خانواده برتر

انتخاب همسر و مسائل خواستگاری، مسائل دوران عقد، مسائل زناشویی و تربیت فرزند

۳۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کابوی تنها» ثبت شده است

نقش فوت پدر دختر در ازدواج اون

سلام

دختری هستم که در دوران ابتدایی پدر خودم رو بر اثر تصادف از دست دادم و حدود 12 سال است که با مادرم زندگی میکنم و ایشون هم ازدواج نکردند و تک فرزند هستم .

در حال حاضر دانشجوی سال 5 دندانپزشکی هستم و با پسری به قصد ازدواج آشنا شدم که ایشون هم همین رشته رو خوندن و فارغ التحصیل شدن ولی این موضوع رو به دلایلی به ایشون نگفتم ( مثل ترحم ) ، از نظر مالی من متوسط رو به بالا هستم. میخواستم بدونم نظر و واکنش آقایون نسبت به این موضوع چیه؟

آیا پسرا تمایلی به ازدواج به دختری که پدر خودش رو از دست داده ندارند؟


موضوعات مرتبط :
رفتارشناسی پسران برای ازدواج

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۵ نظر
    • ۹۰۷ بازدید
    • يكشنبه ۸ مرداد ۹۶ - ۱۷:۰۳

    این روزا کسی که آدم را بخاطر خودش بخواد خیلی کمه

    سلام
    من یه دختر 20 ساله هستم. یه خواستگار دارم 27 ساله .که چند ساله منتظر جواب من هستند و اصلا کوتاه نمیان با اینکه چند بار جواب رد دادم. لیسانس الکترونیک دارن. ولی کار ندارند فعلا .خانوادشون هم پولدار نیست. ما خودمون خانواده معمولی هستیم شاید یکم از معمولی کمتر . و اونا هم یه ذره از ما ضعیفترند .من توقع ندارم خانواده شوهرم پولدار باشند .تقریبا هم سطح بودن بهتره .
    جواب های رد که دادم بهشون به دلایل کاری خودم بود چون میخواستم سرم خلوت شود که الان دیگه خلوت شده و به فکر ازدواجم .
    شخصیت این آقا به طرز عجیبی خوبه . خانوده سالم و گرم و صمیمی . یه انسان واقعی هست . از نظر شخصیت و اخلاق چون طی این سالها صحبت هم میکردم باهاشون و شناخت دارم ازشون. ایشون چون کار نداره و پولدار هم نیست میترسد بیاد خاستگاری . چون والدین من بخاطر رشتم توقع بیشتری از خواستگارم دارند .
    ولی من واقعا فکر نمیکنم شخصی دیگه پیدا بشه که من تا این حد از شخصیتش خوشم بیاد و واقعا بی عیب باشد از نظرم ...  اوایلش یکم با ظاهرش مشکل داشتم چون هیکل و چهره ی خاص و خوشکلی ندارد معمولیه کاملا .ولی الان ظاهر خیلی برام مهم نیست.هر چی هم باشه بالاخره عادی میشه .
    حالا موندم ....
    گاهی میگم والدینم حق دارد.. اون باید بهتر باشه و خودش را بهتر کنه بخاطر من .البته تلاشش را کرده ولی همه جا زیر پاش رو خالی کردن ...در جریان کار هاش بودم . نمیدانم من دارم اشتباه میکنم یا نه. گاهی میگم بخاطرش صبر کنم تا کارهایش  رو راست و ریست کنه .
    گاهی هم میگم میتونم خیلی موقعیتای بهتر داشتم باشم !! شایدم نداشته باشم !! آخه این روزا  کسی که آدم را  بخاطر خودش بخواد خیلی کمه .
    خیلیا بخاطر رشتم شاید بیان سراغم . این آقا زمانی که من دبیرستانی بودم من رو به شدت میخواست .
    کمک کنید لطفا .چیکار کنم .

    موضوعات مرتبط :
    مشورت در ازدواج خانم ها

  • ۲ موافق ۰ مخالف
  • ۵۷ نظر
    • ۱۲۲۸ بازدید
    • دوشنبه ۹ اسفند ۹۵ - ۲۱:۱۵

    با اصرار اومدن و مشتاق رفتن و بعد گفتن نمیخوایم، استخاره بد اومده !

    سلام

    من یه سوال داشتم از اقا پسرها خیلی ممنون میشم راهنمایی کنید .

    سوالم اینه چند وقت پیش یکی از پسرای دانشگاه از من خوششون اومده بود و خیلی اصرار میکردن واسه اومدن به خواستگاری با وجود اینکه من راضی نبودم .

    اما شخصی رو واسطه کرده بود که منو راضی کنن اجازه بدیم واسه خواستگاری بیان . بعد از اینکه من کلی با خودم کلنجار رفتم و سعی کردم قبولشون کنم و حداقل یه ذره احساس ازشون تو دلم ایجاد کنم ، مادر و خواهرشون اومدن و خیلی هم پسندیدن و خیلی شاد و خوشحال رفتن !

    جلسه بعد آقا پسر با خانوادشون اومدن و اتفاقا از حرف هایی هم که توی جلسه خواستگاری زده شد مشخص بود پدرشون هم خیلی پسندیدن ! وقتی هم که با خود آقا پسر حرف زدم مشخص بود خیلی مشتاقن و خوشحالن از اینکه اجازه دادیم بیان و حتی کلی حرف از آینده دو نفره و این چیزا زدن ! اما دو روز بعد مادر اقا پسر زنگ زدن و گفتن که ا استخاره زدیم ولی بد اومده ! ان شاء الله که خوشبخت بشن و از این حرفای کلیشه ای ! .

    میخواستم بدونم دلیل اینکارشون چی بود ؟! آقا پسرا تو همچین شرایطی چی باعث میشه اینقدر راحت پشت پا بزنید به همه اون چیزی که میخواستید ؟! من غرورم واقعا پیش خانواده و بقیه شکست ! آخه نه به اون همه اصرار ، نه به این جواب رد دادن سریعشون ! خود آقا پسر قبل از جلسه ی خواستگاری به خود من گفته بودن که اصلا نمیتونن با جواب رد من کنار بیان !!

    اما بعد از اینکه خانواده خودشون زنگ زدن و منو رد کردن به واسطه گفته بودن که پدرشون راضی بودن یهو ناراضی شدن ! من میخوام بدونم چطور با جواب رد من کنار نیومدن ، اما با رد کردن پدرشون راحت کنار اومدن و در عرض دو روز جواب رد رو به ما دادن !

    ایشون منی که یه غریبه بودم رو تونستن به هر طریقی راضی کنن! اما پدرشون که اتفاقا راضی هم بودن اولش رو نتونستن راصی کنن؟! با عقل جور در میاد؟! اونم به این سرعت کنار اومدن با نظر منفی پدرشون ! یعنی هیچ مقابله ای ، اصراری ، چیزی به پدرشون نکردن بخاطر من ؟! اینجا من حق اعتراض دارم یا نه؟!

    من که همون اول نمیخواستم چرا به زور منو راضی کردن و احساسات منو درگیر کردن و بعدشم خودشون همه چیز رو کنار گذاشتن ! جالب اینه که هنوزم ادعا میکنن که منو دوست دارن و خودشون هم سخته براشون این اتفاق !

    میخوام بدونم پس چرا اینقدر راحت نظر پدرشون رو قبول کردن با وجود اینکه میدونستن اگه جواب رد از طرف اونا باشه دیگه راه برگشتی نداره؟ من کم خواستگار نداشتم ! واسه هیچکدوم خودمو درگیر احساسات نمیکردم .

    اما این مورد چون خیلی اصرار کردن و واسطه هم در موردشون خیلی با من حرف زدن سعی کردم دوستش داشته باشم و اجازه بدم بیان ! اما وقتی اومدن این اتفاقا افتاد ! دلیلش چی میتونه باشه؟! در صورتی که پدر و مادرشون عاقل بودن و خوب میدونستن استخاره جایی نداره توی اینطور مواقع. یعنی اون اقا پسر داشتن دروغ میگفتن و من گول خوردم؟! ممکنه ایشون واسه اینکه بخوان ثابت کنن به هر چیزی که بخوان میرسن این همه اصرار کردن و آخرشم منو رد کردن و اینهمه من اذیت شدم؟!

    یعنی الآن من باید ساکت بشینم بدون هیچ حق اعتراضی؟! اونا هر وقت دوست داشتن بیان ، هر وقت هم دوست داشتن برن بدون اینکه نظر من مهم باشه ؟!

    لطفا شماها قضاوت کنید ببینید حدسیات من درسته؟ من بازیچه شدم ؟!


    موضوعات مرتبط :
    مشورت در ازدواج خانم ها خواستگاری های بی سرانجام

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۴۹ نظر
    • ۱۵۹۵ بازدید
    • يكشنبه ۱۹ دی ۹۵ - ۲۲:۳۰

    دیگه نمی تونم به خاطر اینکه دیگران رو نگه دارم فیلم بازی کنم

    سلام به بچه های خانواده برتر 

    یه مشکلی دارم که هیچوقت نمی تونم اونو با کسی در میون بذارم . چون میترسم طرف مقابلم فکر کنه آدم خیلی مغرور  و خودشیفته ای هستم و قصد تحقیر دیگران رو دارم. ولی من واقعا این قصد رو ندارم.

    اما این موضوع الان چند ماهیه که داره بدجور آزارم میده. به ذهنم رسید بیام اینجا مشکلمو بگم . چون هم بچه ها ماشالا درک بالایی دارن. هم منو نمیبینن و در نتیجه حرفام رو به حساب غرور و خودشیفتگی نمیذارن .

    من همیشه یه آدمی بودم که به مطالعه و بحث و گفتگو تو زمینه های مختلف ( علوم انسانی، تجربی و ... ) علاقه مند بودم و همیشه دلم می خواست تو جمع آدم هایی باشم که از این نظر شبیه خودم هستن. تا هم بتونم از تجربیاتشون استفاده کنم هم لذت ببرم از بودن باهاشون .

    من خیلی فضولم .دوست دارم تو هر مبحثی سرک بکشم و در مورد هر موضوعی کتاب بخونم و بعد چیزایی که یاد گرفتمو با چند نفر عین خودم در میون بذارم و نظرات اونا رو هم بدونم. اگه جایی چالشی ایجاد شد بحث کنیم تا به یه نتیجه برسیم. عاشق بحث جدی ام.

    پژوهشم دوست دارم. دوست ندارم فقط نوشته های بقیه رو بخونم. دوست دارم خودمم یه چیزایی رو تحقیق کنم. ولی متاسفانه ادمای دور و برم اصلا  شبیه من نیستن و حوصله این چیزا رو ندارن .

    فرق نداره چه تو جمع دوستای صمیمی ام باشم چه  با همکلاسی ها و همکارام و خانواده ام ، همیشه مجبورم خودمو با اونا وفق بدم و در مورد مطالبی صحبت کنم که اونا هم دوست داشته باشن .

    مثلا من هر وقت تو جمع همکلاسیامم باید در مورد شوهر و خواستگار حرف بزنم! یا با دوست صمیمی ام که حرف میزنم باید در مورد جدید ترین مدل کفش! کیف! لباس عروس  و ... صحبت بشه ( این موضوعات اصلا مورد علاقه من نیست.) منم خب آدم اجتماعی بوده ام و هستم . همیشه چون دوست نداشتم تنها بمونم سعی کردم خودمو همرنگ جماعت کنم.

    مثلا وقتی دوستم می اومد در  مورد مدل کفش حرف میزنه منم باهاش همکلام میشدم ( منظورم اینه که خودمو از بقیه جدا نمیکردم ) ولی الان چند وقتیه که دیگه مثله سابق نیستم . دیگه نمی تونم فیلم بازی کنم فقط به خاطر اینکه دیگران رو نگه دارم برا خودم .

    تازگیا با خیلیا بحثم میشه. از چند نفر شنیدم که میگن عوض شدی و اخلاقت رو اعصابمونه و مدام سر هر موضوع کوچیک و بزرگی بحث میکنی با بقیه .

    دلم می خواد تو جمعی باشم که مثل خودم باشن.که درکم کنن و من باهاشون حال کنم .که بتونم خود واقعی ام باشم . دیگه خسته شدم از بس تو هر جمعی احساس تنهایی کردم :(

    (البته بگم چند نفری هم بودن که  لنگه خودم بودن که بنا به دلایلی نشد باهاشون بمونم : یکیش چند تا از دوستام بودن که واسه ادامه تحصیل رفتن شهرای دیگه ، یکیش همکلاسیم بود که چون جنس مخالف بود نمیشد باهاش خیلی صمیمی بشم ، یه استادام هم بود که چون سرش شلوغه من نمیتونم مزاحمش بشم)

    حالا شما بگین ، ایراد از منه ؟ باید برم پیش روانشناس ؟ ، آیا جایی هست که بتونم توش لنگه خودمو پیدا کنم؟ جایی هست که بشه توش احساس تنهایی نکرد ؟

    هر چی به ذهنتون میاد بهم بگین مرسی:♥


    موضوعات مرتبط :
    خودسازی در دختران

  • ۳ موافق ۰ مخالف
  • ۶۲ نظر
    • ۱۰۲۴ بازدید
    • يكشنبه ۱۹ دی ۹۵ - ۲۲:۲۵

    با دختری که منو رد کرده ، چطور رفتار کنم ؟

    با سلام و احترام

    سوالی خدمت دوستان، خصوصا خواهرهای عزیزم، داشتم. من چند وقت پیش از یکی از دختر خانم های دانشکده مون خواستگاری کردم.

    با اینکه میتونستم مستقیم برم باهاشون صحبت کنم و نظرش رو بپرسم، از طریق خواستگاری رسمی و خانواده اقدام کردم، بدین صورت که خواهرم شماره ایشون رو پیدا کرد و به مادرم داد و مادرم با خانواده ایشون برای جلسه خواستگاری هماهنگ کردند.

    هر دو در مقاطع بالا مشغول به تحصیل هستیم و اتفاقا جز استعدادهای درخشان دانشگاه. تقریبا از نظر تحصیلات، قیافه، فرهنگ، لباس پوشیدن، وضعیت خانواده ها، بیشتر از 80 درصد شباهت داشتیم. سنمون هم حول و حوش 30 هست، البته زیر 30.

    خلاصه جلسه ی اول با موفقیت هرچه تمامتر و استقبال و پذیرش بالای دختر خانم و مادرش برگزار شد. در این جلسه تقریبا از علاقه ی دختر خانم به خودم مطمئن شدم، به دلیل هیجان، شور، شادی که در گفتگوی دو نفره وجود داشت.

    وقتی برای هماهنگی جلسه ی دوم تماس گرفتیم. گفتند اول باید، پدر دختر خانم با پسرتون صحبت کنند و بعد ... چند روز بعد صحبتی که با پدرشون داشتم، دوباره تماس گرفتیم .

    ولی مثل اینکه به این نتیجه رسیدن که من در حال حاضر قادر به تامین توقعات مالی دختر خانم و خانوادش نیستم، و جواب رد دادند که البته به نظرم اشتباه میکردند.

    خدا رو شکر در این چند ماه هم، خیلی موقعیت های خوب کاری برام پیش اومده که اگر اون موقع داشتم، صددرصد به این راحتی رد نمیکردند ( البته اگر دلیل ردکردنشون فقط مالی بوده باشه ) . از اون جریان چندین بار ایشون رو در دانشکده و جاهای مختلف دیدم. ( البته تو این چند ماه، ما همدیگر رو خیلی کم و به صورت گذری دیدیم )

    قشنگ وقتی من رو میبینه منقلب میشه و رنگش عوض میشه، خیلی خجالتی و سر به زیر میشه و سعی میکنه به سرعت، از اون موقعیت مکانی خارج بشه. ولی من کاملا خونسرد و با اعتماد بنفس برخورد میکنم و بیشتر وقت ها لبخند به لب دارم.

    میخواستم نظر شما رو در مورد این مساله و همچنین رفتار دختر خانم بدونم و اینکه به نظرتون از این به بعد چیکار کنم؟

    پیشاپیش از لطف و توجهتون سپاسگزارم.


    موضوعات مرتبط :
    مسائل بعد از خواستگاری ناموفق

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۵۱ نظر
    • ۱۴۳۰ بازدید
    • يكشنبه ۱۹ دی ۹۵ - ۲۲:۱۵

    عمل کردن به نوشته های خانواده برتر سخته ؟

    سلام عزیزان دلم مخصوصا مجردهای گل

    من وقتی پستای مخصوص به دختر و پسرهای مجرد رو میخونم خیلی دلم میگیره مخصوصا دهه شصتی ها.خودمم مجردم و 26 ساله و همدرد همتون .

    خیلی دوست دارم کاری براتون بکنم همیشه از خدا خواستم هر وقت ازدواج کردم وسیله ازدواج جوانان دیگه بشم و دختر و پسر بهم معرفی کنم. خیلی هم برای اینجا نقشه کشیدم که اقای نجفی کاری بکنه اما به نتیجه نرسیدم تنها کارم دعا کردنه.

    چند روز پیش جمکران بودم و زیر بارون اسم خیلیاتون رو به اقا گفتم. اسم کابوی تنها ،پسر قد کوتاه ، ریحان ، حامد  ، هویت بر باد رفته ، مینا گلی ، دختر آسمونی و بقیه رو هم کلی گفتم. قصدم اینه یه ختم یستشیر براتون بر دارم به عشق پاکتون برسین.

    و اما سوالم از مجردهایی که متاهل شدن تو این وبلاگ مثل اوه مای کامپیوتر و ... ، بیایید بگید خدا وکیلی چقدر تونستین این پست ها رو عملی کنین ، اصلا عملی میشه  ؟ چون وقتی من به دوستای متاهلم از نکات اینجا میگم میگن تا توش نباشی نمی فهمی ما هم از این حرفا بلدیم عمل سخته .

    سوالم اینه واقعا عمل کردن به نوشته های اینجا سخته ؟ دچار سردرگمی نمیشین ؟


    موضوعات مرتبط :
    مربوط به خانواده برتر

  • ۲ موافق ۱ مخالف
  • ۳۱ نظر
    • ۱۰۴۱ بازدید
    • پنجشنبه ۱۶ دی ۹۵ - ۲۲:۳۵

    هیچ انگیزه ای ندارم برای زندگی

    سلام
    می خواستم راجع به یه مشکل بزرگ واسه اکثر جوونای ایرانی حرف بزنم در واقع نظر شما و راهکارتونو برای حل کردنش بدونم !
    قبل از هر چیز بگم که من یه دختر ۲۰ _ ۲۲ سالم ، توی خونواده برتر زیاد دیدم کسایی که از زندگیشون نا امیدن و انگیزه ای ندارن ! دور و ور خودم هم زیاده همچین آدمایی یکیشم خودم ! این مشکل نمیدونم ریشش از کجاس ؟! چون منی که به تموم خواسته هام تا الان رسیدم (البته خواسته های معقول) ولی بازم هیچ دلیلی واسه ادامه زندگی نمیبینم !
    میگم آدم برای چی باید زندگی کنم؟ ، حوصله ی زندگی کردن رو ندارم ، از اینکه به آینده فکر کنم متنفرم  ، از اینکه فکر کنم یه روزی پیر میشم و یه روزی هم میمیرم بدم میاد !
    هر روزت مثل دیروزه حتی اگه متفاوت باشه یه لذت های گذرایی هم واسه خودت داشته باشی ( چه برسه به اونایی که ندارن این لذت های کوچیکو ) ولی بازم تهش میگم زندگی کنم که چی بشه؟
    یه مثال بزنم مثلا کنکور که همه باهاش مواجهن رو در نظر بگیریم ، میگن بخون تلاش کن که رشته ی تاپ قبول شی (من تلاشمو کردم و بعد از دو سال پشت کنکور بودن بهش رسیدم )
    ولی با سختی ، نه که تلاشه سخت باشه ها؟! اصلا
    سختیش منظورم کلنجار رفتن با خودمه که اصلا برای چی من باید درس بخونم و یه رشته ی تاپ قبول شم و تهش ماهی ۲۰ میلیون به راحتی درارم ... خب بعدش؟؟ هیچ لذتی واسم نداره اینا از هیچی لذت نمیبرم !
    در واقع یه چیزایی هسن لذت های گذران برای من ( مثل کمک کردن به دیگران ، به فقرا و نیازمندان ، خوش گذروندن و گشت و گذار با کسایی که دوسشون دارم )ولی تا کِی ؟ که چی بشه واقعا؟
    یکم تحقیق کردم ولی بازم تهش به همین حرفی که خدا میزنه و میگه نا امید نباش که بزرگ ترین گناهه !
    میگن بهت نا امید نباش که یه روزی به آرزوها برسی ولی من هیچ آرزوی خاصی ندارم ، حتی الان توی بهترین منطقه ی تهران بهترین ویلا رو با یه حساب پر از پول و آرامش و همه ی کسایی که دوسشون دارم یه روز باشم بسمه ! و لذت خاصی برام نداره ... اصلا دلم این چیزا رو نمیخواد اصلا مادیات نمیخوام .
    خدا میگه کار خوب کن که بری بهشت ، و جاودانه باشی تو بهشت ، ولی من اصلا حوصله ندارم برم اون دنیا هم زندگی کنم که چی واقعا!؟ چرا این دنیا وجود داره آخرت هم هست ؟ اصلا نمیفهمم ، هیچ انگیزه ای ندارم .
    اگه الان فقط از خدا میخوام زنده و سالم باشم بخاطر خونوادمه و اینکه خدایی نکرده مریض نشم و درد بکشم و ... در کل من فقط تو این دنیا سلامتی و شادی رو از خدا میخوام ، ولی شادیی برای من وجود نداره ...
    اگه من حوصله ی این دنیا و اون دنیا رو نداشته باشم باید چیکار کنم ؟ مثلا میگن برو پی خوشی ، من از این کارای الکی خوش بودن هم خوشم نمیاد ! من نمیفهمم حتی ادمای گناه کار که دنبال خوشگذرونی از راه های بد و نفرت انگیزن ، چه لذتی داره واسشون که میخوان تموم نشه ؟
    من دلم میخواد کلا وجود نداشته باشم ! اصلا معنی زندگی رو نمیدونم  ، بخدا دارم دیوونه میشم اصلا نمیدونم چی میخوام از دنیا و زندگی؟!
    ( اینم بگم تحقیق کردم همه جا گفتن بخاطر بی ایمانی به خداست و آدم باید به خدا توکل کنه ، خوب من به خدا ایمان دارم و میدونم کارارو درس میکنه ولی مشکل من اینه کلا از وجود داشتن و موجود بودن بیذارم!)
    بخوای بگی خب کاش زودتر یه مرگ راحت داشته باشم تموم شه این دنیا ، اون موقع باید بشینی منتظر کارنامه ی اعمالت که میری بهشت یا جهنم ؟!
    بعدشم اگه خدا ما رو دوس داشت و جز بنده های خوبش بودیم بریم بهشت ... ولی من میگم دوس دارم نباشم اصلا !.نمیخوام اقااااا  ، میخوام کلا نباشم چیکار باید بکنم ؟
    اگه راهی میدونین این مشکل من حل بشه خواهش میکنم کمکم کنین ...
    اگه از تجربیاتتون بگین که خیلی خوشحال میشم
    به نظرتون من مشکلی دارم؟ افسردم؟ مشکل روانی دارم ؟ اصلا حوصله ی خودمم ندارم چه برسه برم کار خوب کنم خدا ازم راضی باشه ....
    واقعا من به عنوان یه جوون نوی جامعه هیچ انگیزه ای ندارم برای زندگی ... میخوام کمکم کنین خواهش میکنم ...

    موضوعات مرتبط :
    مسائل اعتقادی خودسازی در دختران

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۳۵ نظر
    • ۱۴۳۰ بازدید
    • پنجشنبه ۱۶ دی ۹۵ - ۲۲:۲۵

    چکار کنیم که فشار ازدواج نکردن بیشتر نشه ؟!

    درود به کاربران خانواده برتر

    خواهشم اینه تو این پست تجربیات زندگی مجردی تون رو با ما به اشتراک بذارین! بیشتر کاربران اینجا رو جوون هایی هستند که حالا به هر دلیلی ازدواج نکردند و شاید هم تا اخر قسمتشون نشه . به هر حال دنیا که به اخر نمیرسه با ازدواج نکردن ...

    بغیر ادامه تحصیل و شاغل شدن چه کارایی میشه کرد که فشار ازدواج نکردن بیشتر نشه ؟! الخصوص دخترای مجرد بگن چه کارایی تو برنامه شون دارن؟!

    چقدر اینده نگرم من ، فکر چن سال بعدمم میکنم :-)

    "الهامT"


    موضوعات مرتبط :
    خودسازی در دختران

  • ۴ موافق ۰ مخالف
  • ۱۰۴ نظر
    • ۳۵۷۸ بازدید
    • يكشنبه ۱۲ دی ۹۵ - ۲۲:۴۵

    دو قلو بارداریم ، شوهرم میگه خرج 4 نفر رو از کجا بیارم ؟

    سلام

    من یه خانم 24 ساله هستم و خانه دار ، شوهرمم 30 سالشه و تو یه شرکت کارمنده . ما 3 ساله ازدواج کردیم خدا رو شکر زندگی خوبی داریم از زندگیم خیلی راضیم.

    ما چون فعلا خونه نداریم و وضعمون اونجوری که باید باشه نیست همون دوران نامزدی تصمیم گرفتیم تا خونه دار نشدیم و وضع مالیمون خوب نشد بچه دار نشیم.

    الان به طور ناخواسته باردار شدم خودم راستش خیلی ناراحت بودم چون واقعا نمیتونیم خرج خودمونم درستو حسابی بدیم چون پولی که شوهرم میگیره کلی ازش میره بجای وام و بدهی.

    شوهرمم مثل من ناراحت شد ولی گفت حتما خدا خواسته و خودتو ناراحت نکن این هدیه خداست خلاصه منم اروم شدم.

    یه چند وقته شوهرم دستش تنگه بد اخلاق شده همش غز میزنه. منم فهمیدم دو قلو باردارم . به شوهرم گفتم اونم خودش عصبانی بود به اندازه کافی همین که اینو گفتم نزدیک بود منو از پنجره پرت کنه بیرون.

    خب منم بهش حق میدم ولی چیکار کنم ؟ میترسم سقط کنم . اصلا شاید خدا داره امتحانمون میکنه.

    تو رو خدا بگید چیکار کنم ؟


    موضوعات مرتبط :
    اقتصاد خانواده

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۷۱ نظر
    • ۱۸۷۲ بازدید
    • جمعه ۱۰ دی ۹۵ - ۲۲:۳۰

    به خاطر اخلاق خانمم کم کم دارم سرد میشم از زندگی

    سلام

    بنده دو ساله که عقد کردم . راستش من و همسرم با اینکه همو خیلی دوست داریم ولی خیلی دعوا میکنیم. هم من آدم زود رنجی هستم و هم همسرم. هر دو هم آدمهای مغروری هستیم.

    مشکلاتمون هم چند بعد داره. واقعیتش اینه که کم کم دارم سرد میشم از زندگی . 3 ماه دیگه عروسیمونه و میخواییم بریم سر خونه و زندگی خودمون. مشکلات مالی هم نداریم. وضعمون خوبه نیستا ولی مشکل حاد هم نداریم.

    چند مساله هست که من اذیت میشم :

    1. همسرم زبون تند و تیزی داره. گاهی کنایه هاش و حرفاش همه رو آزار میده از جمله من ، بار ها هم بهش گفتم ولی خوب هیچی ...

    2. تو نظافت خیلی تنبله . خیلی باید بهش بگم (دیگه خیلی بازش نمیکنم)

    3. تو رابطه جنسی هیچ شور و شعفی نداره  و فکر میکنه داره به من لطف میکنه. و همین باعث شده که من نسبت بهش سرد بشم و چون آدمی هم نیستم که بخوام برم دنبال دیگران و میخوام زندگیمو نگه دارم باز هم به طرفش میرم.

    ولی بار ها تو دعواهامون گفته من رابطه نمیخوام. با اینکه فقط 2 سال از عقدمون میگذره ولی ماهی 1 بار رابطه داریم. البته محدودیتی از طرف خانواده ها نیست. این هم بگم درگیری ها و دعواهای ماه هم فکر میکنم مقصر باشه.

    4. جدیدا تمایل به فیلم های مستهجن پیدا کردم.

    5. اعصابم که دیگه نگین. داغونم.

    6. اصلا تمرکز ندارم

    7. هر وقت به همسرم میگم مشکلتو حل کن یه شب ناراحته و فرداش یادش میره. نه مطالعه میکنه و نه دنبال مشاوره است.

    حالا شما بگید چکار کنم؟


    موضوعات مرتبط :
    مسائل رفتاری دوران عقد

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۲۹ نظر
    • ۱۶۷۱ بازدید
    • جمعه ۱۰ دی ۹۵ - ۲۲:۲۰

    برو بالا