سلام

شرمنده که متنم خیلی طولانیه .

پسری هستم حدودا سی ساله که احساس میکنم اعتقاداتم داره روز به روز ضعیف تر میشه . من فردی مذهبی نیستم ولی به خدا خیلی اعتقاد دارم برای پیامبر و امامانمون خیلی ارزش قائل هستم و خیلی سعی کردم پیرو راهشون باشم و قران رو معجزه ای میدونم که انسان رو به راه راست هدایت میکنه، اعمال واجب دینی رو تا جایی که میتونم سعی میکنم انجام بدم ولی مثلا نمازم اول وقت نیست یا خیلی وقت ها هم نمیخونم متاسفانه یعنی خیلی مذهبی در انجام اعمال نیستم.

اعتقادات من در سن حدودا هفده سالگی خیلی قوی بود ولی رفته رفته تا به الان خیلی کمتر شده . من از بچگی عاشق یکی از دختران فامیل بودم و همیشه از خدا میخواستم بهش برسم برای رسیدن بهش هم خیلی تلاش کردم ، یعنی رفتم دنبال درس و کار و رشد کردن در زمینه های شخصیتی تا فرد مناسبی براش بشم، ما چون فامیل نزدیک بودیم رفت و آمد زیادی با هم داشتیم و هم بازی هم بودیم با هم توی جمع های خانوادگی و یه جورایی احساس میکردم و میدیم که همین دختر خیلی تمایل داره تا با هم وارد رابطه احساسی و دوستی بیشتر از حد فقط فامیل بودن باشیم .

ولی من اصلا وارد اون فاز نشدم با وجود اینکه خیلی علاقه بهش داشتم و فورا تو ذهنم با خودم میگفتم من راه درست رو میرم ولی از خدا میخوام خودش تو موقعیت مناسبش که دارم تلاش میکنم ما رو به هم برسونه . یه حدیث هم فکر میکنم از امام حسین (ع) داریم که گفتن اگه کسی خلاف نکنه و راه درست رو بره خدا فرد مناسب رو نصیبش میکنه.( دوستانی که اطلاعات دارن تایید با تکذیبش کنن).

خلاصه ارتباط رو در همون حد فامیل بودن نگه داشتم تا اینکه توی سن بیست سالگی من این دختر ازدواج کرد و انگار دنیا رو سرم خراب شد . من خیلی از نظر روانی داغون شدم جوری که افسردگی شدید گرفتم . اولا که حالم خیلی خراب بود چندین بار رفتم پزشک عمومی و دکتر میگفت تو از نظر پزشکی سالم هستی نه جاییت درد میکنه نه مشکلی داری، ولی من بشدت حالت تهوع داشتم و نمیتونستم غذا بخورم.

تا اینکه بعد از تحقیق و پیگیری فهمیدم این همون افسردگی شدیده که من گرفتارش شدم . کلا خواب و خوراک از من گرفته شد . دقیقا هر لحظه از زندگی احساس میکردم دارم میمیرم! تو اوج جوونی بدترین لحظات رو داشتم میگذروندم توی همین اوضاع داشتم دانشگاه مهندسی میخوندم. بعد یک سال گرفتار این مشکل بودن کلا رفتار روحیات و اخلاق من تغییر کرد من سعی کردم خودم با روش های طبیعی و خوندن کتابای در این زمینه و با ورزش کردن بدون رفتن پیش دکتر متخصص خودمو درمان کنم .

بعد یکسال کلا اون عشق رو فراموش کردم. ( دکتر نرفتم چون نمیخواستم کسی از مشکلم مطلع بشه) فقط مادرم میدونست دردم چیه ، ولی چون تخصصی یا سواد نداشت نتونست کمکم کنه خلاصه خودم جنگیدم با این بیماری و کلا سعی کردم ادم دیگه ای بشم و از نو برای خودم هدف بسازم . توی درگیری با بیماری دختر دیگه ای رو توی فامیل در نظر گرفتم چون خونده بودم عاشق شدن میتونه خیلی به درمان این بیماری کمک کنه، با وجود اینکه هیچ ارتباط خارج از چارچوب شرع و اخلاق و فرهنگی باهاش نداشتم ولی رفته رفته توی رفت و آمدهایی که داشتیم به این دختر دلبستم و عاشقش شدم پس هدف رو گذاشتم رسیدن به این دختر!

خلاصه رفت و آمدها رو باهاشون بیشتر کردیم و طوری رفتار میکردیم (من و خانوادم ) که ما نظر خاصی روی شما و دخترتون داریم. ( چون همه میدونستن من درس میخونم خدمت نرفتم کار ندارم و شرایطش نیس ولی مقصد ما اینجا هست. ).

اما زمان میگذشت ولی این افسردگی بیماری نبود که به سرعت درمان بشه ! و حتی رو درس خوندن من هم خیلی تاثیر بدی گذاشته بود . جوری که با وجود تلاش زیادم شش سال تموم کردن دانشگاهم برام طول کشید. ولی با وجود سختی زیاد من مدرکم رو گرفتم. ولی این روند روز به روز داشت منو از رسیدن به هدفم دور میکرد ... من توی این بیماری خیلی از خدا، امامان کمک میخواستم،خیلی میخواستم که حالم زودتر خوب بشه که بتونم به هدفم برسم.

دانشگاه رو تموم کردم . بعد از شش سال حالم خیلی بهتر شده بود ولی هنوز بطور کامل درمان نشده بودم. یعنی نمیتونستم این علاقه رو مطرح کنم یا اقدامی بکنم از طرفی هم نمیخواستم این بیماری رو مخفی کنم و اقدام کنم اخلاق بهم اجازه نمیداد. با وجود سخت بودن زیاد تو این شرایط رفتم خدمت و خیلی بهم سخت گذشت . روزهایی بود که واقعا دیگه نمیتونستم شرایط خدمت رو تحمل کنم و فکر فرار به سرم میزد ولی فورا سوره “ والعصر...” رو میخوندم و یک آرامش عجیبی بهم دست میداد . دقیقا شبیه معجزه بود تحملم رو بالا میبرد خلاصه تمام سختی های خدمت رو با همین سوره پشت سر گذاشتم و خدمت رو تموم کردم ... بعد از خدمت حالم خوب شده بود اما این دختر مورد علاقه ما هم ازدواج کرده بود !

این بیماری این قدر زمان از من گرفت که برای رسیدن به این دختر دیر شد. دو مرتبه ضربه بدی خوردم اما این دفعه مثل دفعه قبل نبود جنگیدن با این بیماری منو کلا آدم دیگه ای کرده بود ، دید من نسبت به دنیا عوض شده بود از هیچ چیزی نه خیلی خوشحال میشدم نه خیلی ناراحت با مسایل خیلی منطقی کنار میومدم.

رفتم پی کار و تا اوضاعم رو برای ازدواج آماده کنم متاسفانه خوردم به اوضاع بد کار و اقتصاد کشور، کار خوب پیدا نمیشد چند ماهی پیش یکی از آشناها کار کردم ولی حقوقم و نداد من هم اومدم بیرون ... در همین بین که من دنبال و درگیر کار بودم که سنم به بیست و هشت رسیده بود پدر و مادرم دختری رو پیشنهاد دادن تا بریم خاستگاری و منم قبول کردم، رفتیم و متاسفانه باز هم نشد ...

زمان گذشت و گذشت و من شدم حدودا سی ساله . الان مشغول به کار هستم ولی کارم نه درآمد درست حسابی داره نه کار خوبیه. یعنی نمیشه پس انداز کرد و اوضام خوب نیست.

من تا این سی سالگی هر چی از خدا خواستم و پیامبر و امامان رو واسطه قرار دادم با وجود تلاش کردن در جهت رسیدن بهش و اهداف انسانی و اخلاقی درست داشتن اما بهش نرسیدم. اصلا انگاری خدا بهم گوش نمیده.

دختری رو خواستم نشد ( گفتم به صلاحم نبوده ) یکی دیگه رو خواستم نشد ( گفتم قسمت نبود) یه جا دیگه رفتم بازم نشد (دیگه نمیدونستم چی بگم!). تو اوج جونی سلامتیم رو خواستم نشد! از بیست تا نزدیگ سی سالگی رو با حال بد گذروندم. ازش کار خواستم نشد من برای رسیدن به کار مناسب تو بدترین شرایط روحی درس خوندم وقت گذاشتم الانم دارم کارگری میکنم. ازش یه زندگی خوب رو خواسته بودم ولی نشد.

من دل و نیتم خوب بود، در زندگی سعی کردم خلاف نکنم.، سعی کردم درست ترین راه رو برم و تلاش کردم برای رسیدن بهش. خیلی هم صبر کردم... ولی حتی یه زمینه در زندگیم بوجود نیومد که بتونم دلمو بهش خوش کنم.

کلا وقتی که فکر میکنم میبینم خدا به من گوش نمیده. امامان واسطه جواب نمیدن. خیلی چیزایی که تو قرآن نوشته شده مثلا با هر سختی آسانی هست برای من یکی که درست در نمیاد. واقعا چطور باید ایمان داشت و ایمان و اعتقاد رو از دست نداد؟

خدایی که دیده نمیشه، امامانی که فقط ازشون داستان شنیدیم، قرآنی که من فهمی ندارم که بفهممش و خیلی ها هم نمیفمنش و اون چیزایی هم که یکم واضح تره با زندگی من درست در نمیاد. و امام زمانی که در غیبت هستن.

میدونم خدا گفته توی سختی ها باید صبر کنید شاید دارید آزمایش میشید ولی واقعا چقدر باید صبر کرد ؟ سیزده سال برای یه ازدواج سالم و درست صبر بکنی کمه ؟ اصلا بعد از اون زمان دیگه برای کسی که اینقدر سختی کشیده لذت داره؟ توی این سن لذت داره؟ کی قراره به یه زندگی خوب برسم ؟

دیگه توی سی سال نباید به یه شروع زندگی ( کار و درآمدی که تا آخر عمر بتونی امید داشته باشی بشه باهاش یه حداقل هایی رو فراهم کرد ).

یعنی نه کار نه ازدواج نه پول نه عشق نه زندگی خوب هیچی به صلاح من نیست توی این دنیا؟ کجاست اون خدایی که میگه یک زمان غافل مباشید از طلب! کجاست اون خدایی که به خیلی ها بی حساب روزی میده!

میدونم دارم کفر میگم ولی چه کنم دلم خیلی پره. من همچنان خدا، دین و اعتقاداتی که داشتم رو دارم ولی احساس میکنم روز به روز داره ضعیف تر میشه.

کسی برای من توصیه یا راهنمایی داره؟


برای مشاهده ی نظرات مردم در این مورد کمی پایین تر بروید
موضوعات مرتبط - با کلیک روی کادر یا کادرهای زیر مطالب بیشتری را در این مورد خواهید دید :
درد دل های دختران و پسران ازدواج و مسائل پسران حدود 30+ سال