خانواده برتر

ارسال مطلب و پرسش و پاسخ در مورد انتخاب همسر، خواستگاری، دوران عقد، زفاف، روابط زناشویی ، تربیت فرزند و مسائل اجتماعی

لینک های روزانه آخرین نظرات آخرین مطالب پست ثابت (خیلی مهم)

۲۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «پرتو خورشیدی» ثبت شده است

این روزا کسی که آدم را بخاطر خودش بخواد خیلی کمه

سلام
من یه دختر 20 ساله هستم. یه خواستگار دارم 27 ساله .که چند ساله منتظر جواب من هستند و اصلا کوتاه نمیان با اینکه چند بار جواب رد دادم. لیسانس الکترونیک دارن. ولی کار ندارند فعلا .خانوادشون هم پولدار نیست. ما خودمون خانواده معمولی هستیم شاید یکم از معمولی کمتر . و اونا هم یه ذره از ما ضعیفترند .من توقع ندارم خانواده شوهرم پولدار باشند .تقریبا هم سطح بودن بهتره .
جواب های رد که دادم بهشون به دلایل کاری خودم بود چون میخواستم سرم خلوت شود که الان دیگه خلوت شده و به فکر ازدواجم .
شخصیت این آقا به طرز عجیبی خوبه . خانوده سالم و گرم و صمیمی . یه انسان واقعی هست . از نظر شخصیت و اخلاق چون طی این سالها صحبت هم میکردم باهاشون و شناخت دارم ازشون. ایشون چون کار نداره و پولدار هم نیست میترسد بیاد خاستگاری . چون والدین من بخاطر رشتم توقع بیشتری از خواستگارم دارند .
ولی من واقعا فکر نمیکنم شخصی دیگه پیدا بشه که من تا این حد از شخصیتش خوشم بیاد و واقعا بی عیب باشد از نظرم ...  اوایلش یکم با ظاهرش مشکل داشتم چون هیکل و چهره ی خاص و خوشکلی ندارد معمولیه کاملا .ولی الان ظاهر خیلی برام مهم نیست.هر چی هم باشه بالاخره عادی میشه .
حالا موندم ....
گاهی میگم والدینم حق دارد.. اون باید بهتر باشه و خودش را بهتر کنه بخاطر من .البته تلاشش را کرده ولی همه جا زیر پاش رو خالی کردن ...در جریان کار هاش بودم . نمیدانم من دارم اشتباه میکنم یا نه. گاهی میگم بخاطرش صبر کنم تا کارهایش  رو راست و ریست کنه .
گاهی هم میگم میتونم خیلی موقعیتای بهتر داشتم باشم !! شایدم نداشته باشم !! آخه این روزا  کسی که آدم را  بخاطر خودش بخواد خیلی کمه .
خیلیا بخاطر رشتم شاید بیان سراغم . این آقا زمانی که من دبیرستانی بودم من رو به شدت میخواست .
کمک کنید لطفا .چیکار کنم .

↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
مشورت در ازدواج خانم ها

  • ۲ موافق ۰ مخالف
  • (۵۷) پاسخ های مردم
    • ۱۳۷۷ بازدید
    • دوشنبه ۹ اسفند ۹۵ - ۲۱:۱۵

    اگر خواستگاری در جلسه اول به دلتون نشینه، بازم ادامه میدید؟

    سلام

    سوالم بیشتر از خانومهاست . اگر کسی به خواستگاریتون بیاد و در همون جلسه اول به دلتون نشینه، همون جلسه جواب رد میدید یا اینکه بیشتر رفت و آمد میکنید و بعد تصمیم میگیرید؟

    ممنون میشم اگر کسی تجربه ای در این زمینه داره، در اختیار همه قرار بده. مثلا کسی به خواستگارش جواب منفی داده باشه و بعد پشیمون شده باشه ، یا اینکه جواب مثبت داده باشه و بعدا بفهمه که همون برداشت اولش درست بوده.

    به نظر خودم برداشت اول آدما و اون حسی که در نگاه اول به ادم منتقل میشه، حس درستیه و میشه بهش اعتماد کرد. البته فقط در زمینه به دل نشستن، نه قضاوت ندیده و نشناخته دیگران.


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    رد کردن خواستگار

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۴۱) پاسخ های مردم
    • ۱۷۹۲ بازدید
    • دوشنبه ۲۰ دی ۹۵ - ۲۲:۳۵

    می خوام با یه پسر 30 ساله ارتباط داشته باشم، به خانوادم بگم ؟

    سلام وقت بخیر

    من یه مدتیه که یه آقایی بهم پیشنهاد میده که با هم ارتباط داشته باشیم واسه آشنایی و از من خوشش اومده...

    من 20 سالمه و اون آقا 30 و نحوه ی آشنایی مون هم بماند ولی با هم برخورد داشتیم یعنی  از روی ظاهرم فقط نگفتن.. میخوام پیشنهادش رو قبول کنم و اینم بگم که اولین کسی هست که من پیشنهادش رو میخوام قبول کنم و تا حالا هیچ ارتباطی حتی در سایت های مجازی هم با جنس مخالف نداشتم!

    و اولین بارمه! و توی فامیلامونم پسر جوون نداشتیم تا حالا!!! کلا من با جنس مخالف خیلی حرف نزدم و نمیشناسمشون اصلا! یکم نگرانم و هیچی هم بلد نیستم! چطور برخورد کنم  یا چی بگم که بهشون بفهمونم که من اهل دوستی و روابط الکی و طولانی نیستم !

    میشه راهنماییم کنید" و اینکه به نظرتون یه آقای 30 ساله که تحصیل کرده هست و حتی  تجصیلاتش عالیه هم احتمال داره کسی رو سرکار بذاره یا قصد وقت تلف کردن داشته باشه؟ هر چند به شخصیت و شغل و موقعیتش نمیاد اما کلی میپرسم * و به نظرتون این موضوع رو به پدر و مادرم بگم؟ یا نگم نیازی نیست؟

    چون دانشجوام توی شهر خودم نیستم.. یا اگه به اون آقا بگم که تحت نظر خانواده هامون با هم ارتباط داشته باشیم ندید بدید بازی نمیشه؟!
    درکل خوشم اومدازش ازهمون اول !دوست ندارم ردش کنم*


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مشورت در ازدواج خانم ها دوستی به قصد ازدواج

  • ۰ موافق ۵ مخالف
  • (۱۳۱) پاسخ های مردم
    • ۲۲۶۶ بازدید
    • دوشنبه ۲۰ دی ۹۵ - ۲۲:۳۰

    چرا بعضی از آقایون سعی می کنن باهام ارتباط بگیرن ؟

    سلام ...

    خیلی دلم گرفته. دنیای اینجا اصلا با بیرون قابل مقایسه نیست. اینجا اکثرا مذهبین. اما تو جامعه دقیقا عکس اینجاست... هر پسری می بینم اولش با خودم میگم بله چه پسر خوبی. به ماه نرسیده ببخشید یه سبک بازیایی در میارن...

    تازه من اخلاقم جوریه که کمتر پسری جرات میکنه بهم درخواست دوستی بده ... مثلا پسرای دانشگاهمون بعضا بعد 2 سال بهم پیام میدن که احوالپرسی کنن که سلام همکلاسی قدیمی و ...

    بعد از یه جا یهو لحن صحبتشون عوض میشه یا میگن شما جز تنها کسایی بودی که تو دانشگاه با ما حرف نمیزدی و ما با اکثر خانما زیاد شوخی میکردیم در صورتی که اون پسر جز مذهبی های دانشگاه بود یا سر کار یه آقایی که من فکر میکردم آدم جدی باشه چون با من تاحالا زیاد دم خور نبوده و همیشه با من جدی بوده ، یهو میبینم با خیلی همکارا زیاد شوخی میکنه و مثلا زمانی که من و ایشون تنهاییم هیچ حرفی نمیزنه ولی تلفنی جوری که من بشنوم از تنهایی و ... حرف میزنه.

    یا مثلا واسه ازدواج خیلی جدی پا پیش میذارن و کار به آشنایی میرسه بعد میفهمم که بله آقا با یه نفر دیگم حرف میزنه... یا مثلا یه سری یه همکار داشتیم که تازه ازدواج کرده بود و من و ایشون اکثرا تنها بودیم، این آقا هیچ وقت حلقه دستش نبود ولی وقتایی که خانمش میخواست بیاد حلقه رو دستش میکرد یهو .

    درسته که من از این آقا هیچی ندیدم و خدایی خیلی آقا بودن ولی خب یه سری رفتارا هم با یه سری از افراد نشون میداد. یا مثلا بعضی مردای فامیل ( شوهرخاله و..) که جز به من به هیشکی مسیج نمیدن (متن ادبی و خنده دارو کلیپ)؟

    البته منم گاها جواب میدن چون بعضیاشون 20 سال از من بزرگترن... یا یه مدت من گوشیم خاموش بود یهو میدیدم یکی از این آقایون روزی 10 بار زنگ زده ( مسیجش برام میومد ) ...

    حالا سوال من :

    دلیل رفتار این شکلی بعضی آقایون چیه ؟ یعنی چون من زیاد با آقایون هم صحبت نشدم و خیلی جدیم اینا برام عجیبه ؟ یه چیز دیگم اینه که من تو محیط کار و دانشگاه و بیرون و فامیل، فرد پسر گریزیم ( تو خانواده ما پسر دخترا زیاد با هم صمیمی هستن ولی من اینجوری نیستم) و همین باعث شده اکثر پسرای فامیل شماره منو پیدا کنن و پیام بدن بهم متاسفانه و فکر کنن ازشون رو میگیرم و یه سریاشونم با همه شوخی میکنن جز با من ( چون اونام سختشونه با من حرف زدن ) . ولی با متاهلا راحتم . اینم بگم که من از نظر مذهب یه فرد معمولیم.


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مسائل دختران جوان

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • (۳۴) پاسخ های مردم
    • ۱۴۵۲ بازدید
    • دوشنبه ۲۰ دی ۹۵ - ۲۲:۲۵

    چطور در خواستگاری بگم که تجربه یه ازدواج ناموفق داشتم

    سلام
    بنده یه پسر 33 ساله هستم ، حدود 9 سال پیش با یه دختر خانومی عقد کردم که متاسفانه عقدمون بیشتر از حدود 2 ماه طول نکشید و بهم خورد و دلیل بهم خوردنش هم این بود که تو اون زمان هم من به اندازه الآنم فهم و شعور نداشتم و هم اون دختر خانوم، خلاصه اینکه هردومون به اندازه خودمون مقصر بودیم و همه چی بهم خورد . حالا بعد از این همه مدت قصد دارم ازدواج کنم ، اما خیلی استرس دارم .
    نمیدونم دختر خانومی که برای خواستگاریش اقدام کنم با این مورد چطور برخورد میکنه و اینکه نمیدونم چطور باید این مسئله رو بهش بگم و همینطور نمیدونم دقیقا چه زمانی باید این مسئله رو با ایشون درمیون بگذارم . میشه راهنماییم کنید؟
    ممنون از همه بزرگواران...

    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    ازدواج و مسائل پسران حدود 30+ سال

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۳۰) پاسخ های مردم
    • ۱۰۲۹ بازدید
    • دوشنبه ۲۰ دی ۹۵ - ۲۲:۲۰

    تا چه حد در خواستگاری از دختری که مادرش مخالفه ، اصرار کنم ؟

    با سلام
    پسری هستم تصمیم گرفتم با یکی از همکلاسی های خود که از نعمت پدر محروم هستند ازدواج نمایم .
    از طریق خانواده بنده به ایشان و مادرشان اطلاع اولیه داده شد و با اجازه مادرشان گفتگوهای اولیه را در دو جلسه با ایشان انجام دادیم و به تفاهم زیادی رسیدیم .
    نیت هر دوی ما خیر و قربه الی الله بود. خدمت خانواده ایشان رسیدیم که بخاطر نبود پدرشون تقریبا همه نزدیکان ایشان در جلسه آشنایی یا خواستگاری حضور داشتند . اعم از خاله ها دایی عمو و غیره . جلسه خوب و مثبتی بود .
    پس از چند روزی مادر ایشان بعد از تحقیقاتی بخاطر قومیت بنده پاسخ منفی دادند، با اینکه در مورد خانواده و شخص بنده تحقیقات زیادی انجام دادند و نتیجه کاملا مثبت بود. تاثیر زیاد نزدیکان روی نظر مادر دختر خانم باعث شد که مادر ایشان رضایت نداشته باشد.
    بعد از ایراد به قومیت و طایفه ما ، این خانواده بهانه خود را روی دوری راه و سربازی داشتن بنده گذاشت. البته تفاوت های اندک فرهنگی هم وجود دارد. ولی معیارهای دینی را هر دو خانواده قبول دارند. پدر بنده دیپلمه و کارمند است و مادرم در حد خواندن و نوشتن و خانه دار است .
    مخلص کلام شاید این باشد که فکر می کنم عمده دلایل مخالفت همان مسئله قومیت باشد - با این فرض که این خانواده می گویند طایفه ما خوشنام نیست- و این را ملاک قرار می دهند - حالا سوال من این است که اگر مادر ایشان مخالف باشند. من تا چه حد می توانم اصرار کنم و پیگیر باشم. وظیفه دینی من چیست ؟ از کجا باید بدانم خدا چگونه می خواهد ؟ سخت درگیرم. با اینکه ما هر دو بهم علاقه مندیم .
    متشکرم

    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    اصرار بر خواستگاری

  • ۱ موافق ۱ مخالف
  • (۱۹) پاسخ های مردم
    • ۹۰۳ بازدید
    • دوشنبه ۲۰ دی ۹۵ - ۲۲:۰۵

    من لمسی هستم ، می خوای آرومم کنی بغلم کن

    سلام

    من از خوانندگان خاموش این وبلاگم. دخترم و دانشجوی کارشناسی. این پست مربوط به زندگی و دغدغه های یه آدم لمسی هست.

    من توی این وبلاگ قبلا هم پست اینطوری دیده بودم ولی بنظرم جای توضیحات تکمیلی خالی بود :)

    لطفا اگه تمایلی دارین راجع به افراد لمسی اطلاعات کسب کنین اینو مطالعه کنین. اگرم تمایلی ندارین بازم مطالعه کنین خب!! :) ممکنه چیز تازه ای به دانسته هاتون اضافه بشه. قبلش بخاطر طولانی بودن، از همه ی کاربران محترم عذر خواهم.

    من به شدت لمسی ( احساسی ) هستم. قبلا این ویژگیم رو نمیدونستم و باعث شده بود یه جورایی سرخورده بشم. مثلا بچه که بودیم خواهرمو بغل میکردم ولی مامانم دعوام میکرد و میگفت این کار خوبی نیست و نباید انجام بدی! میرفتم بغل بابام و بابام میگفت تو دیگه بزرگ شدی زشته دیگه نیا بغل من . بوسشون میکردم ولی خودشونو پس میکشیدن ... .

    اینم بگم که این کارام افراطی نبود که بدشون بیاد و همون بارهای اول با توجه به واکنش هاشون دیگه این کارارو نکردم.

    ولی سرخورده میشدم. یه حسی توی دلم بود که میخواستم به عزیزای زندگیم نزدیک بشم و بغلشون کنم ولی اجازه نداشتم. از همه بدتر فکر میکردم به من علاقه ی چندانی ندارن وگرنه منو بغل میکردن و دستمو میگرفتن. فکر میکردم مشکل از خودمه که زیاده خواهم.

    مخصوصا که پدرم وقتی از دستم عصبانی میشد و موقع دعوا کردنم بهم میگفت "عقده ای" و "کمبود محبت داری" و دلمو میشکست. هنوزم این حرفارو بهم میزنه... .

    البته من پدر و مادرم و خیلی دوست دارم و میدونم اونا هم همینطور. ولی هیچوقت اون محبتی که میخواستم بهم ندادن. به جاش کارای دیگه که از نظر خودشون محبت حساب میشه کردن. پدرم برای محبت کردن ما رو به رستوران های شیک و گرون میبره یا خرید میکنه.


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مسائل دختران جوان

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • (۱۰۹) پاسخ های مردم
    • ۴۰۵۸ بازدید
    • يكشنبه ۱۹ دی ۹۵ - ۲۲:۴۵

    عروسی برادرمه، اما من مدام استرس دارم

    سلام وقتتون بخیر دوستان
    راستش یه مشکل دارم شاید خنده دار باشه به نظر شما ، اما واقعا باهاش مشکل دارم . عروسی برادرمه ! ، اره خوبه اما وقتی استرس نداشته باشی ، نزدیک یه ماه دیگه عروسی برادرمه ، اما من مدام استرس دارم ، خواب بهم حروم شده ، مدام فکر کارایی که باید اون روز بکنم هستم، طوری شده که دعا دعا میکنم زود عروسی به سلامتی تموم بشه شرررش!!! دقت کنید شر! کم بشه! ، مدام دلشوره دارم .
    همش میگم یه اتفاقی میوفته ، از استرس شش ماه پیش خریدامو کردم و تا حالا صد بار پوشیدم تا کم و کاستیشو برطرف کنم ، متاهل هستم ، تک دخترم ، شاید واسه همینه میترسم کار زیاد داشته باشم . فقط دوست دارم تموم شه . اصلا ذوق ندارم ، خودمم ناراحتم ، از استرس به همه می پرم ، پرخاشگر شدم ، حتی به عروس و داماد عزیزم .
    چیکار کنم ؟
    کمکم کنید

    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    تعامل با خانواده

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۲۷) پاسخ های مردم
    • ۱۱۲۶ بازدید
    • يكشنبه ۱۹ دی ۹۵ - ۲۲:۳۵

    روز تولدم رو گوگل و چند تا بانک بهم تبریک گفتن !

    سلام

    میدونید سخت ترین روز واسه یه مجرد کی هست؟!

    این هست که واسه دیگران جشن تولد میگیره ولی حتی یه نفر از اطراف پیدا نشه که بتونه حرف دلش رو بگه و بگه امروز تولد من بود . آره امروز ( 13 دی ) روز تولد من بود و تنها گوگل و چند تا بانک بهم تبریک گفتن ( شکلک خنده) .

    ای کاش وقتی انسان به احساس دیگران احترام میذاره و براشون ارزش قایل هست دیگران هم یه ذره از همون احساس رو جبران کنند .
    خدا چقدر تو خوبی که بهمون یادآوری میکنی تا قدر نداشته هامونو قبل از رسیدن بهشون بدونیم نه بعد از ازدست دادنشون .


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    خودسازی در دختران خودسازی در پسران

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۵۹) پاسخ های مردم
    • ۲۰۲۱ بازدید
    • شنبه ۱۸ دی ۹۵ - ۲۲:۴۵

    بعد از اون، دیگه هیچ دختری به دلم نمیشینه!

    با سلام و خسته نباشید

    پسری 31 ساله هستم و مجرد ، تو سن 21 سالگی عاشق دختری شدم و خیلی دوسش داشتم من با اون زندگیمو پایه گذاری کردم و تمام احساستمو به پاش گذاشتم اما اون به من خیانت کرد و ولم کرد و رفت دنبال زندگیش .

    نزدیک به 3 سال با هم دوست بودیم و قرار بود من برم خواستگاریش اما اون بعد 3 سال با کس دیگه ای دوست شد و رفت .

    حالا که چندین سال از اون ماجرا گذشته من دیگه اون ادم سابق نیستم ! وقتی عاشقش شدم همه احساسمو به پاش گذاشتم با تمام وجودم دوسش داشتمو دارم . اون ازدواج کرده ولی هنوزم تو فکرشم حتی هیچ نشونه ای ازش جز اینستاگرامش ندارم ولی با این که میدونم بدردم نمیخوره ولی نتونستم با این همه سال فراموشش کنم .

    حتی برای فرار خواستم با کسی دوست شم اما نتونستم من میدونم و قدر خودمو میدونم ، تو زندگی خیلی چیزا دارم ولی خیلی برام گرون تموم شد چون ولم کرد . مسئله اینه که دیگه هیچ دختری به دلم نمیشینه! دخترایی که خیلی خوب هستن زیبا هستن اما مدام قیافه اون جلو چشممه

    اون داره برای خودش شاد زندگی میکنه ولی این منم که این همه  سال افسرده شدم و نتونستم فراموشش کنم .

    تو سنی نیستم که بگم میخوام خودمو بکشم ولی واقعا زندگی برام از مرگ بدتره ! هیچ چیزی شادم نمیکنه . خانوادمم مدام اصرار به ازدواج میکنند ولی من نمیتونم داستانو بهشون بگم چون خجالت میکشم کاریه که شده! کاش هیچ وقت اینجوری نمیشد اما من چه بلایی به سرم میاد ؟

    چقدر مجرد بمونم ؟ ازدواجی هم که از همسرم لذت نبرم و به فکر دیگری باشم اصلا درست نیست! اونقدر وجدان دارم زندگی دختری رو به گند نکشم اما حال من چرا خوب نمیشه؟

    دوستان اول اینکه برام دعا کنید ثانیا اینکه بهم راهکار بدید من چی کار کنم؟ من یه بیمارم! یه بیماری که زندگیش به بن بست رسیده!

    هیچ چیزی خوشحالم نمیکنه از ته قلب ! همه شب و روز زندگیم فکر کردن به اون دختره! حتی وقتایی که تو بیمارستانم .

    مدام به اون دختر فکر میکنم! قطعا اگه به شماها اون دخترو نشون بدم خیلیاتون میگید بخاطر این ؟ ولی خودتون بهتر میدونید از دید من دیگه بهتر از اون خوش قیافه تر ، با حال و شیطون تر و با سلیقه تر از اون پیدا نمیشه! کاش میمردم و زندگی تموم میشد! واقعا حال بدی دارم

    خواهش میکنم با تمام وجودتون منو راهنمایی کنید! کمکم کنید شاید حرفی منو اروم کرد و شاید راهی باعث شد زندگیم درست شه

    ممنونم


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مشورت در ازدواج آقایان فراموش کردن عشق قبلی

  • ۰ موافق ۱ مخالف
  • (۳۳۲) پاسخ های مردم
    • ۱۱۴۴۳ بازدید
    • شنبه ۱۸ دی ۹۵ - ۲۲:۲۰

    من مادر خواهر و برادرم توی این دنیا به جز خدا هیچ کسی رو نداریم

    سلام دوستان

    الان که دارم مینویسم چشمام پر از اشک و دلم پر از خونه ،برای دشمنم هم زندگی که دارم رو آرزو نمی کنم. نمیدونم درد دله سواله چیه ؟ ولی بخدا دیگه بریدم ،دیگه نمیتونم ،فقط آرزوی مرگ میکنم برای خودم و مادر و خواهر و برادرم ..همگی با هم از دنیا بریم .

    پدر من دو همسر دارن و بسیار ثروتمندن، مادرم از رو ناچاری و به اجبار خونوادش تن به ازدواج با پدرم میده که زن و بچه داشته ، خدا شاهده که ظلمی نبود که در حق ما نکرده باشن ، همیشه تحقیرمون میکردن و مسخرمون میکردن .

    اونا خیلی قدرتمند بودن و ما خیلی ضعیف، پدرم هم اصلا ما رو دوس نداره و به خاطر هوس خودش زن گرفت و هیچ اهمیتی بهمون نمیده و تموم ثروتش رو به همسر اول و بچه هاش داده، کودکی بسیار تلخی داشتیم، من فقط یه برادر دارم ، بارها توی دوران کودکیمون، برادرهای ناتنیم برادرم رو کتک میزدن و کارش به بیمارستان کشیده میشد ، ما رو تحقیر میکردن و ازارمون میدادن.

    پدرم مکه میرفت و یه سکه هم پول برای ما نمیذاشت و تو تمام بیست و چند روزی که پدرم تمتع میرفت ما تو خونه فقط نون خشک می خوردیم و خونواده اول پدرم در ناز و نعمت ... هیچ وقت شکم سیر نخوابیدیم ، هیچ وقت با خیال راحت نخوابیدیم ،روزی که من به دنیا اومده بودم پدرم تا سه ماه خونه نیومده بود و خرجی نمیداد به مادرم.


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    درد دل های دختران و پسران

  • ۱ موافق ۱ مخالف
  • (۶۲) پاسخ های مردم
    • ۲۰۴۱ بازدید
    • سه شنبه ۱۴ دی ۹۵ - ۲۲:۴۵

    خلاء محبت شوهر با هیچ کلاس رفتن و ورزش کردنی پر نمیشه

    سلام

    من مادری دارم که خیلی احساسی هستش. خانه داره و 55 سالشه. پدرم کارمنده ولی حالا چون مرد هستش یا چون اخلاقش اینجوریه خیلی احساساتی نیستش اون حدود 57 هستش.

    من به تازگی ازدواج کردم .قبل وقتی مادرم شکایت میکرد که پدرت سرد هستش و همش سرش تو تلویزیون هستش یا اصلا به من توجه نداره درکش نمیکردم ولی از وقتی ازدواج کردم میفهمم یک زن خانه دار کل امیدش به اینه که شب همسرش بیاد باهاش ساعاتی رو خوش باشه. 

    شاید بگید این پیج جووناس و کی به فکر حل مشکلا سن بالاهاست ولی همه ما حق زندگی داریم و یه زن مسن هم میتونه نیاز به محبت داشته باشه.

    چند وقته میخوام برای پدرم نامه بنویسم و یه جوری بهش بگم که واقعا گناه بزرگی میکنه که مادرم رو انقدر اذیت میکنه . میخوام بهش بگم قدرشو بدونه پیش از اینکه دیر بشه. میتوام بهش بگم مادرم واقعا دوسش داره و ای کاش انقدر دوسش نداشت. میخوام بنویسم و میخوام حرفم اثر کنه ولی نمیدونم چی بنویسم. میشه کمکم کنید.

    توضیحات بیشتر:

    مادرم واقعا پدرمو دوست داره پدرمم دوسش داره ولی نشستن پای تلویزیون رو بیشتر ترجیح میده تا حرف زدن با مادرم.

    این که جمعه ها بره سر کار یا کلاس دانشگاه رو ترجیح میده بیرون بردن مادرم ، اینکه بشینه پای کتاباشو ترجیح میده به محبت به مادرم.

    گاهی میگم شاید تقصیر مادرمه که ان قدر میگه دوسش داره ، انقدر میگه چرا محبت بهم نمیکنی . ولی از وقتی ازدواج کردم درکش میکنم. محبت همسر با هیچ کلاس رفتن و ورزش کردن و .. پر نمیشه... کسی میدونه چیکار باید کرد ؟


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مشورت در زن داری

  • ۲ موافق ۰ مخالف
  • (۱۸) پاسخ های مردم
    • ۱۰۱۰ بازدید
    • پنجشنبه ۹ دی ۹۵ - ۲۲:۲۵

    به نظر شما چرا بازم بهم جواب منفی داد ؟

    سلام
    یه سوالی برام پیش اومده که میخام دوستان و بخصوص دختر خانم های مجرد راهنماییم کنن .
    چند وقت پیش پدر و مادرم بهم پیشنهاد ازدواج دادن و منم یکی از دخترای اششناهامون که همه جوره در سطح و شبیه هم بودیم رو انتخاب کردم که جوابش نه بود .
    البته حالا خودش گفته بدون فکر گفته نه....به اصرار خانواده برای بار دوم خاستگاری کردیم و با اینکه کل خانوادش موافقن حتی مامانش به مامانم گفته پسرتو اندازه پسر خودم میخوام یا اگه میشد خودم شوهر میکردم بهش و ... خودشم گفت ایندفعه رو قضیه عقلانی فکر میکنم بازم جواب نه بود .
    البته بگم این دختر باب میل من بود به معنی واقعی کلمه قرتی پرتی اهل دوس پسر و اینام هست و حرفایی پشت سرشم شنیدم... ترم 5 هست منم تازه تموم کردم خدا رو شکر .
    هم شاغلم هم خونه دارم هم ماشین هم پشتوانه ، بعد هر دو بارم گفته که من بچه ام و دو سه سال دیگه میخوام ازدواج کنم... البته خواهرش تازه ازدواج کرده و بقول معروف دزد زده خونشون تازه (استعاره از جهیزیه دادن ) .
    بنظر شما دلیل جواب منفیش دوس پسرشه و حال و حولا دانشگاه یا بچه بودنش و حس نپختگیش و یا دست خالی بودن خونوادش؟

    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مشورت در ازدواج آقایان

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۵۷) پاسخ های مردم
    • ۱۳۷۴ بازدید
    • پنجشنبه ۹ دی ۹۵ - ۲۲:۲۰

    آیا بچه های کوچیک هم خودارضایی می کنن؟

    با سلام

    دختر 6 ساله ای دارم که هر وقت من سرگرم کاری هستم توی اتاق میره و شلوارش رو پایین میاره و خودش رو به جاهای مختلف می ماله. وقتی هم میره دستشویی خیلی دیر میاد که من حدس می زنم با خودش ور میره.

    حالا می خواستم بدونم این حرکت اسمش خودارضایی هست؟ آیا بچه های کوچیک هم خودارضایی می کنن؟ علتش چی می تونه باشه؟ ناگفته نماند که در منزل ما ماهواره و چیزای غیر مجاز وجود نداره و کلا پاستوریزه هستیم؟

    چیکار می تونم بکنم که دخترم این حرکات رو تکرار نکنه ؟

    ممنون می شم که راهنمایی ام کنین


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    تربیت جنسی دختران

  • ۰ موافق ۱ مخالف
  • (۳۸) پاسخ های مردم
    • ۲۴۶۳ بازدید
    • چهارشنبه ۸ دی ۹۵ - ۲۲:۴۰

    می‌دونم که زندگی با گذشت زیباست ولی‌ من از حقم نمی‌تونم بگذرم

    سلام دوستان

    من یه مشکلی‌ دارم اینکه از خود گذشتگی ندارم، جایی که منفعت خودم باشه از اون کوتاه نمیام. البته هیچ وقت به کسی‌ ظلم یا ناحقی نمیکنم ولی‌ از حقم کوتاه نمی‌یام. و این باعث شده که توی خانوادم مشکل داشته باشم من نمی‌خوام کسی‌ را اذیت کنم ولی‌ از حقم کوتاه نمی‌یام و این باعث می‌شه که گاهی افراد خانواده از من ناراحت میشن و میگن تو خیلی‌ مغروری.

    همین دیشب سر یه موضوعی من اصلا کوتاه نیومدم در مقابل خواهر کوچیکم و حقم را خواستم و خواهر بزرگم اومد به جای اینکه به کوچیکتره که 15 سالست چیزی بگه میخواست من را وادار کنه که کوتاه بیام و من قبول نکردم و گفتم که ناحق میگی پس عدالت چی‌ شد گفت آره ناحق میگم ولی‌ تو باید کوتاه بیای‌ من هم قبول نکردم و یه مشاجره به وجود اومد بین ۳ خواهر.

    من خودم بعدا همیشه ناراحت میشم از اینکه بقیه از دست من ناراحت شن ولی‌ در لحظه کوتاه نمی‌یام البته بعدا هم از اینکه از حقم نگذشتم ناراحت نمی شم فقط از اینکه چرا بقیه ناراحت شدن ناراحت میشم.

    می‌خوام کمکم کنید که من بتونم در مقابل اعضای خانوادم کوتاه بیام و از حقم گاهی بگذرم، یه کتابی‌ یه راه حلی‌ یه توصیه ای. چون می‌دونم که زندگی با گذشت زیباست ولی‌ من از حقم نمی‌تونم بگذرم.

    ممنون از شما


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    خودسازی در دختران

  • ۱ موافق ۱ مخالف
  • (۱۲) پاسخ های مردم
    • ۶۵۷ بازدید
    • سه شنبه ۷ دی ۹۵ - ۲۲:۱۰

    خانم های مذهبی کجا باید رقصیدن رو یاد بگیرن ؟!

    سلام

    دو تا سوال دارم .

    1. میخواستم بدونم چطوری میشه برای شوهر رقصید و لوندی کرد وقتی اسلام رقص رو حرام میدونه و میگه فقط برای همسرت باید برقصی

    2. آیا رقصیدن تو جایی که فقط خودم باشم و آهنگ بذارم و تمرینی برقصم حرامه ؟ من تو رساله گشتم نبود  .

    خب وقتی رقص زن مقابل زنان دیگر و یا برادر و محارم دیگر غیر از همسر حرامه ، خب ما مذهبی ها کجا این چیزا رو یاد بگیریم تا بتونیم گاهی برا شوهرمون خودمونو لوس کنیم و براش برقصیم ؟

    من تو عمرم یک بار و فقط یک بار رقصیدم اونم عروسی بهترین دوستم که زیاد بلد نبودم خجالت کشیدم :( بعدشم که رساله رو دیدم خیلی پشیمون شدم از کارم چون حتی تو عروسی خواهر برادرام نرقصیدم این چیزا رو بلد نیستم

    ممنون


    مرتبط :

    هر رقصی حرام نیست

    رقص معمولی یه دختر چادری در عروسی اشتباهه ؟

    آقایون عموما از چه رقصی خوششون میاد ؟

    چطور راضیش کنم برام برقصه؟

    شب عروسیم حتما باید با خانمم برقصم ؟

    یه دختر رقص بلد نباشه خیلی ضایع اس؟

    می تونم از روی فیلم رقص س. یاد بگیرم ؟



    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مشورت در شوهرداری

  • ۱ موافق ۱ مخالف
  • (۷۲) پاسخ های مردم
    • ۳۸۷۴ بازدید
    • يكشنبه ۵ دی ۹۵ - ۲۲:۴۵

    احساس میکنم شوهرم وقتی باهام باشه حوصلش سر میره

    سلام دوستان

    من به تازگی دارم ازدواج میکنم ولی کلا ارتباطم با جنس مخالف خیلی ضعیفه مثلا حتی با همکلاسی های پسرم هم نمیتونم صحبت کنم .

    یا مثلا قبلا که خواستگار اومده بود موقعی که با هم حرف میزدیم به زور چند تا کلمه صحبت کردم یا جوابشو میدادم .

    بهم گفت شما چقدر ساکت و آرومی. الانم که میخوام ازدواج کنم واقعا نگرانم . اصلا نمیدونم تو دوران نامزدی عقد چطوری باید با شوهرم ارتباط داشته باشم ؟

    حتی باورتون نمیشه مثلا اگه خواستیم تنها باشیم حتی نمیدونم چه حرفایی بزنم چی بگم ؟ همش احساس میکنم شوهرم وقتی باهام باشه حوصلش سر میره و کسل میشه . میترسمم که از کم حرف بودن و خجالتی بودنم سرد بشه باهام.

    من حتی بلد نیستم جوک بگم ، خاطره تعریف کنم همیشه تو حرف زدن کم میارم ، با دوستای خودم اینطور نیستما خیلی راحت ترم ولی کلا بخوام با یه پسر حرف بزنم حتی تو چشماشم نمیتونم نگاه کنم

    لطفا کمکم کنید


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مسائل رفتاری دوران عقد

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۲۸) پاسخ های مردم
    • ۱۸۳۴ بازدید
    • يكشنبه ۵ دی ۹۵ - ۲۲:۴۰

    این که رئیسم منو میرسونه و میگه جلو بشین عرف محسوب میشه ؟

    سلام به همه ی دوستان

    بدون مقدمه میرم سر اصل مطلب.

    حدودا 1 سال هستش که از دانشگاه معتبر فارغ تحصیل شدم. در این 1 سال بدنبال 1 کار خوب ( هم شرایط کاری و هم محیط کاری) بودم. چند جا هم رفتم اما خداییش به دلیل رزومه و اینکه از لحاظ ظاهری خدا زیبایی رو برای من تموم کرده ( مانتویی با حجاب کامل ولی شیک پوش ) شرکتی به من جواب رد نمیداد تا اینکه 1 شرکت رفتم که محیط کاری خیلی خوبه و من باهاش مشکلی ندارم.

    اما از اونجایی که شرکت 2 شیفته است و من شیفت عصر هستم شرط برگشت با تاکسی به خونه بود و رئیس شرکت هم پذیرفت که طبق قراردادی با تاکسی تلفنی من به منزل برم. اما الان دو هفته میگذره و خود رئیس شرکت من رو تا دم در خونه میرسونه و به من هم میگه جلو بشین و هر بار از شکلات و ... تو ماشین از من پذیرایی میکنه. از اونجایی که من سرکار نرفتم و تجربه ای ندارم ایا این عرفش هست یا نه؟

    البته این را هم بگم که دخترای دیگر شرکت رو هم حداقل 1 بار تا درب منزل رسوندند ایشون.
    پدر مادر من خیلی لارج اند و اصلا به این موضوع اهمیت نمیدن اما من مجردم و خیلی برام مهمه که تا الان خودم رو حفظ کردم با یاری خدا.


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مسائل زنان شاغل

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۶۰) پاسخ های مردم
    • ۲۴۵۱ بازدید
    • جمعه ۳ دی ۹۵ - ۲۲:۲۵

    نامزدم میگه چرا اومدی سراغ من ؟ تو کجا و من کجا ؟

    سلام 
    من یه پسر 26 ساله هستم تازه با این سایت آشنا شدم از طریق دختر خالم.
    بنده  حدود 4 ماهه که با یه دختر خانوم خیلی پاک و با حیا نامزد کردم ایشون 19 سالشونه و پدر و مادر ندارن . بچه یکی از این کانون های خصوصی بهزیستی هستن و من از طریق پدرم که روانپزشکه و مشاوره و مداوای اون مرکز رو برای مدتی به عنوان خیریه به عهده گرفته بود آشنا شدم . من واقعا از لحاظ عاطفی بهش وابستم و واقعا دوسش دارم .
    ایشونم منو دوس داره ولی از روزی که عقد کردیم مثلا وقتی میرم دنبالش که بریم بیرون دست و پاش شروع میکنه به لرزیدن . اصلا کنارم راحت نیست میدونم تا حدی طبیعیه چون خودمم اوایل تا حدی تپش قلب و اینا داشتم . چون هر دومون اولین رابطمونه ولی الان مدتی از عقدمون گذشته و باید عادی شده باشه .
    من  تک فرزندم و پدرم همیشه آرزو داشت یه دختر داشته باشه که به خاطر فوت مادرم نشد پدرم هفته ای 2 بار به مرکز سر میزد و اعضا رو از لحاظ روحی و شیوع بیماری هایی مثل افسردگی و ... بررسی میکرد .
    یه مدتی که از مرکز میومد  همش به شوخی میگفت دخترمو پیدا کردم که بالاخره منو با ایشون آشنا کرد و عقد کردیم . اینا رو گفتم که این موضوع رو برسونم که تو خونه ما هم برامون خیلی عزیز و با ارزشه و دلیلی برای خود کم بینی ایشون وجود نداره  .
    چند بار با لحن  شوخی معنی دار بهم گفته تو که رزیدنتی ولی من  دیپلمم رو هم به زور گرفتم  یه بارم وقتی تو پاویون به دوستام معرفیش کردم احساس کردم از چیزی ناراحت شده فرداش تو تلفن با گریه بهم گفت چرا اومدی سراغ من ؟ تو کجا و من کجا ؟
    حتی ظاهرت هم از من بهتره ... احساس میکنم خیلی عذاب میکشه . من واقعا دوسش دارم دلم نمیاد انقد اذیت بشه .
    من دوس دارم دستاشو بگیرم ولی اون تو چشامم راحت نگاه نمیکنه و وقتی دستاشو میگیرم به شدت خجالت میکشه و میلرزه و قلبش تند تند میزنه حتی گاهی مثلا رو نیمکت پارک طوری معذبه که مجبور میشم یکم با فاصله بشینم .
    درسته از نظر تحصیلات و مالی با هم تفاوت داریم ولی فرهنگش مهربونیش ادبش حجاب و حیا و چهره معصومانش برای من بی ماننده و از نظر من تفاوت تحصیلات و چیزای ظاهری  دلیل بر تفاوت سطح دو انسان نیست .
    از پدرم چند بار خواهش کردم که باهاش صحبت کنه ولی ایشون میگه بهتره فعلا اضطرابش رو به روش نیاریم اینکه بفهمه ما متوجه اضطرابش میشیم بدترش میکنه .
    رفته رفته داره ازم دور میشه چون این رابطه داره اذیتش میکنه برای اینکه برم دنبالش یا بیاد پیشم بهونه میاره  . انگار داره بدتر میشه . انگار ازم میترسه . واقعا نمیدونم چیکار کنم میترسم یه روز بخواد ازم جدا بشه .
    خواهش میکنم راهنماییم کنید

    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مسائل رفتاری دوران عقد

  • ۴ موافق ۰ مخالف
  • (۲۲۰) پاسخ های مردم
    • ۶۱۲۳ بازدید
    • جمعه ۳ دی ۹۵ - ۲۲:۲۰

    اگه خواستگارم رو قبول کنم و بعد در دانشگاه از کسی خوشم اومد چی ؟!

    سلام

    من 19 سالمه و پشت کنکوریم. تا الان هر چی خواستگار داشتم مامانم رد کرده و گفته بچه ای ، ولی پارسال یکی از پسرای اقواممون خواستگاری کرد که خانوادم خیلی دوسش دارن ،9 - 8  سالی ازم بزرگتره و هم از نظر تحصیل و هم خانواده و هم شخصیتش خیلی خوبه ، چهره هم که اهمیتی نداره برام .

    چون کنکور قبول نشدم گفتن صبر کنن که میخوام دوباره کنکور بدم حدود یک و سال و نیم میگذره ، تقریبا همه فهمیدن خواستگارمه هر کی بهم میرسه میگه قبول کن و مامانم هم روزی یه بار میگه پسر خوبیه قبول کن . من به هر حال سال دیگه میرم دانشگاه یعنی سال دیگه میان رسما خواستگاری . نگرانی که الان دارم اینه که خوب من که درست نمیشناسمش و بحث یه عمر زندگیه و خانوادش مذهبین نمیدونم بذارن اول با هم آشنا شیم یا نه ! چون پسره گفت میخوام فرداش عقد کنم .

    الانم یه خواستگار دیگه هم دارم که با پسر اقواممون در یه حده با این تفاوت که غریبن! و همچنین تو دانشگاه با افراد بیشتری اشنا میشم اگه اونجا از کسی خوشم اومد چی؟ الان موندم کنکور که دادم باید چیکار کنم ؟

    البته به اینم باید توجه کنم که رد کردن پسر اقواممون مساوی قهر و قطع ارتباط و از اینجور چیزاس کلا اینجوریم ...


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مشورت در ازدواج خانم ها

  • ۰ موافق ۲ مخالف
  • (۲۹) پاسخ های مردم
    • ۱۳۳۲ بازدید
    • جمعه ۳ دی ۹۵ - ۲۲:۱۵

    در جلسات آخر آشنایی بحث مسائل جنسی رو پیش کشید

    سلام

    من 18 سالمه و پیش دانشگاهی هستم  . همیشه به خواستگارایی که برام میومد جواب نه میدادم ولی اخیرا با اصرار خانوادم قبول کردم با یکی از خاستگارام که از لحاظ مالی و شخصیتی خیلی عالی بود صحبت کنم .

    البته وضعیت خانوداگی ما هم خیلی خوب هست بابام آهن فروشی داره و باغدار و معلم هست ولی چون خاستگارم از خانواده ما وضعشون بهتره خیلی اصرار داشتن به حرف زدن .

    خود پسره هم گفته بود حرف بزنیم فقط یه صیغه صورت بگیره تا کنکورشو بده من اصلا فکر میکنم مجردم فقط کافیه بله رو بده . منم قبول کردم گفتم حالا حرف بزنیم تا 6 جلسه اول همه چی خوب پیش رفت .

    پسره همش میگفت من خیلی دوستت دارم و حرف حرف توئه هر چی تو بگی و من اینقد ساله تو رو میخوام . منم گفتم لابد پسر خوبیه کلی هم منو دوست داره تا اینکه جلسه آخر یعنی جلسه هفتم آخراش گفت من چون درس داری از لحاظ جنسی خیلی اذیتت نمیکنم در حد هفته ای یه بار .

    چند لحظه بعد گفت تو لاغری برای کیف بیشتر باید چاقتر بشی ( با اینکه من لاغر نیستم ) و بعدشم یه خنده ای کرد که به قرآن من زهره ترک شدم .

    الان نمیدونم چه جوری به بابام بگم ؟ واقعا نمیدونم چیکار کنم اینکه تا دیروز میگفت فکر میکنم مجردم جلسه آخر هم درباره هیکلم اظهار نظر میکنه ، هم میگه هفته ای 1 بار میخواد . دیگه بعدا میخواد چیکار کنه ؟

    خدا میدونه خانوادم  به شدت اصرار دارن روی این اقا ... منم الان دیگه نسبت به این آقا  ذهنیت خوبی  ندارم . ازش خوشم نمیاد . بابای پسره هم با بابام دوست صمیمی هستن . نمیدونم چه جوری به بابام بفهمونم و یه جوری قضیه ختم به خیر شه که کدورتی بین بابای من بابای پسره پیش نیاد . یا شایدم اصلا بهتره بذارم عقد صورت بگیره هان ؟ چیکار باید بکنم ...


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مسائل جنسی در خواستگاری

  • ۱ موافق ۱ مخالف
  • (۴۹) پاسخ های مردم
    • ۳۷۱۱ بازدید
    • جمعه ۳ دی ۹۵ - ۲۲:۰۵

    دختر مورد علاقم رو به خاطر بدحجابی می خوام فراموش کنم اما نمی تونم

    سلام

    من یک جوان حدود 25 ساله هستم. عاشق دختری از آشنایان شده ام که تمام معیار های بنده برای ازدواج بجز در زمینه حجاب را دارند ولی بخاطر همین حجاب هم ایشان کوتاه نمی ایند و میگویند من همین حجاب خودم را دوست دارم با وجود اینکه به من علاقه زیادی دارند!

    من هم میخواهم ایشان را فراموش کنم و نمیخواهم اعتقادات خودم را فدای او کنم. میخواهم برم سمت دختری که حتما این مورد حجاب را رعایت کند. ایشان مزایا و خصوصیات اخلاقی و زیبایی و مهربانی و خیلی صفات خوبی دارند ولی از نظر حجاب اصلا مورد پسند نیستند.

    مشکل اینه که هر کاری کردم و یا هر کاری که خودم را مشغول کردم ولی باز هم ذره ای از علاقه من از ایشان کم نمیشود که نمیشود!!

    چکار کنم؟ خیلی سعی کردم فراموشش کنم در طول یک سالی که گذشت ولی نمیشود با توجه به اینکه روزی 12 ساعت کار میکنم ولی در زمان بیکاری و استراحت ( هر چند کوتاه ) ناخوداگاه این دختر خانم ذهنم را درگیر خود میکند .

    اصلا چه دلیلی وجود دارد که با وجود اینکه ایشان حجاب مد نظر من را ندارند و از این منظر معیار لازم من را ندارند ولی باز هم نمیتوانم فراموشش کنم ؟

    چرا هر کاری میکنم فراموش نمیشود! گاهی میخواهم کاری کنم که الزایمر بگیرم تا همه چیز را فراموش کنم ولی کار درستی نیست.

    چه کنم؟


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مشورت در ازدواج آقایان

  • ۰ موافق ۲ مخالف
  • (۵۲) پاسخ های مردم
    • ۱۷۴۲ بازدید
    • چهارشنبه ۱ دی ۹۵ - ۲۲:۱۵

    دکتر گفت واجبه ازدواج کنی . از سر قبرم خواستگار بیارم ؟

    سلام

    از اینکه ایران بدنیا اومدم ناراحتم ! من توی یه خانواده بدنیا اومدم که پدرم بدلیل اخلاق و رفتار بدی که داشت  تک تکمون مشکل عصبی پیدا کردیم ..

    مادرم افسردگی داره . برادرم اعتیاد داره . پیش دکتر هم رفتیم فقط قرص داد . با کسی رفت و آمد نداریم . من ۲۴ سالمه خواستگار ندارم . تمام دوستام حتی کوچکترها ازدواج کردن .

    بعضی از مردم به چشم دختر تـ... نگام میکنن . تیکه و متلک بهم می ندازن . ما سن ازدواج تو شهرمون تا ۲۱ هستش . بعد اون دختر میشه بار اضافی و اخ ! اکثر دوستام ازدواج کردن.

    من تو مکان های اجتماعی هم رفتم کسی نبود. الان یکساله خونه نشینم . جاهایی که رفتم تحقیر شدم خواهش میکنم بازم نگید برو. الان که دارم مینویسم برای اون رفتارها گریم گرفت.

    تو وبلاگ دیدم بعضی از پسرا دختر سن پایین میخوان . اونم چون تازه تره بهتره ال بله ... از ایران از این مردم نگاه ها ، فرهنگشون متنفرم . از خدا گله دارم خیلی ... درسته خیلیا از من بدبخت ترن اما خیلیا هم از من خوشبخت ترن..

    من تو باطن زندگی مردم نیستم ولی قطعا وقتی بدبخت تر ازمن هست خوشبخت تر هم هست... 

    پیش هر چی خانواده برتریه میگم از خدا گله دارم. منم آدمم احساس دارم . فقط به این دلیل که محکومم هر چی خدا میگه بگم چشم باید انقدر حس ناراحتی از زنده بودنم داشته باشم؟ یه عده غرق خوشبختی اند یه عده بدبخت . بعد خدا انتظار داره کفر شو نگم ؟ گله نکنم ؟  خیلی ناراحتم ...

    خیلی از اینکه ایرانیم احساس تأسف دارم از این کشور و مردمش متنفرم از هر چیزی که دو نفرست متنفرم .. تا الان به بعد خودمو حفظ کردم . فقط غم و بدبختی نصیبم شد . هیچ نمیخوام خدا اون دنیا بهم پاداش بده . این همه ادم هست خدا هواشونو داره .

    ازدواج تو زندگیم نیست باشه . قبول! ولی با تیکه متلک ها با احساس های قلب شکستم با خیلی از فشارها چکار کنم؟ من مزاجم گرمه. شب نیست گریه نکنم. حتی دکتر هم رفتم گفت واجبه ازدواج کنی . از سر قبرم خواستگار بیارم ؟  از خدا گله دارم خیلی زیاد ... ناراضی ام


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مشورت در ازدواج خانم ها

  • ۵ موافق ۰ مخالف
  • (۱۱۲) پاسخ های مردم
    • ۴۶۱۴ بازدید
    • سه شنبه ۳۰ آذر ۹۵ - ۲۲:۱۵

    چرا مرد نباید به درآمد خانمش چشم داشته باشه ؟

    سلام

    واقعا برام سواله که بعضی خانم ها میگن ما دوس نداریم شوهرمون روی درامد ما حساب کنه؟
    یه سوال از خانمها :

    به نظرتون یه مرد چرا باید از تمام مزیت هایی که یه خانم خونه دار میتونه داشته باشه برای ارامش زندگیش چشم بپوشه و بره یه خانم شاغل رو بگیره؟ که بعدا توی زندگی خانم خسته از سرکار و بی حوصله ، غذا از دیشب ، خونه احتمالا نامرتب ، بعضی روزا اقا خودش باید جور این کارارو بکشه، از روز دیگه بچه زیر دست مربی مهد کودک و ... . 

    من نمیگم انتخاب خانم های شاغل فقط بخاطر شاغل بودنشونه اما قطعا وقتی یه مرد به خواستگاری یه زن شاغل میره به این هم فکر میکنه که با درامد خودش و خانمش بهتر میتونه از نظر مادی زندگیشون رو رشد بده .

    خانم ها خواهشا جواب بدن . چرا بعضی هاتون فکر میکنین اقا نباید به درامد شما فکر کنه ؟ و درامد اقا برای جفتتونه اما درامد شما برای خودتون .


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مسائل اجتماعی روز جامعه

  • ۰ موافق ۱ مخالف
  • (۶۷) پاسخ های مردم
    • ۱۵۶۰ بازدید
    • چهارشنبه ۲۴ آذر ۹۵ - ۲۲:۰۰

    خاطره ی خانم " نارنجی " درباره خانواده برتر

    سلام

    عده ای از شما همرهان خانواده برتر به دنبال این هستید که بفهمید راهکارهایی که ارائه میدید نتیجه ای داره یا نه .

    یه نمونه :

    سلام آقای نجفی

    لطفا به کسایی که میان مشکلاتشون و مطرح میکنن و شما به عنوان پست اونا رو به نمایش میزارین تا همه راهنمایی کنن بگین که اگه مشکلشون بهتر یا بدتر شده با این مشورت ها که بچه ها میدن بیان بگن تو سایت ...
    همه ما سعی داریم در حد تجربه خودمون به خواهر برادرامون کمک کنیم اما وقتی نتیجه راهنمایی ها رو نمیبینیم هیچ وقت خودمون نمیتونیم از مشکلات بقیه و راه حلشون الگو بگیریم برای زندگی خودمون...
    من خودم دلیل اینکه تشویق شدم بیام این سایت این بود که اگه یه روزی خودمم به این مشکلاتی که بعضی دوستان برمیخورن برخوردم چه واکنشی نشون بدم...اما متاسفانه چون دوستان نمیان نتیجه راهنمایی ها رو بگن... آدم نمیدونه فکرش غلطه درسته... مشورتش جواب داده نداده... میتونه از مشورت بچه ها که در پستی گفتن واسه مشکل مشابه خودش استفاده کنه یا نه...
    لطفا شرایطی و بذارین که هر کس که میاد مشکلشو بگه تو فاصله 1 هفته تا 1 ماه بیاد بگه آیا از مشورت هایی که بچه ها کردن استفاده کرده یا نه و نتیجش چی بوده...
    من به شخصه بارها شده مشورت دادم در حد عقل و تجربه خودم بارها شده بعضی ها بگن غلطه بارهام شده بعضی ها بگن درسته راهت... اما نتیجه؟!... خدا میدونه...
    ممنون
    زهرا

    -----------

    شاهد از غیب رسید ؛


    خانم نارنجی :

    راستش من چند وقته که برای یه پروژه تحقیقی میرفتم دفتر یه مشاوره خانواده که یه اتفاق جالب برام افتاد:) ... اخرین جلسه ایی که با اقای مشاور ملاقات داشتم وقتی رفتم داخل اتاقشون دیدم خانواده برتر روی صفحه مانیتورشون بازه و دارن وبلاگ رو میخونند... راستش یه لحظه از دیدن اسم وبلاگ جا خوردم و اون اقای روانشناسم متوجه تعجب من شد.. خلاصه اینکه ازم پرسید و منم گفتم که یکی از کاربرام ..

    ایشون در باره نحوه اشناییشون با اینجا میگفتند یکی از مراجع کننده هاش یه خانومی بود که با همسرش مشکل داشت و چند جلسه تحت مشاوره بود ولی اختلافاشون حل نمیشد و حرفام اصلا تاثیر نداشت براش...

    تا اینکه یه مدت اون خانوم یهو دیگه جلسات مشاورش که تا قبلش خیلی پیگیر بود رو ادامه نداد و نیومد... میگفت بعد از یه مدت دوباره دیدم خانومه اومده پیشم و مشکلش حل شده بود.

    وقتی جریانو ازش پرسید اون خانوم گفت که وبلاگ شما رو یکی بهش معرفی کرده و خانومه هم مشکلش رو مطرح کرد و با حرف کاربرا تونست مشکلش با شوهرشو حل کنه و اخلاقشو تا حد زیادی عوض کنه !  مشاوره میگفت وقتی آدرس سوالشو پرسیدم و رفتم پستش رو خوندم از جوابها غافلگیر شدم که مردم چقدر قشنگ راهنمایی کردن .

    اون خانوم رو در کنارش کاملا همزاد پنداری میکردند باهاش و  درکش میکردند..همین هم  باعث میشد اون خانوم کاربرا رو همدرد خوبی ببینه و به توصیه هاشون عمل کنه و قبول کنه که مشکل اصلی از خودشه نه شوهرش.....

    از اون به بعد بود که اقای مشاور همیشه وبلاگتون رو دنبال میکرد و جز خواننده های خاموشتونه... ایشون میگفت علاوه بر چیزهای فوق العاده ایی که از تجربه کاربرا یاد گرفته که توی هیچ کتابی نخونده ، یه بارم با توجه به شرایط خاص مراجع کنندم و مشکلش بعد از حرف زدن باهاش ،بهش گفتم که موضوعت رو اینجا مطرح کن... میگفت اولش اون شخص کلی بد و بیراه نثارم کرد و گفت پول مفت میگیری و ... بعد یه مدت اون شخص با یه دسته گل اومده سراغم و کلی ازم تشکر کرد.... مشاوره میگفت خیلی از مراجع کننده هاش احتیاج به یه همدرد دارند که فقط به حرفاشون گوش کنه و درکشون کنه و بدونه که خیلیا همون مشکل و دغدغه رو دارند...

    مشکل اون شخص هم فقط همین بود و مشکل خاص دیگه ایی نداشت..که کاربرای اینجا تونستند این کار رو براش انجام بدند.

    الان یه چند وقته میخوام بیام این موضوع رو بهتون بگم ولی چون کارهای مربوط به تحقیقم تموم نشده بود و با مشاور در ارتباط بودم نمیشد و نمیخواستم تا قبل از اتمام تحقیقاتم هویتم شناخته بشه براشون.. تا اینکه پنج شنبه کارم تموم شد و میدونم دیگه سراغشون نمیرم و هیچ ارتباطی هم باهاشون ندارم.....

     فقط خواستم ازتون خیلی خیلی تشکر کنم مردم دغدغه هاشونو میگند و هر کس بر اساس زاویه دید خودش نظرش رو میگه و مشکلی رو حل میکنه... حتی به نظرم پست هایی که صرفا جنبه بحث و مناظره ایی هستش هم به خیلیا کمک کرده و مطمعنا باعث تغییر نگرش خیلیا شده  در مورد موضوعات دیگه هم همینطور...

    میدونستم امار بازدید کننده های اینجا بالاست و دکتر زیاد داره :) ولی فکر نمیکردم که اینقدر بین خود مشاوره ها هم طرفدار داشته باشه :)) اصلا  یه احساس غروری بهم دست میداد وقتی داشت از راهنمایی های کاربرای اینجا تعریف میکرد که اینقدر راحت و بدون چشم داشتی تجربیاتشونو در اختیار بقیه میزارند :)
    واقعا جای تبریک داره...
    از همه کاربرای عزیز هم تشکر میکنم...حرفاشون برای من یکی که خیلی خیلی مفید بوده و در خیلی از زمینه ها کمکم کرده :)
    یه نکته جالب دیگه هم بگم و دیگه پرحرفی نمیکنم... ایشون وقتی فهمیدند من از کاربرای اینجام ،خیلی سعی کرد از زیر زبونم بیرون بکشه که کیم:)  .. حتی اسم چند تا از خانومای وبلاگ رو هم گفت ولی اسم "نارنجی" به ذهنشون نرسید ! یکی دو تا انتقاد بامزه هم در مورد شخصیت یکی دو نفر از اقایون اینجا گفت :)) که  فکر میکنم درست نباشه که بگم چی گفتن :)))

    این موضوع هم بگم که من به ایشون گفته بودم طریقه اشناییش رو به شما میگم ... ایشونم مشکلی نداشتند.. نمیدونم چرا خودشون جز خواننده های خاموش هستند ولی گفتن بهتون بگم اولین باری که اون خانوم این وبلاگ رو بهش معرفی کرد خیلی متلک خورد و اون خانوم به انواع شیوه ها بهش فهموند درِ دفترشو تخته کنه و گل بگیره :).. با اینکه خیلی هم کارشون بد نیست  و در حیطه کاریشون به نسبت شناخته شده اند :)) خلاصه اینکه خیلی متلک خوردن از اون خانوم بخاطر اینجا .. ولی باز هم ازتون قدردان بود :))
    ببخشید  خیلی حرفام طولانی شد .. دلم نیومد این ماجرا رو براتون تعریف نکنم :)



    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مربوط به خانواده برتر

  • ۲ موافق ۰ مخالف
  • (۶۶) پاسخ های مردم
    • ۲۰۶۲ بازدید
    • يكشنبه ۱۰ خرداد ۹۴ - ۰۷:۰۱

    برو بالا