خانواده برتر

انتخاب همسر و مسائل خواستگاری، مسائل دوران عقد، مسائل زناشویی و تربیت فرزند

۱۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «پرنسس لیا» ثبت شده است

با پسری وارد یه رابطه شدم ، ولی الان منو تهدید به قتل کرده

سلام دوستان عزیزم

وقتتون بخیر

دختری ۳۳ ساله هستم که به تازگی دچار مسئله و مشکلی عجیب شده ام ،من حدود چند ماه پیش با آقایی آشنا شدم ایشان خیلی ادعای عاشق بودن می کرد و با این که شرایطمون بهم نمی خورد من ابتدا نمی پذیرفتم اصرار می کرد که خیلی دوسم داره  و قصدش ازدواجه بدون من نمی تونه دوام بیاره قسم می داد و التماس زیاد می کرد .

به هر ترتیب من پذیرفتم که وارد ارتباط بشم وقتی رابطه دو طرفه شد من هم شدیدا به ایشون علاقمند شدم .بعد از چند وقت رفتارهای عجیبی ازش می دیدم مثلا خودش می گفت من با فلان دختر هم همین الان دوستم و بعد می خندید و می گفت شوخی کردم ،من هم ساده تصور می کردم داره شوخی می کنه ،بعد از مدتی شروع به تحقیر و تمسخر من می کرد و باز معذرت خواهی می کرد و می گفت ببخشید شوخی کردم ،چند بار قهر کردم و برگشتم تا این که به یکباره شروع کرد به فحش دادن به من و بسیار بد دهنی می کرد و هم چنین تهدید می کرد که بیچارت می کنم می کشمت،تهدید به قتل می کرد و من شگفت زده و شوک زده مونده بودم ...

نکته خیلی شگفت آور این مسئله این هست که این آقا مدام  کارهای خیر انجام می داد و خیلی ادعای مذهبی بودن می کرد ...الان با وکیل هم صحبت کردم که بخاطر تهدیداش ازش شکایت کنم ولی الان روحیمو باختم حس می کنم به هیچ کس نمیشه اعتماد کرد و اصلا دچار شوکم .

چیکار کنم روحیم خوب بشه ،یعنی امکان داره تهدیداشو عمل کنه‌؟ احساس دل مردگی می کنم و مدام دلم می خواد یه گوشه گریه کنم ،اصلا گریه شده کار من ،از نظر روانشناسی که تحقیق کردم این آقا دچار مشکلات شخصیتی و دیگر آزاری هست و امکان هر عملی ازش برمیاد ، البته خیلی نمی ترسم از تهدید به قتلی که کرده، بیشتر شوک زده و دلمرده ام و زیاد گریه می کنم ،کاش این اشتباهو نمی کردم .

امیدوارم حرفای شما دوستان مرهم دلم بشه ،دلم خیلی پوسیده انگار، نمی دونم به چه گناهی اینقدر عذاب می کشم.

دوستان کمکم کنید خواهشا


موضوعات مرتبط :
خودسازی در دختران

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۳۳ نظر
    • ۱۰۵۱ بازدید
    • چهارشنبه ۱۵ دی ۹۵ - ۲۲:۳۵

    چطور نگاهمو توی یه شهر پر جمعیت کنترل کنم؟

    با سلام خدمت همه دوستان گل خانواده برتر 

    بنده یه پسر ۲۵ ساله هستم که تا قبل از دانشگاه، توی یه شهرستان زندگی میکردم و چهار سال دانشگاه و دو سال خدمتو توی شهرستان ها گذروندم و الان ۶ ماهی هست که به خاطر موقعیت شغلی ساکن تهران شده ام و دو تا مسئله برای من تو تهران به وجود اومده که خواستم شما دوستان گل خانواده برتر منو توی این دو مسئله راهنمایی کنید .

    ۱_ توی این چند ماه که تهران ساکن شدم واقعا زندگی کردن توی این شهر منو اذیت میکنه هم خیلی شلوغه، خیلی اب و هوای کثیفی داره، انگار همه دارن میدون و عجله دارن، انگار همه استرس دارن، انگار صمیمیت و صداقت کمتر دیده میشه و ... که همه اینا ناخوداگاه به من استرس وارد میکنه

    خیلی سعی کردم شهر تهرانو مثل سایر شهرستانا که توشون زندگی کردم دوست داشته باشم ولی نشد که نشد .

    یادم میاد که وقتی توی شهرستان های مختلف زندگی میکردم همیشه اکثر بچه های تهران از زندگی توی شهرستان نالان بودن و هزار تا ایراد از شهرستانا میگرفتن و کلی حسرت دوری از تهرانو میخوردن .

    میخوام بدونم شما بچه های تهران واقعا از چی تهران لذت میبرین که من نمیتونم ازش لذت ببرم؟

    تهران چه پتانسیل هایی داره که باعث افتخار خیلی از تهرانیا به شهرشون میشه؟  ( البته حق و انصاف موقعیت های شغلی خیلی خییییییلی خوبی توی تهران نسبت به خیلی از شهرستانا وجود داره که باعث پیشرفت و ارتقا علمی و مالی میشه )

    بیشتر دوس دارم بچه های تهران بگن به غیر از موقعیت شغلی دیگه چه جنبه های خوبی توی تهران وجود داره که هم باعث لذت بردن من از زندگی توی تهران بشه و هم باعث ارتقا سطح صنعتی و علمی من بشه؟

    ۲_ متاسفانه باید بگم از وقتی ساکن تهران شدم دیگه کنترل نگام خیلی خیلی برام سخت شده و این منو خیلی شدید عذاب میده طوری که گاهی فکر میکنم هیز شدم و از خودم بدم میاد .

    توی زندگیم خیلی مقید بودم و هستم و همیشه سعی کردم با ناموس دیگران مثل ناموس خودم برخورد کنم و هیچ فکر بدی یا پیشنهاد دوستی بهشون نداشته باشم و خدا رو شکر هم تا به حالا همینطور بوده ولی از وقتی وارد تهران شدم با اینکه هر روز صبح از در خونه میرم بیرون  از خود خدا کمک میخوام که کمکم کنه و نگامو کنترل کنم ولی باز گاهی اوقات کم میارم طوری که گاهی به قول معرف چراغ سبز خانوما رو میبینم وسوسه میشم که منم مثل بعضیا برم دنبال دوست دختر و این چیزا . در ضمن کارم طوریه که خیلی خانوما رو میبینم
    شرایط کاری هم توی شهرمون تقریبا صفره

    خودم فکر میکنم برای حل این مسئله بهتره ازدواج کنم و واسه همین دارم سخت کار میکنم تا چاله چوله های مالی زندگیمو پر کنم و یکمی هم پس انداز کنم تا بتونم ازدواج کنم که خود این قضیه فکر کنم یه سالی طول بکشه ( امان از درد نداری )

    ولی مهم اینه که من باید افسار نگاهمو الان محکم بگیرم و کنترلش کنم نه اینکه با ازدواج بخوام ازش فرار کنم . میترسم بعد از ازدواج هم نتونم نگاهمو کنترل کنم .


    موضوعات مرتبط :
    خودسازی در پسران

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۴۰ نظر
    • ۱۱۹۵ بازدید
    • چهارشنبه ۱۵ دی ۹۵ - ۲۲:۳۰

    نگاه آقایون اطرافم خیلی برام مهم شده

    سلام

    میشه کمکم کنید ؟ حس میکنم دارم تحلیل میرم .

    یه دختر بیست و دو ساله م که خیلی زیاد تو اجتماعم . با همه ویژگی های معمولی ( قیافه ، اخلاق ...). و واجبات رو انجام میدم .خیلی مدیون به خدام .حق الناسم واقعا برام مهمه.با حجاب چادر و بدون آرایش .

    دقیقا نمیدونم از کی نگاه آقایون اطرافم بهم خیلی برام مهم شده . فکر میکردم هر زنی فرق نگاه هیز و غیر هیز رو می فهمه. یعنی واسه خودم اینطوری بود .اما الان یا وسواس گرفتم یا واقعا اینجوریه .

    مثلا سر کلاس دو تا از استادام خیلی بهم نگاه میکنن  . خیلی کم چشم تو چشم نگاشون میکنم اما سنگینی نگاه بدشونو حس میکنم.سرمو میارم بالا می بینم نگاشون رو منه .

    یا مثلا یکبار نامزد همکلاسیم اومد به من و همکلاسیم درس یاد بده اما زیادتر از حد بهم توجه نشون میداد در حدی که اون همکلاسیم رفت تو خودش . بعدم یک جلسه دیگه دیدمش که واقعا داشت آبروریزی میشد جلو همکلاسیام . داشتم از عذاب وجدان می مردم .

    یا مثلا امروز تو اتاق استادم نشسته بودم یکی از اساتید گروه دیگه اومد در زد من بلند شدم سلام کردم یه مکثی کرد رو صورتم انگار که گل از گل شکفت لبخند زد و خیلی طولانی سلام احوالپرسی کرد ( در حالیکه اولین بار بود همو می دیدیم ) و تا وقتی که استادم از جاش بلند شد رفت جلو در  رو به روش واستاد گفت بریم دکتر بیرون حرف بزنیم نگاش میخ رو من بود . در کل مردای متاهل خیلی وقیحانه تر نگاه میکنن انگار تا پسرا .

    یا موردای اینجوری که مثلا تو فامیل و دانشگاه پیش میاد واسم . وقتی این اتفاقا برام میوفته تا مدت ها از خودم بدم میاد .احساس میکنم ادم کثیفی ام . یا احساس میکنم دور و برم پر از کثافت و لجنه .

    خدا شاهده من دختر خیلی سنگینی ام . حتی روم نمیشه مدت طولانی تو چشم مردی جز بابام نگاه کنم . پپه هم نیستم خیال کنن زود گول میخورم .خیلی منطقی و خوش اخلاقم در ظاهر .

    بچه که بودم توسط دو تا از پسرای بزرگ فامیل اذیت و آزار میشدم و خدا لعنت کنه خونوادمو که انقد بی خیال بودن . فکر می کنین اثر اون باشه ؟ واسه اذیت و آزار مشاوره رفتم بی فایده بود .

    میگین چی کار کنم ؟ به نظرتون من آدم کثیفی ام ( کرم از خود درخته ؟ ) ؟ وسواس گرفتم ؟ شما به عنوان یک خانوم حتما تجربه های اینجوری دارین .آیا زیادش طبیعیه ؟


    موضوعات مرتبط :
    خودسازی در دختران

  • ۰ موافق ۱ مخالف
  • ۳۵ نظر
    • ۱۲۳۱ بازدید
    • چهارشنبه ۱۵ دی ۹۵ - ۲۲:۱۰

    کادو نگرفتن نامزدم رو تلافی کنم ؟

    سلام

    من ۳ ماهه که عقد کردم ولی نامزدم تا الان هیچ هدیه ای برام نگرفته . مثلا روز تولدم فقط یه تبریک گفت . دریغ از یه شاخه گل ، یا شب یلدا برام هیچی نیاوردن خانوادش پاگشا بهم ندادن جالب اینجاس هر چی هم فامیلاشون بهم پاگشا داده بودن همشو ازم گرفت و پس نداد .

    منم اصلا به روی خودم نیاوردم و چیزی بهش نگفتم . اینا رو گفتم تا اینو بگم چند وقت دیگه تولدشه موندم براش کادو بگیرم یا اینکه مثل خودش فقط یه تبریک بگم ؟ راستش خیلی ازش دلخورم مخصوصا از خانوادش، نمیدونم چیکار کنم .

    منو راهنمایی کنید بهترین کار چیه ؟ کادو بگیرم براش یا خودمو بزنم به بیخیالی؟


    موضوعات مرتبط :
    مسائل رفتاری دوران عقد راهنمای خرید هدیه

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۷۴ نظر
    • ۲۲۷۴ بازدید
    • سه شنبه ۱۴ دی ۹۵ - ۲۲:۳۵

    به خاطر اخلاق خانمم کم کم دارم سرد میشم از زندگی

    سلام

    بنده دو ساله که عقد کردم . راستش من و همسرم با اینکه همو خیلی دوست داریم ولی خیلی دعوا میکنیم. هم من آدم زود رنجی هستم و هم همسرم. هر دو هم آدمهای مغروری هستیم.

    مشکلاتمون هم چند بعد داره. واقعیتش اینه که کم کم دارم سرد میشم از زندگی . 3 ماه دیگه عروسیمونه و میخواییم بریم سر خونه و زندگی خودمون. مشکلات مالی هم نداریم. وضعمون خوبه نیستا ولی مشکل حاد هم نداریم.

    چند مساله هست که من اذیت میشم :

    1. همسرم زبون تند و تیزی داره. گاهی کنایه هاش و حرفاش همه رو آزار میده از جمله من ، بار ها هم بهش گفتم ولی خوب هیچی ...

    2. تو نظافت خیلی تنبله . خیلی باید بهش بگم (دیگه خیلی بازش نمیکنم)

    3. تو رابطه جنسی هیچ شور و شعفی نداره  و فکر میکنه داره به من لطف میکنه. و همین باعث شده که من نسبت بهش سرد بشم و چون آدمی هم نیستم که بخوام برم دنبال دیگران و میخوام زندگیمو نگه دارم باز هم به طرفش میرم.

    ولی بار ها تو دعواهامون گفته من رابطه نمیخوام. با اینکه فقط 2 سال از عقدمون میگذره ولی ماهی 1 بار رابطه داریم. البته محدودیتی از طرف خانواده ها نیست. این هم بگم درگیری ها و دعواهای ماه هم فکر میکنم مقصر باشه.

    4. جدیدا تمایل به فیلم های مستهجن پیدا کردم.

    5. اعصابم که دیگه نگین. داغونم.

    6. اصلا تمرکز ندارم

    7. هر وقت به همسرم میگم مشکلتو حل کن یه شب ناراحته و فرداش یادش میره. نه مطالعه میکنه و نه دنبال مشاوره است.

    حالا شما بگید چکار کنم؟


    موضوعات مرتبط :
    مسائل رفتاری دوران عقد

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۲۹ نظر
    • ۱۶۹۱ بازدید
    • جمعه ۱۰ دی ۹۵ - ۲۲:۲۰

    به نظر شما چرا بازم بهم جواب منفی داد ؟

    سلام
    یه سوالی برام پیش اومده که میخام دوستان و بخصوص دختر خانم های مجرد راهنماییم کنن .
    چند وقت پیش پدر و مادرم بهم پیشنهاد ازدواج دادن و منم یکی از دخترای اششناهامون که همه جوره در سطح و شبیه هم بودیم رو انتخاب کردم که جوابش نه بود .
    البته حالا خودش گفته بدون فکر گفته نه....به اصرار خانواده برای بار دوم خاستگاری کردیم و با اینکه کل خانوادش موافقن حتی مامانش به مامانم گفته پسرتو اندازه پسر خودم میخوام یا اگه میشد خودم شوهر میکردم بهش و ... خودشم گفت ایندفعه رو قضیه عقلانی فکر میکنم بازم جواب نه بود .
    البته بگم این دختر باب میل من بود به معنی واقعی کلمه قرتی پرتی اهل دوس پسر و اینام هست و حرفایی پشت سرشم شنیدم... ترم 5 هست منم تازه تموم کردم خدا رو شکر .
    هم شاغلم هم خونه دارم هم ماشین هم پشتوانه ، بعد هر دو بارم گفته که من بچه ام و دو سه سال دیگه میخوام ازدواج کنم... البته خواهرش تازه ازدواج کرده و بقول معروف دزد زده خونشون تازه (استعاره از جهیزیه دادن ) .
    بنظر شما دلیل جواب منفیش دوس پسرشه و حال و حولا دانشگاه یا بچه بودنش و حس نپختگیش و یا دست خالی بودن خونوادش؟

    موضوعات مرتبط :
    مشورت در ازدواج آقایان

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۵۷ نظر
    • ۱۲۸۳ بازدید
    • پنجشنبه ۹ دی ۹۵ - ۲۲:۲۰

    دیگران با سوء استفاده از نقطه ضعفم منو تو منگنه میذارن

    سلام به همه ی دوستان

    بنده یه سوالی داشتم از حضورتون ممنون میشم راهنماییم کنید . به شخصه ادمی هستم با اعتماد به نفس ولی یه ضعفایی هم دارم نمیدونم از چی نشات میگیره این اخلاق من ، ممنون میشم راهنماییم کنید .

    دوستان من دختری هستم27 ساله که به راحتی میتونم در مقابله 200 یا 300 نفر سخنرانی کنم بنا بر شغلی که قبلا داشتم یا در دوران دانشجویی بدون هیچ خجالتی کنفرانس میدادم  این کارا برای خیلی راحت بود و با اعتماد به نفس کامل انجامش میدادم ولی نمیدونم چرا کافیه یه نفر بهم بی محلی کنه یا روشو از من بر گردونه سریع میرم سمتشو شروع میکنم باهاش حرف زدن .

    خب تنها نقطه ضعف منم همینه که دارن تو خیلی از موارد ازم سو استفاده میکنن . مثلا میدونم در وظیفه ی من نیست چنین کاری رو انجام بدم تا بهم بی محلی میشه سریع میرمو اون کارو انجام میدم . خب اینطوری خیلی اذیت میشم انگار همه نقطه ضعف منو گرفتن با بی محلی کردن منو تو منگنه میذارن برای رسیدن به اهدافشون .

    میشه بهم بگید مشکل من دقیقا از کجاست تا بیشتر از این ازم سوء استفاده نشه یعنی مشکل من از اعتماد به نفس منه ؟

    ممنون میشم راهنماییم کنید قبلا از همگی تشکر میکنم.


    موضوعات مرتبط :
    خودسازی در دختران

  • ۰ موافق ۱ مخالف
  • ۲۱ نظر
    • ۶۳۷ بازدید
    • پنجشنبه ۹ دی ۹۵ - ۲۲:۱۰

    چطور مصیبت فوت مادرم رو تحمل کنم ؟

    سلام
    دوستان عزیز خدای بزرگ و مهربان مدتیست که مادرم را از این دنیا فانی جدا کرد اینقدر رهایی مادرم را از قید و بندهای این دنیا حس کردم که تونستم این جدایی تحمل کنم ولی نمیدونم که با گذر زمان چه بر سرم میاد .
    زمانی که در بیمارستان بر بالین مادر بیمارم حاضر شدم . مادرم چنان با چشمان نگران نگاهم کرد که واقعا قابل وصف نیست مادرم بیماری زیاد کشید برایم زیاد دعا کرد ولی از اونجایی که سهمی در این دنیا نداشت مجبور شد که مرا با چشم نگران بگذارد و برود .
    زمانیکه هنوز مادرم بیمار بود همیشه حس میکردم که من بعد مرگش تبدیل به یک دختر ناامید میشوم ولی هنوز منتظر جواب خدا و الائمه هستم هنوز میتونم امید داشته باشم ولی خدای نکرده وای به حال اون روزی که همین امید را هم از دست بدهم نمیدونم باید چیکار کنم حس میکنم الان تو این وضعیت جوابی باید بده تا بتونم ادامه زندگی بدهم .
    دوستان اگر تجربه این مصیبت را دارین لطف کنید بگید که چطور این مصیبت را تحمل کردید خدای بزرگ چطوری یاری تان کرد .
    راستش من هنوز نمیدانم که چند ماه دیگه چه حالی خواهم بود رها شدن مادرم را باور کردم پذیرفتم که جسمش را از دست دادم ولی دلم میخواد راحت با این مسئله کنار بیام چون خود مادرم همیشه میگفت که بعد مرگش روحیه داشته باشم و گریه نکنم .
    شما چه تجربه ای در این زمینه دارید واقعا میشه کنار اومد و با امید به زندگی ادامه داد؟ اینکه مادرم جواب دعاهایش را که درحقم کرد ولی جواب نگرفت چه عدالتی هست که خدا داره؟ مادرم در بدترین شرایط جسمی دعا میکرد باورم نمیشه که حرفش مورد قبول خدا نبود اصلا باورم نمیشه.  

    موضوعات مرتبط :
    مسائل فوت عزیزان

  • ۲ موافق ۰ مخالف
  • ۷۶ نظر
    • ۲۰۲۰ بازدید
    • چهارشنبه ۸ دی ۹۵ - ۲۲:۴۵

    برو بالا