سلام

چیزی که میخوام بگم شاید تکراری باشه اما یه مشکله برای من و شاید هزاران دختر دیگه که هنوز حل نشده و نمیدونم کی قراره حل بشه و شاید هیچ وقت ...

تو رو خدا بگید من باید چکار کنم سرسری رد نشید منم جوون مملکتم دیشب انقدر گریه کردم که با سر درد خوابم برد آخه چرا ؟

من دختر ۲۹ ساله و مجرد با مدرک کارشناسی ارشد رشته مهندسی از دانشگاه دولتی ولی ...

تا یادم میاد من داشتم درس میخوندم به امید نجات زندگیم ، حقم این نیست که الان هستم ، من همیشه سر به راه بودم هیچ وقت با پسرا دوست نبودم و ارتباط نداشتم و تو دانشگاه ارتباط حداقل ولی کاملا جدی داشتم اما الان چیزی که میبینم و تجربه خودم بهم میگه زندگیتو باختی دختر ، تموم بچه های مدرسه ‌که اهل درس نبودن و دنبال پسرا و ... الان ازدواج کردن و بچه هم دارن درس هم به لطف دانشگاه ازاد خوندن و مدرکشون هم مدرک من یعنی کارشناسی ارشده ولی من ... من چی دارم بخدا ؟

وقتی میرم اینستاگرام دلم میگیره برا مظلومیتم برا سادگیم که چرا به حرفای مادرم و خانواده گوش دادم سعی کردم با خدا و نجیب باشم و درس بخونم من زندگی نکردم و الانم نمیکنم فقط دارم گذران عمرمو میبینم ، بیکارم و حسرت استقلال و مادر شدن و خوشی های همسر داشتن رو دارم چرا؟ مگه من چکار کردم ؟ چی خواستم جز یه زندگی ساده؟

رفتم دنبال کار ، همه نیروی سابقه دار میخواستن تا اینکه به شرکت مهندسی قبول کرد با حقوق اداره کار برم سر کار ، بعد گفتن ما بهت حقوق نمیدیم یعنی پولی نیست که بدیم تو بیا کار کن طلبت باشه هر وقت داشتیم یه سال دو سال حالا هر وقت پول اومد دستمون.

خانوادم گفتن نمیخواد بری یه پولم باید خرج کنی هر روز بری شرکت و بیای این از وصع کاریم شوهر هم خبری نیست . میخوام صادقانه بگم من تا حالا خواستگار نداشتم .

زشت نیستم اصلا ، البته حوری هم نیستم ، فقط تنها دلیلش این بوده که زبون نداشتم ،سر به زیر بودم و دیده نشدم ، چطور میشه از دختری که یه عمر بهش قبولوندن دختر خوب نباید با پسرا حرف بزنه نباید گرم بگیره ، حالا یهو بتونه تغییر کنه جامعه از نو از من خواست و منم اطاعت کردم ولی حالا اونی که رفت پی غریزش برنده شد من دارم به آستانه میانسالی نزدیک میشم ولی نه شغلی دارم و نه همسری نه عزتی و نه ارزشی ، چطور خودمو با ارزش بدونم وقتی اینجوره زندگیم .

خانوادم هم اهل رفت و آمد نیستن که بگم تو رفت و آمد کسی رو ببینم و شاید ازدواجم جور بشه ، نمیتونم مجبورشون کنم . خودمم دختر شدیدا درون گرایی هستم هیچ وقت دوستی نداشتم یعنی میترسم به مردم نزدیک شم بس که پس زده شدم .

وقتی بچه بودم موقع یارکشی تو بازی همیشه من اضافی بودم هیچکی نمیخواست بام بازی کنه و هیچکس نمیخواست باهام دوست باشه ، بچه بودم تو خونه همیشه تحقیر شدم و کتک خوردم نه به دلیل بد بودنم نه بچه دبستانی یا راهنمایی چه بدی میتونه داشته باشه نه فقط بخاطر پدر و مادر عصبیم ، پدرم بیماری دیابت داشت زبونشم تند و تیز بود سرکار مشکل داشت میومد خونه بی بهانه من یا خواهرامو کتک میزد ولی من بیشتر چون کوچکتر بودم 😢

تو مدرسه همیشه از زنگ تفریحا متنفر بودم چون کسی رو نداشتم باش حرف بزنم یه مدت هر رنگ تفریح میرفتم تو دستشویی قایم میشدم تا مجبور نباشم تنها بچرخم و خجالت بکشم .

هیچ وقت اجازه نداشتم جشن تولد بچه ها برم و کلا همیشه محروم بودم ، جوری تحقیر شدم که عزت نفسم از دست رفت و وقتی وارد دانشگاه شدم شدیدا منزوی و تو خودم بودم باز نتونستم با کسی دوست بشم .

فقط یکی از پسرا خیلی دوسم داشت من زیاد بدم نمیومد ازش اما میترسیدم از یک طرف میگفتم شاید داره دستم میندازه آخه چه جذابیتی ممکنه من داشته باشم؟ از طرف دیگه میترسیدم سعی میکردم کمتر باش برخورد داشته باشم . البته اونم بچگی میکرد همه جا گفته بود من دوسش دارم و دست از سرش برنمیدارم و میدونم اولاش قصدش دوستی بود ولی ترم اخر به ازدواج فکر میکرد ، میدونستم دوسم داره ولی میترسیدم اعتماد کنم چون از یه طرف فکر میکردم منو فقط برا رابطه جنسی میخواد ( چون یکی از دخترای متاهل همش ازم میپرسید تو اگه عقد کنی اجازه ... میدی و بعد بچه ها گفتن این قاصد فلانیه ) و از طرف دیگه من چون همیشه تو زندگیم ناملایمات بوده و عصبی بودم موهام خیلی کم پشت بود میترسیدم بهش بگم اونم بذاره بره و به همه بگه من کچلم😢 .

یعنی ترجیح میدادم رابطه شکل نگیره تا ریسک کنم و مشکلات جسمیمو بهش بگم و حالا ... پشیمونم من حتی اجازه ندادم بیاد حرف بزنه بام . یه روز بعد کلاس وقتی همه هنوز سر کلاس بودن با حالت نزار اومد حرف بزنه بهم زل زده بود نفسشو میشنیدم بخدا دوست داشتم برم باش حرف بزنم اما سرمو انداختم پایین از خجالت از شرم نگاه بچه ها و استاد از بی تجربگی از حرفایی که خانواده تو سرم کردن نباید با پسر قاطی بشی و اون برداشت کرد نمیخوامش و ... 😢
خیلی دلم گرفته تو رو خدا راه بذارید جلو پام

من خیلی کم آوردم ، از کلاس اول راهنمایی تا الان با پدرم قهرم ، البته هنوزم بام بد رفتاری میکنه همیشه من محکومم از نظرش همین پارسال رفت چکش برداره باش دندونامو خورد کنه که من رفتم درو بستم و قفل کردم که نیاد .

چرا آخه این حق دختر ۲۹ ساله سر به راه هست ؟ از اون روز که چکش برداشت نمازم و ترک کردم گناهش گردن پدرم چون میبینم اونایی که نماز نمیخونن و اهل پسر بازی بودن الان دارن زندگی میکنن چه عکس هایی میذارن اینستا و من اندر خم یک خواستگارم .

تحصیلکردست؟ از پدرم متنفرم منم عصبی کرده همیشه تحقیر شدم و احساس کردم از بقیه پست ترم به فکر افتادم ایلتس بگیرم اپلای کنم دیگه بر نگردم و دارم زبان میخونم اما اینا حق من نیست چرا منو کسی نمیخواد این شده عقده ، کاش لااقل چند تا خواستگار میومدن که میفهمیدم منم جذابیت دارم و دیده میشم حالا نشدم نشد دیگه بریدم آرزوی مرگ دارم این زندگی منه . میدونم طولانی شد ولی من حتی هیچ دوستی ندارم باش درد و دل کنم .

من تازگیا تو سایت همسریابی عصو شدم یه پسره دکترا معماری همسن خودم بهم پیام داده به فکر افتادم برم ببینمش اما میترسم میدونم ریسکه شاید مشخصاتش دروغ باشه شاید قصدش سو استفاده باشه ولی چکار کنم اینم انجام ندم مطمئنا تا آخر عمر تنها و مجرد میمونم 😢 چکار کنم ؟

تو رو خدا دم از ایمان و ... نزنید من تا پارسال نمازم ترک نشده بود قرآنم میخوندم روزه هم میگرفتم اما هیچ کمکی بهم نکرد ، دیگه بریدم میخوام برم پی غریزم . اما دلم نمیاد ۲۹ سال پاک بودم تازه برم دنبال کاری که مختص بچه های ۱۷ یا ۱۸ سالست؟ الان اون دخترای ولتگارم ازدواج کردن و دارن بچشونو بزرگ میکنن من تازه برم ... !

آه آه آه از درون دارم میسوزم به کی بگم برام دعا کنید و راهنمایی

ممنون


موضوعات مرتبط :
ازدواج و مسائل گوهران کشف نشده