سلام

بقرآن الانه که گریم بگیره ، اومدم اینجا یکم درد و دل کنم ،  32 سالمه ، توان ازدواج ندارم ، بقرآن از همه جا و همه کس بریدم . فشار جنسی امونمو بریده ، به جان مادرم فقط همین حرف که عالم محضر خداست نگهم داشته، اما چه فایده، تمام روح و روانم درگیر این قضیه شده ، از کار رو زندگی افتادم .

بقرآن منم دوست داشتم متاهل بودم، با خانومم شوخی میکردم، گردش میرفتیم، بخدا همین الان نزدیک بود گناه کنم، فقط خدا جلومو گرفت ، خوش بخالتون که متاهلید، خوش بحالتون که یه اتاق دارید میتونید با هم زندگی کنید خوش باشید . خیلی نا امیدم .

منم دوست داشتم با خانومم بریم کربلا اما حسرت همه چی به دلم موند . وقتی یه زن و شوهر جوونو تو خیابون میبینم، بقرآن دوست دارم واسم نگاشون کنم، باز به خودم میگم نکن، به ناموس مردم نگاه نکن .

دعا کنید شرایط ازدواج منم فراهم بشه ، فقط اینارو نوشتم که یه کمی سبک بشم ، دیگه از بس با امام زمان و مادر سادات و ابا عبدالله حرف زدم خسته شدم . خوش بخالتون، خوش بحالتون .

قدر لحظه هاتونو بدونید ، بقرآن زمان هایی که غسل واجب میشم ، چون صبح زود باید دوش بگیرم، از مادرم خجالت میکشم ، از پدرم خجالت میکشم ، متوجه میشن که غسل واجبم ، خدا نکنه به گناه بیفتم ، همین که فکر انجام دادن گناه تو ذهنم میاد و بعد از ذهنم میره ، بعدش یه حس بدی بهم دست میده که انگار واقعا گناه کردم .

دیگه روحیه مو از دست دادم ، بخدا منم دوست داشتم ازدواج کنم، یه بار بشینم موهای خانوممو شونه کنم ، دوست داشتم یه بار با هم بریم بهشت زهرا قطعه شهدا ، چه فکرایی تو ذهنم دارم .

منم دوست داشتم زمانی که خانومم باردار بود، دستمو میذاشتم رو شکمش برا بچمون زیارت عاشورا میخوندمو با هم گریه میکردیم .

بخدا خوش بحالتون

موضوعات مرتبط: ازدواج پسران بالای 30 سال ,