با عرض سلام خدمت همه کاربران و خوانندگان خانواده برتر

من میخواستم از تجربه شخصی خودم در مورد عشق بگم . شاید برای خیلیا کمک کننده باشه. من دختری هستم بسیار مهربان و احساساتی. چند سال قبل دلبسته شخصی شدم . منظورم از دلبستکی اینه که خودم توی قلبم دوستش داشتم. همه کارهاش رو دوست داشتم و همه چیز برام جذاب بود. انقدر دوستش داشتم که شب و روز در قلب من حضور داشت. اما خودش اصلا نمیدونست.

با اینکه میتونستم باهاش وارد ارتباط بشم و انقدر به خودم وابستش کنم که نتونه از من دل بکنه ولی این کار رو نکردم. عوضش همش تو دعاهام به خدای خودم میگفتم من به خاطر تو گناه نمیکنم. اگر به صلاحه محبت منو بنداز تو دلش و اگه صلاح نیست پس جای محبتی که اون الان تو قلبم داره محبت خودت رو بذار . خیلی وقت ها با خودم میگفتم اگه اینهمه که من این آدم رو دوست دارم به معنای واقعی خدا رو دوست داشتم به چه مقام های معنوی که نمیرسیدم. این قضیه همچنان پنهان بود و هر روز به شدت علاقه من اضافه میشد. و اون آدم روحش هم خبر نداشت از این میزان علاقه . تا اینکه شنیدم ازدواج کرده.

همیشه تو ذهنم مرور میکردم که اگه روزی این اتفاق بیفته من چیکار میکنم. چند روز اول خیلی ناراحت بودم. سر نماز نمیتونستم جلوی گریه هامو بگیرم. به شدت درمونده شده بودم. احساس بدی داشتم. سر نماز هام همش دعای امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء رو میخوندم و هر بار احساس میکردم که چقدر از بار غمی که رو دلم بود کم میشد. کم کم دیگه قلبم به تپش میفتاد وقتی وقت اذان میشد.

نیمه شب تپش قلب بیدارم میکرد برای نماز شب. قرآن رو خیلی وقت بود فقط ماه رمضان میخوندم. ولی الان شده جزء ضروری زندگیم.  انقدر احساس آرامش دارم که واقعا دیگه نمیخوام عاشق هیچ مردی بشم. میترسم دوباره برم تو غفلت و خدای خودم از یادم بره. تو این مدت هر لحظه خدا رو حس کردم و باهاش زندگی کردم. نگاهم به گناه عوض شده. وقتی دروغ میگم میبینم نمازم به تاخیر میفته. وقتی به پدر و مادرم محبت میکنم تو کارهام گشایش ایجاد میشه. حتی ذهنم انقدر قوی شده که یک روزه یک کتاب سخت رو خوندم و متوجه همه نکاتش بودم.

الان به این نکته پی بردم که بابا عشقو واقعی همون عشق خدا بوده. همش تو دلم میگفتم خدایا میخوام به اون پسر محبت کنم اما از جنس محبت تو. همیشه بدون اینکه خودش بدونه غیر مستقیم محبت میکردم. براش دعا میکردم و هر لحظه که ناراحت بود از صمیم قلبم دعاش میکردم. درد دلهاش رو میخوندم. ولی اون نمیدونست من چقدر از کارهاش خبر دارم. درست مثل خدا.

خدا اینهمه نعمت به ما داده. سلامتی، پدر و مادر، جامعه اسلامی که از بدو تولد با قرآن و نماز و دعا مانوسیم . اگه تو یکی از قبایل خرافی با رسم هایی عجیب و غریب متولد میشدیم و آخر عمر هیچی از خدا و پیامبر و قرآن نمیدونستیم. اون وقت قدر نعمت ایمان و اسلام رو بهتر درک میکردیم.
الان قلبم شده جایگاه مهر خدا. حتی نمیتونم از کسی متنفر باشم کینه به دل بگیرم تلافی کنم یا هر کار بدی که فکرشو بکنید. چون از خدا خجالت میکشم که تو قلبی که اون حضور داره بخوام از این کارها بکنم.

خدا دعاهام رو شنیده بود و روح ایمان واقعی رو به من برگردوند. الان از خدا میخوام اگه روزی ازدواج کردم با شخصی ازدواج کنم که بوی خدا بده. بوی ایمان و سرزندگی . بوی عشق. چند وقت پیش پستی رو خوندم که خیلی ناراحت شدم تو همین وبلاگ. در مورد کسانی که شکست عشقی خوردن و تا چند سال یادشون نرفته که جواب محبت هاشونو با خیانت دادند. برای همین خواستم بگم اگه عاشق هر کس غیر از خدا بشین خیلی هم که آدم خوبی باشه ممکنه اشتباه کنه و قلبتونو بشکنه. چه زیباست که عاشق خدا بشین. چرا با نماز اول وقت امتحان نمیکنید عشق خدا رو ؟ چرا با نماز شب امتحان نمیکنید خدا رو. اگه سختتونه که نصف شب بیدار بشید خب موقع خواب بخونید و بخوابید. به خدا اعتماد کنید ضرر نکینید.

اون وقتی که قلبتون پر بشه از خدا دیگه اشتباه آدم ها آزارتون نمیده. میشین یه آدم مثل کوه که به ریسمان امن الهی چنگ زده. و هیچ کس نمیتونه بهش آزار برسونه. هیچ کس نمیتونه شما رو از هدف اصلی خلقت و تکامل و رشد دور کنه. بجنبید و وقت رو از دست ندین. شما یک بار قراره زندگی کنید. پس عمر با ارزشتون رو در راه لهو و لعب تباه نکنید.

امیدوارم همه به معنای واقعی با ایمان بشیم و ببینیم که خدا چقدر دوستمون داره.


برای مشاهده ی نظرات مردم در این مورد کمی پایین تر بروید
↓ در مورد این موضوع بیشتر بخوانید ... ↓ :
مسائل اعتقادی (۱۰۶۰ مطلب) فراموش کردن عشق قبلی (۲۸ مطلب) مطالب کاربران (۵۱۰ مطلب)