سلام

سوال من درباره وضعیتی هست که باهاش روبرو هستم و امیدوارم اگر دوستانی بودند که تجربه ی مشابهی داشتند لطف کنند تجربه شون رو با من در میون بذارند.

من یک دختر سی ساله هستم که به خاطر تحصیل در مقطع دکترا، بین شهرستان و تهران در رفت و آمد هستم و به همین دلیل ارتباطم با برخی دوستان و اقوام ساکن تهران بیشتر شده.

بین آشنایان ما در تهران آقایی بود که مدت ها دورادور همدیگه رو می شناختیم و حتی ایشون نسبت به ازدواج ابراز تمایل کرده بودند و من هم در همون حدی که ایشون رو می شناختم بی میل به این امر نبودم.

ولی بودن من در تهران و ارتباط پیدا کردنمون به خاطر برخی مسائل (رشته ی تحصیلی و شرکت در دوره های مشترک) این آشنایی رو بیشتر کرد. از حدود یک سال پیش که ماجرا جدی تر شد و رفت و آمدهایی در این خصوص داشتیم هم ما دو نفر به تصمیم قطعی رسیدیم و هم خانواده ی ایشون استقبال کردند.

خانواده ی من ولی به خاطر این که من مجبور میشدم صدها کیلومتر ازشون دورتر بشم و به خاطر این که خواستگارهایی داشتم که از نظر موقعیت مالی شرایط  بسیار بهتری داشتند و یا شناخت بیشتری نسبت بهشون داشتیم، خیلی موافق این مساله نبودند برای همین کمی طول کشید تا رضایت بدند و با این که این آقا رو از لحاظ اخلاق و رفتار بسیار تایید می کنند .

اما هنوز هم به خاطر مسائلی مثل دوری همیشگی من از محل زندگیم کمی دلواپس هستند و صددرصد موافق این ازدواج نیستند و خصوصا مادرم گاهی با مسائلی نظیر این که چرا کرج خونه خریده و چرا تهران خونه نخریده یا چرا ادامه ی تحصیل نمیده کمی غرغر می کنه. از طرف دیگه بین خود ما توافقات اساسی در مورد موضوعات مهم زندگی آینده مون حاصل شده. نوع کار، تفریح، برنامه ی زندگی و غیره. به لحاظ اخلاقی و اعتقادی و علائق هم خیلی به هم نزدیک هستیم.

چیزی که اخیرا توی صحبت های ما منو دلواپس کرده اینه که این آقا با مراسمی مثل خواستگاری و بله برون و عروسی مشکل جدی داره و خیلی وقت ها توی عروسی های بستگان نزدیکش هم شرکت نمی کنه و توی جلسه ی خواستگاری برادرش هم حتی نرفته بوده.

ما تا به الان تمام جلساتمون به شکل غیر رسمی و بیرون بوده و خانواده م انتظار دارن که یک جلسه ی فرمالیته به اسم خواستگاری تشکیل بشه و این آقا با خونواده به شکل رسمی و سنتی بیان شهر ما و منو از پدر و مادرم خواستگاری کنن.

فرمالیته، چون تمام این صحبت ها به هر حال انجام شده ولی جهت رعایت سنت و حضور ریش سفیدان فامیل دوست دارن خواستگاری و بله برون طبق روال برگزار بشه. ولی این آقا همیشه گفته که با همچین جلساتی که توش میشینن و برای سرنوشت دو نفر تصمیمی می گیرن و ماشین حساب میذارن و چرتکه میندازن و سکه و عدد و رقم تعیین می کنن مخالفه.

از طرف دیگه خانواده من به خاطر این که من تک دخترم دوست دارند حتما جشن و مراسم عروسی داشته باشم که این آقا باز هم با عروسی گرفتن مخالفه و معتقده یک مهمانی کوچک با حضور صمیمی ترین آشنایان در حد چهل پنجاه نفر کافی هست.

من خودم با مهمونی های پرخرج مخالفم حتی خانواده ام هم بارها از شرکت توی مراسم تجملاتی فامیل خودداری کردند ولی دوست داریم که یک عروسی معمولی با حضور اقوام و دوستان برگزار کنیم.

به اضافه ی این که خانواده ی من نه اهل چونه زدن و قیمت گذاشتن و سکه بالا پایین هستن نه در فامیل چیزی به اسم شیربها داریم. جهیزیه رو هم به طور کامل خانواده ی دختر تقبل می کنند.

منظورم اینه که محتوای جلسه ی بله برون هم چیز روشنی هست، تعیین تاریخ انجام مراسم اولیه و تعیین یک چیزی به عنوان مهریه که اون هم معمولا قبلا در موردش صحبت و توافق میشه و توی جلسه ی بله برون صرفا اعلام میشه.

با همه ی این اوصاف تا به الان من نتونستم نظر این آقا رو نسبت به شرکت توی این مراسم یا گرفتن یک عروسی کوچیک جلب کنم. این مخالفتش هیچ ربطی به خساست نداره چون در تمام طول آشنایی مون بارها بهم ثابت شده که اتفاقا بسیار آدم بلند نظری هست و با وجود این که کارمنده خیلی بیشتر از خواستگارهای ثروتمندی که داشتم دست به جیب بوده. بارها شده که جایی انعامی داده، هر بار که همدیگه رو دیدیم چیزی برای من هدیه گرفته، وقتی حس کرده یا فهمیده که چیزی نظرم رو جلب کرده بوده حتما برام خریده، یا من به اصرار و با گفتن این که چیزی لازم ندارم از مغازه بیرون کشیدمش و نذاشتم کفش یا لباس یا هر چیزی که برای من پسند کرده بوده رو بخره. مخالفتش با اساس برگزاری این نوع مراسم هاست.

هر بار که صحبت ما به این جا می رسه با گفتن این که نگران نباش اداره اش می کنیم سر و ته صحبت رو هم آورده ولی اشاره ای نکرده که چطور. اگر من بخوام به دل اون جلو برم، مسلما ناراحتی و دلخوری خانواده م رو باعث خواهم شد و اگه اصرارم به برگزاری تک تک این مراسم و اعمال نظر خانواده م باشه، اون رو وادار به انجام کاری خلاف خواست و نظرش کردم.

اهی فقط منتظرم که بگه مثلا به خاطر تو به این حدش رضایت میدم. فلان مراسم باشه ولی به این شکل یا فلان برنامه باشه و فلان مراسم نباشه. اما همیشه یک اشاره ی کلی کرده و عدم پذیرشش رو تلویحا اعلام کرده و زود از بحث رد شده.

خانواده ش مشکلی با این قضایا ندارن ولی برای من قابل قبول نیست که مثلا جلسه ی خواستگاری برگزار بشه بدون حضور خواستگار. بله برون باشه و اون نباشه. خانواده ی من هم که با رضایت صد در صدی این ازدواج رو نپذیرفتن دیگه به هیچ وجه از این موارد نمی گذرند و قطعا مخالفت خواهند کرد.

در تمام این مدتی که ما رفت و آمد داشتیم و فرصت کردیم همدیگه رو بشناسیم به شدت شیفته و دلبسته ی همدیگه شدیم و فاصله ی دیدارهامون کمتر و کمتر و مدتش طولانی و طولانی تر شده و از لحظه ی جدایی تا ملاقات بعدی مون دلتنگی آزاردهنده ای باهامون بوده. با وجود این همه محبت و دوست داشتنی که این بین هست، گاهی من میشینم به حساب و کتاب که خود این این هم باعث شرمساریم میشه.

فکرهایی مثل این که مثلا من دارم می پذیرم از خونواده م دور بشم، کارم رو در دانشگاه های این جا از دست بدم و از رفاهی که توی خانواده ی خودم دارم چشم بپوشم و به یک زندگی ساده قانع باشم چرا اون حاضر نیست به خاطر من کمی نرمش به خرج بده و بذاره این مراسم مقدماتی به حد متعارفش برگزار بشه و بعدا که خودمون مستقل شدیم خودمون درباره ی شیوه ی زندگی مون تصمیم بگیریم.

این چیزها باعث شده کم کم ناخودآگاه مقایسه اش کنم با فلان خواستگار که حاضر بود با من تا یک کشور دیگه بیاد یا بهمان آدم که خانواده ش با کلی احترام میومدن خواستگاری من. آدم های زیادی رو به خاطر شخصیتشون یا عدم نزدیکی دیدگاه ها و سبک و سلیقه ی زندگی مون رد کردم ولی با این آقا واقعا به جز این مورد مراسم هیچ جای دیگه ای مخالفت اساسی ای نداشتیم.

واقعا نمی دونم چه کار باید بکنم و دارم کم کم به این جا می رسم که عذر بخوام و بگم دقیقا به همین دلیل منصرف بشیم از این ازدواج. چون نه ناراحتی اون برام قابل تحمل هست و نه ناراحتی خانواده م. این وسط قرار گرفتن باعث شده که حتی یادم بره که خودم دقیقا چه انتظاری دارم. همین که راهی پیدا بشه که هر دو طرف خوشحال باشن برام کافیه که البته خود این هم باعث تاسفه.

از طرفی نمی تونم قبول کنم که مراسمی که هر کدوم نهایتا فقط یک روز طول می کشند باعث بشند که ما از خیر یک عمر زندگی بگذریم اما از طرف دیگه دوستانی هم داشتم که اختلافات و درگیری هاشون از همین برنامه ها شروع شد و بعد از عروسی به خاطر همین مراسم عروسی و برنامه های پیرامونش کارشون حتی به جدایی کشید. هر بار هم که کل پروسه رو براش توضیح میدم و سعی می کنم قانعش کنم که این مراسم جهت احترام به رسوم و کسب اجازه از بزرگترهاست و ساده برگزار می کنیم و با اون حالت های تجملاتی و مفصل و تصنعی و خودنمایانه ی توی ذهنش فرق خواهد داشت، فقط لبخند می زنه.

ممنون میشم اگر کسی تجربه ای شبیه به این داشته بهم بگه که چطور ماجرا رو مدیریت کرده. آیا منصرف شدن من از این ازدواج تنها به همین دلیل منطقی هست ؟


موضوعات مرتبط :
مراسم عقد و عروسی