سلام عزیزان

یک سال پیش بود که عاشق هم شدیم ،خیلی دوستم داشت و ثابت میکرد بهم علاقه ش رو، وابستگی زیادی داشتیم ،گناه نکردیم ، فقط همو دوست داشتیم .میخواستیم ازدواج کنیم اما نمی شد،فاصله ها زیاد بود و پدرش مخالف .صحبت نکرد با خونوادش اما میگفت که نمیشه.بعد از وابستگی عاطفی شدید! ازم خواست با این نرسیدن بهم کنار بیام ،چطور میتونستم؟
یه مدت گذشت ،صبری نکرد ،تلاشی نکرد ،آدم بی نهایت خوب و مهربونی بود اما با من ظالم بود. یه شب گفت نمیشه و نمیذارن ،بازم صحبت نکرده بود .کس دیگه ای نبود، میشناختمش ...آدم خوبی بود، خیلی خوب و دوستم داشت .

همون شب صحبت کردیم و گفت نمیشه و خداحافظی کردیم.اون شب من مردم ! بی مقدمه ازم خواست همه چیو فراموش کنم،اون رفت و من موندم با خاطرات تلخ، زندگی که از دست داده بودم، خودم رو که گم کرده بودم .

بزرگترین بدی که اون در حق من کرد ،این بود که من رو از خودم گرفت .من رو شبیه خودش کرد شبیه هر چی که خودش دوست داشت.  سهم اشتباه خودم رو تو این تجربه تلخ میپذیرم ، اون زندگیش رو ادامه داده با موفقیت های زیاد بدون ناراحتی بدون دلتنگی برای من!

اما اون که منو خیلی دوست داشت ،دروغگو نبود باورش داشتم،چطور براش آسون بود کنار گذاشتن من؟! هیچ نمیدونم . مدتها گذشته ، من همه چی رو از دست دادم،خودم رو،جوونی و زیباییم رو،اعتماد به نفسم رو،زمان رو ... از من چی مونده؟ دختر افسرده ی غمگینی که روز و شب ها رو فقط میگذرونه تلخ تلخ.

اون به اوج رسید و من سقوط کردم. دلم براش تنگ شده،خیلی زیاد. با دلتنگی هام چیکار کنم؟ بهم بگید من توی این دنیا چی کار کنم؟ چطور بلند شم و ادامه بدم..

25 سالمه و پیر شدم .. بیشتر موهای سرم سفید شدن.. من مردم، چطور به زندگی برگردم؟ یه تلنگری،یه حرفی ،یه امیدی ...

خواهش میکنم


موضوعات مرتبط :
روابط نافرجام خودسازی در دختران