سلام

من دختری 20 ساله هستم که زندگی ارومی نداشتم هرگز ، به شدت با مشکلات دسته پنجه نرم میکردم . البته 4 سال پیش به شدت یک پسری رو دوست داشتم که ایشون همزمان با من با دختر عموی منم دوست شدن و اونجا کلی مشکلات روحی روانی داشتم .

بعد اون از همه پسرا بیزار شدم سعی در خرد کردنشون داشتم با اینکه چهره خوبی دارم و پسرای زیادی دنبالم بودن اما هر چقدر تحقیر میکردم  دلم اروم نمیشد . سال چهارم دبیرستان بود که توبه کردم و خواستم زندگیمو از نو شروع کنم و برای کنکور خونم بنابر مشکلات شخصی سال اول نتونستم نمره خوبی بیارم و سال دومم نشستن نتیجه دلخواهم نشد .

باز سال سوم نشستم اما بازم ناامید شدم دیگه تحمل نداشتم . به اصرار خاله و پدر و مادر رفتم مترجمی زبان دانشگاه ازاد . به شدت افسرده شده بودم و پرخاشگر ، عین ادمی که همه رویاهاشو از چنگش در بیارن و بندازنش توی جهنم بگن بیا زندگی کن ، رفتارهای زننده و تندی داشتم که همه بچه ها ازم دوری میکردن و میترسیدن .

یه پسری تو کلاس ما بود اما از همون اول نسبت به من ملایم برخورد میکرد من تو ماه ابان تصمیم گرفتم بازم بخونم واسه کنکور . ما تو راه برگشت خونه یه روزایی با هم تنها بودیم یه روز این اقا پسر تو ماشین دست منو گرفت ... یه روز دیگه دستشو گذاشت دورشونم و به من گفت از چه مدل پسرایی خوشت میاد و اینکه این رنگ لباس بپوش خوشم میاد تازه متوجه شدم جریان چیه !!!

من تصمیمم رو گرفته بودم از اون دانشگاه برم دیگه هیچکی حتی اون پسرم ندید گرفتم رفتاراشو با سردترین حالت جواب میدادم  تو کلاس جوابشو نمیدادم اخرا سلامم نمیکردم .

اونم میدیدم چقدر ازم غمگین میشه ، ساعت ها میرفت تو خودش اما با کوچیکترین لبخند یا حرف من دوباره خودشو نشون میداد تا ماه فروردین اینطوری بود حتی یادمه هرگز پیش من ننشسته بود بعد عید اومد پیش من نشست همه دخترای کلاس تعجب کرده بودن من خییلی بی اعتنا و خشک رفتم یه جای دیگه نشستم  از اردیبهشت نسبت به من سرد شد اون روزایی که با هم برمیگشتیم زودتر از استاد اجازه میگرفت میرفت.

4 بار اینکارو کرد بشدت غرورم شکسته شد .خیلی بی اعتنا و سرد بود دیگه جواب حرفامم نمیداد . دیگه اخرا امتحانای پایان ترم منم فکر کنکورم بودم منم دیگه پیگیرش نشدم . تا بعد 1 ماه سردی و دوری روز اخر هر کاری کرد با من برگرده تند میرفتم وایمیساد هر جوری لفتش دادم بره نمیرفت مجبورا با هم برگشتیم .

تو ماشین هم مثه همیشه عادی صحبت کردیم راجب همه چی وقتی رسیدم بش گفتم خدافظ دیگه همو نمی بینیم من چون تصمیمی داشتم انصراف بدم و هنوزم دارم اما اون گفت نگران باش میبیبنیم و رفت البته از کنکورر دادنم هیچکس باخبر نبود راستش من اون موقع اونقد درس برام مهم بود نتونستم هرگز این پسرو ببینم با اینکه پسری مودب و باادب بود البته یکم مغرور . من هنوزم متوجه نشدم اون راجب من چه فکری میکرد ؟

فقط قصد دوستی داشت یا اذیت و آزار ؟ا پس چرا آخرا باهام سرد شد و تو اون روزایی خیلی سخت تنهام گذاشت . من هرگز فکر اونو متوجه نشدم .

خواهش میکنم پسرای محترم جواب منو بدن


موضوعات مرتبط :
رفتارشناسی پسران برای ازدواج

مطالب مرتبط :