خانواده برتر

انتخاب همسر و مسائل خواستگاری، مسائل دوران عقد، مسائل زناشویی، تربیت فرزند ، تبلیغ رایگان مشاغل نو پا، مسائل زنان ، ارتباط با خانواده، مسائل اعتقادی


۵۸۲ مطلب در تیر ۱۳۹۴ ثبت شده است

منم دلم زندگی و خونه مستقل میخواد

سلام دوستان

میخواستم اینجا درد دل کنم چون کسی رو ندارم باهاش درد دل کنم.
من دختری سی و چند ساله هستم که شش سال پیش از همسرم جدا شدم. یک سال پیش با آقایی آشنا شدم که قرارمون ازدواج بود اما به دلیل طلاقم خانوادش با ازدواجم مخالفت کردند. من از لحاظ موقعیت اجتماعی و تحصیلات و ظاهر وضع خوبی دارم و توانایی زندگی مستقل دارم اما خانوادم مخالفت میکنند. منم تحمل وضع خونه رو ندام چون برادر کوچکتری دارم که ۲۳ سالشه و به شدت بی ادبه و بی احترامی میکنه.
منم دلم زندگی و خونه مستقل میخواد چندین سال درس خوندم و کار کردم که بتونم خوب زندگی کنم این کمترین حق من از زندگیه اما به دلیل فرهنگ خانوادم تا مجردم باید تو خونه بابام بمونم. دیگه انگیزه ای برای کار و زندگی ندارم چون تا مجردم باید با فلاکت خونمون زندگی کنم.
کسی هست وضعیت مثل منو داسته باشه 
راهی برای حل این مشکلات هست ؟ هر چند میدونم خانواده بیخ ریش آدمن
موضوعات مرتبط: ازدواج مجدد ,

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۵۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۲۸۹۵
    • چهارشنبه ۳۱ تیر ۹۴ - ۲۳:۳۰

    همیشه هدفم پزشکی بود از اول عمرم ولی ...

    سلام
    نتایج کنکور اومد
    منی که یسال تو خونه نشستمو درس خوندم وقتی نتیجه رو دیدم فقط اشک ریختم و گریه کردم و توی خودم ریختم. از دیروز نمازمو نخوندم
    کلی عکس مذهبی که تو گوشیم بود و پاک کردم عکسایی که تو لحظه های سخت بهشون نگا میکرمو نیرو میگرفتم. ولی تصمیم گرفتم نمازمو بخونم و قهر نکنم با خدا. حداقل اگه قهرم میکنم یه راه برگشت بذارم!! چون هنوزم که هنوزه امیدوارم به رحمت خدااا. وقتی اینو میگم اشکام به شدت در میاد
    باورتون میشه اصلا کوچمونو نمیدیدم.
    گفتم صددرصد نتیجه ی تلاش هامو میبینم
    همیش مثبت نگر بودم
    این اواخر همیشه داشتم چیزای مثبت دریافت میکردم مثلا تا هر کی منو میدید میگفت خانوم دکتری دیگه؟؟! یا همش یهو چیزاییو میدیدم که مربوط بود به پزشکی و اینا
    منم با خودم میگفتم اینا پیام هاییه که خدا داره برام میفرسته که لحظه ی وصال نزدیکه...
    من خودمو برای رتبه ی سه رقمی اماده کرده بودم
    در همون حدم کلی تلاش کردم بخدا
    خیلی تلاش کردم
    همیشه از خدا کمک میخواستم . کلی مومنو با خدا شده بودم امسال... غیر از درس کاری نمیکردم
    ماه رمضون امسال بر خلاف سالای قبل چند دور قران و ختم کردم . سالای قبل به زور یه دورم نمیتونستم کامل بخونم
    مادر و پدر بیچارم چقد زحمت که نکشیدن
    واقعا دارم دیوونه میشم
    روم نشد بهشون نتیجمو بگم
    من پونزده هزار شدم. یعنی هنوزم فک میکنم دارم خواب میبینمو الانه که بیدار شم
    درصدایی که زده بودم با درصدایی که فک میکردم زدم خیلی فرق داشت
    از دیروز تا امروز همش دارم گریه میکنم تو اتاقم
    یه سال پشت کنکور موندم چه کتابای قطوری که نخوندم
    به مادر و پدرم و به همه ی اقوام که از دیروز هی با واتس اپ بهم پی ام میدادن و نتیجه رو میپرسیدن گفتم شدم سه هزار! یه کارامه ی جعلیم براشون فرستادم
    ناراحتم بابت دروغی که به همه گفتم
    ولی چاره ای نداشتم
    اگه راستشو میگفتم همه میگفتن هه این همه خوند و شد این؟؟؟ حتی خودمم به خودم شک کردم. به عقلم به هوشم به دنیا به همه چی
    تازه همین رتبه رو هم که گفتم کسی باورش نمیشد و میگفتن بیخیال ناراحت نباش! نمیدونن من چند شده رتبه ی واقعیم
    به همه گفتم من پزشکی میخواستم ولی رتبم برا پزشکی کافی نیست
    گفتن برو پیرا پزشکی گفتم علاقه ندارم!! در صورتیکه اگه واقعا رتبم سه هزار بود شاید و بیشتر دلم راضی میشد  که برم پیرا پزشکی. گفتن پشیمون میشی نری ولی من جی بگم؟؟ یهشون گفتم من پزشکیا رو میزنم شاید چند تا پیرا پزشکی رو هم زدم . اگه اوردم که اوردم اگرم نیاوردم میگم فقط پزشکیا رو زدم و چیرا پزشکیا رو نزدمو نیاوردم!!:((((خدایا هیچکسو مجبور نکن دروغ بگه
    حتی یک ثانیه ام نمیتونم خودمو تو رشته هایی غیر از پزشکی و پیرای ملی ببینم
    ازادم نمیتونم برم چون بابام پول نمیده! خودمم توقع ندارم بده
    اصلا از خودم توقع ندارم برم دانشگاه ازاد
    تو رو خدا راهنماییم کنین
    با این دروغم چیکار کنم؟
    نگین برو راستشو بگو
    تو رو خدا درکم کنین
    بگین چیکار کنم؟؟
    همیشه هدفم پزشکی بود از اول عمرم
    به نقاشیم علاقه دارم وقتی به اقوام گفتم شاید برم هنر همه بهم خندیدن:(
    مشکل من اینه که دارم برا حرف مردم زندگی میکنم
    ولی حرف دل خودمم همینه راضی نمیشه به رشته های پایین که بهشون هیچ علاقه ایم ندارم
    منطقه سه هستم
    بنظرتون خوبه که همه ی پزشکیا رو انتخاب کنم بعدشم پیرا پزشکیا اون تهشم چند تا دانشگاه هنر بزنم؟؟ اگه هنر قبول شدم دو سال میخونمو بعدش در اینده دوباره کنکور بدم؟
    من هنوزم به معجزه اعتقاد دارم:(
    برام دعا کنین:((

    موضوعات مرتبط: ادامه تحصیل ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۸۳ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۹۴۶
    • چهارشنبه ۳۱ تیر ۹۴ - ۲۳:۳۰

    نامزدم حالت درونگرایی داره حرف هاشو به زبون نمی تونه بیاره

    با سلام
    من 6 ماهه که نامزد هستم .از خانم خودم خیلی راضی هستم ولی یه مشکل دارم
    من همیشه از خانمم تعریف می کنم هر موقع بهش زنگ می زنم بهش می گم که عاشقتم دوستت دارم و....
    حتی وقتی باهم بیرون می ریم اخر شب بهش میگم که امشب ناز شده بودی لباسات قشنگ بود فلان لباست خیلی بهت می یومد
    ولی اون اصلا تا حالا بهم نگفه دوستت دارم یعنی همیشه من بهش می گم دوستت دارم بعد اون بهم میگه منم دوستت دارم یا تا حالا بهم نگفته عاشقتم .
    به نظر شما باید چیکار کنم ؟ احساس می کنم یکم حالت درونگرایی داره حرف هاشو به زبون نمی تونه بیاره

    موضوعات مرتبط: مسائل رفتاری دوران عقد ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۰ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۱۰۴
    • چهارشنبه ۳۱ تیر ۹۴ - ۲۳:۲۰

    شرایطم ایده آله ولی نمیدونم چرا وضعیتم اینه؟

    سلام دوستان عزیز
    من دختری 30 ساله هستم که خواستگاران زیادی داشتم ولی خانواده من تا 2-3 سال پیش بدون دلیل ردشون میکردند و بعدش تعداد خواستگارام کم شد آخرینش یکسال پیش بود و تا حالا قسمت نشده ازدواج کنم.

    خیلی اضطراب آینده رو دارم و گرم مزاج هم هستم. از نظر اجتماعی اعتماد به نفسم اومده پایین چون میبینم تمام دختران فامیل که کوچیکتر از من هستند ازدواج کردند.

    از طرفی خواهر و برادر کوچیکتری دارم که همش با خودم فکر میکنم اگه اونا از من زودتر ازدواج کنند من دق خواهم کرد ( خیلی دوسشون دارند ولی به هر حال این حس در من وجود داره و هیچ طور برطرف نمیشه) کلا چند ساله کارم فقط شده گریه و غصه و نذر و نیاز و دعا خوندن. با اینکه فوق لیسانس دارم بیکار هستم و صبح تا شب تو خونه. واقعا شرایط بدی دارم خیلی عذاب میکشم. گاهی با خودم فکر میکنم اگه شاغل بودم میتونستم مستقل زندگی کنم، هر چند اینطور زندگی تنهایی بدون خانواده سخت خواهد بود ولی حداقلش اینه که از شرمندگی و خجالت و شکستن غرورم بهتره .ولی خب شرایط مستقل شدن رو ندارم.

    پسر 39 ساله ای جدیدا خواستگاری کردند و همون اول شرایط خاصشون رو با معذرت خواهی های فراوان برام تشریح کردند ( به نظر از هر لحاظ ایده آل هستند)

    ایشون گفتند که در سن 26 سالگی درد شدیدی در ناحیه بیضه احساس کردند به قدری که توانایی راه رفتن نداشتند به دکتر مراجعه کردند و نتیجه این شده که ایشون بخاطر کوچیکی زیاد بیضه ها در این قسمت پیچیدگی رخ داده و باعث درد شدید شده و تو آزمایشات مشخص شده آز اسپرم هستند یعنی اصلا به طور ژنتیکی اسپرمی ندارند و به هیچ وجه توانایی بچه دار شدن رو ندارند. از طرفی اندام تناسلی ایشون رشد نکرده و دکتر بهشون گفته به احتمال زیاد توانایی ارضای همسرشون رو نخواهند داشت. ایشون خودشون میگن شدیدا گرم مزاج هستند. راستش من روم نشد اون جلسه سوالامو راحت بپرسم ولی احتمالا اینکار رو خواهم کرد.
    ازتون خواهش میکنم مخصوصا متاهلای عزیز که تجربه دارن راهنماییم کنن:

    1) ایشون با این شرایط توانایی ازاله بکارت رو دارند یا همسرشون تا آخر عمر باکره می مونند؟
    2) خود این آقا در رابطه ارضا میشن؟ اگه ارضا بشن انزال دارند؟
    میگن شدیدا گرمن.ولی آلتشون کوچیک.
    3) همسر ایشون با این شرایط ارضا میشن؟من فکر میکنم دفعات اول بخاطر تازگی با معاشقه ارضا شم ولی بعدش که این مسئله عادی بشه نمیدونم شرایط چطور میشه
    توی شرایط سختی قرار دارم از طرفی گرم مزاجم و دلم میخواد رابطه خوبی داشته باشم از طرف دیگه به این فکر میکنم منی که انقدر شرایط برام غیرقابل تحمل شده و تنهایی و مستقل زندگی کردن رو به این شرایط ترجیح میدم با حضور این آقا تو زندگی حداقل میتونم پشتوانه داشته باشم و عاطفه و محبت.
    شرایطم ایده آله ولی نمیدونم چرا وضعیتم اینه.
    موضوعات مرتبط: مشورت در ازدواج خانم ها ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۵ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۲۷۴
    • چهارشنبه ۳۱ تیر ۹۴ - ۲۳:۱۵

    آیا ازدواج برای شما هدفه ؟

    با توجه به پستهایی که میخونم شگفت زده میشم و باخودم میگم مگه ازدواج هدفه ؟ اینقدر هدف بزرگی هم هست که بخاطرش حتی بعضی ها نماز و روزه شون رو به رخ خدا میکشن و میگن ما چنین بودیم و چنان بودیم . نماز خوندیم روزه گرفتیم اما خدا بهمون شوهر نمیده یا زن نمیده ! مگه ازدواج هدفه ؟
    ازدواج یه وسیله برای تعالی انسانه . یه قبول مسئولیت سنگین برای متعالی تر شدنه ( اگه درست فهمیده بشه ) . نه اینکه هر کس ازدواج کرد متعالی میشه ... بلکه بخاطر سنگین بودنش... مسیح (ع) میفرماد : کارهای سخت روح انسان رو جلا میده ... این هم ازون کارهای بسیار بسیار بسیار سخته . اون هم توی کشور ما با این وضعیت اقتصادی و فرهنگی .

    تازه مساله ی بعدی هم اینه که ما ایرانیها هییییییییچ اموزشی برای همسر بودن و پدر و مادر بودن ندیدیم .( جا داره اینجا به وجود سی دی ها و کتب اموزشی اشاره کنم ازجمله سی دی های دکتر فرهنگ هولاکویی و ... )
    اما دوستان باور بفرمایید ازدواج هدف نیست . هیچکس تا خودش خوشبخت نباشه با ازدواج خوشبخت نمیشه . این رو از یه ادم پخته و شاید سوخته :) بپذیرید . در حال زندگی کنید و از مجردیتون و وقتهای ازادتون برای تعالی و فراگرفتن هنر و دیدن دنیا استفاده کنید .
    موفق باشید

    موضوعات مرتبط: مشورت در ازدواج خانم ها , مشورت در ازدواج آقایان ,

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۳۷ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۰۹۰
    • چهارشنبه ۳۱ تیر ۹۴ - ۲۳:۰۵

    می ترسم اگه خواستگاری کنم خانواده ش ضایعم کنن

    پسری هستم 22 ساله به امید خدا سال بعد لیسانس مهندسی صنایع میگیرم.
    و همینطور قصد دارم برای ارشد مدیریت بخونم!
    از لحاظ حرفی ندارم چون حرفم راجع به ظاهر نیست.
    اما اخلاقم: کاملا اهل خانوادم و خانواده رو به دوست ترجیح میدم- اهل کارم و الان نیمه وقت تو بازار مشغولم- اهل عصبانیت نیستم اصلا چون کلا روحیم شادم- معمولا سعی میکنم از زندگی لذت ببرم حالا هر جور و برام مهمه که انسانیت داشته باشم.
    اینارو گفتم تا راحت تر راهنمایی کنین!!
    یه سالیه با یه دختری تو دانشگاه اشنام البته نه دوس دخترو ازین چیزا
    یه بار حسمو بهش گفتم و ازش جواب خواستم گفت کاملا موافقه
    مشکلم اینه که خانواده اون وضعیت مالیشون خیلی بهتر از ماست
    منم کل سرمایم در حد یه عروسی معمولی و اجاره خونه تو مرکز شهره
    در ضمن وضعیت فرهنگیشونم بهتره
    الان من نمیدونم چه کنم از یه طرف خودمو خودش موافقیم
    از یه طرف از خانوادش میترسم که ضایعم کنن
    نظر شما چیه؟ ممنون ازتون و واقعا بابت طولانی بودن عذر میخوام
    موفق باشید

    موضوعات مرتبط: مشورت در ازدواج خانم ها , ازدواج با دختر/پسر پولدار ,

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۱۵ نظر
    • تعداد نمایش : ۸۴۵
    • چهارشنبه ۳۱ تیر ۹۴ - ۲۳:۰۰

    با اینکه یه سال درس خوندم اما رتبم خیلی بدتر از پارسال شده

    سلام
    تو رو خدا کمکم کنید دارم دیوانه میشم
    امسال برای بار دومم کنکور شرکت کردم
    پارسال بار اولی بود که کنکور تجربی دادم که زیاد خوب نبود  اما به نظر خودم و خانوادم که یه سال دیگه درس بخونم تا رشته ای رو که مایلم بیارم
    اما الان که جواب کنکور اومده با اینکه یه سال درس هم خوندم اما خیلی بدتر شده نتیجه اش وقتی دیدم دنیا روی سرم ویران شد
    البته خانوادم هیچوقت به من نمیگن که چرا اینطور شده اما خودم خیلی حالم بده واقعا نمیدونم چیکار کنم ؟
    برم دانشگاه پیام نور یا دوباره بهتر بخوانم؟!
    یا منابع رشته ی انسانی رو گیر بیارم اون رو بخونم که درس هاش حفظ کردنیه؟!
    تو رو خدا راهنماییم کنید .

    موضوعات مرتبط: ادامه تحصیل ,

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۲۷ نظر
    • تعداد نمایش : ۹۸۱
    • چهارشنبه ۳۱ تیر ۹۴ - ۲۲:۵۷

    باید یه نفر باشه که مراقب من باشه فقط!

    سلام دوستان

    من یه دختر 17 ساله م که خیلی ساکت و آرومم و یه جورایی خیلی ضعیفم از لحاظ مختلف ...
    وقتی بچه بودم خیلی شر و شیطون و شلوغ بودم از در و دیوار بالا میرفتم اما تا 13 سالم شد یهو خیلی ساکت و آروم شدم فک کنم دلیلش هم سختگیری های زیاد خانواده م بود مخصوصا که تا حالا خانواده م اجازه ندادن من تنهایی یا با دوستام برم بیرون!

    تا حالا فقط چند باری خونه ی یکی از دوستام رفتم که اونم خونه شون چند کوچه اونورتر از خونه ی ماست! هنوزم به زور اجازه میدن که گاهی برم خونشون... جالب اینجاس که خودشونم خیلی کم منو از خونه میبرن بیرون هر چقدر باهاشون منطقی صحبت میکنم که بابا یا بذارین من خودم برم بیرون یا خودتون منو ببرین بیرون که گوشه ی خونه نپوسم اصلا گوش نمیدن .

    میگن بهت اعتماد داریم اما به جامعه نه.  بخاطر همین مسائل الان من خیلی چیزا بلد نیستم مسیر های شهر رو بلد نیستم یعنی اگه به هر دلیلی یه جای شهر تنها بشم نمیتونم راه برگشتو پیدا کنم .

    خیلی از مسائل اجتماعی که برای دیگران عادیه من تا حالا تجربه نکردم روابط اجتماعیم فقط با هم سن و سالای خودم خوبه اصلا نمیتونم تو چشمای مردا نگاه کنم .تو خیابون که راه میریم همش به خودم میگم چرا این مسیر ها یادم نمیمونه؟ بین جمعیت توی بازار هی میترسم که گم بشم! حتی موقع راه رفتن پاهام میلرزه به زور درست راه میرم با اینکه به خودم تلقین میکنم چیزی نیس دیوونه فقط داری راه میری! اما فایده نداره.

    رشته ای که میخوام بخونم احتمالش خیلی کمه که شهر خودمون قبول بشم نگرانمم که اگه دانشگاهم یه شهر دیگه باشه من اونجا چه غلطی بکنم؟ چجوری مراقب خودم باشم؟

    خانواده م همیشه خواستن مراقب من باشن اما الان متوجه میشم این زیاده روی اونا از لحاظ اجتماعی خیلی بهم ضربه زده . باید یه نفر باشه که مراقب من باشه فقط! اعتماد به نفس ندارم با اینکه میدونم قیافه م خوبه اندامم خوبه اما اعتماد به نفس ندارم. چرا اینقدر ساکتم؟آرومم؟ساده م؟ قانون مدارم؟ ترسو ام؟بیشتر ترس هام مربوط به زندگی میشن...

    تو مدرسه هیچوقت ریسک نمیکنم چون از عواقبش خیلی میترسم خیلـــــــــــــــی ، کلا هیچوقت ریسک نمیکنم من اینجوری نبودم منو ترسو بار آوردن تو دنیای مجازی خیلی راحت ترم اما تو دنیای واقعی خیلی آروم و ساده... خیلی زیاد. خانواده م تا یه یه چیزی میگن ناراحت میشم فورا گریه میکنم و فقط در مورد خانواده م اینجوری. یعنی اگه جز خانواده م کسی بهم چیزی بگه ممکنه با پررویی تمام جوابشو بدم و ملاحظه ی هیچیو نکنم. سوالم ازتون اینکه یکی مث من چیکار باید کنه به نظرتون؟

    چجوری میتونم یه آدم زبر و زرنگ بشم؟ تیز بشم؟ اعتماد به نفس داشته باشم؟ از ورود به اجتماع نترسم؟
    ببخشید زیاد شد..خیلی ناراحتم

    موضوعات مرتبط: مسائل دختران جوان ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۱ نظر
    • تعداد نمایش : ۷۸۲
    • چهارشنبه ۳۱ تیر ۹۴ - ۲۲:۵۱

    به خاطر اعتیاد پدرم هر جا رفتم خواستگاری، نه شنیدم

    سلام.
    از دختر خانوم هایی که ازدواج نکردن در خواست دارم اینو بخونن!!
    دوستان شما جای من باشید چه کار می کنید؟
    پسری 29 ساله هستم. متاسفانه پدرم 20 ساله که اعتیاد داره. تو این مدت 20 سال بارها و بارها ترک کرده ولی دوباره....
    الانم 3 سال هست که شیشه مصرف میکنه. 20 روز ترک میکنه دو باره سه ماه میره همش شده یک زندگی تکراری این جوری.
    تو این سال ها مادرم بوده که زندگی رو نگه داشته. من یک خواهر دارم 2 سال از خودم کوچیک تره.
    بابام 5 ساله کار نمیکنه. خرجیشو مامانم میده اونم. مادرم خونه داره. یک پس اندازی داره که با سودش خرج خونه در میاد.
    منم کار می کنم . شغلم مهندس الکترونیک هست. کارم مدیر واحد R&D تو یک شرکت هست. علاوه بر اون خودم هم یک کارگاه تولیدی کوچیک دارم اونم تو زمینه الکترونیک. درامدشم خوبه. خلاصه خدا رو شکر.
    بابم این جوریه که وقتی میره سراغش, میره تو زیر زمین خونه برای خودش تنهاست فقط غذاشو بهش میدیم.
    راستش نمی دونم پول از کجا میاره. فقط بعضی وقتا که کم میاره از ترس آبروریزی مجبور میشیم پول بدیم بهش.
    خودش خسته که میشه از این وضع میاد بالا ترک میکنه .موقع ترک اینقدر می خوره که یک جورایی اینگار می خواد خودشو تقویت کنه. دو باره بعد از یک مدتی میره سراغش.

    اینم بگم ما طوری زندگی کردیم که جز چند تا از فامیلای خیلی نزدیک از سابقه پدرم کسی خبر نداره. اونا هم الان فکر می کنن که خوب شده ولی افسردگی شدید داره. برا همین زیاد رفت آمد نمیکنه.
    و اما مشکل  !
    من دو ساله دارم میرم خاستگاری.
    هر موردی که به نظر مناسب میرسه و کار به چند جلسه می رسه, وقتی موضوع رو مطرح می کنم کلا موضوع به هم می خوره. یا بهونه های بنی اسرائیلی میارن. یا سنگ سنگین میندازن..
    این موضوع چیزی نیست که بشه از همسرت پنهون کنی بالاخره اگه ازدواجم صورت بگیره یک جا لو میره و اونوقت که دیگه!!!
    همین موضوع در باره خاستگار های خواهرم هم هست. اون بنده خدا که دچار یک جور افسردگی شده از این بابت.
    شما جای من بودین چه میکردین!

    موضوعات مرتبط: مشورت در ازدواج خانم ها , مشورت در ازدواج آقایان ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۰ نظر
    • تعداد نمایش : ۸۹۴
    • چهارشنبه ۳۱ تیر ۹۴ - ۲۲:۴۷

    در مورد سخنرانی های " تنها مسیر " حاج آقا پناهیان

    سلام
    من یه سوالی داشتم
    کسی اینجا هست که سخنرانی های " تنها مسیر " حاج آقا پناهیان رو گوش بده؟
    تاثیرش رو در خودتون میبینید آیا؟
    من تازه شروع کردم به گوش دادن این مجموعه سخنرانی ها.
    یه سری مباحثش که مربوط به نفس و گذشتن از خواسته های نفسانیه یکم حس میکنم با خلقت آفرینش ما در تضاده.
    نمیدونم،شاید دارم اشتباه میکنم.
    اگه نظری دارین ممنون میشم.
    موضوعات مرتبط: مسائل اعتقادی ,

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۱۷ نظر
    • تعداد نمایش : ۸۹۹
    • چهارشنبه ۳۱ تیر ۹۴ - ۲۲:۳۴

    برو بالا