سلام به همه دوستان

پیشاپیش از وقتی که میذارید و نظری که میدید تشکر میکنم . من یه دختر 25 ساله ام. خدا رو شکر دارای خانواده ای خوب هستم. چند تا مسئله وجود داره که میخوام باهاتون در میون بذارم و از نظرات تون استفاده کنم.

1. شش سال طول کشید تا لیسانسم رو بگیرم. به رشته ی دیگه ای علاقه داشتم. اما به جای دلم، عقلم رو انتخاب کردم و الان پشیمونم. چون نه تنها پیشرفتی نکردم بلکه جز اعتماد بنفس از دست رفته، خجالت از معدل پایینم، نا امیدی از آینده و چیزایی شبیه به اینا چیزی به دست نیاوردم. حالا موندم چیکار کنم؟ دلم میخواد یه لیسانس دیگه بگیرم تو یه رشته هنری ( چیزی که همیشه بهش علاقه داشتم و البته استعداد ) .

اما چون یه بار روزانه درس خوندم دیگه نمیتونم از امکانات دولتی استفاده کنم و بهترین گزینه پیام نوره. اما امان از شهریه ! پدر و مادرم فرهنگی هستن اما هیچ وقت تو زندگیم فقط به فکر خودم نبودم برای همین میترسم بخاطر خودخواهی من به پدرم فشار بیاد. باز بین عقلم و دلم گیر کردم و واقعا نمیدونم چیکار کنم. از طرف دیگه پدر و مادرم میگن اگه میخوای بخونی ارشد بخون ولی من هیچ علاقه و اعتماد بنفسی ندارم. من هیچ وقت نذاشتم اونا متوجه وضعیت بد درسیم بشن.

فقط وقتی مدرکم رو گرفتم و معدلم رو دیدن به عمق فاجعه پی بردن! اما نمیدونم چرا به روی خودشون نمیارن. پدرم چند بار بهم گفته برات صحبت کنم برو غیرانتفاعی درس بده. ولی من بخاطر معدلم اصلا اعتماد بنفس ندارم. گر چه درس دادن رو بلدم و قبلا هم این کار رو کردم.

2. از بچگی عاشق هنر و کارهای هنری بودم. طراحی و خطاطی کار کردم. خیلی سریع توی خوشنویسی مدرک ممتاز گرفتم. اما برای اینم فرصت شغلی ندارم. شهر ما کوچیکه و به اندازه کافی استاد خط هست.

3. همیشه سرحال و خندان و باهوش  بودم. فعال و با اعتماد بنفس . بخاطر شغل پدر و مادرم منو میشناختن و این باعث شده بود ارتباطاتم قوی باشه. اما از وقتی درسم افت کرد و بعد از تموم شدنش،  روحیه م روز بروز بدتر شد. متاسفانه نمیذارم کسی متوجه حال بدم بشه همین باعث شده همه منو آدم قبل بدونن ولی خودم میدونم دیگه اون آدم نیستم. کم حرف شدم.

حوصله هیچی رو ندارم. جمع گریز شدم تا مبادا کسی بهم گیر نده چیکار میکنی؟ شاید هفته ای یکبار هم از خونه بیرون نرم. ارتباط با دوستامم کم کردم چون حس میکنم قدرتی ندارم. متاسفانه همه هم فکر میکنن من قراره معلم شم چون پدر و مادرم معلم هستن. ولی خجالت از رو کردن این مدرک لعنتی دست از سرم بر نمیداره.

4. بسیار دیدم پسرا مدرک گرا شدن. نمیدونم اگه خواستگاری اومد چطور بهش توضیح بدم که چرا درسم افت کرده. من واقعا زرنگ بودم اما یه انتخاب اشتباه باعث شد تهش اینجوری شه. فکر میکنم هیچکس حرفم رو باور نمیکنه و این باعث سرکوفت در آینده خواهد شد.

5. بخاطر شاغل بودن مادرم از بچگی رو پای خودم بودم. باید هوای برادرمم میداشتم. فقط شغلش نبود که بین ما فاصله مینداخت، مادر بزرگم بشدت بهش وابسته بود و باعث میشد برای اونم وقت زیادی بذاره. نمیگم همش ضرر بود. این شرایط باعث شد من خیلی زود خونه داری و غذا پختن و ... یاد بگیرم. یادمه اولین بار نه ساله م بود که غذا پختم برای ناهار. ولی انگار الان قابلیت های یه دختر هیچ ارزشی نداره و فقط مدرک  و شغل و قیافه و اندام مهمه.

ناراحتم ... از خودم. از اینکه حس میکنم هیچی ندارم برای عرضه. حتی پیش خودم شرمنده ام. بخاطر اینکه نتونستم توی رشته م موفق باشم و معدل خوبی بیارم. بخاطر اینکه الان فرصت شغلی ندارم. بخاطر اینکه از آینده میترسم. دلم میخواد یکی بیاد تو زندگیم که آرومم کنه. اما با این شرایط مگه کسی میاد تو زندگیم ؟ من آدم تنبلی نبودم اما شرایط طوری شد که نتونستم خوب ادامه بدم. فکر میکنم دوای دردم پیشرفت کردن و اثبات کردن خودمه. یا باید پافشاری کنم برای خوندن یه رشته هنری که اگه این کار رو بکنم قول میدم تا دکترا برم و برای خودم کسی بشم.

یا باید برم ارشد بخونم و خوب تموم کنم تا مدرک و معدل خوبم این وضعیت رو بپوشونه. فکر میکنم بزرگترین ضربه رو از خودخواه نبودنم خوردم. همیشه به فکر همه بودم جز خودم. علاقه مو نادیده گرفتم بخاطر خوشامد دیگران.

لطفا نگید برو پیش مشاور.
ممنون


↓ مجموعه مطالب مرتبط ↓ :
مسائل دختران جوان (۱۸۹۵ مطلب)

مردم در مورد این موضوع (۵۴) نظر داده اند، برای مشاهده بخش نظرات کمی پایین تر بروید