سلام
من یه دختر 16 سالم. و توی زندگیم چند تا چیز خیلی برام مهمه.که یکی از اونا درس و یکی دیگشم اعتقادات هستش.
راستش مشکل من دوستامن. یعنی من تا به این نتونسته بودم یه دوستی که تقریبا به خودم شبیه باشه پیدا کنم البته اینم بگه که بخاطر اخلاقم تا حالا هیچ وقت تنها نبودم و همیشه یکی دو تا دوست داشتم که باهاشون راحت باشم ولی معمولا بخاطر  اخلاق شوخم همه باهام راحتنو بخاطر اخلاق منطقیم خیلیا باهام مشورت میکنن. اینا رو گفتم که تا حدودی منو بشناسین.حالا مشکل اصلی من اینجاست.
راستش من دو تا دوست دارم که چهار ساله با همیم و تقریبا با هم راحتیم اما یه ویژگی های خیلی بدی دارن اونم اینه که از نظر اخلاقی به هم دیگه زیاد احترام نمیذارن و خیلی زود رنج هستن مثلا خیلی وقتا شده که منو توی جمع ضایع کنن ( مخصوصا اونی که باهام صمیمی تره ) من با اینکه ناراحت میشم اما سعی میکنم با شوخی و خنده تمومش کنم.
اما تا من یه دفعه یه چیزی میگم که باعث ناراحتیش میشه قهر میکنه و شاید تا یه هفته با من حرف نزنه من توی این مدت سعی میکنم عادی رفتار کنم یعنی اگه مشکل از منه معذرت خواهی میکنم اگرم نه که منم مثل اون یه ذره سرد رفتار میکنم تا غرورم زیر سوال نره اونم هر وقت خسته شد خودش درست میشه.

یعنی ما چند ساله همینطوری هستیم اما من یه خصلت بد دارم اونم اینه که دوست ندارم کسی از دستم ناراحت باشه شاید توی ظاهرم مشخص نشه اما من از اینکه کسی بهم کم محلی کنه خیلی بدم میاد.
حالا من چند ماهه یه دوسته دیگه امده توی زندگیم که خیلی از لحاظ درسی و اعتقادی به هم شبیه هستیم و این دختره با اینکه یه سال ازم کوچیکتره اما به  نظرم عقلش بیشتر از اونا رشد کرده و توی زندگی هم از نظر درسی و هم از نظر اعتقادی خیلی بهم کمک میکنه. ما بیشتر وقتایی که توی مدرسه هستیم کنار همیم.
حالا امروز اون دوستام اومدن به من گفتن که خیلی از دستم ناراحتن دلیلشم اون دخترست میگن تو مثلا دوست مایی اما همش با اونی گفتن چرا وقتی ما داریم با هم حرف میزنیم اون میاد تو رو میبره ؟ خلاصه کلی حسودیشون شده بود و بهشون برخورده بود.منم بهشون حق دادمو معذرت خواهی کردم و گفتم از این به بعد بیشتر مراعات میکنم. اون دختره هم بهش بر می خوره وقتی میگم نمیتونم زیاد باهاش بگردم و درکم نمیکنه. اما دوست ندارم اینو از دست بدم.
الان حسابی بهم ریختم اقا من به این نتیجه رسیدم هیچ دوستی نمیخوام من واقعا نمیدونم چرا اونا فقط به منافع خودشون فکر میکنن و هیچ کدوم یه ذره منطقی نیستن و درک نمیکنن. این موضوع حتی به درسم و اعتقاداتم که خیلی برام مهمه لطمه زده. نمونش همین امروز که نمازم و افتضاح خوندم یا مثلا من الان باید در حال خوندن فیزیک باشم اما اینقدر ذهنم درگیره که نمیتونم هیچ کاری کنم.
شاید این چیزا براتون مسخره باشه اما برای من مهمه و توی این سن یکی از مشکلاتم اینه.
حالا من نمیدونم چیکار کنم اینقدر حالم بده که دلم میخواد اصلا هیچ دوستی توی زندگیم نداشته باشم تا بتونم راحت زندگیمو بکنم .
آقا به نظر شما این توقع زیادیه که من بخوام همونطور که من اونا رو درک میکنمو کمکشون میکنم اونام کمکم کنن؟
الان دلم میخواد بدونم چیکار کنم؟ یه جورایی دوست دارم از اون دوستای قدیمی فاصله بگیرم نه کاملا اما دیگه مثل بقیه بچه ها باهاشون رفتار کنم. اگه با حرفم موافقید خواهش میکنم راهکار بدین. من الان واقعا نیاز به راهنمایی دارم. حتی دیگه خجالت میکشم به خدا بگم کمکم کن.
موقع کمک کردن اینم یادتون باشه که من گفتم خودمم از ناراحتیه اونا ناراحت میشم و این یعنی خودمم به اونا وابستم و اگه بخوام جدا بشم خودمم ممکنه لطمه بخورم اما این لطمه اونقدرم زیاد نیست.
ممنون
یاعلی
موضوعات مرتبط: خودسازی در دختران ,