سلام دوستان

خواهش میکنم راهنماییم کنین . من هفته یازده بارداری هستم. خدا رو شکر زندگی خوبی هم دارم. دلم میخواد توی این مدت آرامش داشته باشم تا جنین هم آروم و خوب باشه.

از وقتی باردار شدم همه کسایی که می شناختم زنگ زدن تبریک گفتن و آرزوی سلامتی کردن و خوشحال بودن. من با سختی حامله شدم بعد از کلی درمان نازایی خیلی رنج کشیدم.

همه به جز یک نفر. زن داداشم . کسی که هر چی فکر میکنم همیشه بهش احترام گذاشتم و خوبی کردم. دوست قدیمی م بود دوسش داشتم. توی مراسم عقد و ازدواجش همه کار کردم. همه کار از ته دل. از سر خوشحالی...

اما اون عوض شد. وقتی ارشد قبول شدم خیلی ناراحت شد اینقدر که کاملا مشخص بود توی عقد و ازدواجم ناراحتی میکرد بی محلی میکرد حتی چند بار سعی کرد با حرفاش ذهنیت منو نسبت به شوهرم عوض کنه یا بینمون بحث درست کنه.

عروسیم مثل یه غریبه آخرای عروسی اومد نه سلام نه تبریک نه خداحافظی ، مثل غریبه ها ته سالن نشسته بود. حتی با پدر و مادرم به خاطر مهریه من و یه سری مسائل خاله زنکی دعوا کرد.. ولی من چیزی به روش نیاوردم توی تمام این مدت. به خاطر داداشم که دعواشون نشه و کلا شخصیتم آروم هست.

بارداریش رو هم همون لحظه که فهمیدم تبریک گفتم و احترام داشتم روز زایمان هم رفتم بیمارستان و نیم سکه هدیه دادم بهش... حتی چند روز قبل از این که آزمایش بارداری بدم خونمون مهمون بود با پذیرایی مفصل... اما اون توی این مدت زنگ که هیچی حتی یه اس ام اس تبریک هم نداد. از این بی معرفتی خیلی خیلی دلم شکست.

همش توی ذهنم کاریی که براش کردم و بی محلی و بی معرفتی اون می چرخه خیلی دلم سوخته نمیتونم ذهنم رو ازش آزاد کنم. فکرش مثل یه فکر وسواسی توی ذهنم می چرخه. چرا جواب خوبی رو باید بدی ببینم. اصلا دستم نمک نداره. اون طوری رفتار کرد انگار من وجود ندارم و براش ارزشی ندارم و منو کوچیک کرد ..