خانواده برتر

انتخاب همسر و مسائل خواستگاری، مسائل دوران عقد، مسائل زناشویی، تربیت فرزند ، تبلیغ رایگان مشاغل نو پا، مسائل زنان ، ارتباط با خانواده، مسائل اعتقادی


۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «902016» ثبت شده است

روز تولدم رو گوگل و چند تا بانک بهم تبریک گفتن !

سلام

میدونید سخت ترین روز واسه یه مجرد کی هست؟!

این هست که واسه دیگران جشن تولد میگیره ولی حتی یه نفر از اطراف پیدا نشه که بتونه حرف دلش رو بگه و بگه امروز تولد من بود . آره امروز ( 13 دی ) روز تولد من بود و تنها گوگل و چند تا بانک بهم تبریک گفتن ( شکلک خنده) .

ای کاش وقتی انسان به احساس دیگران احترام میذاره و براشون ارزش قایل هست دیگران هم یه ذره از همون احساس رو جبران کنند .
خدا چقدر تو خوبی که بهمون یادآوری میکنی تا قدر نداشته هامونو قبل از رسیدن بهشون بدونیم نه بعد از ازدست دادنشون .

موضوعات مرتبط: خودسازی در دختران , خودسازی در پسران ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۵۶ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۱۵۵
    • شنبه ۱۸ دی ۹۵ - ۲۲:۴۵

    کارم شده حسرت خوردن به دیگران

    سلام

    نمیدونم الان قصدم از نوشتن دردام اینه که از دیگران راهکار بگیرم یا اینکه صرفا درد و دله ، فقط چیزی که هست اینه که حالم خیلی بده و میدونم که اگه خدا نخواد و به دادم نرسه مشاوره و راهنماییهای دیگران هم فایده نداره فکر میکنم بیشتر میخوام درد دل کنم و از بقیه بخوام برام دعا کنن.

    من یه خانوم 34 ساله و متاهلم ، 10 ساله ازدواج کردم ، روزای سخت زیاد داشتم نمیخوام راجع بهشون صحبت کنم چیزی که هست اینه که سختیها باعث شد زمین خوردم و نتونستم بشم آدم سابق، منی که قبل ازدواجم یه دختر نمونه بودم از هر لحاظ ( تحصیلی، اخلاقی، خانوادگی ) ، هنری نبود که دنبالش نرفتم، به قول قدیمیا از هر انگشتم یه هنر میبارید ولی در طول این 10 ساله روز به روز پسرفت کردم .

    الانم دیگه ته چاهم، وسواس و افسردگی امونمو بریده، 6 سال دارو مصرف کردم ولی دیدم هیچ تاثیری به حالم نداره ، الان دو ساله داروهامو قطع کردم، ولی حالم خوب نیست ، از هیج چیزی لذت نمیبرم ، دلم به هیچی خوش نیست امید و انگیزه واسه ادامه زندگی ندارم با اینکه شوهرم عاشق بچست ولی اصلا نمیتونم زیر بار بچه دار شدن برم چون اصلا حوصله بچه داری ندارم.

    کلا شدم یه آدم بی مصرف ، اعتماد به نفس اصلا ندارم ، یعنی در حد صفر، مدام فکر میکنم که طلاق بگیرم چون دلم واسه شوهرم میسوزه . اون چه گناهی کرده که باید با یه آدم افسرده و بیمار زندگی کنه آخه، اون حق داره بچه داشته باشه یه زندگی طبیعی داشته باشه ولی انقدر داغونم که میدونم اگه طلاق بگیرم نمیتونم طاقت بیارم و حال و روزم بدتر میشه.

    واقعا موندم بین زمین و آسمون معلق ، نه میتونم بمونم و یه زندگی درست داشته باشم نه توان رفتن دارم، مدام خودمو با دیگران مقایسه میکنم و میبینم در مقایسه با همسن و سالام خییییلی خیییلی عقبم ، بین دخترای فامیل فقط منم که تو این سن بچه ندارم،همشون دو سه تا دارن ، دختر خاله هام همسن من هستن برا دختراشون خواستگار میاد ولی من چی؟

    الان ممکنه یه عده بگن مگه بچه داشتن موفقیت محسوب میشه درسته شاید موفقیت نباشه ولی من تو زندگیم هیچ نقطه ی مثبتی ندارم نه از نظر تحصیلی به جایی رسیدم،نه شاغلم،نه کار خاصی انجام میدم، واقعا نمیدونم اصلا واسه چی زنده ام من؟

    به چه دردی میخورم اصلا، نگید برو فلان کارو بکن برو ورزش کن برو ادامه تحصیل بده و این چیزا چون میگم اصلا نه حوصله دارم نه انگیزه ، از دنیا بریدم  ،اصلا دنیا برام ارزش نداره ،کارم شده حسرت خوردن به دیگران که خوش به حالشون ، چه توانایی هایی دارن ؟

    متاسفانه آدمی مثل من که مشکل روحی داره نه دنیا داره و نه آخرت ،خدا به فریادم برسه برام دعا کنید شاید یه معجزه ای اتفاق بیفته

    موضوعات مرتبط: مسائل زنان خانه دار ,

  • ۰ موافق ۲ مخالف
  • ۴۳ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۰۴۲
    • شنبه ۱۸ دی ۹۵ - ۲۲:۳۵

    پنهان کار بودن شوهرم، باعث شده حس کنم شریک زندگیش نیستم

    با سلام
    ببخشید من یک سال و نیم هست که با همسرم آشنا شدم  ایشون در همه مسائل عالی هستند اما یه مشکل دارند که بنده واقعا اذیت میشم سر این موضوع و تا حالا هم به طور مستقیم بهشون نگفتم که این کار شما منو اذیت میکنه...

    مشکل ایشون اینه که در مسائل کاری و اقتصادی اصلا بنده رو حساب نمیکنن که حتی تصمیمی که گرفتن رو به من بگن.

    مثلا یکدفعه میگن ماشین رو بردم فروختم یا مثلا میگن یه دفتر کاری خریدم یا مثلا چند ماه بعدش من میپرسم که دفتر رو چی کردی؟ میگن کدوم دفتر؟ اونو که فروختم....

    اوایل نامزدی حتی رفت و آمد هاشون رو به من نمیگفتن.... مثلا میرفتن تهران واسه یه کاری بعد دو روز من زنگ میزدم اما جواب نمیدادن بعد که برمیگشتن میگفتن که تهران بودن سرم شلوغ بود نمیتونستم حرف بزنم.... و من اصلا به ایشون شک ندارم که بخوام فکر کنم ایشون جای دیگه ای بودن چه بسا بسیار آدم راستگویی هستند....

    اما همیشه این جمله رو در جواب اعتراض های گاه و بیگاه من میگن که تا من چیزی راجب موضوعی نگفتم تو چیزی نپرس ... مثلا من میپرسم  که چرا ماشین رو فروختی میگن سوالای شما زن ها تمومی نداره هر وقت زمانش رسید بهت میگم...

    بعد در مقابل از من انتظار دارن که کوچکترین کاری که انجام میدم رو بهشون بگم و من هم همینطور رفتار میکنم و اگر از روی سهل انگاری و غفلت یه موضوعی رو یادم بره بهشون بگم واقعا از دستم ناراحت میشن ...

    من چیکار کنم که همسرم انقدر پنهان کار نباشه ؟  واقعا اذیت میشم چون حس میکنم منو شریک زندگی خودش نمیدونه ...

    موضوعات مرتبط: مشورت در شوهرداری ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۹ نظر
    • تعداد نمایش : ۷۰۹
    • شنبه ۱۸ دی ۹۵ - ۲۲:۳۰

    بعد از اون، دیگه هیچ دختری به دلم نمیشینه!

    با سلام و خسته نباشید

    پسری 31 ساله هستم و مجرد ، تو سن 21 سالگی عاشق دختری شدم و خیلی دوسش داشتم من با اون زندگیمو پایه گذاری کردم و تمام احساستمو به پاش گذاشتم اما اون به من خیانت کرد و ولم کرد و رفت دنبال زندگیش .

    نزدیک به 3 سال با هم دوست بودیم و قرار بود من برم خواستگاریش اما اون بعد 3 سال با کس دیگه ای دوست شد و رفت .

    حالا که چندین سال از اون ماجرا گذشته من دیگه اون ادم سابق نیستم ! وقتی عاشقش شدم همه احساسمو به پاش گذاشتم با تمام وجودم دوسش داشتمو دارم . اون ازدواج کرده ولی هنوزم تو فکرشم حتی هیچ نشونه ای ازش جز اینستاگرامش ندارم ولی با این که میدونم بدردم نمیخوره ولی نتونستم با این همه سال فراموشش کنم .

    حتی برای فرار خواستم با کسی دوست شم اما نتونستم من میدونم و قدر خودمو میدونم ، تو زندگی خیلی چیزا دارم ولی خیلی برام گرون تموم شد چون ولم کرد . مسئله اینه که دیگه هیچ دختری به دلم نمیشینه! دخترایی که خیلی خوب هستن زیبا هستن اما مدام قیافه اون جلو چشممه

    اون داره برای خودش شاد زندگی میکنه ولی این منم که این همه  سال افسرده شدم و نتونستم فراموشش کنم .

    تو سنی نیستم که بگم میخوام خودمو بکشم ولی واقعا زندگی برام از مرگ بدتره ! هیچ چیزی شادم نمیکنه . خانوادمم مدام اصرار به ازدواج میکنند ولی من نمیتونم داستانو بهشون بگم چون خجالت میکشم کاریه که شده! کاش هیچ وقت اینجوری نمیشد اما من چه بلایی به سرم میاد ؟

    چقدر مجرد بمونم ؟ ازدواجی هم که از همسرم لذت نبرم و به فکر دیگری باشم اصلا درست نیست! اونقدر وجدان دارم زندگی دختری رو به گند نکشم اما حال من چرا خوب نمیشه؟

    دوستان اول اینکه برام دعا کنید ثانیا اینکه بهم راهکار بدید من چی کار کنم؟ من یه بیمارم! یه بیماری که زندگیش به بن بست رسیده!

    هیچ چیزی خوشحالم نمیکنه از ته قلب ! همه شب و روز زندگیم فکر کردن به اون دختره! حتی وقتایی که تو بیمارستانم .

    مدام به اون دختر فکر میکنم! قطعا اگه به شماها اون دخترو نشون بدم خیلیاتون میگید بخاطر این ؟ ولی خودتون بهتر میدونید از دید من دیگه بهتر از اون خوش قیافه تر ، با حال و شیطون تر و با سلیقه تر از اون پیدا نمیشه! کاش میمردم و زندگی تموم میشد! واقعا حال بدی دارم

    خواهش میکنم با تمام وجودتون منو راهنمایی کنید! کمکم کنید شاید حرفی منو اروم کرد و شاید راهی باعث شد زندگیم درست شه

    ممنونم

    موضوعات مرتبط: مشورت در ازدواج آقایان , فراموش کردن عشق قبلی ,

  • ۰ موافق ۱ مخالف
  • ۳۲۳ نظر
    • تعداد نمایش : ۵۵۴۳
    • شنبه ۱۸ دی ۹۵ - ۲۲:۲۰

    تجربیات یک دختر سی ساله در مورد ازدواج

    سلام
    من دختری سی ساله مجرد هستم. با توجه به مطالب این سایت تصمیم گرفتم برخی تجربیات شخصی ام و انچه اموخته ام رو  برای دختران سرزمینم به اشتراک بگذارم:

    ازدواج  هدف نیست بلکه وسیله است برای کمال و رشد آفرینش ... لطفا هدف و وسیله رو جا به جا نکنید که وقتی ازدواج کردید  اگر خدای نکرده شکست خوردید به پوچی برسید ...
    فکر نکنید حالا چون ازدواج کردید به هدف رسیدید دیگه همه چی حل شد ... قراره شما فقط زندگیتون رو و فردیت تون رو بر حسب چیزی که طبیعت و فطرت تعریف کرده شیر کنید اگر این موضوع هدف نهایی بود،  در اینصورت فردیت و هویت انسان زیر سوال میرفت...

    درسته تنهایی سخته اما قرار نیست دست رو دست بذارید، لطفا هدف ها و لذت ها و علایق دیگه تونو هم دنبال کنید... خدا رو شکر به برخی از هدف ها و علایقم رسیدم اما در مورد ازدواج ، :

    منم مثل شمام .منم  مثل شما گریه  کردم از شدت تنهایی و نیاز - شکست عشقی ، خواستگاری های کنسل شده، ، منم مثل شما خط قرمز داشتم تو اوج هیجانات، منم ناکامم تا به الان، اما تصمیم گرفتم از این به بعد لذت بیشتری ببرم از باقی مانده جوانی ام ..  ، دیگه بسه گریه کردن و ناله کردن و مقایسه کردن ، مگه ادم چقد زنده است ؟

    این زندگی چقدر ارزش این همه غم داره؟ اصلا  دیدی مرگ اطرافمون چه راحت اتفاق میفته؟ پس بیایید از همین حالا شروع کنیم از همه لحظات عمرمون و سایر نعمت ها مون لذت ببریم

    و اما اصل مطلب  :

    موضوعات مرتبط: مشورت در ازدواج خانم ها ,

  • ۵ موافق ۰ مخالف
  • ۴۵ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۵۰۶
    • شنبه ۱۸ دی ۹۵ - ۲۲:۰۵

    دختر مورد علاقم رو به خاطر بدحجابی می خوام فراموش کنم اما نمی تونم

    سلام

    من یک جوان حدود 25 ساله هستم. عاشق دختری از آشنایان شده ام که تمام معیار های بنده برای ازدواج بجز در زمینه حجاب را دارند ولی بخاطر همین حجاب هم ایشان کوتاه نمی ایند و میگویند من همین حجاب خودم را دوست دارم با وجود اینکه به من علاقه زیادی دارند!

    من هم میخواهم ایشان را فراموش کنم و نمیخواهم اعتقادات خودم را فدای او کنم. میخواهم برم سمت دختری که حتما این مورد حجاب را رعایت کند. ایشان مزایا و خصوصیات اخلاقی و زیبایی و مهربانی و خیلی صفات خوبی دارند ولی از نظر حجاب اصلا مورد پسند نیستند.

    مشکل اینه که هر کاری کردم و یا هر کاری که خودم را مشغول کردم ولی باز هم ذره ای از علاقه من از ایشان کم نمیشود که نمیشود!!

    چکار کنم؟ خیلی سعی کردم فراموشش کنم در طول یک سالی که گذشت ولی نمیشود با توجه به اینکه روزی 12 ساعت کار میکنم ولی در زمان بیکاری و استراحت ( هر چند کوتاه ) ناخوداگاه این دختر خانم ذهنم را درگیر خود میکند .

    اصلا چه دلیلی وجود دارد که با وجود اینکه ایشان حجاب مد نظر من را ندارند و از این منظر معیار لازم من را ندارند ولی باز هم نمیتوانم فراموشش کنم ؟

    چرا هر کاری میکنم فراموش نمیشود! گاهی میخواهم کاری کنم که الزایمر بگیرم تا همه چیز را فراموش کنم ولی کار درستی نیست.

    چه کنم؟

    موضوعات مرتبط: مشورت در ازدواج آقایان ,

  • ۰ موافق ۲ مخالف
  • ۵۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۴۷۲
    • چهارشنبه ۱ دی ۹۵ - ۲۲:۱۵

    چطور پسر همکلاسیم رو نادیده بگیرم و به درسم برسم ؟

    سلام به همگی و پیشاپیش تشکر میکنم بابت نظراتتون.

    من دختر دانشجویی هستم که به شدت درس خونه یعنی فقط فکرو ذکرش اینه که به یه جایی برسه و اون موقع که بقیه میرن صفاسیتی این دختر میره تو کتابخونه بکوب درس میخونه چون به پدرش قول داده که رشتشو تا اخر ادامه بده تحت هر شرایطی!

    و البته موفقیت هایی هم به دست اورده. توی کلاسمون یه آقا پسری هست که من دو ساله میشناسمشون ایشون هم دقیقا مثل من سرشون تو کتابه و شخصیت بسیار متین و مودب و پخته و سر به زیری دارند به حدی که محبوب اساتید و دانشجو ها شدن.

    من تا حالا کوچک ترین رفتار ناشایستی از ایشون ندیدم من تو کلاس اول میشم ایشون دوم. این آقا از میون یه جمع 40 نفری فقط و فقط با من خوب حرف میزنن با بقیه کاملااا ربات گونه و دیوار گونه اند!

    ولی هر بار که ایشون به من ابراز احترام و علاقه کردن و به اصطلاح چراغ سبز دادن من جواب سر بالا دادم البته در نهایت ادب یعنی کاملا خشک برخورد کردم و اصلا روحشونم خبر نداره که من چقدر دوسشون دارم.

    چون که من به هیچ وجه نمیخوام راه رو اشتباه برم و درگیر اینجور روابط دوران دانشجویی یا حتی ازدواج بشم و اصلا نمیخوام بذارم که اینجور چیزا مانع درسم بشن چون من کلی رویا دارم و باید بهشون برسم ولی از این میترسم که موقع ازدواج همسرمو به اندازه این آقا قبول نداشته باشم!

    با این حال بازم حاضر نیستم جز درس به چیز دیگه ای فکر کنم سوالم از شما اینه که من چطوری میتونم رو درسم متمرکز بشم و ایشونو کلا حذف کنم چون واقعا احساس میکنم دلم ضعف میره میبینمشون.

    موضوعات مرتبط: زندگی دانشجویی ,

  • ۰ موافق ۱ مخالف
  • ۳۰ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۳۰۰
    • چهارشنبه ۱۹ آبان ۹۵ - ۲۲:۲۰

    برو بالا