سلام

نمیدونم چجوری باید بگم,۳۰ سالمه و یه دختر روستاییم, و از گفتنش هم خجالتی ندارم اونقدر اینجا زیبایی میبینم که هیچ وقت حسرت زندگی شهری رو نخوردم هر چند خیلی وقتا تحقیر و نگاه های بقیه تلخ و گزنده است, بماند ...
من یه مشکل خاص دارم یعنی بین یه دو راهی شایدم چند راهی بدجور گیر کردم که نمیدونم به حرف دلم گوش کنم یا عقلم , میخوام کمکم کنین.
حقیقت اینه که من از یه طرف خواهری دارم که ازدواج نکرده و چون خواهر وسطیم ازدواج کرده, نمیگذاره منم ازدواج کنم و تهدید و بهم زدن و.. طوریکه تا حالا هر موقعیتی هم که معرفی شده بدون دیدن طرف رو رد کردیم و اصلا کسی جرات آوردن اسم خواستگار رو برا من نداشته و نداره.
از طرف دیگه مدتیه احساس میکنم پدرم از اینکه تو خونه هستیم ناراحته و داره سرکوفت بقیه رو میزنه که بقیه دخترای فامیل و..شاغل و کارمندن و شما به جایی نرسیدین وحس سربار و اضافی بودن رو دارم.
 از یه طرف خب توی روستا کار نیست یعنی همش کارای مردونه و کشاورزی و ایناست و اگه بخوام سر کار برم,باید از خونمون برم و با توجه به رشته ای که خوندم شاید راحت تر بتونم تو شرکت ها یا جاهای دیگه کار پیدا کنم و تا حالا هم موقعیتش پیش اومده که بخوام با دوستام خونه بگیریم و بریم ولی بخاطر مادرم نمیتونم, یعنی اگه بخوامم نمیتونم تنهاش بذارم چون تنها امید و مونسش منم و اگه منم یه روز نباشم بهش خیلی سخت میگذره چون وقتی تنها باشه اون خواهرم خیلی اذیتش میکنه و همیشه باهاش دعوا میکنه و.. وقتی من هستم خب سعی میکنم تا حدودی مانعش بشم, یا با مادرم همدردی کنم.
همه دوستام و آشناهام که شرایط منو میدونن بهم میگن تو داری خودت و عمرت رو فدای بقیه میکنی , تا کی میخوای اینجوری بشینی ببین بقیه سر کارن پیشرفت کردن,یا ازدواج کردن, تا کی مادرت هست؟
حالا ازدواج نمیتونی بکنی حداقل از این خونه برو دنبال زندگی خودت. اما من واقعا نمیتونم ,اگه یه روز جایی باشم تمام فکر و حواسم پیش اونه و نگرانشم و طاقتم نمیاد , و بعد رفتن و فرار و خوشی و راحتی خودم به چه قیمتی؟ وجدانم رو چکار کنم؟ خودم یا بقیه ؟! خیلی ها میگن تو احمقی! واقعا احمقم؟!
از یه طرف داره عمرم بی هیچ و پوچ , تکراری و یکنواخت و با سختی و تلخی زیاد میگذره, و حقیقت هم هست اما زورم به دلم نمیرسه.
اگه همه شماهایی که این پست رو میخونین , جای من بودین واقعا چکار میکردین؟

موضوعات مرتبط :
مسائل دختران جوان

مطالب مرتبط :