سلام
قصه من قصه ی خیانت هست خواهش میکنم با تعصب جواب ندید
من سالها قبل از اینکه ازدواج کنم با پسری دوست بودم عاشقانه میخواستمش ولی نشد و رفت و من سالها گریه کردم و همیشه در عالم خیالم باهاش حرف میزدم .

وقتی ازدواج کردم شوهرم یه مرد خیلی مهربان و دست و دلبازی هست و هیچ چیز برای من کم نذاشته ولی من هنوز تو فکر دوست پسرمم که سالها از این ماجرا گذشته من وقتی با شوهرم نزدیکی دارم دوست پسرم رو مجسم میکنم  و یا وقتی هر رابطه عاطفی دیگه دارم احساس میکنم اون هست 

خیلی وقت ها میرم همون جایی که همیشه با دوست پسرم مینشستیم و ساعتها خیره میشم شاید برگرده .
من بیشتر وقت ها بدون اینکه شوهرم بفهمه با ماشین خودم میرم تو بیابونهای اطراف شهر و اینقدر با صدای بلند گریه میکنم و اینقدر خودمو نفرین میکنم  تا اینکه بی حال میافتم رو زمین.

شوهرم اصلا خبر نداره من زمانی که باردار بودم به خاطر فشار عصبی که داشتم بچه ام هم الان 3 سالشه ولی تا ناراحت میشه اینقدر میزنه تو سر خودش. شوهرم میگه نمیدونم بچمون چرا اینجوری هست ولی من تو این سالها هبچ وقت به روی خودم نیاوردم.
نمیدونم  من دنیا و آخرتم رو با هم از دست دادم شوهرم از هبچ محبتی دریغ نمیکنه ولی من دلم هنوز پیش دوست پسرم گیره.
دوست پسرم هم مادرش مانع شد و نذاشت که به هم برسیم . الان خیانتی که میکنم روز به روز زندگیم رو بدتر میکنه

موضوعات مرتبط: مشورت در شوهرداری , دوستی به قصد ازدواج ,