چون من وقتی خواستم از اول برم جلو برای رسمی شدن گفت فعلا همدیگه رو بشناسیم،این وسط البته اختلاف نظرهایی داشتیم مثلا من خیلی غیرت داشتم روش یا دوستاش خیلی حسودی میکردن...

حتی با یکی از دوستاش سر من دعوا شدید کرد. همه چیز خوب بود تا ترم تابستون،دو هفته رفت مسافرت و بعدش خط رو خاموش کرد. وقتی تو دانشگاه دیدمش من و برد حراست دانشگاه و گفت این آقا مزاحم من میشه و من نامزد کردم. خیلی ضربه خوردم ولی دست بر نداشتم.

شماره پدرش و داشتم زنگ زدم گفتم همکلاسی دخترتون هستم میشه گوشی رو بدید ایشون اونم برگردودند گوشی رو و پدرش گفت دیگه لطفا مزاحم نشید. بعد دیدم یه ناشناس زنگ زده خونه ولی وقتی برداشتم قطع کرد.خودش بود. بیست روزی دنبال خونه شون گشتم تا بالاخره با هر بدبختی بود آدرس و گیر آوردم و تحقیق کردم.

دیدم نامزد نکرده و فهمیدم تالاسمی داشته. به اون شماره اس دادم گفتم میدونم مشکل داشتی و نامزد نکردی. تو دانشگاه هم به همه میگفت نامزد کردم. بعد از چند وقت جواب تلفنم رو دادش و گریه کرد گفت جبران میکنم.

بهم گفت برو با خانواده ات مطرح کن قضیه رو. فرداش که زنگ زدم دیدم آروم صحبت میکنه گفت تو میخوای مدرک جمع کنی بری تو دانشگاه بگی من دروغ گفتم. حتی چند بار قرار گذاشتیم همدیگه رو ببینیم ولی گفت یه مشاوری دارم اون گفته نه.

حتی جواب منو میده میگه تو میخوای حرف ضبط کنی و تو مکالمه میگه حامد من نامزد دارم ولم کن. منو اسیر خودش کرده. همه دوستام میگن اینا در شان شما نیستن ولش کن ولی من احساس میکنم نمیتونم بدون اون زندگی کنم.

ببخشید طولانی شد.