سلام

من یک پسر 28 ساله هستم که هرگز اهل دوستی دختر و پسر و هیچ کدام از این چیزها نبودم، تا جایی که یادمه همیشه در حال تلاش و دنبال کردن اهدافم بودم و به قولی فرصت سر خاروندن رو هم نداشتم چه رسد به اینکه بخوام به دخترها فکر بکنم. هر کی رو هم میدیدم یا بهم پیشنهاد میدادن انگار نه انگار.

اما دو ماه پیش توی کلاس زبان همون روز اولی که یه دختر خانم رو دیدم ازش خوشم اومد. از ترس اینکه بگم و بگه نه و از این جور فکرها یا اینکه اگه زود بگم بعد میگه این چه پسریه تا منو دید پیشنهاد داد پس هر کی رو میبینه اینطوریه و به خیلی های دیگه هم پیشنهاد داده و بعدا پیشنهاد میده، واسه همین تقریبا تا آخر ترم یک زبان کش دادم و زجر کشیدم و ابراز علاقه نکردم.

هر روز برای من انگار یک سال میگذشت هفته ای دو روز کلاس زبان میریم و من هر بار کلی انتظار میکشیدم تا دوباره ببینمش و بشنومش. این دختر واقعا دختر زیبا و از هر نظر برای من بامزه و جالب و ناز به نظر میرسه. الان لطفا به عشم ایراد نگیرید و توهین نکنید و نگید که من از زیباییش خوشم اومده. چون من خیلی زیباهای دیگر رو هم میدیدم و انگار نه انگار ولی این یکی برای من یک پکیج کامله و تنها کَسی بود که بعد از 28 سال واقعا تمام ذهنم رو پر کرد.

به هر حال من تووی جلسه یکی مونده به آخر بهش پیشنهاد دادم و ایشون گفتن که فکر کنم جواب میدم جلسه آخر. من هم جلسه آخر ازش جواب نه شنیدم! گفت تو پسر بدی نیستی و من مشکلی باهات ندارم. منتهی من هنوز بچه هستم و هیچوقت نمیخواستم زود ازدواج بکنم (ایشون 23 ساله هستن!) و یه لحظه هم گفت که میخوام برم خارج از کشور!

بعد من پیشنهاد دوستی نداده بودم. گفته بودم قصدم ازدواجه و میخوام بیام خواستگاری شما. خاله اش هم باهاش میاد و پیش خاله اش بهش گفتم و گفتم که اگه خاله تون نبود من اصلا مستقیم نمی اومدم به شما بگم. به هر حال بعد از شنیدن جواب نه، چون میخواستم دختر مطمئن بشه از اینکه من قصدم واقعیه و خانواده ام واقعا در جریان هستن و فکر نکنه که دروغ میگم. مادرم رو فرستادم خونه اونها تا با مامانش صحبت بکنن. مامانش نبود، اما خودش و داداشش به مادرم گفتن که ما که دیروز جواب دادیم. جوابمون همونیه که دیروز گفتم. (البته با روی خوش مهربانی گفتن و با احترام)

منم حالا منتظرم تا ترم بعد دوباره تو کلاس زبان ببینمش. الان از خانوم های اینجا سوالم اینه که من این دختر رو خیلی دوست دارم. و اگه انقدر ادعای مجنون بودن دارم پس باید تلاش کنم دلش رو به دست بیارم و نباید همین که یه چیزی این دختر گفت منم بگم باشه و دیگه هیچ تلاشی نکنم. هر چند به نظرش احترام میذارم. ولی خیلی ها بودن اولش راضی نبودن و بعد راضی شدن. منم چند سال پیش اینجور فکرها داشتم که از کشور برم و ... ولی الان اصلا این فکر ها رو ندارم.

من چند تا ایده به ذهنم رسید. اینکه یک هدیه براش بخرم و طوری که باقی بچه های کلاس نفهمن مثل همین صحبت هامون که بعد از کلاس انجام دادیم بهش بدم. مثلا یک پلاک، انگشتر یا زنجیر طلا و بهش بگم که لطفا اینو قبول کن حتی اگه جوابت نه هست من دوست دارم به کَسی که بهش علاقه پیدا کردم هدیه بدم. و اینکه من منتظرت میمونم تا دو سال اگه نظرت عوض شد بهم بگو شماره خودمو بهش دادم قبلا و شماره بابا و آدرس خونه مون رو هم بهش میدم. و بهش میگم اگه روزی یک شخص دیگر اومد بهت پیشنهاد داد و خواستی به پیشنهادش فکر کنی و این یعنی اینکه دیدگاهات اون موقع فرق داشته. پس بیا به من خبر بده من که این همه مدت بهت علاقه دارم و منتظرت هستم.

جدای از این ها هر بار تو کلاس زبان میخوام یک نوشته ای چیزی بهش بدم یا یه چیزی بهش بگم خیلی سنگین و محترمانه طوری که اذبت نشه و شاید اینطوری بتونم نظرش رو تغییر بدم و شاید اونم ببینه که انقدر دوستش دارم کم کم از من خوشش بیاد خلاصه آدمه دیگه احساس داره شاید بتونم روش تاثیر بذارم.

من از خانووم های اینجا میخوام محبت بکنن و نه من رو الکی امیدوارم بکنن و نه اینکه سریع دلم رو بشکونن و بگن که نه گفته و تمام و تو هم برو دنبال کارت و عشقم رو انقدر ساده بگیرن. عشقی که برای اولین بار برای این شخص ایجاد شده.

میخوام بگم که آیا این کارهای من فایده ای داره؟ آیا پیشنهاد بهتری دارین؟ من حتی با خارج رفتنش هم مخالف نیستم و اون هم نپرسید که اصلا مخالفی یا نه. من بهش گفتم حداقل کمی من رو بشناسید بذارید بیایم خواستگاری و چند تا شرط بذارید و منو تست کنید و ببینید که چقدر حاضرم براتون کار انجام بدم. چقدر شروط شما رو می پذیرم و ... ، ولی گفت که نه اصلا بحث اینها نیست من نمیخوام زود ازدواج بکنم و شاید از کشور بخوام خارج بشم و ...

خانوم های محترم، خواهرای من، الان قلبم داره میترکه. تا یک ترم دیگه یک ماه طول میکشه تا دوباره بتونم ببینمش. همه این ایده ها و حرف ها رو هم باید تا یک ماه من بدبخت صبر بکنم تا اجرا بکنم. لطفا به من کمک بکنید و بگید چیکار کنم.

یه چیزی هم خود دختره بهم گفت و من عصبانی شدم خیلی جدی بهش جواب دادم و اون هم فهمید حرف بدی زده. برگشت بهم گفت تو میتونی دخترهای بهتر از من پیدا کنی و من برات اینو آرزو میکنم. منم بهش گفتم خانوم این حرف شما نه تنها من رو آروم نمیکنه بلکه احساس میکنم به عشقم توهین شده و احساس میکنم که شما فکر میکنید من تو کف ازدواجم و برام فرقی نمیکنه کی باشه و در جستجو هستم و این نشد یکی دیگه تا ازدواج کنم. 

بهش گفتم این بدترین حرفی بود که میتونستید به من بزنید. بهش گفتم من اگه عجله داشتم تا الان صبر نمیکردم. بهش گفتم وقتی خانواده ام با من درباره ازدواج صحبت میکردن من میگفتم دست از سرم بردارید، ولی وقتی شما رو دیدم کلا نظرم عوض شد. اونم دید من ناراحت شدم گفت ببخشید، نه، منظورم این نبود. بعد ساکت شد و چند دقیقه اصلا چیزی نگفت بهم.

از علاقه ام بهش چقدر بگم. من نمیخوام مثل یک مرد ضعیف باشم پیشش اما واقعا حاضرم خیلی از شروطش رو بپذیرم. چون مثل فرشته هاست. نه فقط زیبایی ظاهری. بلکه خیلی معصوم و پاک به نظر میرسه. هیچ شیطنتی نداره. نسبت به تمام دخترهایی که تا الان دیدم متفاوته و حداقل برای من یکی اینطوریه و انگار خدا از آسمون برای من فرستادتش.

خواهرهای من، آیا اگه تلاشم رو بکنم فایده داره؟ ممکنه اصلا این حرف ها رو زده باشه به جای اینکه بهم بگه من ازت خوشم نیومده و ... تا دلم نشکنه؟ من فکر کنم این چیزا نیست چون حتی درباره کار و درآمد و خانواده و ... ام یک سوال هم نکرد. تنها چیزی که دیده همین ظاهرم هست و اونم بهش گفتم گفت نه اتفاقا اصلا چنین چیزی برام مهم نیست دلایلم همون هایی هستش که گفتم. واقعا همون هاست. 

اینو بگم من واقعا حاضرم برای این دختر چند سال صبر بکنم و بسوزم و بسازم. البته باید بهش بگم من منتظرت میمونم تا چند سال که بدونه منتظرم الان که همه چی تمامه. پس باید بگم.

دلم میشکنه وقتی خانواده ام بهم میگن که دیگه نه گفته تمامه. بی خیالش بشو. من بهشون میگم حداقل یکم تلاش بکنم. بعد این طوری دختره میگه این همه عشق و علاقه همین بود؟ با یکی دو بار جواب نه راحت رفت پی کارش!؟ اصلا گفتن دختره هیچ چی. من با دل خودم چیکار کنم؟ من اگه تمام تلاشم رو انجام ندم و صبر نکنم پشیمون میشم. هر چند که این صبر کردن برای من خیلی سخته قلبم داره از جا در میاد. 

ای کاش اون دختر عشقم رو میتونست درک کنه، این بی قراری های من رو اگه درک میکرد مطمئن بودم که حتی اگه یک لحظه احساسم رو درک میکرد قبولم میکرد. کی نمیخواد که یکی انقدر زیاد دوستش داشته باشه؟ به هر حال من دوستش دارم و از شما خواهر و برادرای گلم کمک میخوام. 

من از اون پسرهایی بودم که همیشه آرزو می کردم عاشق بشم. چون دوست داشتم عاشق بشم و بعد ازدواج کنم. بعد همیشه به خدا میگفتم خدایا چرا من از هیچ دختری خوشم نمیاد. حتی از قشنگترین هاشون هم خوشم نمیاد.

ولی خدا دعام رو مستجاب کرد و عشق رو تووی دل و وجودم گذاشت. اما متاسفانه فعلا نتیجه اش مثبت نبود. به هر حال خواستم بگم که همین که الان این حس رو دارم خوشحالم هر چند هر روز گریه می کنم به خاطر دختره، اما ناامید نیستم بازم سعی میکنم دلش رو به دست بیارم. نه اینکه اذیتش کنم و با دیوونه بازی. خیلی منطقی و با کلاس و سنگین رفتار میکنم.

مرسی


↓ مجموعه مطالب مرتبط ↓ :
رد کردن خواستگار (۸۵ مطلب)
ازدواج و مسائل درک نشدگان (۷۲ مطلب)
ابراز علاقه برای ازدواج (۴۹ مطلب)
جلب نظر دختر برای ازدواج (۱۰ مطلب)

کاربران خانواده برتر در مورد پست (ای کاش اون دختر، عشقم رو میتونست درک کنه) ، (۷۱) نظر داده اند، برای مطالعه نظرات کمی پایین تر بروید