خانواده برتر

انتخاب همسر، مسائل دوران عقد، مسائل زناشویی و تربیت فرزند



۶۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «هانی --» ثبت شده است

پنهان کار بودن شوهرم، باعث شده حس کنم شریک زندگیش نیستم

با سلام
ببخشید من یک سال و نیم هست که با همسرم آشنا شدم  ایشون در همه مسائل عالی هستند اما یه مشکل دارند که بنده واقعا اذیت میشم سر این موضوع و تا حالا هم به طور مستقیم بهشون نگفتم که این کار شما منو اذیت میکنه...

مشکل ایشون اینه که در مسائل کاری و اقتصادی اصلا بنده رو حساب نمیکنن که حتی تصمیمی که گرفتن رو به من بگن.

مثلا یکدفعه میگن ماشین رو بردم فروختم یا مثلا میگن یه دفتر کاری خریدم یا مثلا چند ماه بعدش من میپرسم که دفتر رو چی کردی؟ میگن کدوم دفتر؟ اونو که فروختم....

اوایل نامزدی حتی رفت و آمد هاشون رو به من نمیگفتن.... مثلا میرفتن تهران واسه یه کاری بعد دو روز من زنگ میزدم اما جواب نمیدادن بعد که برمیگشتن میگفتن که تهران بودن سرم شلوغ بود نمیتونستم حرف بزنم.... و من اصلا به ایشون شک ندارم که بخوام فکر کنم ایشون جای دیگه ای بودن چه بسا بسیار آدم راستگویی هستند....

اما همیشه این جمله رو در جواب اعتراض های گاه و بیگاه من میگن که تا من چیزی راجب موضوعی نگفتم تو چیزی نپرس ... مثلا من میپرسم  که چرا ماشین رو فروختی میگن سوالای شما زن ها تمومی نداره هر وقت زمانش رسید بهت میگم...

بعد در مقابل از من انتظار دارن که کوچکترین کاری که انجام میدم رو بهشون بگم و من هم همینطور رفتار میکنم و اگر از روی سهل انگاری و غفلت یه موضوعی رو یادم بره بهشون بگم واقعا از دستم ناراحت میشن ...

من چیکار کنم که همسرم انقدر پنهان کار نباشه ؟  واقعا اذیت میشم چون حس میکنم منو شریک زندگی خودش نمیدونه ...

موضوعات مرتبط: مشورت در شوهرداری ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۹ نظر
    • تعداد نمایش : ۵۸۹
    • شنبه ۱۸ دی ۹۵ - ۲۲:۳۰

    خانم های شاغل چطوری برنامه ریزی میکنن که به کارهای منزل برسن ؟

    سلام
    میخواستم از خانومایی که شاغلن و از صبح تا غروب سرکارن بپرسم چطوری برنامه ریزی میکنن که به کارهای منزل برسن.
    من 3 ماه دیگه عروسیمه و میرم خونه خودم، شاغلم هستم ولی واقعا نمیدونم چطور برای کارای منزل مثل غذا پختن و نظافت منزل برنامه ریزی کنم! خانومای مثل منم کم نیست که شرایطشون به این شکله.
    حالا این خانوما هر روز بعد از کار برمیگردن آشپزی میکنن؟ یا کلا چطوری وقتشون رو تنظیم میکنن که به همه چیز برسن ؟
    موضوعات مرتبط: مسائل زنان شاغل ,

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۱۳ نظر
    • تعداد نمایش : ۶۹۱
    • شنبه ۱۸ دی ۹۵ - ۲۲:۲۵

    اگه خواستگاری رفتم لازمه بگم که قبلا خواستگاری رفتم و آزمایش هم دادم؟

    سلام به خانواده برتریا

    من از خوانندگان قدیمی این وبلاگ هستم ، مدتی پیش به صورت سنتی با یه دختر خانومی آشنا شدیم و چند جلسه رفتیم . جلسه سوم بود که خانواده دختر گفتن ما بریم آزمایش ژنتیک ،  ما هم رفتیم و بعد مدتی قبل از جواب آزمایش فهمیدیم که بدرد هم نمیخوریم .

    الان سوال من اینه که اگه باز خواستگاری رفتیم لازمه من به اون دختر بگم که قبلا خواستگاری رفتم و آزمایش هم رفتیم ؟

    آخه میترسم اگه نگم شانس ما برا آزمایش ژنتیک خانواده اون گیر بدن برین فلان آزمایشگاه چون آخه مشاور ژنتیک و کارکنانش منو دیدن و ممکنه اون مشاوره بگه قبلا اومدی با یه دختر دیگه، این آزمایشگاه تو محل ما همین یه دونست .

    لطفا کمک کنید من چی باید در مورد خواستگاری قبلی و رفتن آزمایش بگم ؟
    ممنون

    موضوعات مرتبط: مشورت در ازدواج آقایان ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۶ نظر
    • تعداد نمایش : ۴۹۱
    • پنجشنبه ۱۶ دی ۹۵ - ۲۲:۲۰

    تازه عقد کردم متاسفانه شوهرم تو هیچ موردی نظر منو نمیپرسه

    سلام

    لطفا منو راهنمایی کنید .

    من ۲۳ سالمه و نامزدم ۳۴ . ما چند ماهه عقد کردیم متاسفانه نامزدم تو هیچ موردی  نظر منو نمیپرسه ، مثلا بدون اینکه من بدونم رفته خونه گرفته حتی نمیدونم چند متره ، اصلا کجاس این خونه، کلا مرموزانه رفتار میکنه من نه میدونم چقدر حقوق میگیره نه میدونم با پولاش چیکار میکنه و نه میدونم چقدر پس انداز داره، حتی کوچکترین چیزا رو ازم پنهون میکنه .

    مثلا میگه دارم میرم فلان جا منم که دلیلشو میپرسم جوابمو نمیده همین باعث شده نسبت بهش دلسرد بشم و فکر کنم براش غریبه ام، من از یکی از بستگانش فهمیدم که خونه خریده وقتی به اون گفتم من در جریان نیستم تعجب کرد، اعتماد به نفسمو ازم گرفته همیشه میگه قبل از اینکه حرف بزنی فکر کن اینکارو بکن اون کارو نکن .

    با اینکه منو تو فامیل به عنوان یه دختر عاقل و با فهم و شعور میشناسن ولی نامزدم جوری رفتار میکنه که انگار اون همه چی رو میدونه و من نفهمم، چون نمیتونم این حرفا رو بهش بگم میریزم تو خودم و همین باعث شده عصبی و زود رنج بشم با کوچکترین حرفی گریم میگیره .

    واقعا دست خودم نیست از وقتی نامزد شدم روح و روانم مریض شده حتی یک بار هم نشده ازم تعریف کنه ، تو جمع و وقتی پیش اونم میترسم حرف بزنم که نکنه حرف نسنجیده ای بزنم و ناراحتش کنم .

    خانواده اش هم بدتر از خودشن خودشونو از همه بالاتر و بهتر میدونن  اینم بگم از لحاظ مالی ما از اونا بهتریم . از لحاظ ظاهر و قیافه هم همه پیش خودش میگن خانومت از خودت سرتره ولی بازم....

    به نظر شما من چیکار کنم یه راه حل بگید واقعا داغونم احساس میکنم ازم راضی نیست.

    ممنون 

    موضوعات مرتبط: مسائل رفتاری دوران عقد ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۵۱ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۲۵۲
    • پنجشنبه ۱۶ دی ۹۵ - ۲۲:۱۵

    چون مطلقه هستم می خوام پسری رو که بهم توجه داره از خودم دور کنم

    سلام دوستان

    من حدود سی و دو سال سن دارم و متاسفانه مطلقه هستم و در مقطع کارشناسی ارشد مشغول تحصیل هستم . دو ماهه متوجه شدم در دانشگاه   اقایی موقر و بسیار خوشتیپ به من توجه خاص داره و گاهی خیره میشه و گاهی زیر زیرکی نگاه میکنه و هر جا هستم حضور داره .

    من احتمال میدم ایشون به من علاقه مند شدن. البته یکساله رفتارای ایشون به من خاصه ولی من جدی نمیگرفتم ولی دو ماهه مطمئن شدم ایشون هدف دارند .

    از انجایی که من خانومی چادری و خیلی سنگین هستم و کمی هم جدی مطمئنم توجهش برای دوستی نیست و برای ازدواجه.

    مسئله اینجاست که من به دلیل شرایطم نمیخوام بهم نزدیک بشه و یا فکر ازدواج و خواستگاری رو داشته باشه چون من مطلقه هستم و ایشون پسر هستن و یه همچین ازدواجی اشتباه محضه.

    حس میکنم میخواد بیاد سمتم و یا با نگاه های ملتمسانش چیزی رو بهم بگه ولی چون نمیخوام اون اقا یا بقیه از مطلقه بودن من در محیط دانشگاه مطلع بشن و بعدا مشکلات بیشتری برام پیش بیاد ازش فرار میکنم یا اجازه نمیدم نزدیکم بشه . از طرفی هم نمیخوام تصور کنه من ادم مغروری هستم که خودمو برتر میدونم و از دماغ فیل افتادم.

    با توجه به نوع شخصیت ایشون اگه به ایشون جواب منفی هم بدم میترسم اصرارش بیشتر بشه و مجبور میشم واقعیت رو بگم .

    لطفا راهنمایی بفرمایید.

    ممنون

    موضوعات مرتبط: ازدواج با زن مطلقه یا بیوه ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۳۳ نظر
    • تعداد نمایش : ۸۰۶
    • پنجشنبه ۱۶ دی ۹۵ - ۲۲:۰۵

    دختری درونگرا هستم ولی مادرم به زور میخواد منو یه آدم اجتماعی کنه

    سلام

    من مشکل دارم با مامانم ، باهاش نمیسازم ، نمیتونم حرفش و قبول کنم ، حتی اگه بدونم حرف حق میزنه همش با هم بحث میکنیم همش بهش بی احترامی میکنم اصلا نمیتونم بهش احترام بذارم .

    این یه مشکل بزرگیه برام که خیلی اذیتم میکنه البته همشم تقصیر من نیست اونم با من نمیسازه من آدم درون گرایی هستم اصلا دوس ندارم برم بیرون برم مهمونی دوس دارم تو اتاق خودم باشم از تنهایی بیشتر لذت میبرم ولی مامانم اینو درک نمیکنه.

    بر عکس من خیلی برون گراس هر جا مهمونی و مراسم دعوت بشه میخواد بره میخواد به زور من و هم یه آدم اجتماعی کنه ، هر جا رفت باهاش برم منم بهش میگم تو برو بخاطر من نمون خونه میگه نمیشه باید تو هم بیای .

    خب من چکار کنم ؟ واقعا سختمه ، تو جمع بودن اذیتم میکنه ، خونه ما هم دوره از خونه فامیل هامون هر هفته پاشم برم خونه مادر بزرگ و و دایی و اینا اینم بگم که من تک دخترم.  یعنی دختر دایی و دختر خاله ندارم به معنای واقعی بدبختم یعنی تنهای تنهام . تو خانواده همه نوه ها پسر بچن خب برم اونجا حوصلمم سر میره دارم .

    دیوونه میشم بخدا خسته شدم بگید چکار کنم ؟

    موضوعات مرتبط: خودسازی در دختران ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۵ نظر
    • تعداد نمایش : ۴۱۵
    • پنجشنبه ۱۶ دی ۹۵ - ۲۲:۰۰

    پسر مورد علاقم حاضر به برگزاری مراسم خواستگاری و ... نیست

    سلام

    سوال من درباره وضعیتی هست که باهاش روبرو هستم و امیدوارم اگر دوستانی بودند که تجربه ی مشابهی داشتند لطف کنند تجربه شون رو با من در میون بذارند.

    من یک دختر سی ساله هستم که به خاطر تحصیل در مقطع دکترا، بین شهرستان و تهران در رفت و آمد هستم و به همین دلیل ارتباطم با برخی دوستان و اقوام ساکن تهران بیشتر شده.

    بین آشنایان ما در تهران آقایی بود که مدت ها دورادور همدیگه رو می شناختیم و حتی ایشون نسبت به ازدواج ابراز تمایل کرده بودند و من هم در همون حدی که ایشون رو می شناختم بی میل به این امر نبودم.

    ولی بودن من در تهران و ارتباط پیدا کردنمون به خاطر برخی مسائل (رشته ی تحصیلی و شرکت در دوره های مشترک) این آشنایی رو بیشتر کرد. از حدود یک سال پیش که ماجرا جدی تر شد و رفت و آمدهایی در این خصوص داشتیم هم ما دو نفر به تصمیم قطعی رسیدیم و هم خانواده ی ایشون استقبال کردند.

    خانواده ی من ولی به خاطر این که من مجبور میشدم صدها کیلومتر ازشون دورتر بشم و به خاطر این که خواستگارهایی داشتم که از نظر موقعیت مالی شرایط  بسیار بهتری داشتند و یا شناخت بیشتری نسبت بهشون داشتیم، خیلی موافق این مساله نبودند برای همین کمی طول کشید تا رضایت بدند و با این که این آقا رو از لحاظ اخلاق و رفتار بسیار تایید می کنند .

    اما هنوز هم به خاطر مسائلی مثل دوری همیشگی من از محل زندگیم کمی دلواپس هستند و صددرصد موافق این ازدواج نیستند و خصوصا مادرم گاهی با مسائلی نظیر این که چرا کرج خونه خریده و چرا تهران خونه نخریده یا چرا ادامه ی تحصیل نمیده کمی غرغر می کنه. از طرف دیگه بین خود ما توافقات اساسی در مورد موضوعات مهم زندگی آینده مون حاصل شده. نوع کار، تفریح، برنامه ی زندگی و غیره. به لحاظ اخلاقی و اعتقادی و علائق هم خیلی به هم نزدیک هستیم.

    موضوعات مرتبط: مراسم عقد و عروسی ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۳۸ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۳۳۰
    • چهارشنبه ۱۵ دی ۹۵ - ۲۲:۴۵

    نامزدم دوست داره یه آدم دیگه از شخصیت من بسازه

    سلام

    من 24 سالمه و 4 ماهه که عقد کردم. من تحصیلات دانشگاهی دارم. تو خانواده و فامیل و آشنا همیشه همه قبولم داشتن. حتی با توجه به تخصصی بودن رشته تحصیلیم و کم کار کردن خانوم ها در اون حیطه، من یه مدت یه جا مشغول بودم و رفتار اجتماعی نسبتا مورد قبولی دارم. به خاطر مطالعه زیاد هم ،اطلاعات عمومی خوبی دارم.حتی تو ورزشی مثل فوتبال که خانوم ها زیاد دل خوشی ازش ندارن. هدف تعریف از خودم نبود.هدف سوال پایین بود.

    اما بعد از ازدواجم همسرم تموم افکار من، رفتار من رو تو خونه خودشون ، تو خونه خودمون، تو خرید تو مهمونی و هر جا دیگه را کنترل میکنه. و من الان به مرحله ای رسیدم که میترسم حرف بزنم.

    هفته پیش مهمونی بودیم خونه ی یکی از اقوامش، اخر شب بهم گفت چقدر همه از رفتار من خوششون اومده و چقدر به داشتن من افتخار میکنه. من اولش خوشحال شدم ولی بعدش حالم از خودم بهم خورد.

    چون مثل یه ادم اهنی رفتار کرده بودم،ساکت نشسته بودم سر جام، لبخند ملیح زده بودم ، تو شستن ظرف ها کمک کرده بودم و در اخر تشکر از همه.

    من دیگه هیچ اعتماد به نفسی ندارم.با اینکه محبت زیادی بهم میکنه ولی انگار خود من را دوست نداره. دوست داره یه ادم دیگه از شخصیت من بسازه. چیکار کنم.؟؟

    چطور بهش بگم چقدر اذیت میشم...

    موضوعات مرتبط: مسائل رفتاری دوران عقد ,

  • ۱ موافق ۱ مخالف
  • ۲۰ نظر
    • تعداد نمایش : ۷۶۸
    • چهارشنبه ۱۵ دی ۹۵ - ۲۲:۴۰

    با پسری وارد یه رابطه شدم ، ولی الان منو تهدید به قتل کرده

    سلام دوستان عزیزم

    وقتتون بخیر

    دختری ۳۳ ساله هستم که به تازگی دچار مسئله و مشکلی عجیب شده ام ،من حدود چند ماه پیش با آقایی آشنا شدم ایشان خیلی ادعای عاشق بودن می کرد و با این که شرایطمون بهم نمی خورد من ابتدا نمی پذیرفتم اصرار می کرد که خیلی دوسم داره  و قصدش ازدواجه بدون من نمی تونه دوام بیاره قسم می داد و التماس زیاد می کرد .

    به هر ترتیب من پذیرفتم که وارد ارتباط بشم وقتی رابطه دو طرفه شد من هم شدیدا به ایشون علاقمند شدم .بعد از چند وقت رفتارهای عجیبی ازش می دیدم مثلا خودش می گفت من با فلان دختر هم همین الان دوستم و بعد می خندید و می گفت شوخی کردم ،من هم ساده تصور می کردم داره شوخی می کنه ،بعد از مدتی شروع به تحقیر و تمسخر من می کرد و باز معذرت خواهی می کرد و می گفت ببخشید شوخی کردم ،چند بار قهر کردم و برگشتم تا این که به یکباره شروع کرد به فحش دادن به من و بسیار بد دهنی می کرد و هم چنین تهدید می کرد که بیچارت می کنم می کشمت،تهدید به قتل می کرد و من شگفت زده و شوک زده مونده بودم ...

    نکته خیلی شگفت آور این مسئله این هست که این آقا مدام  کارهای خیر انجام می داد و خیلی ادعای مذهبی بودن می کرد ...الان با وکیل هم صحبت کردم که بخاطر تهدیداش ازش شکایت کنم ولی الان روحیمو باختم حس می کنم به هیچ کس نمیشه اعتماد کرد و اصلا دچار شوکم .

    چیکار کنم روحیم خوب بشه ،یعنی امکان داره تهدیداشو عمل کنه‌؟ احساس دل مردگی می کنم و مدام دلم می خواد یه گوشه گریه کنم ،اصلا گریه شده کار من ،از نظر روانشناسی که تحقیق کردم این آقا دچار مشکلات شخصیتی و دیگر آزاری هست و امکان هر عملی ازش برمیاد ، البته خیلی نمی ترسم از تهدید به قتلی که کرده، بیشتر شوک زده و دلمرده ام و زیاد گریه می کنم ،کاش این اشتباهو نمی کردم .

    امیدوارم حرفای شما دوستان مرهم دلم بشه ،دلم خیلی پوسیده انگار، نمی دونم به چه گناهی اینقدر عذاب می کشم.

    دوستان کمکم کنید خواهشا

    موضوعات مرتبط: خودسازی در دختران ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۳۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۷۹۷
    • چهارشنبه ۱۵ دی ۹۵ - ۲۲:۳۵

    من بشخصه با هیچ گروهی مشکل ندارم

    سلام
    چرا واقعا چرا  "بعضی" به اصطلاح مذهبی ها انقدر با این همه گروه و ادم مشکل دارن ؟

    با بی حجاب ها مشکل دارن ، با بدحجاب ها مشکل دارن ، با بی تفاوت ها مشکل دارن ، با ناراضی ها مشکل دارن ، با مخالفان حکومت مشکل دارن ، با ایرانیا مشکل دارن ، با غربی ها مشکل دارن ، با عرب ها مشکل دارن ، با آمریکا مشکل دارن ، با یهود مشکل دارن ، با وهابی مشکل دارن ، با سنی مشکل دارن ، با داعش مشکل دارن ، با سکولار مشکل دارن ، با مخالفان روحانیت مشکل دارن ، با جن مشکل دارن ، با شیطان مشکل دارن ، با انسان مشکل دارن ، مشکل دارن که هیچ، حتی ابراز انزجار هم میکنن!
    این همه مرگ بر مرگ بر چیه راه انداختن؟ چرا انقدر لعنت؟ چرا انقدر برائت؟ چرا دشمنی؟ چرا بیزاری؟
    من بشخصه با هیچ گروهی مشکل ندارم. جز دو دسته: افراد بیش از حد بی فکر، و افراد بشدت بی عاطفه و بی عشق. از این دو دسته هم نفرت ندارم. براشون متاسفم . بله از این اعمال و تفکرات و رفتارها بدم میاد. ولی از اون ادمها بدم نمیاد.
    هر خیر و برکتی تو زندگی داشتم بخاطر همین عشقی بوده که به همه بی قید و شرط داشتم. از بچگی که نه، اما از اون زمان که این نگاهم شده دنیام زیر و رو شده.
    من هر مزاحمی که داشتم با ارامش و ادب روندم و به هیچ کدوم بی حرمتی یا تندی نکردم. فوقش باب سوءاستفاده رو بستم رو خودم. مثل بلاک و یا بی تفاوتی. اگه کسی سوء استفاده شخصی بکنه شکایت میکنم تا دیگه تکرار نکنه.
    ولی در کل با زندان و اعدام و اسارت و بایکوت و سانسور خیلی موافق نیستم. به درمان و مهمتر "پیشگیری" اعتقاد دارم. به تعلیم و تربیت و هدایت منطقی. که به مرور در جوامع پیشرفته داره بیشتر و بیشتر میشه. و یک روزی کامل میشه. یعنی روزی که هیچ زندان و اعدامی نخواهد بود. اون روز رو دارم می بینم.
    من از داعش نفرت ندارم ، از اسرائیل و آمریکا نفرت ندارم ، از یزید و معاویه و شمر و هیتلر و فرعون و صدام و چنگیز و لنین و استالین...نفرت ندارم. راستشو بخواین از شیطان هم نفرت ندارم!
    به هر کدوم هم حقی میدم. من جای اونا نبودم. نهایتش براشون تاسف میخورم و دلم می سوزه از بی عقلی و بی مهری هایی که داشتن. کلا با دنیا جنگی ندارم به جنگ هم اعتقادی ندارم.
    اگر مقابله ای هم هست برای دفاع از هویت و حریم شخصیه. اگر با حریم من کسی کار نداشته باشه من کار ندارم. تذکر میدم و سعی میکنم کسانی که از موضوعی که به گمان من آگاه نیستن  آگاه بشن. قرار هم نیست حتما حق با من باشه. حق میدم نپذیرن.
    موضوعات مرتبط: مسائل اجتماعی روز جامعه , مطالب بانو لیلا ,

  • ۲ موافق ۲ مخالف
  • ۱۰۶ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۴۷۳
    • چهارشنبه ۱۵ دی ۹۵ - ۲۲:۲۵

    به شدت از ازدواج متنفر شدم و تصمیم به تجرد قطعی گرفتم

    سلام
    من یک دختر 21 ساله هستم که تا حالا با پسری رابطه نداشتم. از بچگی به هیچ عنوان به مردها اعتماد نداشتم ولی تا 19سالگی با ازدواج هم مشکلی نداشتم.الان تو این دو سال به شدت از ازدواج متنفر شدم و تصمیم به تجرد قطعی گرفتم. و این را هم بگم که من هم نیاز جنسی و هم نیاز عاطفی را کاملا در خودم حس میکنم.با این وجود من تو این سایت بارها و بارها دیدم که خانوما گفتن بعد از 30 سالگی پشیمونی بار میاد و این حرف شدیدا منو مضطرب میکنه ؟

    علاوه بر حرف این خانوم ها،من حس میکنم که چون تو ازدواج به خدا توکل نمیکنم ضربه بدی میخورم. به نظر شما این تصمیم من معنی توکل نکردن رو میده ؟ خوب در عوض من برای تحمل یک زندگی بدون همدم فقط و فقط چشم امیدم به خداست؟

    و سوال دیگه ام ؛

    من از طلاق و یا ازدواج اشتباه نمیترسم. من از این میترسم که بچه دار شم و بخاطر بچه مجبور باشم به زندگی اجباری تن بدم که این شده کابوس من .

    خانوم هایی هستن که این تجربه را داشته باشن. یعنی فقط بخاطر فرزندشون یا ناراحتی پدر و مادرشون، شوهرشون را تحمل کنند؟ اگه هستن لطفا به من بگن زندگی با این شرایط چقد سخته؟ و اینکه لذت مادری الان را به من پیشنهاد میدن یا مثلا یه زندگی مجردی با تحصیلات عالیه و شغل مناسب و به فرزندی قبول کردن یک دختر  ؟

    و یه سوال دیگه بنظر شما یک دختر مجرد وقتش رو در بهزیستی معلولین و یا پرورشگاه بگذرونه و حس مادری اش ارضا میشه و ایا این براش مناسبه؟ و یا مهاجرت به خارج را بهش پیشنهاد میدید؟

    ببخشید طولانی شد و نگید که برای فکر کردن برای ازدواج زوده. من هر کدوم از این راه ها رو انتخاب کنم باید از الان براش بجنگم.و هیچ کدوم برام راحت و در دسترس نیست و باید برنامه ام مشخص باشه

    خیلی ممنونم

    موضوعات مرتبط: خودسازی در دختران ,

  • ۱ موافق ۱ مخالف
  • ۵۱ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۰۶۴
    • چهارشنبه ۱۵ دی ۹۵ - ۲۲:۲۰

    با یکی ازدواج کنم که باهام جور نیست یا صبر کنم ؟

    سلام
    وقت بخیر
    دختری 27 ساله ام که دانشجوی ارشدم . رشته م اگه جسور باشیم کار هست . کار دولتی هم دارم که مورد پسندم نیست و به نسبت حقوقی که بهم میدن نمی ارزه کار کردنش. بخصوص که به شدت زندگی شخصیمو تحت تاثیر قرار داده .
    حالا با توجه به این که به لحاظ  شخصیتی آدم اهل پیشرفته ای هستم و قطعا در این جایگاه نمیمونم . بنظرتون کمی سطح توقعاتم و پایین بیارم و با یکی ازدواج کنم که باهام جور نیست یا کمی صبور باشم و با کسی ازدواج کنم که به معیارام نزدیک باشه؟
    الان خواستگاری دارم که 7 سال ازم بزرگتره ولی کار درست حسابی نداره و هم این که بنده خدا با این که تو دانشگاه دولتی هم ارشد گرفته ولی شاید 5 الی 6 سال دوره های تحصیلیش طولانی شده .
    آیا غیرمنطقیه منی که تو مدارس نمونه درس خوندم رو این قضیه حساس باشم ضمن این که ما 3 تا بچه ایم و اونا 6 تا و هم این که استانامون فرق داره و به نسبت قدش و زنش خیلی پایینه . همه اینا با فرض اینه که اون آقا مثلا مومن و بااخلاق باشه . واقعا دیگه کلافه شدم راهنمایی درستی برا ازدواج ندارم.
    موضوعات مرتبط: مشورت در ازدواج خانم ها ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۴۰ نظر
    • تعداد نمایش : ۷۳۶
    • چهارشنبه ۱۵ دی ۹۵ - ۲۲:۱۵

    نگاه آقایون اطرافم خیلی برام مهم شده

    سلام

    میشه کمکم کنید ؟ حس میکنم دارم تحلیل میرم .

    یه دختر بیست و دو ساله م که خیلی زیاد تو اجتماعم . با همه ویژگی های معمولی ( قیافه ، اخلاق ...). و واجبات رو انجام میدم .خیلی مدیون به خدام .حق الناسم واقعا برام مهمه.با حجاب چادر و بدون آرایش .

    دقیقا نمیدونم از کی نگاه آقایون اطرافم بهم خیلی برام مهم شده . فکر میکردم هر زنی فرق نگاه هیز و غیر هیز رو می فهمه. یعنی واسه خودم اینطوری بود .اما الان یا وسواس گرفتم یا واقعا اینجوریه .

    مثلا سر کلاس دو تا از استادام خیلی بهم نگاه میکنن  . خیلی کم چشم تو چشم نگاشون میکنم اما سنگینی نگاه بدشونو حس میکنم.سرمو میارم بالا می بینم نگاشون رو منه .

    یا مثلا یکبار نامزد همکلاسیم اومد به من و همکلاسیم درس یاد بده اما زیادتر از حد بهم توجه نشون میداد در حدی که اون همکلاسیم رفت تو خودش . بعدم یک جلسه دیگه دیدمش که واقعا داشت آبروریزی میشد جلو همکلاسیام . داشتم از عذاب وجدان می مردم .

    یا مثلا امروز تو اتاق استادم نشسته بودم یکی از اساتید گروه دیگه اومد در زد من بلند شدم سلام کردم یه مکثی کرد رو صورتم انگار که گل از گل شکفت لبخند زد و خیلی طولانی سلام احوالپرسی کرد ( در حالیکه اولین بار بود همو می دیدیم ) و تا وقتی که استادم از جاش بلند شد رفت جلو در  رو به روش واستاد گفت بریم دکتر بیرون حرف بزنیم نگاش میخ رو من بود . در کل مردای متاهل خیلی وقیحانه تر نگاه میکنن انگار تا پسرا .

    یا موردای اینجوری که مثلا تو فامیل و دانشگاه پیش میاد واسم . وقتی این اتفاقا برام میوفته تا مدت ها از خودم بدم میاد .احساس میکنم ادم کثیفی ام . یا احساس میکنم دور و برم پر از کثافت و لجنه .

    خدا شاهده من دختر خیلی سنگینی ام . حتی روم نمیشه مدت طولانی تو چشم مردی جز بابام نگاه کنم . پپه هم نیستم خیال کنن زود گول میخورم .خیلی منطقی و خوش اخلاقم در ظاهر .

    بچه که بودم توسط دو تا از پسرای بزرگ فامیل اذیت و آزار میشدم و خدا لعنت کنه خونوادمو که انقد بی خیال بودن . فکر می کنین اثر اون باشه ؟ واسه اذیت و آزار مشاوره رفتم بی فایده بود .

    میگین چی کار کنم ؟ به نظرتون من آدم کثیفی ام ( کرم از خود درخته ؟ ) ؟ وسواس گرفتم ؟ شما به عنوان یک خانوم حتما تجربه های اینجوری دارین .آیا زیادش طبیعیه ؟

    موضوعات مرتبط: خودسازی در دختران ,

  • ۰ موافق ۱ مخالف
  • ۳۴ نظر
    • تعداد نمایش : ۹۶۰
    • چهارشنبه ۱۵ دی ۹۵ - ۲۲:۱۰

    یکی از همکارانم که ظاهرا به من وابسته شده میگه در شرف طلاقه

    سلام

    اگه یه پسر باشید و با یه خانوم به دلیل مسائل کاری یا مسائلی که کاملا توجیه پذیر هست و در همین حد ارتباط داشته باشید نه اینکه صمیمی بشید و بعد متوجه بشید بهتون وابسته شده و از همه بدتر اینکه بعد از چند ماه وقتی ازش سوال کنید ازدواج کرده ؟ بگه در شرف طلاق هستم چیکار میکنید ؟ اصلا این جمله در شرف طلاق رو چرا باید بگه ؟ و طلاقش هم توجیه پذیر و منطقی باشه ، آقایون شما احساس گناه نمیکنید ؟ اگه آره چیکار میکنید؟ اگرم احساس گناه نمیکنید چیکار میکنید؟

    خانوما شما که خانوما رو بهتر میشناسید نظرتون چیه ؟ من چیکار کنم بهتره ؟ ( اینکه پاک و نجیب باشه شکی نیست ) دلیلی هم که خودش میاره واسه طلاق (با اصرار من گفت) هم کفو بودن هست منم وقتی که شوهرشو شناختم دیدم زمین تا آسمون تفاوت دارند و از همه بدتر خانومه خیلی هم کفو منه .

    راستشو بخواید وقتی که گفت در شرف طلاق هستم من شوکه شدم چون فکرشم نمیکردم متاهل (یعنی نامزد 5 ماه ) باشه و پامو از گلیم خودم فراتر گذاشتم و از زندگیش سوال کردم و بعد تا تونستم خودمو خراب کردم و شوهرشو بردم بالا و از خوبی های شوهرش گفتم کلی نصیحتش کردم ولی ظاهرا آرمش رو تو من یافته ( اینو غیر مستقیم خودم فهمیدم ) یه چند مورد که از شوهرشم که گفت ( با اصرار من ) دیدم واقعا راست میگه .

    اگه بخواید وضعیتش رو درک کنید مثل این میمونه که یه خانوم خیلی مذهبی و روشن بره با آقایی ازدواج کنه که اصلا براش دین و ایمان مهم نباشه.

    ای کاش زندگی (Ctrl + z) داشت ،با این اوصاف  نه زندگی من زندگی میشه نه زندگی اون. روزی نیست که عذاب وجدان نداشته باشم.

    اما سوال آخرم به نظرتون این حرفایی که بهتون گفتم بهش بگم درسته یا نه ؟

    موضوعات مرتبط: مشورت در ازدواج خانم ها ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۳۶ نظر
    • تعداد نمایش : ۶۵۰
    • چهارشنبه ۱۵ دی ۹۵ - ۲۲:۰۰

    بعد 6 ماه شوهرم با یه اسم دیگه منو صدا کرد

    سلام

    ما 6 ماهه عقد کردیم و بعد 6 ماه شوهرم با یه اسم دیگه منو صدا کرد. البته توی اس ام اس. اگه در گفتمان بود باز قبول کردنش راحت بود. من در جریان دوس دختر قبلیش بودم البته از پیامای توی گوشیش متوجه شدم اسم دختر سارا بود و منو به اسم سارا صدا زد.

    حالا من چیکار کنم؟ بهش میگم بعد 6 ماه اسم زنتو اشتباه میگی میگه اون دختر گفته بود خودکشی میکنه برا همین خوابشو دیده بودم اشتباه کردم. چیکار کنم ؟ یعنی ارتباط داره ؟ شوهرم آدم تنوع طلبی نیست و منم براش کم نمیذارم .

    موضوعات مرتبط: مسائل رفتاری دوران عقد ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۵۷ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۷۹۱
    • جمعه ۱۰ دی ۹۵ - ۲۲:۵۰

    scroll bar code