سلام

من یه مشکل خیلی بزرگ دارم. من پشت کنکورم . محجبه ام ، نمازام سر وقته و کامل میخونم به خاطر رشته ای هم که دوست دارم پارسال دانشگاه نرفتم و پشت موندم. واقعیت اینه که من در مورد زندگی مشترک آیندم خیلی رویا پردازی میکنم و همین باعث میشه نتونم رو درسم تمرکز کنم.

الان از سیر تا پیازش رو براتون میگم. از صبح که میخوام پاشم برای شوهرم صبحونه درست کنم تا اخر شب بهش فکر میکنم. براش پا میشم صبحونه درست میکنم میرم بغلش میکنم بوسش میکنم بیدارش میکنم به اینکه براش یه عالمه غذاهای خوشمزه درست کنم با هم بریم حموم براش خوشگل بشم به چیزای خاک بر سری هم از لحاظ عشقولیش! فکر میکنم.

به اینکه مامانو باباش منو خیلی دوست داشته باشن و منم اونا رو دوست داشته باشم به اینکه با هم فوتبال ببینیم با هم بریم خونه مامان بابا هامون مهمونی ، به اینکه حتی خبر اولین نی نی مون رو چه جوری بهش بدم که خیلی فکر میکنم من دیوونه بچم اخه ، به این که همش بهش بگم چقدر دوستش دارم به اینکه با هم چقدر خوبیم به اینکه با هم درس بخونیم ، با هم بریم برای نی نی تو راهمون لباس سایز صفر بخریم. به اینکه همش بهش بگم دیوانه وار دوستش دارم. اگه مسخرم نمیکنین من از الان که حتی نمیدونم اسمش چیه و چه شکلی خیلی دوستش دارم و هر شب براش هر جا که هست دعا میکنم و آیه الکرسی میخونم!

همش دعا میکنم که  خیلی خیلی زیاد عاشقم باشه. اگه اون فقط من توی قلبش باشم و عاشق هیچ دختر دیگه ای نباشه براش هر کاری هر کاری میکنم. به اینم فکر نمیکنم که پولدار باشه اصلا از پولدارا خوشم نمیاد  فقط مومن و با خدا باشه . حتی فکر میکنم که مثلا دستم به یه چیزی نرسه بعد اون بیاد بده یا بتونه در مربا رو باز کنه در حالی که من نمیتونم ( واقعا هم نمیتونم!) براش کلی غذاهای خوشمزه بپزم ( انصافا با اینکه فقط 19 سالمه دست پختم عالیه همه میگن خودمم نمیدونم چرا غذاهام عالی میشن) بعد ناهار بریم با هم بخوابیم.

اینم بگم تا بحال توی زندگیم هیچ کس نبوده هیچ وقت به کسیم فکر نکرده اگر هم لحظه خواسته یه گناهی پیش بیاد به خودم میگم اینم خیانته چه فرقی میکنه من باید فقط مال اون باشم. با هم بریم امامزاده ای چیزی بعد وقتی اون نماز میخونه من بهش اقتدا کنم چون به شرافتش ایمان دارم اون برامون قران بخونه یا با هم نذر داشتن نی نی های سالم و صالح بدیم.

به نی نی خیلی فکر میکنم به اینکه وقتی بیدار شد تمیزش کنم لباس خوشگل بپوشونم بذارمش بغل باباش یا حتی اینکه دوتایی ببریمش حموم بعد با اون "اردکای زرد" بچه مونو تو وانش بشوریم!

ولی میدونم که الان وقتش نیست و من فقط باید درس بخونم . نمیدونم این زندگی واقعیه یا من هیچ وقت قرار نیست این کارا رو بکنم؟ چه جوری از فکرشون بیرون بیام آخه ؟

ممنون میشم یه راه حل عملی بهم بدین سال سرنوشتمه خدایا جونم خودت به دادم برس .


مردم در مورد این موضوع (۲۶۲) نظر داده اند، برای مشاهده بخش نظرات کمی پایین تر بروید
↓ در مورد این موضوع بیشتر بخوانید ... ↓ :
مسائل دختران جوان (۲۰۳۷ مطلب)