بسم الله الرحمن الرحیم

خوشبختی که من میسازم یا خوشبختی که منتظرم ساخته بشه...؟؟
آیا تا به حال به خوشبختی فکر کردین...؟؟ اگر چه اتفاق هایی برای شما بیفته و اگر چه شرایطی وجود داشته باشه شما احساس خوشبختی میکنید...؟؟
هر کدوم از ماها بارها و بارها شنیدیم که برخی افراد میگن ما خوشبخت هستیم و برخی هم ابراز میکنن که خوشبخت نیستن. اما اون کسی که میگه خوشبخت هستم چه شرایطی داره که احساس خوشبختی میکنه و اون کسی که میگه خوشبخت نیستم چه چیزهایی در زندگیش وجود نداره و خلا چه چیزهایی باعث شده احساس خوشبختی نکنه...؟؟
اگر از شخصی بپرسیم در زندگی خوشبخت هستی یا نه مسلما یه سری دلایل عنوان میکنه و بعد هم نتیجه میگیره که خوشبخت هست یا نیست. اما نکته مهم همینه که اون دلایل چی هستن...؟؟
ممکنه یک نفر بگه من شغل مناسبی ندارم و بالطبع درآمد مناسبی هم ندارم پس در زندگی احساس خوشبختی نمیکنم. ممکنه یک نفر بگه من اون دختری رو که میخواستم بهش نرسیدم و واسه همین احساس خوشبختی نمیکنم. ممکنه دلیل دیگری این باشه که چون نمیتونم چند دست لباس در سال بخرم واسه همین احساس خوشبختی نمیکنم. کسی دیگه ممکنه بگه چون نمیتونم در سال مسافرت برم و توانش رو ندارم پس احساس خوشبختی نمیکنم. ممکنه کسی بگه چون مثلا شوهرم قد بلند نیست احساس خوشبختی نمیکنم. ممکنه دیگری بگه چون خانومم اندامش اونجوری که من میخوام نیست احساس خوشبختی نمیکنم. یکی ممکنه بدهکاری هاش رو عنوان کنه و دیگری ...

دلایل بسیار هستن و همه این هارو از افراد مختلفی شنیدیم. خب از این موارد میشه به یک نتیجه رسید و اونم اینکه خوشبختی در نگاه افراد متفاوته و ممکنه در شرایطی من احساس خوشبختی کنم اما دیگری احساس خوشبختی نکنه.
مورد دیگه ای که میشه نتیجه گرفت اینه که این افراد عامل خوشبختی شون همگی در بیرون قرار داره و این خوشبختی معلول عوامل متعددی هست که در خیلیاشون این افراد هیچ نقشی ندارن...!!
مسئله که میخوام بهش اشاره کنم دقیقا همین موضوعه. خوشبختی که من میسازمش و خوشبختی که منتظرم ساخته بشه...!! 
در حالت دوم باید به آنچه که پیش میاد راضی باشم چون دیگه کاری از دستم بر نمیاد به این دلیل که در به وجود اومدنش نقشی ندارم پس اگر نخوام بپذیرمش اون موقع میگم من احساس خوشبختی نمیکنم و معمولا در این حالت افراد عمدتا نمیپذیرن...!!
اما در حالت اول افراد همیشه احساس خوشبختی میکنن چون اون چیزی رو که براشون پیش میاد خودشون انتخاب میکنن و خودشون میسازن. 
مثلا اگر من خوشبختی رو در این ببینم که همسری اختیار کنم که اندامش فلان جور باشه و اگر فردا روزی اینجوری نشد اون موقع من احساس خوشبختی نمیکنم چون شرایط پیش اومده با معیارهای من از خوشبختی تناقض داره.
اگر دختری خوشبختی رو در این ببینه که همسر آیندش قد بلند و دارای سیکس پک باشه و این رو ملکه ذهنش کرد فردا روزی که ازدواج کرد اگر این شرایط مهیا نشد اون موقع در ناخودآگاهش احساس خواهد کرد که خوشبخت نیست چون شرایط پیش اومده با معیار های خوشبختی اون سازگار نیست.
یا مثلا اگر من خوشبختی رو دراین ببینم که شغلی داشته باشم که به واسطه اون شغل درآمد چند میلیونی داشته باشم اگر به این نرسم (به هر دلیلی) اون موقع به صورت ناخودآگاه احساس میکنم که خوشبخت نیستم.
ذهن انسان قدرت فوق العاده ای داره. نمیشه شما به چیزی فکر کنین و اون چیز روی زندگی شما تاثیر نذاره. خوب یا بد مسلما تاثیر خودش رو خواهد گذاشت.
پس بهترین کار اینه که از همین ابتدا قبل از اینکه وارد زندگی مشترک بشیم خوشبختی رو برای خودمون تعریف کنیم. و در این تعریف احساس رو کنار بذاریم و عقل رو به کار بگیریم و اون موقع با خودمون بگیم واقعا من تحت چه شرایطی باید احساس خوشبختی کنم و تحت چه شرایطی احساس بدبختی...؟؟!!
هیچ کسی نیست که معیار هایی برای خوشبختی نداشته باشه. شاید تا به حال به صورت جدی و به صورت خودآگاه بهش فکر نکرده باشین ولی در طول زندگی شرایطی پیش میاد که به صورت ناخودآگاه معیارهایی در ذهن شما شکل میگیره و فردا روزی که وارد زندگی مشترک شدید اون معیارها خودشون رو نشون میدن. 
پس چه خوب خواهد بود که انسان یکبار اونم قبل از اینکه وارد زندگی مشترک بشه با 
خودش خلوت کنه و سعی کنه این معیارهای نهفته در ناخودآگاهش رو بیرون بکشه و ببینه آیا واقعا اون معیارها عقلانی هستن و میتونن به عنوان یک معیار خوشبختی در نظر گرفته بشن...؟؟
یکی از راه هایی که میتونه بهتون کمک کنه اینه که خودتون رودر شرایط مختلف متصور بشین. و به این فکر کنین که اگر همچین شرایطی پیش بیاد عکس العمل من چه خواهد بود. آیا احساس شکست خواهم کرد و یا اینکه شاید ناراحتم کنه اما از پا درم نمیاره.
مثلا میتونین خودتون رو در یک زندگی متصور بشین که مثلا خانم شوهرش درآمد زیادی نداره و آقا هم میتونه خودش رو شرایطی متصور بشه که همسرش اندام معمولی داره و خاص نیست. و یا راه حل بهتر اینه که اگر در اطرافیان زوج های جوان رو میبینید و از شرایط زندگی اونها آگاه هستین و میدونین چه مشکلاتی دارن خودتون رو در شرایط زندگی اونها متصور بشین.
با خودتون فکر کنین که اگر در آینده ازدواج کردید و همچین شرایطی برای شما پیش اومد واکنش شما چه خواهد بود. آیا اون شرایط احساس نارضایتی و به قولی احساس خوشبخت نبودن در شما ایجاد میکنه...؟؟
بعد از این کارها معیارهای خودتون رو حتما بنویسید. و خوب بهشون توجه کنین. مثلا من میشینم فکر میکنم و میبینم اگر چهره همسر آیندم فلان جور باشه و یا اگر فلان زیبایی خاص رو نداشته باشه احساس خوبی نسبت به این قضیه ندارم و یه نارضایتی در من شکل میگیره.
خوبی نوشتن معیارها اینه که جنس خوشبختی من از روی اونها تعیین میشه...!! همچنین باعث میشه من بدونم در آینده چقدر خودم خوشبختی خودم رو میسازم و چه مقدارش معلول عوامل دیگه خواهد بود...!! وقتی معیار من درآمد، چهره ی زیبا، قد بلند، خونه بزرگ، خانواده ثروتمند، سایز خاص و امثالهم  باشه به این معنی هست که تا حد زیادی خوشبختی من و یا به عبارت بهتر اون چیزی که من خوشبختی میدونم متاثر از عواملی هستن که 1- خودم نقشی درشون ندارم و 2- هر آن ممکنه از بین برن...!!
خب من یکی از معیارهام چهره زیبا بوده و همسری رو انتخاب کردم که این معیار رو داره. با هم ازدواج میکنیم و احساس خوشبختی میکنم(حداقل از لحاظ این معیار). حالا اگر حکمت خدا بر این باشه که همسر من به نحوی این زیبایی رو از دست بده اون موقع معیار خوشبختی من هم از بین رفته...!! حالا منی که با این معیار زندگی رو شروع و تا جایی ادامه دادم و یهو اونو از دست میدم چطوری قراره احساس خوشبختی کنم...؟؟
یا خانمی یکی از معیارهاش کار خوب و پردرآمد آقا بوده. این رو در ذهنش و در ناخودآگاهش پرورونده و حتما خودش رو حتی قبل از ازدواج در یک شرایط خیالی با وجود اون معیار متصور شده و اینجوری ازدواج کرده. چند سال زندگی میکنن و خداوند کار خوب و بالطبع درآمد خوب رو از اون آقا میگیره. مسلما و بدون شک اون خانم در وجودش یک احساس نارضایتی از زندگیش به وجود خواهد اومد. چون اون یکی از معیارهای خوشبختیش بوده که از دستش رفته.
همه اینها که گفتم به این معنا نیست که نباید با شخص پولدار و یا خانم زیبا ازدواج کرد بلکه هدف چیز دیگه ای هست.
هدف از بیان این مطالب اینه که معیارهای خوشبختی خودمون رو بر اساس اون چیزهایی انتخاب کنیم که در هر شرایطی پایدار هستن. حالا اگر در کنار اون معیارها چیزهای دیگری هم مثل زیبایی و مثل ثروت وجود داشتند که انسان ازشون لذت استفاده و لذت خواهد برد، اما اگر وجود نداشتند و یا اگر وجود داشتند و از دست رفتند دیگه احساس بدبختی نخواهد کرد چرا که اصلا معیار اصلی نبودن...!! نهایتش انسان قدری ناراحت میشه اما بعد از یک مدت دوباره مثل قبل زندگیش رو ادامه میده واز اون لذت میبره.
مثل حضرت علی علیه السلام که فرمودند اگر تمام پرده ها کنار بروند بر ایمان و یقین علی نه ذره ای افزوده و نه ذره ای کاسته می شود...!!
وقتی اصل رو در اختیار داشته باشین با بود و نبود فرع هیچ تفاوتی ایجاد نخواهد شد.مثل امیر المومنین علی علیه السلام که حاکم جامعه اسلامی نبود و نان جو و نمک میخورد و زمانی هم که حاکم جامعه اسلامی بود بازم نان جو و نمک و کمتر از اون رو میخورد...!!
وقتی صراط رو پیدا کنیم ( که دقیقا جلوی چشمامونه و نیازی به گشتن نیست) اون موقع دیگه فرقی نداره توی خونه 50 متری زندگی میکنیم یا تو خونه ی 150 متری. اون موقع دیگه تفاوتی نداره پراید سوار میشیم یا پرادو. اون موقع دیگه فرقی نمیکنه قد شوهرتون کوتاه باشه یا بلند. اون موقع دیگه فرقی نمیکنه اندام همسرتون فلان جور باشه یا نباشه. اون موقع خیلی چیزها اهمیت خودشون رو از دست میدن چون از ابتدا هم اهمیت نداشتن بلکه این ما بودیم که بهشون اهمیت دادیم...!!
اون موقع که ذهنت آزاد شد شاید در خانه ای نقلی زندگی کنی اما وارد دنیای بی انتهای یقین و آرامش خواهی شد. اون موقع نگاه تحقیر کننده و تمسخر همسایه و فامیل و... اصلا دیده نمیشه. اون موقع حتی خودشون هم دیگه دیده نمیشن...!! چون اون موقع خدا رو وارد زندگیت کردی و دل از غیر او بریدی.
اندام متناسب زن، قد بلند، چهره زیبا، ثروت و... همگی نعمت های خدا هستند اما اصل نیستند. اگر هستند انسان ازشون استفاده میکنه و اگر نبودند انسان غصه نبودنشون رو نباید بخوره.
این صحبت ها به این معنا نیست که مثلا خانم هیچ توجهی به اندامش نداشته باشه یا آقا هیچ تلاشی برای بهتر شدن اوضاع اقتصادیش نکنه بلکه به این معناست که انسان باید در حد توانش و در حد هر کدوم از اونها سعی و تلاش خودش رو بکنه اما نباید به هیچ کدومش دل ببنده که اگر روزی از دست رفتن که حتما از دست میرن احساس کنه در زندگی شکست خورده.
برخی از ماها هم خوشبختیمون متاثر از زندگی دیگرانه. مثلا شخصی در اقوام با دختری ازدواج کرده که زیباست. همسر من اون زیبایی رو نداره. تا قبل از این برای من مهم نبوده اما حالا با دیدن اون برام مهم میشه. این همون ضمیر ناخودآگاهه انسانه که پیشتر گفتم. وقتی من با دیدن زن زیبای اون شخص برام حس ناراحتی ایجاد میشه و حس میکنم یه نحوی شکست خوردم به این معنی هست که زیبایی یک معیار نهفته در ذهن من بوده اما تا حالا خودش رو به صورت جدی نشون نداده و الان شرایطی پیش اومده و این معیار خودش رو از ناخودآگاه من  به خودآگاه رسونده و تمام ذهن و فکر من رو بهم میریزه. چون یک معیار اصلی برای من بوده و حالا به نوعی از بین رفته یا بهتره بگیم یک شرطی بوده که الان نقض شده پس تمام حساب کتاب های ذهنی من بهم میریزه.
یا خانمی با مردی ازدواج کرده که مثلا زیاد قد بلند نیست درآمدی متوسط داره با چهره ای معمولی. این خانم با شوهرش زندگی خوبی داره و عاشق همدیگه هستن. حالا دختر خاله این خانم با یک پسر قد بلند و خوشتیپ و پولدار ازدواج میکنه. کم کم این خانم نسبت به اون ازدواج حساس میشه. کم کم قد کوتاه شوهرش، چهره معمولیش و درآمد متوسط اون براش مهم میشن. اگر همچین اتفاقی بیفته به این معنا نیست که این شرایط باعث شدن اینجوری بشه بلکه به این معناست که از قبل در ناخودآگاه این خانم همچین معیارهایی وجود داشته اما به دلایلی تا الان خودشون رو نشون ندادن و با به وجود اومدن شرایط مساعد اون معیارها خودشون رو پرت کردن وسط خودآگاه خانم و نمیتونه دیگه بهشون فکر نکنه...!!
عقلانی نیست که بگیم این خانم تا دیروز قد بلند براش مهم نبوده اما الان یهویی مهم شده...!! بلکه درستش اینه که بگیم از قبل هم مهم بوده اما شرایط ظهور و بروزش وجود نداشته و الان که شرایط مساعد شده ذهن اون خانم هم داره اون معیارهارو رو میکنه.
مثل اینکه میگن قدرت باعث میشه انسان ها عوض بشن اما درستش اینه که قدرت باعث میشه ذات اصلی انسان ها مشخص بشه...!!
پس یکی از بزرگترین معضلات زندگی های مشترک در جامعه ما اینه که خوشبختی خودمون رو به خوشبختی زندگی دیگران گره میزنیم در صورتی که شاید خود اون اشخاص اصلا احساس خوشبختی نکنن...!! به قول معروف مرغ همسایه غاز میشه برامون...!!
حتما تا به حال این حرف رو شنیدین و احتمال داره خودتون هم تکرار کرده باشین که فلانی خیلی خوشبخته چون مثلا کار آنچنانی داره، زن زیبا داره، شوهر پولدار داره، خونه بزرگ داره، مسافرت خارجی میره و...
اما واقعیت قضیه اینه که اگر ماها واقعا از بطن زندگی اون افراد اطلاع داشتیم شاید دیگه به این راحتی نمیگفتیم که خوشبخت هستن...!!
یا اگر خانواده ای رو ببینیم که خونه بزرگی ندارن یا توی یه خونه کوچیک مستاجر هستن و 
درآمد آنچنانی ندارن احتمال داره با دیده ترحم بهشون نگاه کنیم و یا بگیم بدبختا تو چه شرایطی دارن زندگی میکنن...!! (احتمالا این حرفارو شنیدین که برخیا میزنن)
همه اینا نشون از اینه که ما هنوز نفمیدیم که خوشبختی چیه...!! ما هنوز نفمیدیم که معنای زندگی کردن چیه...!! خب اگر با این دید به زندگی حضرت زهرا و حضرت علی علیهما السلام نگاه کنیم که اونا نعوذ بالله بدبخترین افراد عالم بودن...!!
پس چی میشه که دو شخص با اون شرایط زندگی کنن اما خوشبخترین زوج عالم باشن و خدا از هیچ خانواده ای به اندازه اون خانواده راضی نباشه...؟؟
این خوشبختی چیه...؟؟ چه تفاوتی با خوشبختی ماها داره...؟؟ چرا ما همیشه دنبال خوشبختی هستیم...؟؟ چرا نمیتونیم به دستش بیاریم...؟؟ 
»به مال و جمال خویش غره مشو   /    کاین را به شبی برند و آن را به تبی«

ادامه دارد...

»مجید 95«

موضوعات مرتبط :
مطالب مجید 95