سلام

یه مشکل خانوادگی دارم که نمیدونم باهاش چیکار کنم امیدوارم بتونید راهنماییم کنید .

من متاهلم دختر بزرگ خانواده هستم پدرم و دو ساله از دست دادم یه برادر بزرگتر دارم که اونم متاهله تا چند ماه پیش طبقه ی بالای خونه ی پدرم زندگی میکردن ولی همسرش دیگه نموند یعنی بعد از فوت پدرم بنای ناسازگاری گذاشت و دیگه نمیخواست تو اون ساختمون زندگی کنه و چند ماهه که از اونجا رفتن .

الان مادرم و خواهرم که اسکیزوفرنی داره با هم تو اون خونه زندگی میکنن . یه کم در مورد مادرم براتون بگم یه مادر وابسته ست ،این وابستگیش ما رو خیلی اذیت میکنه من خودم 8 ساله که ازدواج کردم از همون روزای اول مامانم انتظار داشت هر روز برم خونشون اگه نمیرفتم ناراحت میشد توقعاتش باعث شد که منم هر روز میرفتم بعد از ظهرها .

ولی واقعا سخت بود چون به هر حال خودم تشکیل زندگی داده بودم ولی مادرم اینو درک نمیکرد اصلا،طوری شد که این وابستگی دو طرفه شد یعنی منم دیگه عادت کردم به رفتن خونه ی اونا بعدشم که شدت گرفتن بیماری خواهرم و بعد هم بیماری پدرم که سرطان داشت این رفت و آمدها رو بیشتر کرد .

مامانم دیگه به خاطر مشکلات زندگیشون از لحاظ روحی ضعیف شده بود و به من و اون یکی خواهرم که اونم متاهله نیاز داشت .

باور کنید تو مدتی که ازدواج کردم دیگه واسه خودم زندگی نکردم همیشه درگیر مسائل و مشکلات خونه ی پدری بودم خودم هم خیلی به هم ریختم افسرده شدم تا دو سال پیش دارو مصرف میکردم .

الان از وقتی پدرم فوت کرده اوضاع خیلی بدتر شده تنهایی مادرم و اینکه وابستگیش به ما خیلی بیشتر شده . تو این دو سال همیشه کنارش هستم نمیدونم باور میکنید یا نه ولی شاید تو این دو سال در جمع یک ماه فقط بعد از ظهر خونه ی خودم مونده باشم باقی روزها بعد از اینکه ناهار همسرمو بهش میدم میرم اونجا .

اگه یه روز نرم کلی ناراحت میشه و مثل بچه ها بغض میکنه بماند که گاهی در هفته دو شب ،سه شب یا یه شب هم شب کنارشون میمونم اونم با شرایطی که خواهر بیمارم داره واقعا موندن اونجا عذابه چون به خاطر بیماریش که از نوع خیلی شدیدشه،خودش که هیچ ارتباطی با دنیای خارج نداره و سالهاست تو اتاقش زندانیه و اون خونه رو برای ما هم تبدیل به زندان کرده .

هیچکس به غیر از من و مادرم و اون یکی خواهرم حق رفتن تو اون خونه رو نداره سالهاست هیچ مهمونی تو اون خونه نمیاد سر و صدا نباید باشه باید آروم و آهسته بشینیم یه گوشه که یه وقت اعصابش بهم نریزه .

حق تلویزیون نگاه کردن هم نداریم چون دوست نداره ،شبها خواب نداره نصف شب بلند میشه تو خونه راه میره ،خیلی اوضاع بدیه مخصوصا واسه من که خودمم افسرده ام واقعا تحملش سخته من به خاطر این مسائل حتی نمیتونم با خانواده ی همسرم رفت و آمد کنم چون تمام وقتم متعلق به خانواده ی خودمه .

باور کنید اگه مثلا ماهی یک بار بخوام برم به مادرشوهرم که سرطان داره سر بزنم یه ساعت که میشینم اونجا مامانم شروع میکنه به زنگ زدن که پاشو بیا ،به خدا دیگه خسته شدم جونم به لبم رسیده ،آخه انصافه؟

آرزو به دلم مونده یه بار با یه دوست یا آشنا بتونم رفت و آمد کنم ،آرزو به دلم مونده تو یه روز تعطیل با همسرم یه گردش برم ،حتی آرزو به دل موندم یه روز بعد از ظهر با خیال راحت بشینم جلوی تلویزیون تو خونه ی خودم یه برنامه ببینم .

بابا منم ادمم حق زندگی دارم ،آیا این انصافه که زندگیمو وقتمو به پای یه آدم بیمار بریزم ،خودمم دیگه مریض شدم ،هر چقدر با مامانم صحبت میکنم فایده نداره ،گوش نمیکنه ،حرف خودشو میزنه تازه جالب اینجاست که طلبکار هم میشه میگه مگه تو به عنوان یه فرزند واسه ما چیکار کردی؟

بهش میگم دوست داری طلاق بگیرم بیام بمونم پیش شما ؟ میگه چرا چرت و پرت میگی؟ دیگه کم آوردم هر روز صبح که بیدار میشم میگم کاش صبح نمیشد کاش دوباره شب بشه و بگیرم بخوابم دیگه هیچ امیدی ندارم که چی بشه تا آخر عمرم کارم اینه که با اونا باشم ،نه کار مفیدی ،نه ارتباط با دیگران ،خسته شدم دیگه بریدم لطفا نگید برو پیش مشاور یا مامانتو ببر که هیچکدوم از اینارو قبول نمیکنه اصلا به غیر از کشیدن ناز دختر بیمارش به هیچی فکر نمیکنه،بهش میگم مادر من اون که مریضه میخوای ماهم مثل اون بشیم؟

هر چقدر من و اون یکی خواهرم باهاش حرف میزنیم فایده نداره واقعا خنده داره اگه بخواد یه ساعت از خونه بره بیرون زنگ میزنه میگه پاشو بیا پیش خواهرت میگم مادر من یه ساعت تو خونه تنها بمونه هیچ اتفاقی براش نمیفته ولی کو گوش شنوا، منم دیگه تصمیم گرفتم طلاق بگیرم و برم بشینم ور دلشون چون اینجوری که نمیشه زندگی کرد ، موندم بین همسرم و خانواده ی خودم، همسرم از من راضی نیست چون نمیتونم اونجوری که باید و شاید به اون و زندگی خودم برسم ، دیگه واقعا درمونده شدم