سلام

دوران مدرسه یک معلم مرد داشتیم، از آن مرد پاستوریزه های جهان بود. شیک و پیک و دختر کُش. از آنهایی که هر روز خودشان را در حمام خیس میکنند ( حمام رفتن مردها کلأ امریست بنام خیساندن و بلافاصله خشکاندن بدن و لا غیر). از آنهایی که ناخنهایشان را سوهان میکشند و ریش و سبیلشان همیشه ی خدا آنکادر شده است و خلاصه ...

این آقا معلم ما یک خصلت ویژه و البته حال بهم زنی ای که داشت این بود که انگشت وامانده اش مدام توی دماغش میچرخید. تایم استراحتمان که شروع میشد می نشست پشت میز و سرش را پشت کیف سامسونت اش ( آنموقع بازار،خرابِ این کیفهای مسخره بود! ) قایم میکرد و میرفت توی خلسه!

اصلا هم کاری نداشت که 30 جفت چشم،خیره شده به سمتش. آخر سر هم محتوی دماغ اش را لای انگشت شصت و اشاره آنقدر ورز میداد که شکل توپ میگرفت به خودش. هیچ وقت هم نمیفهمیدیم آخر و عاقبت آن سبزینه ها چه میشد؟ میچسباند به زیر صندلی و یا لبۀ میز و یا اینکه پرت میکرد گوشه ای... الله و اعلم.

حالا این به کنار... یک روز توی اتوبوس یک آقای تر و تمیزی که شکلش به این سرهنگ مرهنگها میخورد آمد و درست نشست روبروی من. یک کم که گذشت خواستم کیکی باز کنم و بخورم که چشمم افتاد به اوشان. گوشی دستش بود و داشت به طرفِ پشت خطی دستور میداد که فلان کار را بکن تا من بیایم . یک دستش هم مشغولِ امر استخراج محتویات دماغی بود.

حالا من هم گرسنه! ( یک دست گوشی همراه و یک دست در دماغ (اشاره به آن آقاهه!)... پس من چگونه کیکم را تناول کنم؟) صبر کردم تا کارش تمام شود،حالا توی دلم داشتم فحش بارانش میکردم ها! سرم را چرخاندم سمت دیگر... نگاهم به بیرون بود اما زیر چشمی می دیدم که چگونه دارد آن آت اشغالها را به روکش صندلی جلویی وصل میکند! بگذریم،این هم به کنار. غرض از این نوشته ها بغیر از اینکه بخواهیم حال ملت را بهم بزنیم،چیز دیگری بود...

غرض این بود که به تو ... تویی که قرار است یک روزی تاج سرِ ما باشی و بهت افتخار کنیم که مرد مایی، بفهمانیم که:

حواست باشد که یک وقت از این کارها نکنی... که دست نکنی توی دماغت... که ما خیییلی نفرت داریم از این مردها...میفهمی ؟نفررررت داریم... نفرت!

" &Blueberry& "

درد و دل های من با همسر احتمالی آینده ( 2 )


موضوعات مرتبط :
مسائل پسران جوان مسائل دختران جوان مطالب کاربران