حالا از این طرف من به عنوان یه دختر مجرد 30 ساله هستم مقابل آقایی که عادت به دختر بازی داره و این من هستم که نمیتونم فراموشش کنم! عجب دنیای عجیبیه ها هر چیزی امکان داره!

من از خونواده ی مذهبی هستم، والدینم بسیار زیاد افراطی در تعصب هستند، یعنی این طوری بگم  پدرم دوست نداره من تنها بیرون از خونه برم، گفته فقط با مادرت برو بیرون، دوستام میگن پدرم پارانوییدی هست، با اینکه هیچ گاه خطایی ازم سر نزده و با کمال میل و انتخاب خودم چادریم! خودم برام جای تعجب داره چه برسه شمای خواننده . 

جریان از اون جا شروع شد که؛

پارسال در شهر دیگری مراسمی دعوت بودیم اواخر مجلس آقایی پیشم اومد و بهم شماره داد و گفت با نیت و هدف ازدواج، رفت و آمد آشنایی و شناخت پیدا کنیم. با توجه به اینکه محل زندگی مون خیلی از هم فاصله داشت من خودم ترجیح دادم ابتدا در شبکه ی مجازی با هم گفت و گو کنیم .علی رغم اینکه بارها خودش درخواست آشنایی و رفت و آمد حضوری داشت و من به بهانه های مختلف رد میکردم.

چون همون طور که گفتم بابام غیرت افراطی داره و عرصه برام تنگ هست، به خودشم گفتم ولی اون گفت این یه چیز طبیعیه خیلی جاها باب هست، بدون شناخت و رفت و آمد مگه میشه ؟!

از اون جایی که من آدم  بسیار زیاد مشکل پسندی هستم یعنی علی رغم خواستگاران زیادی که در دانشگاه و اطرافیانم داشتم، واقعا کسی به دلم ننشست یعنی فکر کنید  بین بیش از  500 پسر که دانشگاه و جاهای مختلف میدیم حتی یه نفرم نبود بپسندم! برای خودم یخلی عجیبه!!! اگر بود قطعا شخصا پا پیش میذاشتم و  این اصلا بد نیست.

 ولی هیچ کسی به چشمم نمیومد و نسبت به همه سرد بودم حس برادرم رو بهشون داشتم. از اون جایی که یه دختر هم تا جایی خواستگار داره هر دو سه سال یه خواستگار دارم! گفتم امکان حضور در جامعه رو ندارم من ساکن یکی از شهرستان های شرقی ایرانم، اینجا همه مذهبی اند اصلا به چشم بد نگاه میکنند پسر با دختر دوست بشه دانشگاه هم که رفتم بین اون همه کسی رو نپسندیدم!

حالا الان خواستگار کم یاب شده،  گوشم پر از راهکارهای استخاره کن،  نمیدونم نذر و نیایش و حضور در مجالس زنانه ی مختلف،حضور در جامعه، همه ی این ها رو خیلی امتحان کردم.) . با آرش همون آقای خواستگار 3 ماه چت کردم ،وقتی مادرم خونه نبود تلفنی حرف میزدیم.

اون جدا یه مرد فوق العاده بود بسیار زیبا بود ،جذاب خوش تیپ، دائم اینستاش رو به روز میکرد، سلفی های متعددی از خودش میذاشت خودش هم میدونه زیباست ، خوش صدا ، دانشجوی دکترا، موقعیت اجتماعی عالی ولی موقعیت مالیش متوسط ماشینش ام سمند.

میخوام بگم اصلا پول واسم مهم نیست تحصیلات هم فقط خواستم شرحی ازش بگم. ، البته بسیار آدم با درک و مهربونیه شوخ طبع و از طرز حرف زدنش خیلی خوشم میاد آدم با کلاس و با شخصیته ، همیشه فکر میکردم این واقعا همون مرد رویاهامه و اصلا چطوری بدون او زندگی کنم!

یه شب بیمار شد به علت مشکل آسیب دیدگی زانو رفت بیمارستان، گفت از درد دارم می میرم ولی همزمان چت میکرد و اسکرین از فضای بیمارستان داد تا ثابت کنه راست میگه. تا خود صبح نخوابیدم نگرانش بودم دائما باهاش چت میکردم خبر میگرفتم نوبتت شد؟ آزمایش دادی ؟ جواب آزمایش چی شد چی گفت؟ گفت خیلی گرسنه ام دیشب شام نخوردم بوفه بسته است گفتم اگر زنت بودم برات غذا میپختم میاوردم واست!

اونم معرفتش زیاد بود مثلا چون شاغل نیستم (بازم محدودیت بابام) دیر میخوابم تا ساعت 3 گاهی دیرتر حتی. اون خواب بودم از سر علاقه بهش پیام میدادم جمله ی محبت آمیز میفرستادم اون از خواب بیدار میشد پیام میداد گفتم تو که خواب بودی! گفت پیام دادی نور گوشی زد بیدارم کرد. بعد گفت حالا که پیام دادی حرف بزنیم! 

بهش گفتم ما که از صبح تا آخر شب دائما چت ایم برو فردا بیا کل صبح باید بری سر کار میگفت نمیخوابم حرف بزنیم! کلا معرفتش زیاد بود.

بعد این سه ماه که دیگه تو آسمون باهاش سیر میکردم، متوجه شدم دختر باز هست، از فالورهای اینستاش دیدم، دخترهای خراب  رو فالو کرده ( شرح مفصل این تایپک قبلا درجیدم متن خیلی طولانی شد آقای نجفی فرمود ویرایش کنم طولانی بود حوصله ام نیومد!)

تصمیم گرفتم باهاش کات کنم  گفت توبه کردم دلم پر بود دچار شوک شده بودم تا تونستم بارش کردم اونم گفت: اصراری نیست برو، ببین من منت بابامم نمیکشم بدو برو و رفتم . یه غرور و حس قدرت خاصی داشت تحسینش میکنم.

تو روزهای کات خیلی با خودم کلنجار رفتم این آدم مناسب نیست ولی با شناخت نسبی که ازش داشتم دیدم واقعا نمیتونم بدون اون باشم دوباره بهش پیام دادم -گفت توبه کردم، اصلا میدونی چرا تو رو انتخاب کردم ؟ چون دختر پاکی! واسه همین طالبتم!

گفتم خب تو هم پاک باش دیگه، گفت هستم دیگه توبه کردم. دوباره خوب شدیم ، این اواخر خیلی باهاش غر غر میکردم ، اونم هی گوشزد میکرد: از زن پر رو و غر غرو متنفرم و این اذیتش میکنه فالورهای اینستاش هم دیدم دوباره چند دختر خراب فالو کرده بود . 

بهش گفتم نمیدونم چرا بهت شک دارم ، گفت آره من فاسدم انقدر رو اعصابم نباش، همینی که هستم میخوای بخواه میخوای نخواه.

کات ؟

گفتم پ ن پ ، ادامه میدم ،تازه آیه ی قرآن سوره ی نور خدا گفته: مرد زنا کار جز با زن زناکار ازدواج نکنه و حرام است این بر مومنین . توی فاسد نمیتونی با دختر پاک ازدواج کنی چون خرابی ازدواجت  نامشروعه. برو یکی از همون دختر خراب ها رو بگیر.

عصبانی شد دائما میگفت نه نه من خراب نیستم ،اینا آیه ی قران نیست از خودت نگو، گفتم اصلا چرا با اون دختر که باهاشی ازدواج نمیکنی ؟

خندید گفت شوخی میکنی ؟ کلی استیکر تعجب و شوخی گذاشت گفت اینا خراب اند هر دم با هر کسی اند نمیشه بهشون اعتماد کرد اینا عروسک اند زن زندگی نیستن ( کلی استیکر ماسک درد هان )

انقدر از این زنا ریخته دیگه آدم حالش به هم میخوره. ، گفتم اتفاقا حال امثال منم از تو به هم میخوره ،تو هم یکی هستی عین اونا. دیگه دعوا شد یکی من میگفتم ده تا اون و  بلاک کردیم همدیگه  رو .

دوباره بعد یک ماه که عزم کوفتیم رو جزم کرده بودم فراموشش کنم یاد حرفاش و معرفت بازی هاش افتادم، شدیدا دلتنگش شدم، شده بودم یه مرده حتی غذا نمیتونستم بخورم اخلاقش خیلی خوب بود خیلی مادر پرست و خانواده دوست ،مشکلاتم رو بهش میگفتم درکم میکرد ، من خودم موندم چرا باید یه آدم هرزه دوست داشته باشم؟

یعنی با خودم گفتم خب قرآن میگه نمیتونید ازدواج کنید خب نتونیم ولی در حد اینکه محرم باشیم باهاش دوست باشم، اصلا من وقتی با اونم انگیزه و نشاط دارم حرفاش انرژی بخشه. نمیدونم چرا اینطوریم، یعنی واقعا شرایط جوری پیش میره که آدم با خودش میگه عجب واقعا حتی خودمم خودمو درست نمیشناسم!!! 

من که خیلی مذهبی بودم اصلا اگر از همون اول میفهمیدم اینطوریه میتونستم راحت بذارمش کنار ولی بعد اون 3 ماه که عاشقش شدم دیگه نتونستم.

شاید اصلا مشکل روانی دارم! شاید چون در خونوادم کمبود عاطفی دارم، والدینم عاطفه برام خرج نکردن،  شاید تقصیر مادرمه رفتم ببوسمش هولم داد گفت گمشو ! 

همیمن طوری الکی! همیشه از بچگی پشتش رو بهم کرد همیشه شک داشتم مادر واقعیم باشه بابام فقط به دهان مادرم نگاه میکنه، ولی اگر نیاز عاطفیه خب تو دانشگاه اینور اونور خیلی خواستگار داشتم خیلی ها ابراز علاقه کردن چرا اونا رو همین طوری نخواستم اگر کمبود عاطفه علتشه ؟

نمیدونم خودمم تعجب میکنم انگار جادو شدم ولی اون پسر کیس مورد علاقه ام میگه من منت کسی رو نمیکشم خودت رفتی!

دوباره بهش پیام دادم دوست باشیم  میگه خواستم بپیچونمت بری کات کنی ، ولی میدونم آدم فاسدیه . دیشب گفتم خوابم میاد بریم بخوابیم دیگه شبت خوش.

گفتم تو که راست میگی معلوم نیست داری با کدوم دختر چت میکنی! گفت :چی یادم افتاد اصلا به من ربطی نداره چه کار میکنه یهو الکی متعصب شدم همین رو بهش گفتم

گفت یعنی خوشحال نیستی دوباره حرف میزنیم؟ گفتم یه کم خوشحالم ولی عاشقت نیستم چون شناختمت، گفت من خطایی نکردم، گفتم اتفاقا شیطانم همینو میگه ! نمیدونم در هر حال به من ربطی نداره.

دیگه هیچی نگفت رفتیم پی خواب. مسلما نه به خاطر هرزگی اش ،به خاطر انبوه صفات خوبی که داره دوستش دارم.

تو فالورینگاش دیدم کلی پیج اقامت کانادا و وکلای مهاجرتی فالو کرده کلی ناراحت شدم،  دلم گرفت بره اونور من چه کار کنم!!!

هفته ی پیش یکی اومد خواستگاریم به صورت سنتی،حس کردم شوهر دارم! اصلا تموم جلسه  فاز غم بودم حتی موقع صحبت پسر به اون خوبی گفت ناراحت به نظر می رسی؟ دیدم قبولش کنم باز فکر اون پسر آرش ولم نمیکنه شماره اشم حذف کنم حفظم! فراموشم کنم باز فکرم پیششه! از دست خودم بریدم. چرا انقدر آندر نرمالم؟

چرا نمیتونم این پسر هرزه رو فراموش کنم من چم  شده!

شفا نمیده که! 


↓ مجموعه مطالب مرتبط ↓ :
فراموش کردن عشق قبلی (۳۸ مطلب)
قطع رابطه با جنس مخالف (۳۷ مطلب)
دوستی با جنس مخالف (۹۳ مطلب)

کاربران خانواده برتر در مورد پست (چرا نمیتونم این پسر هرزه رو فراموش کنم ؟) ، (۵۵) نظر داده اند، برای مطالعه نظرات کمی پایین تر بروید