سلام

من کاربر "پاسخ کوتاه" هستم. تمایل داشتم در مورد موضوعی صحبت کنم تا از شدت درد و رنج دوستان بکاهم. 

زمانی که نوجوان بودم، و اون زمانی که دانشجو بودم، شاید به جرات بگم وحشتناک‌ترین ایّام زندگی من بود؛ درک نشدن از طرف خانواده و افکار انتزاعی مختص سنم، و عدم تطابق جهان موجود با جهان مطلوب، عذابم می‌داد. تقریباً هر ماه یک بار دعوای اساسی با پدر و مادرم داشتم. 

گذشت و گذشت و بزرگ شدم؛ لیسانس حقوق خودم رو از دانشگاه آزاد با معدل ۱۸ گرفتم (به خاطر اوضاع بد ذهنی برخلاف اینکه به شدت درس خوان بودم سال کنکور شکست خوردم). سربازی رفتم و برگشتم و آزمون وکالت دادم و قبول نشدم؛ همون سال آزمون کارشناسی ارشد دادم و دانشگاه دولتی پذیرفته شدم و سال بعدش مجدد آزمون وکالت دادم و پذیرفته شدم.

معذرت می خوام که تا اینجا کمی خودخواهانه نوشتم؛ حالا می خوام موضوع رو عمومی‌تر کنم. من الآن ۳۲ سال سن دارم، و اصطلاحاً جا افتاده شدم و خدا رو شکر مستقل شدم. وضعیت مالی من عالی نیست امّا از زندگیم راضیم؛ خونه، ماشین، بیمه و کاری که دارم برام کفایت می کنه و انتظارات شیرین نوجوانی و توقعات هیجانی جوانی رو ندارم. 


↓ موضوعات مرتبط ↓ :
مسائل پسران دهه شصتی (۳۵ مطلب مشابه)