سلام به همگی ...

میخوام ازتون کمک بخوام.. خواهش میکنم با منطق جوابمو بدین .من واسه درسم و امتحانم، پسر دوست خواهرم بهم کمک کرد. شماره ی هموام داشتیمو راجبه درس فقط چت میکردیم. کم کم فهمیدم داره وابستم میشه و بعد فهمیدم که دوسم داره.نه من نه اون تا حالا تجربه ی دوستی رو نداشتیم.اصلا نمیدونستم دوسش دارم یا نه ... .
ولی میدونستم که بی میلم نیستم. میدیدمش ضربان قلبم خیلی بالا میرفت. به ظاهرم خیلی اهمیت میدادم... خلاصه حضورشو دوس داشتم. یکم که گذشت ، ترس از دست دادنش مثل خوره تو وجودم بود.خواه ناخواه با حرفام ناراحتش میکردم. سرد بودم. وقتی ابراز محبت میکرد همش میخندیدم... خیلی غرورشو خورد میکردم...
من از بچگی دید خوبی نسبت به پسر جماعت نداشتم. اطرافیانمم کم مقصر نبودن. چون فقط بدی شوهراشونو میگفتن. انگار تو ذهنم حک شده بود که همه ی مردا بدن. چون همین جوری بهم فهمونده بودن..
وقتی با این پسر ارتباط داشتم، اولاش که نه، اما از یه جایی به بعد تونستم باورش کنم. تونستم بفهممش. اما نمیتونستم ابراز محبت کنم. بهش بفهمونم که منم عین خودش دوسش دارم..
یه سری رفته بودیم خونشون. اونقدر کشمکش داشتم با خودم و عقلمو احساسم.. همش خودمو سرزنش میکردم که چرا من نمیتونم مثل اون راحت ابراز محبت کنم. که یهو ور داشتم گفتم وابستم نشو .
بعد که اومدم خونه دیدم سرد جواب پیامامو میده و اخرشم گفت فقط بدون که نمیخوام وابستت شم.. اون لحظه اونقد پشیمون شدم از حرفم که خدا میدونه .. بهش گفتم به جون خودم فقط واسه ارامش خودت این حرفو بهت زدم. اما نتونستم بگم که من برا چی این حرفو زدم.. نتونستم بگم که من ناخواسته اینجوری شدم.. نتونستم بگم که نمیتونم بهت عشقمو بفهمونم و بهت بگم که دوست دارم
بهم گفت تو راست میگی... نباید وابستت میشدم. راست میگی. ارامشم بیشتره اینجوری. تا اینکه بخوام شبانه روز به یک نفر فکر کنم.
فرداش بهش زنگ زدم گفتم من اشتباهمو فهمیدم. فهمیدم که نباید این حرفو میزدم. من ادم تو داریم.میدونم که غرورتو شکستم ولی برگرد به قبلت. عوض نشو. اولین باره که دارم غرورمو واسه کسی زیر پا میذارم.
همه ی اینا رو گفتم. ولی گفت من حرفامو بهت زدم. تغییر کردم. اگه غرور تو الان شکسته، تو بارها غرورمو شکستی.. 
تازه فهمیده بودم چقدر دوسش دارم... الان 46 روزه که هیچی سرجاش نیست.. دقیقا موقع امتحانام این اتفاق افتاد.. از اون روز به بعد یه افت تحصیلیم داشتم چون امتحانای بعد این ماجرا رو خوب ندادم.. منی که اونقد به درسم اهمیت میدادم... الان هیچی واسم مهم نیست الا اون. 
میخوام همه چی درس شه.. نمیدونم چیکار کنم. هرکی یه چیز میگه. یکی میگه فقط صبر کن تا موقعیتش جورشه و ببینیش و باهاش حرف بزنی. ولی میترسم... نمیدونم چه جوابی بهم میده..
یکی میگه واسش کادو بگیر. یکی میگه زنگ بزن بهش که این اصلا درس نیس...
تو رو خدا کمکم کنین. سرزنش نکنین. دلم واسش تنگ شده. واسه خودش، حرفاش، خنده هاش، واسه روزایی که پیش هم بودیمو گذر زمانو حس نمیکردیم.. حالم خوب نیس.. فقط میخوام که باشه.. چیکار باید بکنم اخه؟ مامانش که میشه دوست خواهرم و زیاد میبینم اما پسرشو نه. خواهش میکنم فقط بگین چجوری بهش بفهمونم که دوسش دارم. فقط کمکم کنین.. تا یه کاری کنم که ببینمش و این که دیدمش چی بگم بهش...
ببخشید که حرفام طولانی شد..

موضوعات مرتبط :
مسائل دختران جوان

مطالب مرتبط :