سلام

ببخشید اگه متنم طولانیه . 25 سالمه. چند سال پیش با پسری آشنا شدم و بعد چند ماه دوست شدیم. این پسر هیچی نداشت. هیچی به معنای واقعی. درسش در آستانه مشروطی و اخراج, سربازی نرفته بود, کار نداشت, هیچ مهارت خاصی نداشت, قیافه معمولی, تیپ ساده, نه خونه نه ماشین, حتی خانواده ای که حمایتش کنن هم نداشت, حتی یک رفیق درست حسابی هم نداشت.

اما خیلی مهربون بود, باغیرت بود, صاف و صادق بود, داراییش همینا بود درسشو که کم مونده بود اخراجش کنن و زیادم براش مهم نبود که اخراج بشه یا نشه بهش انگیزه دادم تا ادامه داد و سه ترم بعد لیسانس گرفت.

همش میخواست از سربازی فرار کنه چون میترسید منتظرش نمونم ولی کلی بهش روحیه دادم تا بدونه ده سال هم بگذره منتظرشم. سربازیش هم تقریبا یک و نیم سال طول کشید. بعد مشکل کار.. پس انداز خیلی کمی داشت, نمیدونست این پولو نگه داره بعدا خونه رهن کنه یا خرج عروسی رو بده یا کار شروع کنه.

انقدر از بابت این مساله غصه میخورد که نمیتونستم ناراحتیشو تحمل کنم. بهش گفتم اول کار شروع کن منتظر میشم پول رهن خونه رو جمع کنی. گفت پس عروسی چی, طلا و جواهر چی.. گفتم راضی نیستم به خاطر عروسی و جواهرات و ماه عسل انقد فشار و ناراحتی تحمل کنی چون سلامتیت برام از هر چیزی مهمتره..

اون خودش میدونست چقد دوست دارم لباس عروس بپوشم و از الان برا مراسم عروسیم طرح ریختم. ولی به خاطر عشقی که بهش داشتم بیخیال آرزوهام شده بودم. بالاخره خدا کمک کرد کار هم جور شد یه گلخونه باز کرد , باباش بازنشسته شد پول بازنشستگی رو داد برا پسرش خونه خرید , تقریبا بیشتر مشکلات حل شد و منم خوشحال از اینکه خدا دعاهامو شنیده.

اما همین پسر که چهار و نیم سال به پاش موندم میدونین بهم چی گفت؟ وقتی در مورد خواستگاری صحبت میکردیم یه حرفی زد که نابودم کرد. گفت اگه موقعیت بهتر برات پیش می اومد ازدواج میکردی , گفت منتظر من نبودی فقط موقعیت ازدواج نداشتی برا همین چسبیدی بهم.

با لحن شوخی گفت راستشو بگو چه مشکلی داری که ازدواج نکردی.. خدا شاهده توی این مدت هم موقعیت خوب ازدواج داشتم هم خانوادم هیچ مشکل مالی برا ازدواجم نداشتن هم از لحاظ قیافه و سطح مالی از اون بهتر بودم , هم شاغل بودم و نیازی به پولش نداشتم, ولی من فقط این پسرو دوست داشتم و اولین پسری بود که وارد زندگیم شده بود.

اون روز که این حرفو بهم زد هر چی خوبی ازش دیده بودم و فراموش کردم تمام مهربونیاش ، با غیرت بودناش ، انگار که فیلم بود. گفتم برو سراغ هر دختری که میخوای دیگه بمیرم هم زنت نمیشم. خودش باورش نمیشد جدی بگم , ولی قسم خوردم حتی یه فرصت دیگه بهش ندم.

با اینکه چند بار معذرت خواست و گفت شوخی میکرد و گفت هیچ دختری رو به اندازه من نمیتونه بشناسه ولی دیگه واقعا برام مرد , انقدر از چشام افتاد که از جدایی مون ناراحت هم نیستم. اینا رو گفتم تا به پسرا بگم دختری که شما رو دوست داره لزوما عیب و ایراد نداره, از بی خواستگاری شمارو دوست نداره, فقط دوستون داره همین. من دلم بدجور شکست.

از خدا میخوام زنی خودخواه نصیبش کنه تا هرگز بویی از عشق و محبت و از خود گذشتگی توی زندگیش نبینه تا بدونه چقدر فرق هست بین زنی که عاشقته و زنی که فقط زنته. و به دخترا بگم عاشق پسرایی که هیچی ندارن نشین ، چون اینا فکر میکنن حتما یه عیب بزرگ دارین که بیخیال مشکلات مالیش شدین.

خیلی ممنون که متنمو خوندین.


موضوعات مرتبط :
مسائل پسران جوان مسائل دختران جوان