خانواده برتر

انتخاب همسر، مسائل دوران عقد، مسائل زناشویی و تربیت فرزند

۱۶ مطلب با موضوع «فراموش کردن عشق قبلی» ثبت شده است

می خوام خاطرات گذشته رو فراموش کنم و به روال عادی زندگی برگردم

سلام دوستان

خانمی ۲۳ ساله هستم حدود دو سال پیش با یه آقایی به قصد ازدواج اشنا شدیم و همدیگه رو ملاقات کردیم ولی بخاطر شرایط مالی ایشون ازم فرصت خواستن تا شرایط شون خوب بشه.

تو این مدت ایشون یه بار بهم گفتن تو از من سرتری و من لیاقت تو رو ندارم. منم بهش میگفتم که معیارامو داره و نمیخوام فراموشش کنم. هر دومون لیسانس بودیم و کارمند.

ایشون یه بار بهم گفتن که بیخیالش بشم چون یکی دیگه رو دوس داره. منم کلی گریه کردم بعدش اومد عذر خواهی کرد و گفت دروغ گفتم تا ازم بدت بیاد و فراموشم کنی. دوباره ارتباطمون ادامه پیدا کرد تا اینکه چن ماه پیش بهم گفت من مشکل جسمی دارم و باهاش خوشبخت نمیشم و با اصرارهای من بالاخره بهم گفت که مشکل عدم نعوظ داره و تحت درمانه و دکترش گفته ۳ سال باید تحت درمان باشه.

خیلی جدی و ملتمسانه ازم خواست که دیگه با هم ارتباطی نداشته باشیم و منم قبول کردم . البته با کلی گریه و ناراحتی و گله و شکایت از خدا که چرا من ؟! هر دومون مذهبی بودیم ایشونم ۲۷ ساله بودن و تو سن احساسی نبودن.

حالا من چند ماهه باهاش ارتباطی ندارم تو رو خدا کمکم کنید تا کامل فراموشش  کنم. نمیدونم چرا انقد بهش علاقمند شدم با اینکه بارها دلمو شکسته و تحقیرم کرده. یه بار گفته یکی دیگه رو دوس داره، یه بار گفت از قیافت زیاد خوشم نمیاد، یه بار گفت ول کن من نیستی و هزار حرف دیگه....!!!

دوستان کمکم کنید این خاطرات گذشته رو فراموش کنم و به روال عادی زندگی برگردم .

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۱۳ نظر
    • تعداد نمایش : ۴۱۵
    • يكشنبه ۱۴ آذر ۹۵ - ۲۲:۰۰

    میخوام به برادر متاهلم کمک کنم عشق قدیمیش رو فراموش کنه

    سلام و خداقوت خدمت دوستان خوب خانواده ی برتر

    دوستان مسئله ای ذهن منو درگیر کرده ولی نمیتونم در موردش تصمیم بگیرم! موضوع در رابطه با برادرم هست . برادرم یه پسر 38 ساله و متاهله .

    موضوع از این قراره که سال ها پیش ( من اون زمان 9 سال داشتم تقریبا ) که ما در مورد ازدواج برادرم باهاش صحبت کردیم و گفتیم که چه تصمیمی برای ازدواجش داره؟ گفت که من اگر بخوام از فامیل کسی رو بگیرم فلان دخترداییمو میگیرم!!!!

    این دختر داییم خب یه دختر مهربون و زیبا بود که منم خیلی دوسش داشتم و بنظرم طبیعی بود که دوسش داشته باشه ولی یه مشکلی که داشت این بود که بچه دار نمیشد یعنی نازا بود!

    برادرم هیچ موقع حرف مستقیمی در مورد اون نزده بود یعنی یه موقعا اسمشو میاورد مثلا میگفت امروز میخواستم براش یه جک بفرستم! در همین حد و جوری نبود که حس کنیم خیلی دوسش داره ولی خب احتمالا بقیه که سنشون از من بیشتر بود فهمیده بودن که برادرم بهش علاقمنده چون نسبت به اسمش واکنش های خاصی نشون میداد مثلا با شنیدن اسمش یهو لبخند میومد رو لبش یا اگر میگفتیم یه چیزی رو اون خریده با دقت میگرفت نگاش میکرد!!

    موقعی که گفتیم دختر داییم بچه دار نمیشه فورا گفت که پس هیچی و بیخیال شد . منم خوشحال بودم که اینجوری گفته و به خیالم تونسته بود کنار بیاد . بعدا خودش همکارش رو معرفی کرد و گفت که میخواد با اون ازدواج کنه و همین کار رو هم کرد حتی با اینکه ما مخالف بودیم و من حس کردم که عاشق شده ، اما بعد از ازدواجش هم باز همون احساس رو توی رفتاراش میبینم . حتی خواهر بزرگمم همینو میگفت ، میگفت وقتی اسم دختر داییم میاد حال برادرم دگرگون میشه .

    من از اینکه برادرم درگیر دختر داییمه حس بدی دارم چون برادرم الان که ازدواج کرده زندگی جالبی نداره اصلا . حس میکنم اگرم کمبودی تو زندگی مشترکشون هست بخاطر حس قدیمی برادرم به دختر داییمه وگرنه اگر برادرم قلبش تمام و کمال مال زنش بود مشکلات کمتر میشد حالا درسته که ازدواجشون اشتباه بوده ولی علاقه هم خیلی شرطه البته مطمئنم زنشو دوس داره ولی عشق کجا و دوس داشتن کجا؟

    حالا من تقریبا 2 سالی هست که فهمیدم دخترداییم عاشق پسرخالمه! تازگیا به ذهنم رسیده که برم به برادرمم این موضوعو بگم بلکه بیخیال شه و دل بکنه .

    دخترداییم وضعش خیلی بدتر از برادرمه و واقعا پسرخالمو دوس داره ولی خب این پسرخالم هم ایران زندگی نمیکنه هم زن از ایران نمیخواد بگیره هم اینکه عاشق بچه س و دخترداییم بچه دار نمیشه!

    من میخوام با گفتن این موضوع کاری کنم که برادرم کاااااااامل از دخترداییم دل بکنه و بچسبه به زندگیش ، به نظرتون این کارم چه نتیجه ای میده؟

    خودم فک کردم که شاید علاقش به حدی باشه که نتونه فراموشش کنه و فقط اعصابش خورد بشه شایدم به پسرخالم حسودی کنه و خودشو سرزنش کنه ولی از یه طرف هم میگم با توجه به اینکه متاهلم هست لابد تا الان تمام سعیشو کرده که فراموشش کنه و نتونسته. شاید با این بهونه بتونه و خلاص شه .

    نمیتونم به قضیه از دور نگاه کنم و تصمیم بگیرم چون من خیلی برادرمو دوس دارم و دوس دارم کمکش کنم .  هر وقت فکر این تصمیم به ذهنم میاد انقد استرس میگیرم نمیتونم تصمیمی بگیرم .

    ممنون از اینکه با من همفکری میکنید اجرتون با خود خدا

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۶ نظر
    • تعداد نمایش : ۵۳۸
    • دوشنبه ۱ آذر ۹۵ - ۲۲:۳۵

    فکر می کردم بعد از ازدواج عشق اولم رو فراموش می کنم

    سلام

    من حدود 5 ماه شده که با همسرم که توسط یکی از دوستان مامانم بهمون معرفی شدن عقد کردیم و خدا رو شکر از همه نظر تفاهم نسبی رو داریم و علاقه زیادی به هم داریم و خواستگاری من هم بصورت سنتی بوده.

    مشکلی که من دارم اینه که قبل از عقد حدود دو سال یعنی 25 سالم که بود به دختر خالم علاقه زیادی داشتم و اون هم تا حدودی به من علاقه داشت (با نسبت خیلی کمتر از من) و من ایشون رو کاملا مناسب خودم میدیدم و این از علاقه خودم به ایشون هم تا حالا به هیچ کسی هم نگفتم.

    الان با اینکه حدود 5 ماه از زمان عقدم میگذره و همسرم رو خیلی دوست دارم ولی هنوز علاقه قبلی به دختر خالم هنوز اذیتم میکنه حتی گاهی اوقات خوابش رو میبینم و خیلی موارد دیگه که یاد ایشون میفتم.

    من فکر میکردم بعد ازدواج یادم میره ولی تغییری حاصل نشده و خیلی ناراحتم چون میخوام تمام فکر و ذکرم همسرم باشه ولی این عشقی که قبلا داشتم اصلا از ذهنم پاک نمیشه(یاد یه جمله ای افتادم که گفته بود عشق اول هیچ وقت از ذهن ادم پاک نمیشه). بدتر از همه اینه که وقتی تمام سعیمو میکنم فراموشش کنم ولی زمانیکه خونواده ما و خالم بازدیدی داریم و من چشمم به دختر خالم میفته باز مجدد فکرش میاد تو ذهنم.

    ازتون خواهش میکنم راهنمایی کنید چیکار کنم من تا یادش از ذهنم پاک بشه و تمام فکر و ذکرم همسرم باشه و عشقی که قبلا به یکی دیگه داشتم رو فراموش کنم چون هر کاری کردم بی فایده بوده!

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۴۰ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۳۱۸
    • جمعه ۱۴ آبان ۹۵ - ۲۲:۰۰

    من نمیتونم عشق اولم رو فراموش کنم

    با سلام

    ازتون کمک میخوام

    من نمیتونم عشق اولمو فراموش کنم
    با اینکه میدونم بهش  نمیرسم ولی هنوزم یواشکی عکساشو میبینم و براش گریه میکنم . چون فامیلیم هر ازگاهی میدیدمش ولی از وقتی رفت خارج برا ادامه تحصیل 2 ساله ندیدمش خیلی دلم براش تنگ شده با این که میدونم اون خیلی خوشه و .....
    چیکار کنم

  • ۳ موافق ۰ مخالف
  • ۲۶ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۳۷۷
    • چهارشنبه ۹ تیر ۹۵ - ۱۷:۲۳

    تو برزخ گناه بودم اون میگفت نیتمون پاکه!

    با سلام به همه دوستان گرامی

    من یه دختر هستم از جنس اکثر دخترا.. احساساتی. بقیه بهم میگن مهربونی . من با جنس پسر رابطم خیلی کم بوده تا حدی که با پسرای فامیل ( فقط احوالپرسی میکردم! شاید مثل خیلی از دخترا ) .

    فقط بگم داستان از زمانی شروع شد که وارد فضای مجازی شدم، بعله فهمیدم منم تو جاش ظرفیتم کمه.اولش به درخواست دوستی ها اصلا اهمیت نمیدادم و نه میگفتم حالا هر جوری کم کم چت کردنم شروع شد مثلا تو همین روند نه گفتن .

    چت میکردم!چند بار توبه کردم! از یکیم خیلی خوشم اومده بود حالا بماند البته نه جدی . تا اینکه تو یکی از همین فضای مجازی کسی که خودشو مذهبی میدونست حتی عکساشم همینو نشون میداد اومد جلو اونم با خواستگاری از طریق مادرش .

    زنگ زدن من چت کردنم بیشتر میشد ما که خودمونو مذهبی میدونستیم من واقعا سرم تو برف بود! از همه چیه زندگیم گفته بودم بهش. از اینکه نمیتونستم به کسی اعتماد کنم از روی یه سری مسائل خانوادگی.

  • ۲ موافق ۱ مخالف
  • ۶۷ نظر
    • تعداد نمایش : ۲۹۴۵
    • چهارشنبه ۴ فروردين ۹۵ - ۱۸:۰۵

    نمیدونم چطور شد عاشق چنین دختری شدم

    سلام خسته نباشید امیدوارم بخونیدش شاید طولانیه ولی حداقلش داستان جالبیه!!!
    خوب بی مقدمه وارد بحث میشم

    از دختری که به هیچ عنوان نمیدونم واسه چی خوشم اومد!!!! نخواستم باهاش دوست شم ولی خوب فهمید دوستش دارم!! من فقط تحقیق کردم بدون اینکه یک کلمه با خودش حرف بزنم!!!! تو این مدت تحقیق متاسفانه اصلنا اونجور که فک میکردم نبود!!! دختری که با پسرا راحته !! ( الانم اینو مینویسم به خودم میگم کجا راحته الکی میگی ولی واقعا راحته!!) درساش کاش در حد ده بود همه نمره ها ۴ ، ۵ !!! (تقریبا هر ترم مشروط شده ولی نمیدونم چطور هنوز هس)

    با اینکه نشون میده پولداره ولی وضع مالیشون اون حد نیست و ما ازونا خیلی سرتریم!!  البته بهتره بگم خیلی ولخرجه!!

    با اینکه شاگرد اول کلاسمون هستم و دخترای دیگه برای سوال و جواب و جزوه میان پیشم این دختر خانم همه جزوه هارو از پسرای دیگه میگیره بعضی وقتا میگم خوب شاید غرورش نذاره ( شایدم بخودش میگه بذار بره گم شه 😁 ) با من صحبت نمیکنه ولی چرا با پسرای دیگه انقدر راحته خوب !!! . ولش کن

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۶۹ نظر
    • تعداد نمایش : ۳۳۲۷
    • پنجشنبه ۱۵ بهمن ۹۴ - ۲۰:۲۵

    چطور می تونم کمکش کنم که منو فراموش کنه ؟

    با سلام
    اول از همه از دوستانی که وقت میزارن و این پیام رو با دقت مطالعه می کنن و سعی می کنن راهنمایی کنن خیلی تشکر می کنم.
    32 سالمه و مدت نزدیک به 10 سال با همکارم رابطه دوستی عمیق عاطفی و عاشقانه داشتم در تمام طول این مدت رنجی بزرگ هر دو مون رو عذاب میداد اونم روز جدایی بود .
    چون بخاطر مخالفت منطقی خانواده ها به دلیل اختلاف سنی بیش از 3 سال و بزرگتر بودن ایشون به یقین رسیده بودیم که این ازدواج سر نخواهد گرفت.
    از سر پافشاری خانواده ایشون و شاید لج بازی با سرنوشت و کاملا از روی نا امیدی به خواستگاری که اتفاقا پافشاری هم می کرد جواب مثبت دادند .
    بگذریم که چه ماجرای سخت تلخ و دردناکی رو توی اون دوران گذروندیم ولی درست از همون شب نامزدیش وقتی باچشم های قرمز از اشک این اتفاق نا خوشایند سعی کرد منو ببینه تا شاید حال خراب و داغون من رو آروم کنه به این نتیجه رسید که اشتباه بزرگی رو مرتکب شده که راه برگشتی نداره .
  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۱۰۴ نظر
    • تعداد نمایش : ۲۹۰۱
    • دوشنبه ۲۳ آذر ۹۴ - ۱۹:۴۶

    اگه اون مال من نبود، چرا خدا گذاشت اینقد وابستش بشم؟

    سلام 
    من یه دخترم زیر 23 سال هستم .
    میخوام به خودم کمک کنم ولی نمیدونم چجوری و از کجا شروع کنم یه زمانی عاشق یه پسری بودم، قضیه آشنایی و عشقمون مفصله، هر دو همدیگه رو دوست داشتیم اونم خیلی زیاد!
    قصد هردومونم ازدواج بود! بهش ایمان داشتم، دنبال سواستفاده نبود، همه تلاششو میکرد که ما با هم ازدواج کنیم بهم میگفت شک نکن شوهر آیندت منم نه کسه دیگه، مگه اینکه مرده باشم!!!این حرفشو هیچوقت یادم نمیره...😞 تقریبا دو سالی گذشته بود.. ا
    ز بهترین سالای عمرم بودن تا اینکه پسر مورد علاقم تقریبا 7 ماه پیش فوت شد.. بگذریم چی کشیدم........ شاید باورتون نشه ولی تقریبا 10 روز قبل فوتش ( که قهر بودیم تازه آشتی کرده بودیم ) کلی بهش ابراز علاقه کردم و همه حرفای دلمو بش گفتم، اونم همینطور، احساس عجیبی داشتم میخواستم همه حرفای دلمو بشنوه.
    قبلش به خاطر غرورم زیاد باش راحت نبودم. دوسش داشتم ولی زیاد ابراز علاقه نمیکردم! همین باعث شد من صد برابر بیشتر بهش وابسته بشم و قضیه خیلی جدی تر شده بود که  خدا غافلگیرمون کرد!
  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۴۷ نظر
    • تعداد نمایش : ۲۴۶۱
    • چهارشنبه ۴ آذر ۹۴ - ۰۸:۴۷

    عشق یه طرفه سخته واسه دختر ...

    دوستای گلم سلام
    دختریم حدودا بیست ساله .. نزدیک سه ساله پسری رو دوستدارم .. راستش خیییییلی دوستش دارم.. ینی تمام فکرمو مشغول کرده... موقع درس خوندن .. موقع خواب... خلاصه همه جوره... اونم هیچی نمیگه فقط یکم نگاه کردنش به من نسبت به من فرق داره با بقیه .. و اینکه یه بار دوستاش دستش انداختن موقع رد شدنم و گفتم بدوووو فلانی اومد

    اونم سرشو انداخت پایین و فقط میگف ساکت شین..(این ماجرا برای دوسال پیشه) حالا ولی از اون عکس العملاش خبری نیست...

    به نظرم عشقم یه طرفس نه ؟ دعام تو این شبای عزیز فراموش کردنشه .. میشه کمکم کنید فراموشش کنم ؟

    من تا حالا با پسری دوست نبودم پس چرا خدا کمکم نمیکنه که بهش برسم؟ چرا مهرم به دلش نمیوفته؟ میشه دعام کنید فراموشش کنم؟

    عشق یه طرفه سخته واسه دختر... دختر دوست داره دوست داشته بشه نه اینکه منتظر باشه طرف مقابلش یه نگاه بهش بکنه...
    منتظر جواباتون هستم ..♥
    مرسی
  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۵۴ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۸۸۶
    • چهارشنبه ۲۹ مهر ۹۴ - ۲۲:۴۸

    دیگه هیچ مردی به چشمم نمیاد به نظرم اون کاملترینه برام

    سلام
    دختری هستم 25 ساله
    من مشکلی که دارم اینه که یه یکی از پسرهای اقوام دورمون علاقه دارم حدود 4 سالی میشه البته یک علاقه کاملا یک طرفه ایشون شاید حتی روحشم خبر نداشته باشه . علاقه من از اون جا شروع شد که زن دایی من ( این آقا از اقوام دور مادریم هستن وداییم با زن داییم فامیل بودن از قبل )شروع کرد جلو من از این آقا تعریف کردن که تحصیل کرده فلان رشته هست  و خیلی فعال و کاریه .ماشین فلان قیمت زیر پاشه و خونه فلان جا داره و ... .

    مادرشون میخواد از شهر خودمون براش زن بگیره ...... خلاصه به من فهموند که منظورش من هستم .تا اینکه اوناها در حد حرف این موضوع رو توسط زن داییم مطرح کردن که دخترتون و شوهر میدین .ولی چون اون موقع من در حال تحصیل بودم مادرم ردشون کرد ( کلا مادرم هر وقت خواستگار برای من میاد بدون اینکه نظر منو بخواد رد میکنه میگه دختر باید سنش بالا باشه و پخته باشه ازدواج کنه ) و من فکر میکنم که حتی خود این آقا هم در جریان این خواستگاری نبودن .

    الان حدود دو سال دو سال و نیم از جریان این خواستگار میگذره و من هم درسمو تموم کردم و دیگه هم خبری از اوناها نشد .منم تا حالا دوست پسر نداشتم یه بار تو نوجوونی عاشق یه پسری شده بودم که تو اون جریان هم ناکام موندم چون نه غرورم و نه شرم و حیا بهم اجازه نمیداد که بخوام پیش قدمشم بعد از اون جریان دیگه پشت دستم و داغ گذاشتم که قبل از ازدواج دلمو نبازم ولی زن دایی من فکر این آقا رو انداخت تو سرم و من تو این دو سال هر کاری میکنم نمی تونم این آقا رو فراموش کنم.

    به نظر شما من چی کار کنم ؟ هر بار که خواستم فراموشش کنم مثلا دو سه روز هی فکرم و ازش پرت میکنم یهو به صورت کاملا اتفاقی دایی ایشون میان خونمون و حرف این خانواده پیش میاد یا از اون بدتر  خوابش و میبینم شاید هفته ای دو سه بار خوابش و میبینم دیگه خسته شدم هر چه میخوام فراموشش کنم دوباره با این اتفاقات بر میگردم سر جای اولم

    خیلی نگرانم دیگه هیچ مردی به چشمم نمیاد به نظرم اون کاملترینه برام از همه لحاظظظ  فقط خدا خدا میکنم تا حل و فصل شدن این قضیه برام خواستگار نیاد دلم نمی خواد برای فراموش کردنش مجبور به ازدواج بشم (چون شنیدم بهترین راه برای فراموشی عشق قبلی جایگزین کردنه)دختری هم نیستم که بخوام دوست پسر بگیرم که فراموشش کنم...........

    این قضیه برای خودمم عجیبه من حتی باهاش هم صحبت هم نشدم .دختر 14 ساله هم نیستم که امروز عاشقشم و فردا فارغ کلا زیاد دختر احساساتی نیستم همیشه به حرف عقلم گوش دادم ولی نمیدونم چرا نمی تونم این احساس و سرکوب کنم.خواهش میکنم بگید من چیکار کنم؟؟؟؟؟؟؟

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۹ نظر
    • تعداد نمایش : ۹۲۷
    • سه شنبه ۲ تیر ۹۴ - ۲۰:۵۶

    یه راهی جلوی پام بذارید چطوری فراموشش کنم؟

    سلام

    دختری 20 ساله هستم که چند ماه پیش تو فضای مجازی لاین با یه پسری اشنا شدم . البته اولش قبول نمیکردم ولی بلاخره با حرفاش منو خام خودش کرد دوستاش همش به طور غیر مسقیم میخواستن بهم بفهمونن که اون با صد تا دختر دوسته و تنوع طلبه ، ولی من میذاشتم پای حسودیشون .

    حتی یه بار یکی از اشناهامون که اونو میشناخت برگشت بهم گفت چون دختر خوبی هستی دارم بهت میگم . گفت اون کسی نیس که بشه بهش دل بست با چند نفر همزمان دوسته و از این حرفا ولی من انگار چشام کور شده بوده .

    من خودم مریم مقدس نبودم قبل ایشون با یه پسر دیگه هم دوست بودم اونم وقتی که دوم دبیرستان بودم از سر حس کنجکاوی و اینکه دوس داری جنس مخالفتو بیشتر بشناسی و واسه این دوست شدم و خیلی هم طول نکشید که بهم خورد .

    بعد اون دیگه با هیشکی دوست نشدم حتی وقتی دانشگاه قبول شدم خیلی شرایطش بود ولی با کسی دوست نشدم ولی من دختری نبودم که همزمان با چند تا پسر باشم و از این حرفا.

    خلاصه 4 ماه گذشت و خیلی بهش وابسته شده بودم خیلی هم دوسش داشتم . اونم خیلی بهم احترام میذاشت و باهام خوب رفتار میکرد ما حتی بهم دست هم نمی دادیم چون من از اولشم باهاش سر سنگین برخورد کردم میدونست من دختر سبکی نیستم خیلی حرف ازدواج مینداخت همش میگفت خانوادت چه جوریه رسم و رسومتون چه جوریه ولی شاید خنده دار باشه تا اون حرف ازدواج میزد من سریع حرفو عوض میکردم با اینکه دوسش داشتم ولی نمیدونم چرا اینکارو میکردم همش تو دلم میگفتم من اگه با این ازدواج کنم حیف میشم .

    همش حرفای بقیه میومد جلوی چشمم که میگفتن اون ادم تنوع طلبیه. یکم که شناختمش دیدم رفتارش خیلی سبکه خیلی با دخترا راحته شغلشو عنوان نمیکنم چون شاید کسی این شغل و داشته باشه بهش بر میخوره .

    اما شغلش جوری بود که روزی با صد تا دختر برخورد داشت با همه مشتری های دخترش راحت بود تقریبا شاید بشه گفت همه مشتری های دخترش شمارشو داشتن خودمم چند بار از نزدیک دیدم که چقد راحته با دخترا این چیزا که یادم میومد احساس میکردم اون لیاقت منو نداره چون من خودم اینجوری نبودم تو روابطم با پسر خیلی رعایت میکردم.

    خلاصه بعد این 4 ماه یه شب که داشتیم بهم اس های عاشقانه میدادیم برگشت بهم گفت فردا شب قراره برم خواستگاری !!! اینم بگم ما اصلا بهم قول ازدواج ندادیم . انگار رو سر من اب یخ ریخت وقتی اینو گفت فقط براش ارزوی خوشبختی کردم برگشت بهم گفت تو پاک ترین دختری بودی که باهاش بودم.

    بعد رفتن اون داغون شدم خیلی بهش عادت کرده بودم از یه طرف تو دلم میگفتم خدا رو شکر که قسمتم این نشد که من باهاش ازدواج کنم از یه طرفی هم خیلی دوسش داشتم .

    چند روز بعد عقدش بهم اس داد گفت میخواستم حالتو بپرسم خیلی راحت داشت با من حرف میزد انگار نه انگار دیگه متاهله تو اس هاش برگشت گفت "قربون قد و بالات برم من".

    در این حد راحت بود. اونجا بود خدا رو شکر کردم که من باهاش ازدواج نکردم چون با خودم فکر کردم اگه الان همسرم بود داشت این حرفو به یه دختر میگفت چه حالی بهم دست میداد واسه همین خدا رو شکر کردم.

    الان مشکلم اینه همش یادش میوفتم یاده حرفاش یاد روزای خوبمون همش خود خوری میکنم با خودم میگم اگه اون منو نمیخواست چرا همش حرف ازدواج مینداخت حتی تا یه شب قبل خواستگاری داشت به من میگفت دوستت دارم و حرفای عاشقانه .

    مگه یه ادم چقدر میتونه ظرفیت داشته باشه تا شب اخر با یه دختر باشه و فرداش به راحتی بره خواستگاری یه دختر دیگه ؟

    خیلی داغونم الان یه ماه از عقدش میگذره خیلی حالم بده همش یادش میوفتم یه راهی جلوی پام بذارید چیکار کنم فراموشش کنم؟ خیلی دارم زجر میکشم خدا فقط میدونه منتظر جواباتون هستم دوستای گلم 

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۳۱ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۴۰۱
    • پنجشنبه ۲۳ بهمن ۹۳ - ۰۹:۵۴

    چکار کنم که یک سال عشق پاک رو فراموش کنم ؟

    سلام دوستای گلم. من حدود بیست روز پیش ازتون سوال کردم که کسی هست واسه عشقش از خانوادش دور شده باشه؟

    از اون جایی رابطه من و اون آقا مجازی و تلفنی بود اکثرتون گفتید تمومش کنم. 

    بعد یه سال رابطه الان یه هفته هست که تمومش کردم. اون آقا هم مرد فهمیده ای بود و براش دلیل منطقی آوردم  و تموم کردیم این رابطه رو.

    الان دارم دیوونه میشم هرشب گریه میکنم نمیتونم فراموش کنم. رابطه مو با خدا قوی تر کردم ولی بازم همه مشغله ذهنی من همین آقاست.

     بعضی وقتا گوشی دستم میگیرم که بهش پیام بدم ولی به آینده که فکر میکنم پشیمون میشم.

    چکار کنم فراموش کنم این یه سال عشقه پاکو...

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۰ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۲۹۵
    • پنجشنبه ۱۸ دی ۹۳ - ۱۱:۰۳

    چطوری میشه نسبت به عشق قدیمی بی تفاوت بود ؟

    سلام

    چطوری میشه به کسی بی تفاوت بود ؟ من الان میخوام به عشقم که سالهای زیادیه ازش جدا شدم چون مناسب هم نبودیم، بی تفاوت باشم. اما نمیتونم. گهگاهی اتفاقی می بینمش و دوباره داغونم میکنه. چجوری میتونم بی تفاوت رد بشم ؟ چکار کنم ؟

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۹ نظر
    • تعداد نمایش : ۲۱۰۰
    • پنجشنبه ۱ آبان ۹۳ - ۱۵:۰۴

    چطوری کسی رو که دوسش دارم فراموش کنم ؟

    آرین :

    سلام

    یه راه حل بهم نشون بدین تا بتونم کسی رو که دوست دارم اما با اعتقاداتم هم خونی نداره و میدونم که با هم خوشبخت نمیشیم رو فراموش کنم...


  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۴۰ نظر
    • تعداد نمایش : ۳۵۰۷
    • دوشنبه ۲۱ مهر ۹۳ - ۱۱:۰۳

    اون ازدواج کرده و نمیتونه فراموشم کنه

    سلام

    قبلا با اسم "یه پشیمون" اینجا نظر گذاشته بودم

    الان هم یه سوال دارم ازتون، ببخشید اگه طولانیه، لطفا کمکم کنید...

    اگه یادتون باشه گفتم چندین ماهه توبه کردم و سعی می کنم روابطم با نامحرم فقط در حد ضرورت باشه.

    اما یه مشکل دارم

    من احمق اون قدیما یه زمانی تو سایت کلوب با یه نفر شروع به چت کردم، اونقدر هم پست بودم که قصدم آشنایی و ایجاد راهی برای رفع نیاز روحی خودم بود. و خب همین هم شد... خیلی به همدیگه وابسته شدیم، و این گذشت و گذشت و بعد از مدتی ایشون ازدواج کردن و رابطمون رو قطع کردیم و بعدش هم که ماجرای توبه ی من.

    اما الان یه مشکل دارم، متاسفانه ایشون هنوز بعد از یک سال نتونستن من رو فراموش کنن، خودم رو سرزنش می کنم که ببین با دختر مردم چیکار کردی و... اما نمی دونم واسه جبران چیکار کنم.

    ایشون چند وقت بعد از قطع ارتباط بهم گفتن نتونستن فراموشم کنن، من یه مقدار راهنماییشون کردم و تکنیک های فراموش کردن یه نفر رو گفتم (از دعا و قرآن گرفته تا تکنیک های روانشناسی) و دیگه خداحافظی کردم.

    اما باز یکی دو ماه پیش پیام دادن و خیلی از ناراحتیشون گفتن، از این گفتن که برادر زاده همسرشون هم اسم منه و مدام یاد من میوفتن، و این که خیلی براشون مشکله. من هم اول در عین حال که تو دلم آشوب بود و خیلی دوستشون دارم(نمی دونم این دوست داشتن واقعیه یا نه باز هم از سر هوای نفسمه) خیلی خودم رو بیخیال نشون دادم و سعی کردم کاری کنم که از من متنفر شن، اما نشد. من هم طاقت نیوردم و مقداری صحبت کردم باهاشون، دوباره مقداری راه حل گفتم و این رو متذکر شدم که اگه خدا کمکتون نکنه هیچ کاری از من بر نمیاد و فقط باید از خودش بخواید کمک کنه... دوباره خداحافظی کردیم و قرار شد عمل کنن.

    تا چند روز پیش که بار دیگه پیام دادن حالشون خرابه.

    حالا من هم نمی دونم چیکار کنم...

    تو این چند روز چند بار پیام دادن و جواب دادم، هر بار هم گفتم که بگید من چیکار می تونم براتون بکنم و این رو گفتم که به نظر من هر کاری کنم فقط اوضاع خراب تر می شه. ایشون هم می گن نمی دونم چیکار کنی.

    حالا به نظر شما چیکار کنم؟

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۹ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۶۶۸
    • جمعه ۱۸ مهر ۹۳ - ۲۳:۴۲

    scroll bar code