خانواده برتر

انتخاب همسر و مسائل خواستگاری، مسائل دوران عقد، مسائل زناشویی، تربیت فرزند ، تبلیغ رایگان مشاغل نو پا، مسائل زنان ، ارتباط با خانواده، مسائل اعتقادی





۳۲۵ مطلب در فروردين ۱۳۹۴ ثبت شده است

فکر کنم جنس بکارتم زبانه دار باشه

من 21 سالمه 7-8 سال پیش که بچه بودم و نادان ، انگشتمو یا هر چیزی که مثل آلت بود رو به آرومی داخل میکردم ولی خون و درد اصلا نداشت و چیزی هم مانع نمیشد .

فکر میکنم اسیبی ندیدم چون وقتی خودم نگاه میکنم می بینم که سمت چپ و راست مهبلم یه حالت گوشت مانند وجود داره حالتی مثل شکل لوزی که گوشه هاش چاک داره و اینجور که تحقیق کردم فکر کنم جنسم زبانه دار باشه آخه پایین مهبلم به وضوح یه زبانه کوچیک گوشتی زده بیرون به نظرتون من درست فکر میکنم؟؟

موضوعات مرتبط: مسائل دختران جوان ,

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۳۴ نظر
    • تعداد نمایش : ۲۹۹۹
    • دوشنبه ۳۱ فروردين ۹۴ - ۲۱:۰۷

    میخواستم بدونم خواستگارم قبلا با کسی رابطه داشته یا نه ؟

    سلام دوستان عزیز

    خواستگاری دارم که حدود چهار سال که باهاشون آشنا هستم البته در محیط کاری و بطور رسمی و بعد از صحبتها و روند خواستگاری و مقدمات اولیه داریم نامزد میکنیم، من 29 و ایشون 33 سالشه.

    یه فکری خیلی ذهنمو درگیر کرده بود که میخواستم بدونم ایشون قبلا با کسی رابطه داشته یا نه، البته صرف کنجکاوی، ازشون پرسیدم و خواهش کردم صادقانه جواب بده، چون خودمم حدود پنج سال پیش نامزد داشتم ولی خوب بنا به دلایلی بهم خورد. وقتی ازش پرسیدم گفت آره با کسی بوده و فقط هم یکبار که خیلی هم بعدش پشیمون شده و دچار عذاب وجدان شده و از خودش بدش اومده، البته شش هفت سال پیش و دیگه هیچوقت تورا نکرده. گفت میدونستم ناراحت میشی ولی خواستم بدونی.

    حالا به نظرتون من واکنشم چی باشه بهتره ؟؟ چی بگم چکار کنم؟؟ 

    بحث عدم اعتماد نیست بهش اعتماد دارم و خوب میشناسمش و اون جریان هم کامل برام توضیح داد و متوجه شدم چی بوده یعنی مهم نیست. فقط راهنماییم کنین الان چکار کنم چی بگم بهتره؟؟ 

    الان باهاش سرسنگین شدم و گفتمش باید قبل نامزدی بهم میگفتی نه الان شاید جوابم منفی میشد.

    میدونید میخوام جلوی هر چیزی رو از الان بگیرم به نظرتون بهترین راه چیه ؟؟ دوستان متاهل لطفا راهنماییم کنین ممنون میشم.

    موضوعات مرتبط: مشورت در ازدواج خانم ها ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۳۰ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۱۶۰
    • دوشنبه ۳۱ فروردين ۹۴ - ۲۱:۰۴

    نقش پرانتزی بودن پاهای یک دختر در ازدواج

    سلام به همه ی دوستان 

    من دختری ۲۵ ساله هستم که تا حالا خیلی از خواستگارامو به خاطر یه مشکلی که دارم رد کردم راستش من دچار پای پرانتزی درحد خفیف هستم ولی همین مشکل برام یه غصه ی بزرگ تو زندگی شده. خیلی اعتماد به نفسمو پایین اورده شاید این مشکل خیلی از دخترا باشه باچیزایی که شنیدم میگم .

    وقتی میبینم که چقدر پسرا به ظاهر دختر اهمیت میدن خیلی وقتا ناراحت میشم میگم نکنه یوقت همسراینده ی منم این چیزا براش مهم باشه وقتی پاهای من ببین بعد چند وقت ازم زده بشه به خاطر همین ازازدواج واهمه دارم لطفا کسایی که راهکاری برای این مشکل دارن به من بگن و اینکه دوست دارم بدونم پسرا خیلی براشون این قضیه مهم؟؟؟؟

    موضوعات مرتبط: مشورت در ازدواج خانم ها ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۳۱ نظر
    • تعداد نمایش : ۴۱۳۰
    • دوشنبه ۳۱ فروردين ۹۴ - ۲۰:۵۵

    نمی تونم بفهمم منظور یک پسر از کارهایی که می کنه چیه ؟

    سلام

    من یه دختر 20 ساله هستم که شدیدا احساساتی و مهربونم. همه رو دوست دارم و این عشقو به همه نشون میدم. ولی در برخورد با پسرا خیلی خشک و جدی هستم و بعبارتی باهاشون صمیمی نمیشم. وقتی که وارد دانشگاه شدم شدیدا برخورد سرد و خشکی با جنس مخالف داشتم حتی بهشون سلامم نمیکردم و کسی هم جرات روبه رو شدن با منو نداشت تا اینکه بعد از 3 ماه یکی از همکلاسیام از من درخواست جزوه کرد. من تا بحال تو کلاس ندیده بودمش ولی انگار واقعا همکلاسیم بود. به ظاهر پسر خیل مودب و آروم و با وقار میومد.که به مرور متوجه شدم واقعا پسر خوبیه و اهل خوش و بش و شوخی با دخترا و مسخره بازی نیس .

    بعد از یه مدت کوتاهی اون به من ایمیلشو داد و گفت هر کاری مشکلی چیزی بود بهم بگین. خلاصه کم کم از طریق ایمیل و جزوه گرفتن و این چیزا با هم ارتباط دوستانه ای برقرار کردیم. البته رابطه مون رسمی و فقط راجع به درس و دانشگاه و این چیزا بود. این ارتباط به مرور از خشکی و رسمی بودن در اومد. یعنی همچنان ارتباط ما راجع به درس بود ولی گاهی نصیحت و خنده و یا سوالاتی راجع به مسایل شخصی و این چیزا پیش میومد ولی در چارچوب ادب و احترام.

    خلاصه اینکه بعد از مدت کوتاهی من واقعا بهش علاقه مند و وابسته شدم. بطوریکه اگر یک روز دانشگاه نمیدیدمش یا ایمیلی دریافت نمیکردم عصبی و افسرده میشدم. ولی اون خیلی عادی بود. البته گاهی چنان نشون میداد که خیلی عاشقمه و با نگاهش بهم میفهموند و گاهی خیلی سرد و معمولی برخورد میکرد.

    اما من چون همون جور که ابتدا گفتم علاقه مو نشون میدم.با کارام و رفتارم بهش نشون دادم که دوسش دارم. حالا که دو سال از دوستی ما میگذره ما همچنان ارتباطمون فقط راجع به درس و محترمانه اس ولی مثل اوایل شدیدا خشک و رسمی نیست.

    خلاصه اینکه تنها چیزی که من میخوام بدونم اینه که آیا اون منو دوست داره یا رفتار و کاراش برپایه یه دوستی معمولی و ساده بوده نه عشق! من هنوزم نمیدونم باید باهاش گرم و صمیمی برخورد کنم و علاقه مو غیر مستقیم نشون بدم یا بهش توجهی نکنم و عادی برخورد کنم.

    مثلا الان که یه هفته اس خبری ازش ندارم و دانشگاه فقط یه بار اومده باید به یه بهونه ای بهش ایمیل بدم که مثلا نگرانشم یا نه کاری به کارش نداشته باشم؟ حقیقتش من هنوز نمیتونم بفهمم یه پسر کاراش از روی علاقه اس.یا دوستی کوتاه مدت و عادی.یا هوس!!!!

    در ضمن این آقا نزدیک 23 سالشه و تو دانشگاه دوست صمیمی نداره و هم کلاسیامون زیاد ارتباط برقرار نمیکنه. مخصوصا به دخترا اصلا توجه نمیکنه ولی از همون اول به من توجه کرد والانم هر سوال و جزوه و چیزی که باشه میاد سراغ من! بنظرتون عاشقه یا نه؟ و من چطور باهاش رفتار کنم؟

    ممنون میشم کمکم کنید..مخصوصا مای کامپیوتر محترم که اطلاعات بالایی در این زمینه دارند.

    موضوعات مرتبط: مشورت در ازدواج خانم ها ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۸ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۵۶۴
    • دوشنبه ۳۱ فروردين ۹۴ - ۲۰:۵۲

    متاسفانه یا خوشبختانه الان باردارم

    سلام دوستان

    من 30 سالمه . شوهرم هم همینظور. 4 ساله که ازدواح کردیم. سه سال اول زندگیمون تو یه شهر دیگه دور از خانواده بودیم. 1 ساله که برگشتیم تهران. از روزی که برگشتیم. ازین رو به اون رو شدن یه نفرو که قبلا میشنیدم رو با چشمام  دیدم. شوهرم واقعا عوض شد. خیلی بحث و دعوا کردیم. وقتی علت کاراشو میپرسیدم میگفت من اونجا تحمل میکردم. من متاسفانه یه اشتباهی که کردم این بود که بخاطر خانوادش سرزنشش میگردم .همیشه نه ولی خوب گفتم .اونا رو همه رو جمع کرد اینجا تحویلم داد.

    اولش گفت میخوام برم خارج از ایران. میخوای بیا میخوای نیا . بعد یه مدت گفت بچه نمیخوام . تقرییا 6 ماه بود که دیگه از بارداری چلوگیری نمیکردیم .همش بهش میگفتم اگه بچه نمیخوای بگو.

    نمیدونم بگم متاسفانه یا خوشبختانه .الان باردارم. سه هفتمه . وقتی شنید از ناراحتی داشت میمرد. اصلا اصلا خوشحال نشد. الانم  میگه من شرایطشو ندارم. الان نمیخوام بریم بندازیم .

    بهش گفتم مگه الکیه ؟ من چند بار بهت گفتم نمیخوای جلوگیری کنیم. میگه بخاطر تو بود. نمیدونستم انقد زود میشه

    الان نمیدونم باید چیگار کنم. این وسط من گیر کردم. نه راه پس دارم نه پیش . تو رو خدا بهم بگید چه غلطی بکنم. دارم دیونه میشم . دلم نمیخواد این کار و بکنم. از طرفیم نمیخوام به زور قبول کنه بچه رو .بعدش بگه خودت کردی.

    موضوعات مرتبط: بارداری و زایمان ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۴ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۱۳۴
    • دوشنبه ۳۱ فروردين ۹۴ - ۲۰:۴۵

    مگه نمیشه هم درس خوند هم ازدواج کرد ؟

    سلام خدمت همه دوستان

    امیدوارم که حال همتون خوب باشه و همیشه خوش باشین. من یه مشکلی داشتم که یه چهار سالی میشه باهاش درگیرم و نمیدونم چطوری باهاش کنار بیاییم ممنون میشم راهنماییم کنین

    من یه دختر 22 ساله هستم که دانشجوی سال آخرم . از یه خانواده ی متوسط مشکلی که دارم اینکه از چندین سال پیش احساس کمبود و تنهایی میکردم و تو این یه سال شدید تر شده .

    اوایل نمیدونستم این مشکل چیه ولی بعدش متوجه شدم که طغیان احساساتو و نیازم منو به این روز انداخته و به ازدواج نیاز دارم .

    از وقتی قهمیدم و احساس خطر کردم که اگه ازدواج نکنم ممکنه تو گناه بیفتم چون در مقابل حس و خواسته های دلم بعضی وقت ها کم میارم سعی کردم این موضوع رو به مادرم به طور غیر مستقیم بفهمونم.

    راستیش خانواده ی من علی الخصوص مادرم با ازدواج من شدیدا مخالفن هستن و میگن باید درستو بخونی و بعد اینکه سرکار رفتی و به ثبات رسیدی میتونی ازدواج کنی .

    مامانم حتی نمیذاره خواستگارام از در خونه بیان تو خونه با اینکه خیلیاشون وضعیتشون عالی بود و تحصیلات دانشگاهی و اصالت خانوادگی خوبی داشتن ولی اصلا راضی نمیشه.

    البته پدرمم تا حدودی مخالفن البته نه به اندازه مادرم. اینو هم بگم که دلیل مخالفت خانوادم برمیگرده به ازدواج نیمه شکست خورده ی خواهرم، وقتی خواهرم ازدواج کرد همسرش اجازه ادامه تحصیل رو به خواهرم نداد ( البته خواهرم هم تمایل زیادی نداشت برخلاف خانوادم و تو سن 18 سالگی ازدواج کرد) و مشکلات دیگه ای با همسرش من باب هم کفو نبودنش به وجود امد که خارج از وقته که بخوام توضیح بدم .

    خلاصه اینکه چششون ترسیده من درکشون میکنم ولی به خدا نمیدونم چیکار کنم با این همه فشار و نگرانی که تو گناه بیفتم نگرانیم .

    اونقدر زیاده که شبا کابوس میبینم و مدتها ذهنم درگیر ازدواجه ولی واقعا راه حلی ندارم هر طوری هم صحبت میکنم با مادرم آب پاکی رو میریزه رو دستم. چند بار خواستم بگم که من نیمتونم حس شهو... رو کنترل کنم ولی واقعا خجالت کشیدم.

    به خدا نمیدونم چیکار کنم تا بتونم آرامشمو به دست میارم . حسرت دوستامو میخورم که برای ازدواج آماده میشن و در حال انتخاب همسر آیندشون هستن چطوری بتونم تا موقع ازدواج خودمو کامل کنترل کنم (بحث خود.... که دو ساله آشنا شدم و سعی میکنم کنترل کنم و خیلی کم مواقعی دیگه به حد .. میرسه خارج از کنترل میشم انجام میدم بعدش واقعا حالم خراب میشه شده 6 ماه نکنم و تلاش برای ترک کنم ولی ذهنم درگیرش بوده و بدتر از درسم عقب افتادم) .

    واقعا موندم خانوادم که قبول نمیکنه سر نمازم کارم شده فقط التماس .....خستم خیلییی اخه مگه نمیشه هم درس خوند هم ازدواج کرد.ممنون میشم راهنماییم کنید من واقعا چیکار کنم؟؟؟؟؟؟

    ازدواج که نمیشه باید تا دکترا صبر کنم پس چطوری خودمو ،ذهنمو کنترل کنم  واقعا درموندم حس میکنم دیگه دارم افسرده میشم........(با گریه)

    موضوعات مرتبط: مشورت در ازدواج خانم ها ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۵ نظر
    • تعداد نمایش : ۹۸۲
    • دوشنبه ۳۱ فروردين ۹۴ - ۲۰:۳۹

    خانواده شوهرم دوست ندارن برم خونشون

    سلام

    دوستان من یه مشکلی پیدا کردم که خیلیییی رو اعصابمه ،‌بعضی وقتا اینقدر بابتش حرص می خورم که سر درد می گیرم . 

    خانواده شوهرم خوب هستند و من رابطه خوبی باهاشون دارم خدا رو شکر ،‌اما اونا یه اخلاقی دارن که نمی دونم علتش چیه .

    "اونا دوست ندارن من برم خونشون"

    چند ماه اول بعد از عقدمون شوهرم هفته ای یک روز می گفت مادرم گفته بریم اونجا. منم با کمال میل قبول می کردم.

    اما بعد از یه مدت دیگه نگفت. من خودم وظیفه خودم می دونستم که برم دیدنشون. گفتم شاید اونا توقع دارن من بدون دعوت و برای ادای احترام ، خودم برم که البته حق داشتن.

    این شد که هفته ای یک بار به شوهرم می گفتم مثلا من امشب میام دیدن خانوادت . اوایل می گفت باشه ولی بی میل بود. کم کم هم گفت امشب خانوادم نیستن. امشب خانوادم آمادگی ندارن. امشب کار دارن. امشب وقتش نیس. باشه برای یه فرصت مناسب و بهانه های مختلف دیگه....

    جالب اینجاس بعد از یه مدت خانواده شوهرمو یه جا دیدم بهم کم محلی کردن . من وقتی دیدم اینجوریه خیلی سوختمممممم آتیش گرفتم . خو پسر خودشون غیر مستقیم می گفت نه نیا !

    بالاخره یکبار با شوهرم سر این قضیه و ناراحتی بیش از حدم صحبت کردم. بعد از کلی حرف زدن شوهرم اقرار کرد که من خیلی دوست دارم تو بیای ولی خانوادم نمیگن، من دوست دارم مادرم خودش بگه ما دلمون برای عروسمون تنگ شده یا سراغتو بگیرن و از این حرفا.

    ظاهرا یه جوری هستن که از اول اینطوری راه انداختن که برای رفتن باید دعوت بشیم!!!!

    یعنی منو بدون دعوت خونشون راه نمیدن. چند بار هم به شوهرم گفتم که خیلی ناراحتم. آخه از خانواده خودم خجالت می کشم اونا اگه هر شب هم شوهرم بیاد با روی باز ازش استقبال می کنن ولی خانواده اون چی؟

    منم تصمیم گرفتم دیگه بدون دعوت و خواهش اونا خونشون نرم. ولی توی دلم خیلی می سوزم که چرا با من این رفتارو دارن. آخه من یه عروس خیلی خوبم براشون و هیچی کم ندارم و خودشون ادعا می کنن منو دوست دارن. پس معنی رفتارشون چی می تونه باشه؟؟؟؟؟؟

    لطفا کمکم کنید حداقل اینقدر نسوزم!!!!

    موضوعات مرتبط: مشورت در شوهرداری ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۸ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۱۴۳
    • دوشنبه ۳۱ فروردين ۹۴ - ۲۰:۳۲

    ازدواج با یه پرستار مرد خوبه یا نه؟

    من خواستگاری دارم که از نظر تحصیلات ،خانوادگی ،فرهنگی، سنی و عقایدی بهم میخوریم.

    ایشون بنا به گفته ی مادرشون خوشگل و خوشتیپ اند و دنبال دختری تعریف از خود نباشه خوشگل می گشتند تا دیروز فقط مادرشون اومدند خونمون و منو دیدند این وِیژگی که پسرشون گفته بود رو داشتم و از جانب مادرشون مورد پسند شدم 

    الان شغل اقا پسرشون پرستاره ...

    همه ی ویژگی و معیارای منو این اقا پسر تمام و کمال داره و همون پسریه که میخوام 

    ولی از شغلشون مرددم...

    چرا ؟ چون الان در حال حاضر تو بیمارستان شهر خودمون مشغول کار نیستند و تو یکی از بیمارستان های استانمونن و من اگه با این اقا پسر ازدواج کردم صدرصد منم باید برم تو یه شهره دیگه و در کنار ایشون باشم . مشکل منم اینکه نمیتونم از مامان و بابام در هر شرایطی دور شم ....

    لطفا کمکم کنید دو دلم سر دو راهی گیر کردم؟؟؟

    اصلا ازدواج با یه پرستار خوبه یا نه؟؟

    اگه یه مشاوره ای بهم بدید 

    خیلی ممنون میشم .

    موضوعات مرتبط: مشورت در ازدواج خانم ها ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۱ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۶۶۰
    • دوشنبه ۳۱ فروردين ۹۴ - ۲۰:۲۵

    نشانه های ارضای روحی شوهر در رابطه جنسی

    سلام 

    برای ارضای روحی شوهرم باید چکار کنم؟

    اصلا از کجا میشه فهمید مرد ارضای روحی شده؟

    موضوعات مرتبط: مسائل زناشویی خانم ها ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۸ نظر
    • تعداد نمایش : ۴۲۳۷
    • دوشنبه ۳۱ فروردين ۹۴ - ۲۰:۲۰

    از روزی که پدرم فوت کرده زندگیم جهنم شده

    بچه واقعا بهتون حسودیم میشه. کاش منم مشکلات کوچیک و پیش پا افتاده ای مثل شماها داشتم. کاش مشکلاتم در حد پر مویی و نیاز به ازدواج و .....بود. من ۲۹ سالمه. تا پنج ماه پیش فکر میکردم خیلی خوشبختم.

    یه خانواده گرم و صمیمی داشتم. و خودمم داشتم برای دکتری درس میخوندم. درسته تا بحال هیچ خواستگاری نداشتم ولی خب کلی نقشه جور واجور برای خودم داشتم. اما متاسفانه چهار ماه و نیم پیش بود که پدرم که بشدت بهش وابسته بودم و بطرز عجیبی به هم وابسته بودیم بعد از رفتن به سرکار یهو ایست قلبی کرد و تمام.......

    از اون روز زندگیم جهنم شده . اونم به معنای واقعی. تا دو ماه که تو شوک کامل بودم بعدشم افسردگی حاد. باورتون نمیشه تا بحال سر خاکش نرفتم و هیچ فاتحه ای براش نفرستادم. شاید باورش سخت باشه ولی درست سه ماه بعد فوت پدرم در حالی که افسردگی شدید داشتم اولین خواستگار اونم تو ۲۹ سالگی برام اومد.

    اونم با تمام ویژگیهایی که همیشه ارزوشو داشتم. ولی متاسفانه اصلا حوصله رفت و امد و معاشرت باهاش رو ندارم . تازه ارتباطم با خدا رو هم از دست دادم. حالا نمیدونم چیکار کنم؟؟! موندم این همه مدت هیچکی نیومد سراغم زد و دقیقا کی برام خواستگار اومد! اخه این چه شانسیه من دارم. ازدواج کردن روحیه میخواد من با این همه افسردگی برم بمیرم . بهتره

    موضوعات مرتبط: مشورت در ازدواج خانم ها ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۳۹ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۲۰۲
    • يكشنبه ۳۰ فروردين ۹۴ - ۲۰:۰۹

    برو بالا