سلام به همه دوستان گل

راستش من  از دوران نوجوونی به یه دختری که خونش دو تا کوچه پایین تر از ما بود علاقه داشتم و راجع به این موضوع با هیچ کس صحبت نکردم چون خودمم نمیدونستم این حس چیه که  با دیدنش به سراغم میاد تا اینکه سنم بیست ساله شد و از اونجایی که حسم نسبت به این دختر به مرز انفجار رسیده بود با مادرم در موردش صحبت کردم .

اینم بگم ما چهارتا داداشیم ، داداش بزرگم نامزد و من بعدی هستم مامانم با مامان این دختر خانوم دوست جون جونی هستند مامانم میدونی چی گفت  : تو هنوز خیلی زود واست چی میگی من نمیخوام اسممون الکی بیفته سر زبون در ضمن فکر کنند که دوستی منو مامانش با قصد و غرض بوده از فکرش بیا بیرون .

بعد اون منو مامانم بازم در موردش صحبت کردیم  ولی جواب مامانم منفی بود میگفت اونا خانواده به شدت مذهبی هستند ما حتی نمازمون هم دو دو تا چهار تا نمیشه. من تا الان که بیست و چهار سالمه به این دختر خانوم که سه سال از من کوچیک تر علاقه دارم و میدونید چیه پسر عمش ازش خاستگاری کرده اینم مثل اینکه میخوادش .

مامانم هم باز مخالفت میکنه میگه چیزی بهش نگو زشته جلو مردم  شما بگید من همینطوری دست رو دست بذارم تا از دستش بدم توی این مدت روزی نبوده که بهش فکر نکنم ولی خودش چیزی نمیدونه .

کمکم کنید موندم به اصطلاح ابروی خانواده رو حفظ کنم یا عشقم رو ؟ در ضمن از لحاظ مالی جفتمون از طبقه متوسطیم دختر خوبیه و خواستگار زیاد داشته

ممنون از مشورت تون


موضوعات مرتبط :
مشورت در ازدواج آقایان

مطالب مرتبط :