سلام
من سوالی نداشتم فقط دلم خیلی گرفته بود میخوام چند خطی براتون از خودمو زندگیم بنویسم . من یه پسر 26 ساله هستم اهل جنوب . ذاتا آدم آروم و کم حرفیم .

تا این سن هیج وقت دنبال رابطه با هیچ دختر خانمی نبودم . همیشه سعی کردم تو دانشگاه و خیابون و مکان های عمومی سرم پایین باشه و نگاهم رو کنترل میکردم اول به خاطر ترس از خدا و دوم اینکه وقتی ازدواج کردم همه چیز رو با خانمم تجربه کنم .

اما خیلی چیزا طبق برنامه پیش نرفت بعد از کارشناسی رفتم خدمت بعد خدمت میخواستم ادامه تحصیل بدم اما دیدم تو این وضعیت درس خوندن ریسکه و رفتم دنبال کار ، هر جا میرفتم کار گیرم نمیومد تا اینکه تصمیم گرفتم هر طوری هست یه کاری پیدا کنم حتی اگه شده کارگری چون دیگه روم نمی شد از بابام پول بگیرم . در ضمن پدرم هم وضع مالی خوبی نداشت و نداره .

چند ماه یه جایی پاره وقت کار میکردم اما حقوقش خیلی کم بود بعدش رفتم شاگرد سوپری شدم اون جا حقوقش بهتر بود اما فشار زیادی به ادم وارد میشد . چون بیشتر از دوازده ساعت کار میکردم و به خاطر دیسک کمری که از زمان خدمت سربازی بهش دچار شده بودم مجبور شدم بعد از هفت هشت ماه از اونجا بیام بیرون .

چن ماهی بیکار بودم و تو آزمون های استخدامی و جاهای مختلف دنبال کار گشتم اما چون رشته ما یه رشته خاصه استخدامیش خیلی کمه اون هم حتما باید سابقه داشته باشی .

به هر حال به این نتیجه رسیدم که برم کلاسهای فنی حرفه ای یه کاری یاد بگیرم و مدتیه دارم کلاسهای فنی حرفه ای رو شرکت میکنم .

الان که به خودم نگاه میکنم میبینم با بیست و شیش سال سن هیچی ندارم ، نه کار درست حسابی نه پول و متعاقبا نه خونه و نه ماشین . بعد از این همه سختی که تو اوج نیاز جنسیم به خودم دادم تا خدا یه همسر پاک تو این سن بهم بده حالا میبینم اگه تازه همه چیز خوب پیش بره و من بتونم از این طریق یه کاری برای خودم دست و پا کنم تازه سال ها باید کار کنم تا بتونم یه پولی پس انداز کنم تا شاید بتونم ازدواج کنم .

راستش من دیگه تحمل ندارم تا حالا فقط نیاز جنسی بود اما یک سالی هست که یه نیاز بزرگتر احساس میکنم که نیاز عاطفی هست .

شدم مثل ماشینی که بنزینش ته کشیده دیگه نمیتونم این راه رو تنهایی ادامه بدم . دلم یه همدم میخواد یه همسفر یه همراه یکی که راز دار آدم باشه یکی که عاشقش باشم و عاشقم باشه .

دیگه نمیتونم این همه دختر و پسر رو تو خیابون ببینم که دست همو گرفتن و به هم دل میدن و قلوه میگیرن رو تحمل کنم ولی متاسفانه محکومم به تحمل این وضعیت .

متاسفانه پدرم هم شرایط مالی خوبی نداره که بتونم رو کمک مالی ایشون حساب کنم . وقتی این همه جوون تو جامعه میبینم که وضعیتشون از من هم بدتره بیشتر دلم میشکنه .بعضی وقتا با خدا دعوا میکنم کلی سرش داد میزنم البته تو دلم بعد چند دقیقه دلم براش میسوزه و ازش عذر خواهی میکنم با خودم میگم آخه خدا چی به این مملکت نداده که باید میداد .

این همه ثروت طبیعی این همه استعداد این همه شرایط خوب که خیلی کشورهای دیگه آرزوشونو دارن ، پس چرا ما وضعمون اینه ؟ چرا این همه مدیریت تو کشور ما وحشتناکه ؟ آیا خود همین مدیریت بد از قبل برنامه ریزی و مدیریت نشده توسط عده ای  ؟ حالا کاشکی اسم اسلام و شیعه و امام زمان روی این مملکت نمیذاشتن لااقل آدم کمتر زورش میگرفت .

بیاین دعا کنیم این تنها کاریه که از دست ماها بر میاد برای خوشبختی و عاقبت به خیری و نابودی کسایی که مسبب این وضعیت مملکتمون هستن دعا کنیم .