سلام ....
این پستی که دارم می نویسم  یه عبرت و تجربه ای از زندگیمه ... تلخه ولی می ارزه بخونیدش...
من یه دختر 20 ساله ام ... هرگز با هیچ پسری ارتباط نداشتم تا ... با یه پسری در جایی آشنا شدم ... تو چند کار بهم کمک کرد و وقت نشد من همون جا درست و حسابی ازش تشکر کنم ، برای همین از یکی از بچه های کلاسمون آیدی اون آقا پسر رو خواستم .. ایشون هم لطف کرد کلا شمارشو داد .. منم ازش تو تلگرام تشکر کردم .. اون علاوه بر جواب دادن چند تا پست دیگه هم برام گذاشت و خوب منم یه تشکر خشک و خالی کردم تا موضوع بیشتر از این کش دار نشه .. روز بعدش هنوز کارم گیره پسره بود و چون نت نداشتم مجبور شدم بهش اس ام اس بزنم ... و اونم شمارمو فهمید و سیو کرد ..
دیگه شروع شد ... هر وقت منو تو محیط دانشگاه می دید بهم پیام می داد نه اینکه چیزه خاصی باشه .. پستای مذهبی و اینا می فرستاد ... یا بهم اس ام اس می زد .. منم خام و احمق بودم و جوابشو می دادم .. کم کم به خودم اومدم ... چرا پسره تو نخ منه ؟! به من چی کار داره ؟! یعنی از من خوشش می یاد؟! با خودم سبک سنگین کردم ... و با اون عقل نداشته ی خودم به این نتیجه رسیدم که از من خوشش میاد ... برای همینم من ازش خوشم اومد ... اولین بارم بود ....

هرگز تا اون موقع ندیده بودم پسری بهم توجه کنه .. چون خودم خواسته بودم ... بعد از مدتی عاشقش شدم ... عاشق ... می فهمید ؟! کماکان پیام می داد ... چیز هایی که می گفت اصلا از روش نمی شد فهمید که ازم خوشش میاد .. ولی من عاسقش شده بودم و همه اونا رو با احساس سبک سنگین می کردم و با همین احساس جوابشو می دادم ... داشت باورم می شد که بدون اون نمی تونم زندگی ... باورم شده بود عاشق منه چون درست وقتی که بهش فکر می کردم بهم پیام می داد .. نا خود آگاه جایی می رفتم که می دیدمش .. انگار جذبش می کردم یا اون منو جذب می کرد ...
وقتی داشتم به یه موصوعی فکر می کردم چند دقیقه بعدش در مورد همون موضوع بهم پیام می داد ... می تونین تصورش رو بکنین؟! اصلا شاید به نظرتون غیر ممکن بیاد ولی دقیقا همین جور بود که می گم ... صداشو از 10 متری تشخیص می دادم ... امکان نداشت بهش فکر کنم و نبینمش .. تمام روح و جانم شده بود ... مثل خواب و رویا بود ... شده بودیم یک روح در دو بدن ... وقتی آن لاین می شدم با خودم می شمردم ... یک ،دو ، سه ، ... بیست .... پیام می داد ... به 20 شماره بعد از اینکه ان لاین می شدم پیام می داد ...
شما باشین فکر نمی کنین خودشه ؟ عشق واقعیتون ،نیمه ی دیگتون ؟! بدون اینکه حرفی از دوست داشتن بزنه ... من عاشقش شده بودم ... تمامش راسته به خدا راسته قسم خوردم که باور کنین ...
بعد یهو دیگه پیام نداد ... یک ماه پیام نداد ... و من نمی دونید اون یک ماه چی کشیدم ... مردم و زنده شدم ...
بعد یکماه آقا دوماد شده بودن ... با یکی از بچه های کلاسمون ... اومدن تو کلاس شیرینی پخش کردن بینمون ... حال منو می تونین تصور کنین ؟!نمی تونین .. تا تجربش نکنین به خدا نمی تونین ... می دونین چی شد؟! من نمردم ... من زنده موندم ... زنده موندم تا ادامه ی زندگیمو با قدرت بیشتری بسازم ... دخترا مواظب باشین مواظب باشین مواظب باشین ...
گوهر دل را مزن بر سنگ هر ناقابلی ..
صبر کن پیدا شود گوهر شناس قابلی ...
تو این ماجرا نه من چیزی بهش گفتم از احساسم و نه اون چیزی به من گفت .. ولی من ضربه خوردم اول مردم و بعد زنده شدم ..و اون حالا با یک لبخند بزرگ هر روز دم در کلاسمون منتظر عشقشه ... از چشمم افتاد ... در همون لحظه که وارد کلاس شد و دیدمش از چشمم افتاد ...
حالا خیلی سخت عاشق می شم ... خیلی خیلی سخت ... سرد شدم ... احساساتم کم رنگ شده .. پخته شدم ... دیگه هرگز در مورد عشق اشتباه نمی کنم... دخترا ، مواظب باشین ... پسرا .. تو رو خدا این قدر با حرفا و توجهاتی که از ته ته دلتون نیست ما رو زجر ندید ...
من بخشیدمش و براش آرزوی خوش بختی کردم ... جوونا ... جوونا ... مراقب دلاتون باشین ... مراقب حرفاتون باشین ... شاید اگه کسی دیگه جای من بود نمی بخشیدش ... ولی من می دونم که مقصر اصلی منم .. من اگه جواب نمی دادم .. اگه اجازه سر بحثو باز کردن بهش نمی دادم ... کار به این جا نمی کشید... ان شاء الله همتون خوشبخت بشید ... هر چیزی راهی داره .. لطفا راه غلطو انتخاب نکنید ...
امیدوارم که به دردتون بخوره ...
ممنون از توجهتون

موضوعات مرتبط :
مسائل دختران جوان