سلام

راستش من و خواهرم چند وقت پیش رفتیم بیرون تو خیابون تصادف کردیم دوتامون آسیب دیدیم ولی نه زیاد ، از اون روز این ترس از بیرون رفتن و خیابون افتاده به جونم . اصلا دلم نمیخواد برم بیرون ،‌ میترسم خیلی میترسم حتی مامانمم میخواد بره بیرون همش استرس دارم همش تصور میکنم نکنه بره بیرون اتفاقی براش بیفته نکنه مامانم تصادف کنه خدایی نکرده چیزیش بشه همش صحنه های بد و تجسم میکنم حتی بعضی وقتا تو ذهنم گریه میکنم انقدر تصور هام واقعی میشه .

اگه باهاش برم بیرون بخوایم از یه خیابون رد بشیم انقد میچسبم بهش میگه چرا اینجوری میکنی منم که نمیخوام دلیلش و بفهمه چی بگم آخه بیشتر وقتا ها بخوایم بریم بیرون سعی میکنم یه جور بپیچونم نریم جایی که با این ترسم روبرو نشم بمونم تو خونه راحت ترم نذارم مامانمم جایی بره فقط هم روی مامانم حساسم .

در مورد بابام و خواهرم اینجوری نیستم یه چیزی بگید آروم بشم این ترس داره زندگی مو مختل میکنه . لطفا نگید برید پیش روانشناس و اینا چون نمیخوام کسی چیزی بفهمه میخوام خودم حلش کنم 

موضوعات مرتبط: خودسازی در دختران ,