خانواده برتر

انتخاب همسر و مسائل خواستگاری، مسائل دوران عقد، مسائل زناشویی و تربیت فرزند

۱۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «محسن !!» ثبت شده است

با بلایی که مادرم سر برادرم آورده گاهی ازش متنفر میشم

سلام
نمیدونم از کجا شروع کنم . انقدر دلم تنگه و احساس بدی دارم که نگید ، نمیدونم این مشکل رو کدوم از شماها دارین امیدوارم حتی دشمن آدمم این مشگل تو خانوادش نداشته باشه.
 برادرم حالش خیلی بده شاید روزای آخرشو داره سپری میکنه خیلی سخته آب شدن عزیزتو ببینی اگه سرطان داشت انقد ناراحت نبودم ، میگفتم خدا خواسته ولی وقتی پدرو مادرا با ندانم کاری فاجعه ببار میارن اینجا دیگه نه غریبس بری یقه شو بگیری نه خداس هی ازش بپرسی چرا ؟
مادرم با غفلتش با غرورش برادرمو قربانی کرد بعد این همه سال که ا-ع-ت-ی-ا-د داره الانم نفسای آخرشو میکشه. مادرم نعمتی که خدا بهش داد قدر ندونست برادرم انقدر زیبا بود که همه حسرتشو میخوردن الان از اون همه زیبایی فقط چشمای خوشگلش مونده .
جیگرم کبابه به خدا الانم دارم گریه میکنم . مشکلم اینه اگه برادرم بمیره چطور میتونم با مرگش کنار بیام ؟ البته انقدر زجر کشیده که بعضی وقتا خودم گفتم خدایا دیگه بسشه ازش راضی باش ، شاید حداقل اون دنیا آرامش داشته باشه. و مشگل دومم اینه که بعضی وقتا از مادرم متنفر میشم یاد کاراش میافتم بدبختی که اون مسببشه و سر بقیه آورده .
البته اصلا بهش بی احترامی نمیکنم و دوستشم دارم چون بالاخره مادرمه خودمم مادرم  میفهمم ولی با این حس تنفر نمیدونم چکار کنم .

موضوعات مرتبط :
تعامل با خانواده

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۷ نظر
    • ۹۱۷ بازدید
    • سه شنبه ۲۱ دی ۹۵ - ۲۲:۰۵

    می خوام با یه پسر 30 ساله ارتباط داشته باشم، به خانوادم بگم ؟

    سلام وقت بخیر

    من یه مدتیه که یه آقایی بهم پیشنهاد میده که با هم ارتباط داشته باشیم واسه آشنایی و از من خوشش اومده...

    من 20 سالمه و اون آقا 30 و نحوه ی آشنایی مون هم بماند ولی با هم برخورد داشتیم یعنی  از روی ظاهرم فقط نگفتن.. میخوام پیشنهادش رو قبول کنم و اینم بگم که اولین کسی هست که من پیشنهادش رو میخوام قبول کنم و تا حالا هیچ ارتباطی حتی در سایت های مجازی هم با جنس مخالف نداشتم!

    و اولین بارمه! و توی فامیلامونم پسر جوون نداشتیم تا حالا!!! کلا من با جنس مخالف خیلی حرف نزدم و نمیشناسمشون اصلا! یکم نگرانم و هیچی هم بلد نیستم! چطور برخورد کنم  یا چی بگم که بهشون بفهمونم که من اهل دوستی و روابط الکی و طولانی نیستم !

    میشه راهنماییم کنید" و اینکه به نظرتون یه آقای 30 ساله که تحصیل کرده هست و حتی  تجصیلاتش عالیه هم احتمال داره کسی رو سرکار بذاره یا قصد وقت تلف کردن داشته باشه؟ هر چند به شخصیت و شغل و موقعیتش نمیاد اما کلی میپرسم * و به نظرتون این موضوع رو به پدر و مادرم بگم؟ یا نگم نیازی نیست؟

    چون دانشجوام توی شهر خودم نیستم.. یا اگه به اون آقا بگم که تحت نظر خانواده هامون با هم ارتباط داشته باشیم ندید بدید بازی نمیشه؟!
    درکل خوشم اومدازش ازهمون اول !دوست ندارم ردش کنم*


    موضوعات مرتبط :
    مشورت در ازدواج خانم ها دوستی به قصد ازدواج

  • ۰ موافق ۵ مخالف
  • ۱۳۱ نظر
    • ۲۰۹۶ بازدید
    • دوشنبه ۲۰ دی ۹۵ - ۲۲:۳۰

    چرا بعضی از آقایون سعی می کنن باهام ارتباط بگیرن ؟

    سلام ...

    خیلی دلم گرفته. دنیای اینجا اصلا با بیرون قابل مقایسه نیست. اینجا اکثرا مذهبین. اما تو جامعه دقیقا عکس اینجاست... هر پسری می بینم اولش با خودم میگم بله چه پسر خوبی. به ماه نرسیده ببخشید یه سبک بازیایی در میارن...

    تازه من اخلاقم جوریه که کمتر پسری جرات میکنه بهم درخواست دوستی بده ... مثلا پسرای دانشگاهمون بعضا بعد 2 سال بهم پیام میدن که احوالپرسی کنن که سلام همکلاسی قدیمی و ...

    بعد از یه جا یهو لحن صحبتشون عوض میشه یا میگن شما جز تنها کسایی بودی که تو دانشگاه با ما حرف نمیزدی و ما با اکثر خانما زیاد شوخی میکردیم در صورتی که اون پسر جز مذهبی های دانشگاه بود یا سر کار یه آقایی که من فکر میکردم آدم جدی باشه چون با من تاحالا زیاد دم خور نبوده و همیشه با من جدی بوده ، یهو میبینم با خیلی همکارا زیاد شوخی میکنه و مثلا زمانی که من و ایشون تنهاییم هیچ حرفی نمیزنه ولی تلفنی جوری که من بشنوم از تنهایی و ... حرف میزنه.

    یا مثلا واسه ازدواج خیلی جدی پا پیش میذارن و کار به آشنایی میرسه بعد میفهمم که بله آقا با یه نفر دیگم حرف میزنه... یا مثلا یه سری یه همکار داشتیم که تازه ازدواج کرده بود و من و ایشون اکثرا تنها بودیم، این آقا هیچ وقت حلقه دستش نبود ولی وقتایی که خانمش میخواست بیاد حلقه رو دستش میکرد یهو .

    درسته که من از این آقا هیچی ندیدم و خدایی خیلی آقا بودن ولی خب یه سری رفتارا هم با یه سری از افراد نشون میداد. یا مثلا بعضی مردای فامیل ( شوهرخاله و..) که جز به من به هیشکی مسیج نمیدن (متن ادبی و خنده دارو کلیپ)؟

    البته منم گاها جواب میدن چون بعضیاشون 20 سال از من بزرگترن... یا یه مدت من گوشیم خاموش بود یهو میدیدم یکی از این آقایون روزی 10 بار زنگ زده ( مسیجش برام میومد ) ...

    حالا سوال من :

    دلیل رفتار این شکلی بعضی آقایون چیه ؟ یعنی چون من زیاد با آقایون هم صحبت نشدم و خیلی جدیم اینا برام عجیبه ؟ یه چیز دیگم اینه که من تو محیط کار و دانشگاه و بیرون و فامیل، فرد پسر گریزیم ( تو خانواده ما پسر دخترا زیاد با هم صمیمی هستن ولی من اینجوری نیستم) و همین باعث شده اکثر پسرای فامیل شماره منو پیدا کنن و پیام بدن بهم متاسفانه و فکر کنن ازشون رو میگیرم و یه سریاشونم با همه شوخی میکنن جز با من ( چون اونام سختشونه با من حرف زدن ) . ولی با متاهلا راحتم . اینم بگم که من از نظر مذهب یه فرد معمولیم.


    موضوعات مرتبط :
    مسائل دختران جوان

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۳۴ نظر
    • ۱۲۸۱ بازدید
    • دوشنبه ۲۰ دی ۹۵ - ۲۲:۲۵

    درخواست تمرینات ورزشی برای طولانی تر شدن رابطه جنسی در آقایان

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

    موضوعات مرتبط :
    مسائل زناشویی آقایان در مورد رابطه جنسی

    • ۲۰۷۸ بازدید
    • شنبه ۱۸ دی ۹۵ - ۲۲:۵۰

    چطوری فانتزی جنسیم رو از شوهرم بخوام که برام اجرا کنه ؟

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

    موضوعات مرتبط :
    مسائل زناشویی خانم ها مسائل جنسی دوران عقد ارگاسم در زنان

    • ۵۳۰۴ بازدید
    • شنبه ۱۸ دی ۹۵ - ۲۲:۴۰

    کارم شده حسرت خوردن به دیگران

    سلام

    نمیدونم الان قصدم از نوشتن دردام اینه که از دیگران راهکار بگیرم یا اینکه صرفا درد و دله ، فقط چیزی که هست اینه که حالم خیلی بده و میدونم که اگه خدا نخواد و به دادم نرسه مشاوره و راهنماییهای دیگران هم فایده نداره فکر میکنم بیشتر میخوام درد دل کنم و از بقیه بخوام برام دعا کنن.

    من یه خانوم 34 ساله و متاهلم ، 10 ساله ازدواج کردم ، روزای سخت زیاد داشتم نمیخوام راجع بهشون صحبت کنم چیزی که هست اینه که سختیها باعث شد زمین خوردم و نتونستم بشم آدم سابق، منی که قبل ازدواجم یه دختر نمونه بودم از هر لحاظ ( تحصیلی، اخلاقی، خانوادگی ) ، هنری نبود که دنبالش نرفتم، به قول قدیمیا از هر انگشتم یه هنر میبارید ولی در طول این 10 ساله روز به روز پسرفت کردم .

    الانم دیگه ته چاهم، وسواس و افسردگی امونمو بریده، 6 سال دارو مصرف کردم ولی دیدم هیچ تاثیری به حالم نداره ، الان دو ساله داروهامو قطع کردم، ولی حالم خوب نیست ، از هیج چیزی لذت نمیبرم ، دلم به هیچی خوش نیست امید و انگیزه واسه ادامه زندگی ندارم با اینکه شوهرم عاشق بچست ولی اصلا نمیتونم زیر بار بچه دار شدن برم چون اصلا حوصله بچه داری ندارم.

    کلا شدم یه آدم بی مصرف ، اعتماد به نفس اصلا ندارم ، یعنی در حد صفر، مدام فکر میکنم که طلاق بگیرم چون دلم واسه شوهرم میسوزه . اون چه گناهی کرده که باید با یه آدم افسرده و بیمار زندگی کنه آخه، اون حق داره بچه داشته باشه یه زندگی طبیعی داشته باشه ولی انقدر داغونم که میدونم اگه طلاق بگیرم نمیتونم طاقت بیارم و حال و روزم بدتر میشه.

    واقعا موندم بین زمین و آسمون معلق ، نه میتونم بمونم و یه زندگی درست داشته باشم نه توان رفتن دارم، مدام خودمو با دیگران مقایسه میکنم و میبینم در مقایسه با همسن و سالام خییییلی خیییلی عقبم ، بین دخترای فامیل فقط منم که تو این سن بچه ندارم،همشون دو سه تا دارن ، دختر خاله هام همسن من هستن برا دختراشون خواستگار میاد ولی من چی؟

    الان ممکنه یه عده بگن مگه بچه داشتن موفقیت محسوب میشه درسته شاید موفقیت نباشه ولی من تو زندگیم هیچ نقطه ی مثبتی ندارم نه از نظر تحصیلی به جایی رسیدم،نه شاغلم،نه کار خاصی انجام میدم، واقعا نمیدونم اصلا واسه چی زنده ام من؟

    به چه دردی میخورم اصلا، نگید برو فلان کارو بکن برو ورزش کن برو ادامه تحصیل بده و این چیزا چون میگم اصلا نه حوصله دارم نه انگیزه ، از دنیا بریدم  ،اصلا دنیا برام ارزش نداره ،کارم شده حسرت خوردن به دیگران که خوش به حالشون ، چه توانایی هایی دارن ؟

    متاسفانه آدمی مثل من که مشکل روحی داره نه دنیا داره و نه آخرت ،خدا به فریادم برسه برام دعا کنید شاید یه معجزه ای اتفاق بیفته


    موضوعات مرتبط :
    مسائل زنان خانه دار

  • ۰ موافق ۲ مخالف
  • ۴۳ نظر
    • ۱۲۵۱ بازدید
    • شنبه ۱۸ دی ۹۵ - ۲۲:۳۵

    تجربیات یک دختر سی ساله در مورد ازدواج

    سلام
    من دختری سی ساله مجرد هستم. با توجه به مطالب این سایت تصمیم گرفتم برخی تجربیات شخصی ام و انچه اموخته ام رو  برای دختران سرزمینم به اشتراک بگذارم:

    ازدواج  هدف نیست بلکه وسیله است برای کمال و رشد آفرینش ... لطفا هدف و وسیله رو جا به جا نکنید که وقتی ازدواج کردید  اگر خدای نکرده شکست خوردید به پوچی برسید ...
    فکر نکنید حالا چون ازدواج کردید به هدف رسیدید دیگه همه چی حل شد ... قراره شما فقط زندگیتون رو و فردیت تون رو بر حسب چیزی که طبیعت و فطرت تعریف کرده شیر کنید اگر این موضوع هدف نهایی بود،  در اینصورت فردیت و هویت انسان زیر سوال میرفت...

    درسته تنهایی سخته اما قرار نیست دست رو دست بذارید، لطفا هدف ها و لذت ها و علایق دیگه تونو هم دنبال کنید... خدا رو شکر به برخی از هدف ها و علایقم رسیدم اما در مورد ازدواج ، :

    منم مثل شمام .منم  مثل شما گریه  کردم از شدت تنهایی و نیاز - شکست عشقی ، خواستگاری های کنسل شده، ، منم مثل شما خط قرمز داشتم تو اوج هیجانات، منم ناکامم تا به الان، اما تصمیم گرفتم از این به بعد لذت بیشتری ببرم از باقی مانده جوانی ام ..  ، دیگه بسه گریه کردن و ناله کردن و مقایسه کردن ، مگه ادم چقد زنده است ؟

    این زندگی چقدر ارزش این همه غم داره؟ اصلا  دیدی مرگ اطرافمون چه راحت اتفاق میفته؟ پس بیایید از همین حالا شروع کنیم از همه لحظات عمرمون و سایر نعمت ها مون لذت ببریم

    و اما اصل مطلب  :


    موضوعات مرتبط :
    مشورت در ازدواج خانم ها

  • ۵ موافق ۰ مخالف
  • ۴۵ نظر
    • ۱۷۹۹ بازدید
    • شنبه ۱۸ دی ۹۵ - ۲۲:۰۵

    هیچ انگیزه ای ندارم برای زندگی

    سلام
    می خواستم راجع به یه مشکل بزرگ واسه اکثر جوونای ایرانی حرف بزنم در واقع نظر شما و راهکارتونو برای حل کردنش بدونم !
    قبل از هر چیز بگم که من یه دختر ۲۰ _ ۲۲ سالم ، توی خونواده برتر زیاد دیدم کسایی که از زندگیشون نا امیدن و انگیزه ای ندارن ! دور و ور خودم هم زیاده همچین آدمایی یکیشم خودم ! این مشکل نمیدونم ریشش از کجاس ؟! چون منی که به تموم خواسته هام تا الان رسیدم (البته خواسته های معقول) ولی بازم هیچ دلیلی واسه ادامه زندگی نمیبینم !
    میگم آدم برای چی باید زندگی کنم؟ ، حوصله ی زندگی کردن رو ندارم ، از اینکه به آینده فکر کنم متنفرم  ، از اینکه فکر کنم یه روزی پیر میشم و یه روزی هم میمیرم بدم میاد !
    هر روزت مثل دیروزه حتی اگه متفاوت باشه یه لذت های گذرایی هم واسه خودت داشته باشی ( چه برسه به اونایی که ندارن این لذت های کوچیکو ) ولی بازم تهش میگم زندگی کنم که چی بشه؟
    یه مثال بزنم مثلا کنکور که همه باهاش مواجهن رو در نظر بگیریم ، میگن بخون تلاش کن که رشته ی تاپ قبول شی (من تلاشمو کردم و بعد از دو سال پشت کنکور بودن بهش رسیدم )
    ولی با سختی ، نه که تلاشه سخت باشه ها؟! اصلا
    سختیش منظورم کلنجار رفتن با خودمه که اصلا برای چی من باید درس بخونم و یه رشته ی تاپ قبول شم و تهش ماهی ۲۰ میلیون به راحتی درارم ... خب بعدش؟؟ هیچ لذتی واسم نداره اینا از هیچی لذت نمیبرم !
    در واقع یه چیزایی هسن لذت های گذران برای من ( مثل کمک کردن به دیگران ، به فقرا و نیازمندان ، خوش گذروندن و گشت و گذار با کسایی که دوسشون دارم )ولی تا کِی ؟ که چی بشه واقعا؟
    یکم تحقیق کردم ولی بازم تهش به همین حرفی که خدا میزنه و میگه نا امید نباش که بزرگ ترین گناهه !
    میگن بهت نا امید نباش که یه روزی به آرزوها برسی ولی من هیچ آرزوی خاصی ندارم ، حتی الان توی بهترین منطقه ی تهران بهترین ویلا رو با یه حساب پر از پول و آرامش و همه ی کسایی که دوسشون دارم یه روز باشم بسمه ! و لذت خاصی برام نداره ... اصلا دلم این چیزا رو نمیخواد اصلا مادیات نمیخوام .
    خدا میگه کار خوب کن که بری بهشت ، و جاودانه باشی تو بهشت ، ولی من اصلا حوصله ندارم برم اون دنیا هم زندگی کنم که چی واقعا!؟ چرا این دنیا وجود داره آخرت هم هست ؟ اصلا نمیفهمم ، هیچ انگیزه ای ندارم .
    اگه الان فقط از خدا میخوام زنده و سالم باشم بخاطر خونوادمه و اینکه خدایی نکرده مریض نشم و درد بکشم و ... در کل من فقط تو این دنیا سلامتی و شادی رو از خدا میخوام ، ولی شادیی برای من وجود نداره ...
    اگه من حوصله ی این دنیا و اون دنیا رو نداشته باشم باید چیکار کنم ؟ مثلا میگن برو پی خوشی ، من از این کارای الکی خوش بودن هم خوشم نمیاد ! من نمیفهمم حتی ادمای گناه کار که دنبال خوشگذرونی از راه های بد و نفرت انگیزن ، چه لذتی داره واسشون که میخوان تموم نشه ؟
    من دلم میخواد کلا وجود نداشته باشم ! اصلا معنی زندگی رو نمیدونم  ، بخدا دارم دیوونه میشم اصلا نمیدونم چی میخوام از دنیا و زندگی؟!
    ( اینم بگم تحقیق کردم همه جا گفتن بخاطر بی ایمانی به خداست و آدم باید به خدا توکل کنه ، خوب من به خدا ایمان دارم و میدونم کارارو درس میکنه ولی مشکل من اینه کلا از وجود داشتن و موجود بودن بیذارم!)
    بخوای بگی خب کاش زودتر یه مرگ راحت داشته باشم تموم شه این دنیا ، اون موقع باید بشینی منتظر کارنامه ی اعمالت که میری بهشت یا جهنم ؟!
    بعدشم اگه خدا ما رو دوس داشت و جز بنده های خوبش بودیم بریم بهشت ... ولی من میگم دوس دارم نباشم اصلا !.نمیخوام اقااااا  ، میخوام کلا نباشم چیکار باید بکنم ؟
    اگه راهی میدونین این مشکل من حل بشه خواهش میکنم کمکم کنین ...
    اگه از تجربیاتتون بگین که خیلی خوشحال میشم
    به نظرتون من مشکلی دارم؟ افسردم؟ مشکل روانی دارم ؟ اصلا حوصله ی خودمم ندارم چه برسه برم کار خوب کنم خدا ازم راضی باشه ....
    واقعا من به عنوان یه جوون نوی جامعه هیچ انگیزه ای ندارم برای زندگی ... میخوام کمکم کنین خواهش میکنم ...

    موضوعات مرتبط :
    مسائل اعتقادی خودسازی در دختران

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۳۵ نظر
    • ۱۴۲۶ بازدید
    • پنجشنبه ۱۶ دی ۹۵ - ۲۲:۲۵

    پسر مورد علاقم حاضر به برگزاری مراسم خواستگاری و ... نیست

    سلام

    سوال من درباره وضعیتی هست که باهاش روبرو هستم و امیدوارم اگر دوستانی بودند که تجربه ی مشابهی داشتند لطف کنند تجربه شون رو با من در میون بذارند.

    من یک دختر سی ساله هستم که به خاطر تحصیل در مقطع دکترا، بین شهرستان و تهران در رفت و آمد هستم و به همین دلیل ارتباطم با برخی دوستان و اقوام ساکن تهران بیشتر شده.

    بین آشنایان ما در تهران آقایی بود که مدت ها دورادور همدیگه رو می شناختیم و حتی ایشون نسبت به ازدواج ابراز تمایل کرده بودند و من هم در همون حدی که ایشون رو می شناختم بی میل به این امر نبودم.

    ولی بودن من در تهران و ارتباط پیدا کردنمون به خاطر برخی مسائل (رشته ی تحصیلی و شرکت در دوره های مشترک) این آشنایی رو بیشتر کرد. از حدود یک سال پیش که ماجرا جدی تر شد و رفت و آمدهایی در این خصوص داشتیم هم ما دو نفر به تصمیم قطعی رسیدیم و هم خانواده ی ایشون استقبال کردند.

    خانواده ی من ولی به خاطر این که من مجبور میشدم صدها کیلومتر ازشون دورتر بشم و به خاطر این که خواستگارهایی داشتم که از نظر موقعیت مالی شرایط  بسیار بهتری داشتند و یا شناخت بیشتری نسبت بهشون داشتیم، خیلی موافق این مساله نبودند برای همین کمی طول کشید تا رضایت بدند و با این که این آقا رو از لحاظ اخلاق و رفتار بسیار تایید می کنند .

    اما هنوز هم به خاطر مسائلی مثل دوری همیشگی من از محل زندگیم کمی دلواپس هستند و صددرصد موافق این ازدواج نیستند و خصوصا مادرم گاهی با مسائلی نظیر این که چرا کرج خونه خریده و چرا تهران خونه نخریده یا چرا ادامه ی تحصیل نمیده کمی غرغر می کنه. از طرف دیگه بین خود ما توافقات اساسی در مورد موضوعات مهم زندگی آینده مون حاصل شده. نوع کار، تفریح، برنامه ی زندگی و غیره. به لحاظ اخلاقی و اعتقادی و علائق هم خیلی به هم نزدیک هستیم.


    موضوعات مرتبط :
    مراسم عقد و عروسی

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۳۸ نظر
    • ۱۶۲۵ بازدید
    • چهارشنبه ۱۵ دی ۹۵ - ۲۲:۴۵

    من بشخصه با هیچ گروهی مشکل ندارم

    سلام
    چرا واقعا چرا  "بعضی" به اصطلاح مذهبی ها انقدر با این همه گروه و ادم مشکل دارن ؟

    با بی حجاب ها مشکل دارن ، با بدحجاب ها مشکل دارن ، با بی تفاوت ها مشکل دارن ، با ناراضی ها مشکل دارن ، با مخالفان حکومت مشکل دارن ، با ایرانیا مشکل دارن ، با غربی ها مشکل دارن ، با عرب ها مشکل دارن ، با آمریکا مشکل دارن ، با یهود مشکل دارن ، با وهابی مشکل دارن ، با سنی مشکل دارن ، با داعش مشکل دارن ، با سکولار مشکل دارن ، با مخالفان روحانیت مشکل دارن ، با جن مشکل دارن ، با شیطان مشکل دارن ، با انسان مشکل دارن ، مشکل دارن که هیچ، حتی ابراز انزجار هم میکنن!
    این همه مرگ بر مرگ بر چیه راه انداختن؟ چرا انقدر لعنت؟ چرا انقدر برائت؟ چرا دشمنی؟ چرا بیزاری؟
    من بشخصه با هیچ گروهی مشکل ندارم. جز دو دسته: افراد بیش از حد بی فکر، و افراد بشدت بی عاطفه و بی عشق. از این دو دسته هم نفرت ندارم. براشون متاسفم . بله از این اعمال و تفکرات و رفتارها بدم میاد. ولی از اون ادمها بدم نمیاد.
    هر خیر و برکتی تو زندگی داشتم بخاطر همین عشقی بوده که به همه بی قید و شرط داشتم. از بچگی که نه، اما از اون زمان که این نگاهم شده دنیام زیر و رو شده.
    من هر مزاحمی که داشتم با ارامش و ادب روندم و به هیچ کدوم بی حرمتی یا تندی نکردم. فوقش باب سوءاستفاده رو بستم رو خودم. مثل بلاک و یا بی تفاوتی. اگه کسی سوء استفاده شخصی بکنه شکایت میکنم تا دیگه تکرار نکنه.
    ولی در کل با زندان و اعدام و اسارت و بایکوت و سانسور خیلی موافق نیستم. به درمان و مهمتر "پیشگیری" اعتقاد دارم. به تعلیم و تربیت و هدایت منطقی. که به مرور در جوامع پیشرفته داره بیشتر و بیشتر میشه. و یک روزی کامل میشه. یعنی روزی که هیچ زندان و اعدامی نخواهد بود. اون روز رو دارم می بینم.
    من از داعش نفرت ندارم ، از اسرائیل و آمریکا نفرت ندارم ، از یزید و معاویه و شمر و هیتلر و فرعون و صدام و چنگیز و لنین و استالین...نفرت ندارم. راستشو بخواین از شیطان هم نفرت ندارم!
    به هر کدوم هم حقی میدم. من جای اونا نبودم. نهایتش براشون تاسف میخورم و دلم می سوزه از بی عقلی و بی مهری هایی که داشتن. کلا با دنیا جنگی ندارم به جنگ هم اعتقادی ندارم.
    اگر مقابله ای هم هست برای دفاع از هویت و حریم شخصیه. اگر با حریم من کسی کار نداشته باشه من کار ندارم. تذکر میدم و سعی میکنم کسانی که از موضوعی که به گمان من آگاه نیستن  آگاه بشن. قرار هم نیست حتما حق با من باشه. حق میدم نپذیرن.

    موضوعات مرتبط :
    مسائل اجتماعی روز جامعه مطالب بانو لیلا

  • ۲ موافق ۲ مخالف
  • ۱۰۷ نظر
    • ۱۸۱۷ بازدید
    • چهارشنبه ۱۵ دی ۹۵ - ۲۲:۲۵

    برو بالا