سلام به همه

یه مشکلی برام پیش اومده که روز و شب رو ازم گرفته ، یه پسر ۳۰ ساله هستم. با شغل خیلی خوب از لحاظ اجتماعی .‌ درآمد حدود ۶ میلیون در ماه ، تازه عقد کردم . ، همین اول آخرش رو بگم . به خانونمم علاقه ای ندارم . 

۳ سال پیش میخواستم ازدواج کنم . خانواده نذاشتن. بعدش خیلی میگشتن دنبال گزینه مناسب برا من ، ولی دخترانی که معرفی میکردن یکی از یکی بدتر بود ... ، دیگه خسته شده بودم . گاها جر و بحث پیش می اومد با خانواده، پدر و مادرم کاملا باهام بد رفتار هستن‌‌ . همیشه بهشون میگم که باید زودتر از این ها طلاق میگرفتید. از بس اخلاق رو رعایت نمیکنن‌‌‌ ... ۹۰ درصد هم از طرف مادرمه از بس بداخلاقه . مخصوصا با پدرم .

دیگه خسته بودم . میخواستم زن بگیرم که راحت بشم . میخواستم دیر نشه.‌ البته هیچ وقت از معیارهام کوتاه نمی اومدم...

خودم برعکس خانواده خیلی آدم مهربون و با اخلاقی هستم... اهل شوخی ... آدم تقریبا گرمی هستم‌،  عاشق خوشحال کردن دیگرانم . تا جایی که میتونم به بقیه کمک میکنم ... کارم خوبه. ظاهرم مناسبه.‌ فوق لیسانس دارم.

وقتی خواستگاری خانومم رفتم. از لحاظ ظاهری تقریبا پسندیدم .‌.. کامل نه ولی تقریبا خوشم اومد.‌ از لحاظ فکر و اخلاق هم پسندیدم. اینم بگم ظاهر دختر برام مهمه . تازه فهمیدم.. قبلا نمیدونستم اینقدر ...

حتی توی تحقیقات فهمیدم باباش معتاد بوده و نماز نمیخونه . ولی چون میدونستم دختر خوب و معتقدیه یه جورایی دلم نیومد نه بگم . نمیدونم ترسیدم . نمیدونم ترحم کردم . نمیدونم...

مشکل از اون جا شروع شد که یه روز قبل از بله برون خانومم رو دیدم .‌ راستش قیافه اش اونی نبود که میخواستم.. اصلا بدم هم اومد.‌.. به روی خودم نیاوردم.. اصلا با شب خواستگاری فرق داشت.‌.. نمیدونم اون وقت شاید خوب دقت نکرده بودم.. در حدی بود که چهره اش رو اصلا دوست ندارم...

ولی متاسفانه تمام نکردم .‌ ادامه دادم . نمیدونم دلم به حالش سوخت .‌.. نمیدونم چی بود . ولی ای کاش همون موقع تمام میشد. ای کاش ادامه نمیدادم ...

هیچی دیگه عقد کردیم و چند ماهه گذشته ، من هر روز دلسرد تر میشم .‌ هر روز به شانس و اقبالم فحش میدم.‌.. به خودم و تصمیم لعنت میفرستم ... ، خانومم خیلی مهربونه . خیلی خوش قلبه .‌ ولی هر کاری میکنم نمیتونم دوستش دلشته باشم . اونم انتظار داره بیشتر باهاش باشم ولی از بودن باهاش بدم میاد ... ، هنوز چیزی نمیدونه . کاش یه دوران نامزدی داشتیم . کاش زود عقد نمیکردیم . کاش و کاش و کاش ...

زندگیم سوخت . بهترین شرایط و موقعیت کاری رو داشتم . باور کنید آدم مهربون و خوش قلبی بودم و همه اطرافیان میگفتن باید بهترین دختر نصیبت بشه .‌.. ، میدونم که نمیتونم حالم رو براتون بگم.‌‌ حاضرم همین الان ۵۰ میلیون بدم و جدا بشم . و مجرد بمونم تا آخر عمر ، ولی با کسی که دوسش ندارم و از قیافه ش خوشم نمیاد زندکی نکنم ...

نگاه اطرافیان رو حس میکنم که میگن چرا این انتخاب رو کردم و قطعا بهتر از این ها میتونست مال من باشه و بهم بله بگه ... میدونم اطرافیان هم همین رو تو ذهن دارن . از نگاهشون ، از طرز برخورد شون ،  به روم البته نمیارن ...

از زندگی و انتخابم ناراحتم  ، از طرفی به خاطر آبروی خودم و مخصوصا خانومم دوست ندارم جدا بشم ...

هر لحظه به این موضوع فکر میکنم ... دوستان به نظرتون چکار کنم . کمکم کنید . مشاور خوب هم تو شهرمون نیست متاسفانه وگرنه حتما میرفتم ...


مردم در مورد این موضوع (۱۴۵) نظر داده اند، برای مشاهده بخش نظرات کمی پایین تر بروید
↓ در مورد این موضوع بیشتر بخوانید ... ↓ :
مسائل پسران جوان (۱۲۰۶ مطلب) مسائل رفتاری دوران عقد (۴۶۳ مطلب) روابط عاطفی در دوران عقد (۷ مطلب)

این مطلب برای شما مفید بود؟ بله خیر