دوستان سلام.

23 سالمه و دانشجوی ارشد یه رشته خوب دانشگاه دولتیم. همیشه حجاب( چادریم ) و نجابتمو حفظ کردم و پامو کج نذاشتم . از لحاظ قیافه و ظاهر متوسط رو به بالام.

خونواده خوبیم دارم. هیچ مشکل اخلاقی یا هیچ انحرافی نداشتن. مامان و بابام آدمای خوب و ساده دل و بی ریایی هستن ( به شدت مهربون صادق وبی شیله پیله) . داداشم یه پسر خوب دلسوزو زحمتکشیه. خواهرمم دختر عاقل فهمیده و نجیبیه.

اینارو گفتم که بدونید توی خونوادم هیچ مشکلی اعم از اعتیاد ، فساد و ... وجود نداره. همچنین خونواده مذهبی و روشنفکری هستیم. اما از بد یا خوب روزگار بابام توی جنگ آسیب دید . اسمن بهش میگن جانباز اعصاب و روان ، اما رسما نه . یعنی ما حقوق جانبازی و از این چیزا نمیگیریم. از طرفیم بابا به خاطر وضعیت جسمیش نتونست هیچ وقت کار کنه . شاید باور نکنید اوایل بابا روزانه 20 تا قرصم میخورد و تمام روز و میخوابید .

به خاطر شرایط بیمارش مجبور میشدیم این کارو بکنیم . بعضی مواقع بیمارستانم بستری میشد ( شرایطش مثل عمو  حسن برنامه ماه عسل بود ). اینم بگم بابا قبل از آسیب دیدن طلبه بوده اگه اون اتفاق براش نمی افتاد حتما تا الان ادامه داده بود و حداقلش الان یه معلم بود .

خلاصه مامانم زنانگیشو فراموش کرد و یکه و تنها زندگیو به دوش کشید .نه یاوری نه همراهی ، با 3 تا بچه کوچیک . خیییلی سخت بود. اصولا زندگی سخته . مامانم از خودش گذشت خیییلی فداکاری کرد. ما بزرگ شدیم (به سختی ) .

حالا داداشم بار زندگیو به دوش کشیده . و به خاطر همینم تا حالا نتونسته ازدواج کنه. یعنی شرایط این اجازه رو نمیده. بیچاره حتی نتونسته پس اندازیم داشته باشه . باور کنید اینقد حقوق ماهیانش کمه که با وجود قناعت و صرفه جویی به آخر ماه نمیرسه ( ما اهل بریزو بپاشم نیستیم ).

بابام حالا بعد از سالها ادامه تحصیل داده و کارشناسیشو از یه دانشگاه دولتی و خوب گرفت در حال حاضرم دانشجوی ارشد یه دانشگاه خوب دیگس. 

اینم بگم به خاطر شرایط مالیمون نتونستیم به خونه زندگیمون برسیم. یعنی توی یه خونه قدیمی و با ساده ترین وسایل موجود زندگی میکنیم . حالا شما همه این شرایطو در نظر بگیرین یه خونواده خوب که با فرهنگ و روشن فکرن ، درسته پول ندارن اما عزت نفس دارن، درسته تو یه خونه قدیمی زندگی میکنن اما همه افراد خونواده از همه لحاظ سالمن و درگیر مشکلاتی که خونواده های دیگه دارن نیستن، میخوام بگم اگه ما به این وضعیت افتادیم خودمون نخواستیم خدا برامون خواسته.

قبلشم گفته بودم بابا قبل از اعزام به جبهه یه طلبه فعال و درسخون بود ، شاید باور نکنین اما همه هم دوره ایاش در حال حاضر یا توی منصبای دولتن ( آدمای معروفین ) یا قاضی دادگاهن یا کم کم استاد دانشگان (منظورم اینه که یه همچین وضعیتی بعدها برای بابا پیش میومد).

اینم بگم نه من نه خواهرو برادرم هیچکدوم از زندگیمون ناراضی نیستیم شاید بگین شعار میدم و کلیشه ای حرف میزنم ولی واقعن واقعن به زندگیم به خونوادم افتخار میکنم.

اما متاسفانه وقتی برام خواستگار میاد با دیدن سرو وضع زندگیمون تو ذوقشون میخوره و میرن و دیگه... حتی سعی نمیکنن حفظ ظاهر کنن و به روی خودشون نیارن. نمیدونم واقعن چی بگم . این همه خوبی خودمو خونوادم داریم اونارو نمیبینن فقط خونه ساده و قدیمی رو میبینن ،فقط در و دیوار خونرو میبینن. واقعن متاسفم برای طرز فکر آدمای این مدلی ، البته بابت رفتنای بی بازگشت خواستگارام ناراحت نیستم بابت ناراحتی و دل شکسته باباو مامانم ناراحتم. بابت خورد شدن غرور داداشم...

ما واقعا به کدوم سمت داریم میریم ؟! احساس میکنم خیلی جاها دیگه از انسانیت وشعور حتی اسمشم باقی نمونده . شاید بعضیا بگن خیلی دارم تند میرم. شاید بگین اونام حق داشتن که نپسندن . آره حق داشتن  اما حق نداشتن به ما توهین کنن ، حق نداشتن ما رو به خاطر چیزی که از دستمون خارجه سرزنش کنن.

 قصه زندگیمو گفتم نه برای ترحم و دلسوزی دوستان خوب و دلسوز این سایت ، برای اینکه بگم خسته شدم از این همه بی حرمتی . برای اینکه به آقا پسرای این سایت بگم تو رو خدا اگه میرین خواستگاری اگه خونه زندگیشو نپسندیدین طرفو تحقیر نکنین یه جور دیگه بهمش بزنید. برای اینکه بگم اینقد به مادیات نگاه نکنیم...

 خواهش میکنم بیایم باهم مهربونتر باشیم و برای هم ارزش قائل شیم. خواهش میکنم بیایم به رفتارمون بیشتر توجه کنیم . خواهش میکنم دل همو نشکنیم...

موضوعات مرتبط: مشورت در ازدواج خانم ها ,