سلام دوستان امیدوارم حالتون خوب باشه خیلی ممنونم از مدیر این بلاگ و اعضا واقعا محیط خیلی خوبی هست.

بنده یه پسر هستم 19 ساله تازه امسال دانشگاه قبول شدم بعد کلی تلاش و زحمت تونستم دانشگاه دولتی شهر خودم ( مشهد - فردوسی ) در رشته ای که دوست دارم ( کامپیوتر ) قبول بشم - چیزی که آرزوی مادر و پدرم بود و من به خاطر اونا این کار رو کردم .

درباره خودم اینو بگم که تک فرزندم - قیافه و هیکل متوسط رو به خوبی دارم و سنم به 23-24 میخوره به گفته بقیه - از لحاظ مذهبی متوسطیم - از لحاظ مالی هم در شرایط خوبی قرار داریم اون قدر که خانواده میتونن برام یه کاری راه بندازن و یا خونه بخرن - البته خودم چشمم دنبال مال پدر و مادرم نیستش ولی خودشون از این لحاظ که به من کمک کنن و دستم رو بگیرن مشکلی ندارن  .

این رو هم بگم که من خودم برنامه نویس هستم و می تونم کار کنم به صورت پاره وقت توی شرکت و می تونم پروژه بگیرم ، کسایی که تو این کار هستن می دونن اگر حرفه ای باشید درآمد خوبی داره حتی با کسایی هم آشنا شدم که آدم های خوبی هستن و از خودم بزرگ ترن و تجربه دارن و قراره بعد از چند سال تجربه یه شرکت بزنیم با کمک هم به امید خدا .

هیچ وقت از لطف خداوند نا امید نشدم و همیشه سعی کردم امیدوار باشم و تلاش کردم و ارزو های بزرگی دارم - اهل سیگار نیستم .بر عکس خیلی از دوستام و همکلاسی هام - ناموس مردم رو مثل خواهر نداشته و مادر خودم می دونم و از این روابط اصلا خوشم نمیاد و دنبالش هم نبودم .

اما داستان از اینجایی شروع میشه که حدود 2 سال پیش یه دختر خانمی رو که خونه شون تقریبا نزدیکای خونمون بود دیدم در هفته 4 بار تقریبا میدیدمش و مسیرهامون با هم یکی بودش برای همین دقیقا جلوی چشمم بود . اولین باری که دیدمش از نزدیک زیاد توجه نکردم - ولی بعد از چند روز دوباره دیدمشون و اینکه از من  آدرسی رو پرسیدن و منم راهنمایی شون کردم .

بنده وقتی دوباره ایشون رو دیدم فهمیدم که دقیقا ایشون همون دختری هستن که تصورش رو میکردم و انگار یه روز همچین کسی ساخته شده و جلوی من ظاهر - خیلی دختر خانوم و سنگین باوقار و با حجاب مناسب - از اون به بعد یه جورایی سعی میکردم وقتم رو تنظیم کنم که ببینمشون .

فکر میکنم خودشون هم فهمیدن که بنده بهشون یه جورایی علاقه دارم - تا یه مدتی وضع همین طور بود اولش نمی دونستم خونه شون چند تا محله از ما فاصله داره تا اینکه یه روز تعقیبش کردم و فهمیدم چند تا محل با هم فاصله داریم.

بعد چند مدت با خودم گفتم خب که چی ؟ بالاخره باید باهاش صحبت کنی، ولی من اون موقع سنم 17 سال بود و یه جورایی خیلی بچه بودم از لحاظ عقلی ولی با این حال باز هم رفتم باهاشون صحبت کردم . البته باور کنید از همون اول قصدم برا ازدواج بود - البته می خواستم بیشتر باهاش اشنا بشم و ببینم دقیقا چه جور آدمی هست اگر واقعا با هم تفاهم داریم برا ازدواج اقدام کنیم.

خب باهاشون صحبت کردم ولی ایشون قبول نکردن ،  خیلی ناراحت شدم تا اینکه چند بار دیگه هم همین طور با هم صحبت کردیم ولی ایشون قبول نکردن و البته حق هم دارن. از اون به بعد واقعا خیلی بهم ریختم تا یه سال کلا افسرده شده بودم واقعا عاشقش هستم و الان دو سال هست تو فکرشم یه بار هم به صورت اتفاقی مادرشون رو هم دیدم خانوم ساده و محجبه ای بودن و خوب به نظر میرسیدن .

الان حدود یک سال و نیم هست که ندیدمشون . الان میفهمم که دیگه نباید بچه بازی در بیارم باید به صورت جدی اقدام کنم. می خوام برم خواستگاری ولی دقیقا مسئلم همینه .

اولین مشکلم مادرم هست مادر بر عکس پدرم خیلی ادم سخت گیر و منظمی هست از همون بچگی خیلی بهم سخت گرفته و یه جوری رابطمون الان شده که خودم نمی تونم راحت باهاش هر مسئله ای رو مطرح کنم مخصوصا این ، الان موندم چه جوری این موضوع رو بهش بگم باید همون اول هم به خودش بگم نه به پدرم یا دیگران ، اگه به پدرم هم بگم باز هم ایشون میگه خودت باهاش مطرح کن .

مورد دوم این هست که به نظرتون زوده ؟ می ترسم بپره و شوهر کنه ، واقعا فکرمو مشغول کرده  چی کار کنم ؟

اگه الان پا پیش بذاریم خانوادشون قبول میکنن  ؟ ( این رو هم بگم خانواده هامون از یه سطحن از لحاظ مالی ) . به نظرتون چی کار کنم بهتره و چه طور اقدام کنم ؟ ماشین دارم . خونه هم اگه دوران عقد طولانی بشه تا اون موقع میتونم بگیرم . کار هم خودم دارم و پدرم سال بعد بازنشست میشه و یه هایپر مارکت و یا یه کار ازاد قصد راه اندازیش رو دارم فعلا تو فکر هایپر مارکت هستیم - لطفا بهم کمک کنید

ممنون


موضوعات مرتبط :
مسائل پسران جوان