خانواده برتر

انتخاب همسر، مسائل دوران عقد، مسائل زناشویی و تربیت فرزند



۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «علی جنوب» ثبت شده است

کارم شده حسرت خوردن به دیگران

سلام

نمیدونم الان قصدم از نوشتن دردام اینه که از دیگران راهکار بگیرم یا اینکه صرفا درد و دله ، فقط چیزی که هست اینه که حالم خیلی بده و میدونم که اگه خدا نخواد و به دادم نرسه مشاوره و راهنماییهای دیگران هم فایده نداره فکر میکنم بیشتر میخوام درد دل کنم و از بقیه بخوام برام دعا کنن.

من یه خانوم 34 ساله و متاهلم ، 10 ساله ازدواج کردم ، روزای سخت زیاد داشتم نمیخوام راجع بهشون صحبت کنم چیزی که هست اینه که سختیها باعث شد زمین خوردم و نتونستم بشم آدم سابق، منی که قبل ازدواجم یه دختر نمونه بودم از هر لحاظ ( تحصیلی، اخلاقی، خانوادگی ) ، هنری نبود که دنبالش نرفتم، به قول قدیمیا از هر انگشتم یه هنر میبارید ولی در طول این 10 ساله روز به روز پسرفت کردم .

الانم دیگه ته چاهم، وسواس و افسردگی امونمو بریده، 6 سال دارو مصرف کردم ولی دیدم هیچ تاثیری به حالم نداره ، الان دو ساله داروهامو قطع کردم، ولی حالم خوب نیست ، از هیج چیزی لذت نمیبرم ، دلم به هیچی خوش نیست امید و انگیزه واسه ادامه زندگی ندارم با اینکه شوهرم عاشق بچست ولی اصلا نمیتونم زیر بار بچه دار شدن برم چون اصلا حوصله بچه داری ندارم.

کلا شدم یه آدم بی مصرف ، اعتماد به نفس اصلا ندارم ، یعنی در حد صفر، مدام فکر میکنم که طلاق بگیرم چون دلم واسه شوهرم میسوزه . اون چه گناهی کرده که باید با یه آدم افسرده و بیمار زندگی کنه آخه، اون حق داره بچه داشته باشه یه زندگی طبیعی داشته باشه ولی انقدر داغونم که میدونم اگه طلاق بگیرم نمیتونم طاقت بیارم و حال و روزم بدتر میشه.

واقعا موندم بین زمین و آسمون معلق ، نه میتونم بمونم و یه زندگی درست داشته باشم نه توان رفتن دارم، مدام خودمو با دیگران مقایسه میکنم و میبینم در مقایسه با همسن و سالام خییییلی خیییلی عقبم ، بین دخترای فامیل فقط منم که تو این سن بچه ندارم،همشون دو سه تا دارن ، دختر خاله هام همسن من هستن برا دختراشون خواستگار میاد ولی من چی؟

الان ممکنه یه عده بگن مگه بچه داشتن موفقیت محسوب میشه درسته شاید موفقیت نباشه ولی من تو زندگیم هیچ نقطه ی مثبتی ندارم نه از نظر تحصیلی به جایی رسیدم،نه شاغلم،نه کار خاصی انجام میدم، واقعا نمیدونم اصلا واسه چی زنده ام من؟

به چه دردی میخورم اصلا، نگید برو فلان کارو بکن برو ورزش کن برو ادامه تحصیل بده و این چیزا چون میگم اصلا نه حوصله دارم نه انگیزه ، از دنیا بریدم  ،اصلا دنیا برام ارزش نداره ،کارم شده حسرت خوردن به دیگران که خوش به حالشون ، چه توانایی هایی دارن ؟

متاسفانه آدمی مثل من که مشکل روحی داره نه دنیا داره و نه آخرت ،خدا به فریادم برسه برام دعا کنید شاید یه معجزه ای اتفاق بیفته

موضوعات مرتبط: مسائل زنان خانه دار ,

  • ۰ موافق ۲ مخالف
  • ۴۳ نظر
    • تعداد نمایش : ۸۶۴
    • شنبه ۱۸ دی ۹۵ - ۲۲:۳۵

    چون مطلقه هستم می خوام پسری رو که بهم توجه داره از خودم دور کنم

    سلام دوستان

    من حدود سی و دو سال سن دارم و متاسفانه مطلقه هستم و در مقطع کارشناسی ارشد مشغول تحصیل هستم . دو ماهه متوجه شدم در دانشگاه   اقایی موقر و بسیار خوشتیپ به من توجه خاص داره و گاهی خیره میشه و گاهی زیر زیرکی نگاه میکنه و هر جا هستم حضور داره .

    من احتمال میدم ایشون به من علاقه مند شدن. البته یکساله رفتارای ایشون به من خاصه ولی من جدی نمیگرفتم ولی دو ماهه مطمئن شدم ایشون هدف دارند .

    از انجایی که من خانومی چادری و خیلی سنگین هستم و کمی هم جدی مطمئنم توجهش برای دوستی نیست و برای ازدواجه.

    مسئله اینجاست که من به دلیل شرایطم نمیخوام بهم نزدیک بشه و یا فکر ازدواج و خواستگاری رو داشته باشه چون من مطلقه هستم و ایشون پسر هستن و یه همچین ازدواجی اشتباه محضه.

    حس میکنم میخواد بیاد سمتم و یا با نگاه های ملتمسانش چیزی رو بهم بگه ولی چون نمیخوام اون اقا یا بقیه از مطلقه بودن من در محیط دانشگاه مطلع بشن و بعدا مشکلات بیشتری برام پیش بیاد ازش فرار میکنم یا اجازه نمیدم نزدیکم بشه . از طرفی هم نمیخوام تصور کنه من ادم مغروری هستم که خودمو برتر میدونم و از دماغ فیل افتادم.

    با توجه به نوع شخصیت ایشون اگه به ایشون جواب منفی هم بدم میترسم اصرارش بیشتر بشه و مجبور میشم واقعیت رو بگم .

    لطفا راهنمایی بفرمایید.

    ممنون

    موضوعات مرتبط: ازدواج با زن مطلقه یا بیوه ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۳۳ نظر
    • تعداد نمایش : ۸۰۶
    • پنجشنبه ۱۶ دی ۹۵ - ۲۲:۰۵

    من مادر خواهر و برادرم توی این دنیا به جز خدا هیچ کسی رو نداریم

    سلام دوستان

    الان که دارم مینویسم چشمام پر از اشک و دلم پر از خونه ،برای دشمنم هم زندگی که دارم رو آرزو نمی کنم. نمیدونم درد دله سواله چیه ؟ ولی بخدا دیگه بریدم ،دیگه نمیتونم ،فقط آرزوی مرگ میکنم برای خودم و مادر و خواهر و برادرم ..همگی با هم از دنیا بریم .

    پدر من دو همسر دارن و بسیار ثروتمندن، مادرم از رو ناچاری و به اجبار خونوادش تن به ازدواج با پدرم میده که زن و بچه داشته ، خدا شاهده که ظلمی نبود که در حق ما نکرده باشن ، همیشه تحقیرمون میکردن و مسخرمون میکردن .

    اونا خیلی قدرتمند بودن و ما خیلی ضعیف، پدرم هم اصلا ما رو دوس نداره و به خاطر هوس خودش زن گرفت و هیچ اهمیتی بهمون نمیده و تموم ثروتش رو به همسر اول و بچه هاش داده، کودکی بسیار تلخی داشتیم، من فقط یه برادر دارم ، بارها توی دوران کودکیمون، برادرهای ناتنیم برادرم رو کتک میزدن و کارش به بیمارستان کشیده میشد ، ما رو تحقیر میکردن و ازارمون میدادن.

    پدرم مکه میرفت و یه سکه هم پول برای ما نمیذاشت و تو تمام بیست و چند روزی که پدرم تمتع میرفت ما تو خونه فقط نون خشک می خوردیم و خونواده اول پدرم در ناز و نعمت ... هیچ وقت شکم سیر نخوابیدیم ، هیچ وقت با خیال راحت نخوابیدیم ،روزی که من به دنیا اومده بودم پدرم تا سه ماه خونه نیومده بود و خرجی نمیداد به مادرم.

    موضوعات مرتبط: درد دل های دختران و پسران ,

  • ۱ موافق ۱ مخالف
  • ۵۸ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۵۴۵
    • سه شنبه ۱۴ دی ۹۵ - ۲۲:۴۵

    چکار کنیم که فشار ازدواج نکردن بیشتر نشه ؟!

    درود به کاربران خانواده برتر

    خواهشم اینه تو این پست تجربیات زندگی مجردی تون رو با ما به اشتراک بذارین! بیشتر کاربران اینجا رو جوون هایی هستند که حالا به هر دلیلی ازدواج نکردند و شاید هم تا اخر قسمتشون نشه . به هر حال دنیا که به اخر نمیرسه با ازدواج نکردن ...

    بغیر ادامه تحصیل و شاغل شدن چه کارایی میشه کرد که فشار ازدواج نکردن بیشتر نشه ؟! الخصوص دخترای مجرد بگن چه کارایی تو برنامه شون دارن؟!

    چقدر اینده نگرم من ، فکر چن سال بعدمم میکنم :-)

    "الهامT"

    موضوعات مرتبط: خودسازی در دختران ,

  • ۳ موافق ۰ مخالف
  • ۱۰۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۲۷۷۸
    • يكشنبه ۱۲ دی ۹۵ - ۲۲:۴۵

    مشکل این است که به آخر نزدیک شدیم ولی لیاقت ظهورش را نیافته ایم !

    سلام

    دلم نمی خواهد نا امید باشم و نا امیدی را تکثیر کنم! زمان نزدیک است، نزدیک است تا به پایان برسد.. اما چه کسی میداند آخر  کی میرسد!

    دنیای ما همان دنیایی است که پیامبران خداوند در آن نفس کشیده اند و رسالت خود را به انجام رسانده اند ، با این تفاوت که در زمان ما دیگر پیام آوری مستقیم از طرف حق وحی ای نمی آورد!!

    ابتدا تصمیم داشتم خودم و مشکلاتم و شکست عشق و امیدم به ازدواج را بگویم از تنهایی و سرپرستی خانواده ام از ترسم از آینده ... ولی !

    ولی اینجا آمدم و صبر کردم . خواندم و خواندم ، گوش کردم و گوش کردم! حال می دانم مشکل از ما نیست مشکل از دل های ما هم نیست..!

    فکر میکردم عدالت خداوند دستخوش تغییر است که در این زمانه جوانان ما در این جامعه مشکلات بزرگسالان را به دوش میکشند ..

    جوان و نوجوانی که پس از چند سال و قبل از به پایان امدن دوران جوانی پیر میشود از تحمل و جنگ با این مشکلات! ولی عدالت او همان است که دوران و تاریخ به یاد خود دارند .. مشکل از این است که به آخر نزدیک شدیم ولی لیاقت ظهورش را نیافته ایم !!!

    موضوعات مرتبط: مسائل اعتقادی , مطالب کاربران ,

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۳۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۵۴۴
    • چهارشنبه ۸ دی ۹۵ - ۲۲:۳۵

    من فقط آرامش میخوام، چیزی که تو خونه ی پدرم ندارم

    سلام به همه ی خواننده های خانواده برتر

    من یه دختر 26 ساله هستم که هم پدر و مادرم کارمند هستن و پدرم بازنشسته اس . 1 برادر و 4 تا خواهریم . فقط یکی از ما ازدواج کرده بقیمون تو خونه هستیم .

    دو ساله درسم تموم شده . توی این دو سال بدترین عذابا شامل حالم شده از اینکه پدرم خرج من و به سختی میده و بیشتر خرج روی دوش مادرم هست . البته من حتی سالی یک بار هم لباس نمیخرم که دستمو جلوشون دراز نکنم .

    چند جا دنبال کار رفتم توی ازمون های استخدامی شرکت کردم ولی فایده نداشته ، تصمیم گرفتم برای ارشد بخونم و زبانومو قوی کنم از کشور خارج شم ولی نمیتونم حتی کلاس زبان برم چون پولشو ندارم و از خانوادم هم نمیگیرم چون اگه رو بزنم ندارن بدن و مادرم هم دوست نداره به ما نه بگه یه جورای شرمنده میشه .

    ولی پدرم تو روم میگه تا 18 سالگی مسئولیت بچه با پدر و مادره بقیش با خودش ، مستقیما میگه برو خودت خرج خودتو بده وظیفه ای من نیست . یه ذره دوسمون نداره ما با هم ارتباطی نداریم مخصوصا با من ! اگه من تو یه اتاقی باشم و اون کار داشته باشه تا ببینه منم راشو برمیگردونه و نمیاد تو اتاق ، من از این رفتارای پدرم دارم خسته میشم احساس میکنم اضافی ام ..

    حتی نمیذارن ازدواج کنم هر کس اومد یه  عیبی روش گذاشتن گفتن فلانی موهاش کمه فلانی وضعش مالیش خوب نیست فلانی فلانه ،حتی نظرمم هم نپرسیدن جای هم که من نظرم مثبت بود خودشون رد میکردن .. نه خرجم و میدن نه میذارن برم دنبال زندگیم ...فکر میکنن باید از من سود مالی به دست بیارن یا برم سرکار نون و آب دار یا ازدواج با یه شخص عالی! مگه دست منه ؟

    من فقط آرامش میخوام چیزی که تو خونه ی پدرم ندارم . پدر و مادرم همیشه با هم دعوا دارن دعواهای که با صدای بلند باشه نه ها جنگ روانی بر علیه هم دارن و بیشترین اسیب و ما بچه ها میبینیم .

    گاهی دلم میخواست طلاق بگیرن یا یکیشون از دنیا بره یا حداقل من از دنیا برم ولی با خودم میگم من هنوز نیاز دارم بهشون فقط نیاز مالی من که از خیر نگاه محبت امیز و این که جای دستمو بگیرن گذشتم ولی دارم میبینم بخاطر اینکه محتاج یه لقمه ی نونشونم دارن اذیت میکنن .

    اگه دو روز متوالی از بابام 15 تومن پول بخوام میگه رعایت نمیکنم و خرج اضافی میکنم مادرم هم همیشه میگه ندارم چون خسته شده کار کرده ولی به جای بابا خرج بچه ها رو داده خرج تحصیل پوشاک گردش !

    بابام با پسر عموی معتادم که از همه جا رونده شده میگرده پسر عموم 45 سالشه میارتش تو خونه و من خیلی میترسم وقتی هم بهش میگیم این کارو نکن غیر منطقی حرف میزنه و میگه باید کمکش کنم کسی که خانوادش هم تردش کردن تو میخوای کمکش کنی؟

    200 تومن 200 تومن خرجش میکنه ولی برای من 15 تومن هم نمیده دلم خونه و جیگرم پاره پاره ... من پدرمو یه نامحرم میدونم حتی دستش هم نمیگیرم سعی میکنم دستم به دستش نخوره البته خودش این سد و درست کرده .

    وقتی راهنمایی بودیم باهامون حرف نمیزد بهمون محبت نمیکرد الانم که بزرگ شدیم ما هم دیگه اون محبت و نمیخوایم . شبا نمیتونم بخوابم . همیشه سر درد دارم وقتی شب میخوایم بخوابیم تا ساعت 3 شب بیداره و تی وی میبینه و صداشو انقدر بلند میکنه که انگار تی وی تو اتاقه منه .

    مادر بیچارم هی میگه صداشو کم کن ولی اینکارو نمیکنه چون همه خوابیم و این سرو صدا میکنه و اصلا هم خودش متوجه نیست که سوهان روح خانوادش شده یا هی درارو محکم موقع رفت و امدش به هم میکوبه که در اتاق من میلرزه .

    صبح ها با صدای بلند اواز میکنه موقع نماز صبح موبایلش اذان گو میزاره با صدای بلند حتی پا نمیشه نماز بخونه فقط با صداش ما با سردرد بیدار میشیم ... هر کی بخواد نماز بخونه برا خودش ساعت میذاره نیازی به این کار نیست ..

    یه بار به من گفت اینجا خونه ی منه هر چی من گفتم . منم گفتم چقدر بدبختم که ما زیر دست توایم ! ( تند رفتم ) ولی جونم به لبم رسیده بود .خسته ام .. نمیدونم چیکار کنم . اعتماد به نفسم اومده پایین نمیتونم تو جامعه باشم فکر میکنم از همه کمترم ادم بدبخت و بیچاره ایم ..موهای سرم سفید شده .انقدر غصه تو دلمه که دارم خفه میشم هیج جا هم نمیرم چون هر جا برم پول میخواد پس خونه نشینم ..

    نمیدونم این عذاب تا کجا ادامه داره دیشب با خودم میگفتم فقط کاش زودتر بمیرم واقعا اگه بمیرم ناراحت نمیشم چون تو بد عذاب و آتیشیم ... سردرد های مکرر از این خونه و نداشتن ارامش .. نمیتونم تمرکز کنم و راه نجات پیدا کنم 

    پدرم حتی به امور و سر و وضع خونه نمیرسه دیوارامون خراب و کهنه شده یه رنگ نمیزنه .. خیلی حالم بده دیگه نمیدونم چی بگم ؟

    تو رو خدا منو راهنمای کنید یا حداقل برام دعا کنید .

    موضوعات مرتبط: درد دل های دختران و پسران ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۷۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۸۵۳
    • جمعه ۳ دی ۹۵ - ۲۲:۴۰

    تفاوت اعتقادی بعد از ازدواج مشکل ساز میشه ؟

    سلام

    دختری هستم 25 ساله و دارای مدرک فوق لیسانس از یه دانشگاه خوب. بیکار و بی اعتقاد به دین و مذهب. یعنی خدا رو قبول دارم اما حدود سه ساله که به این نتیجه رسیدم دوست ندارم نماز بخونم و روزه بگیرم. اما به شدت انجام ندادن رذائل اخلاقی برام مهمه. یعنی از دروغ و تهمت و ناحق کردن حق بقیه و ... بیزارم.

    چند شب پیش برام خواستگاری اومد که از نظر خانوادگی دقیقاً شبیه همیم. پسره 29 ساله دارای لیسانس و یه شغل خوب و با قیافه و ظاهر مناسب که تو همون نگاه اول به دلم نشست.

    اما وقتی رفتیم صحبت کنیم بهم گفت معیار اولم برای ازدواج اول ایمان و بعد صداقته. منم چون از دروغ بدم میاد سربسته بهش گفتم از نظر ایمانی اینطوریم و قصد دارم تو جلسه بعد براش کاملاً توضیح بدم.

    حالا به نظر دوستان بر فرض صورت گرفتن وصلت تفاوت اعتقادی مشکل ساز میشه ؟ راستش من معتقدم آدم آزاده هر اعتقادی داشته باشه و من با با ایمان بودن اون آقا مشکلی ندارم.

    موضوعات مرتبط: مشورت در ازدواج خانم ها ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۴۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۰۹۸
    • جمعه ۳ دی ۹۵ - ۲۲:۳۰

    نامزدم میگه چرا اومدی سراغ من ؟ تو کجا و من کجا ؟

    سلام 
    من یه پسر 26 ساله هستم تازه با این سایت آشنا شدم از طریق دختر خالم.
    بنده  حدود 4 ماهه که با یه دختر خانوم خیلی پاک و با حیا نامزد کردم ایشون 19 سالشونه و پدر و مادر ندارن . بچه یکی از این کانون های خصوصی بهزیستی هستن و من از طریق پدرم که روانپزشکه و مشاوره و مداوای اون مرکز رو برای مدتی به عنوان خیریه به عهده گرفته بود آشنا شدم . من واقعا از لحاظ عاطفی بهش وابستم و واقعا دوسش دارم .
    ایشونم منو دوس داره ولی از روزی که عقد کردیم مثلا وقتی میرم دنبالش که بریم بیرون دست و پاش شروع میکنه به لرزیدن . اصلا کنارم راحت نیست میدونم تا حدی طبیعیه چون خودمم اوایل تا حدی تپش قلب و اینا داشتم . چون هر دومون اولین رابطمونه ولی الان مدتی از عقدمون گذشته و باید عادی شده باشه .
    من  تک فرزندم و پدرم همیشه آرزو داشت یه دختر داشته باشه که به خاطر فوت مادرم نشد پدرم هفته ای 2 بار به مرکز سر میزد و اعضا رو از لحاظ روحی و شیوع بیماری هایی مثل افسردگی و ... بررسی میکرد .
    یه مدتی که از مرکز میومد  همش به شوخی میگفت دخترمو پیدا کردم که بالاخره منو با ایشون آشنا کرد و عقد کردیم . اینا رو گفتم که این موضوع رو برسونم که تو خونه ما هم برامون خیلی عزیز و با ارزشه و دلیلی برای خود کم بینی ایشون وجود نداره  .
    چند بار با لحن  شوخی معنی دار بهم گفته تو که رزیدنتی ولی من  دیپلمم رو هم به زور گرفتم  یه بارم وقتی تو پاویون به دوستام معرفیش کردم احساس کردم از چیزی ناراحت شده فرداش تو تلفن با گریه بهم گفت چرا اومدی سراغ من ؟ تو کجا و من کجا ؟
    حتی ظاهرت هم از من بهتره ... احساس میکنم خیلی عذاب میکشه . من واقعا دوسش دارم دلم نمیاد انقد اذیت بشه .
    من دوس دارم دستاشو بگیرم ولی اون تو چشامم راحت نگاه نمیکنه و وقتی دستاشو میگیرم به شدت خجالت میکشه و میلرزه و قلبش تند تند میزنه حتی گاهی مثلا رو نیمکت پارک طوری معذبه که مجبور میشم یکم با فاصله بشینم .
    درسته از نظر تحصیلات و مالی با هم تفاوت داریم ولی فرهنگش مهربونیش ادبش حجاب و حیا و چهره معصومانش برای من بی ماننده و از نظر من تفاوت تحصیلات و چیزای ظاهری  دلیل بر تفاوت سطح دو انسان نیست .
    از پدرم چند بار خواهش کردم که باهاش صحبت کنه ولی ایشون میگه بهتره فعلا اضطرابش رو به روش نیاریم اینکه بفهمه ما متوجه اضطرابش میشیم بدترش میکنه .
    رفته رفته داره ازم دور میشه چون این رابطه داره اذیتش میکنه برای اینکه برم دنبالش یا بیاد پیشم بهونه میاره  . انگار داره بدتر میشه . انگار ازم میترسه . واقعا نمیدونم چیکار کنم میترسم یه روز بخواد ازم جدا بشه .
    خواهش میکنم راهنماییم کنید
    موضوعات مرتبط: مسائل رفتاری دوران عقد ,

  • ۴ موافق ۰ مخالف
  • ۱۹۶ نظر
    • تعداد نمایش : ۴۳۳۳
    • جمعه ۳ دی ۹۵ - ۲۲:۲۰

    دکتر گفت واجبه ازدواج کنی . از سر قبرم خواستگار بیارم ؟

    سلام

    از اینکه ایران بدنیا اومدم ناراحتم ! من توی یه خانواده بدنیا اومدم که پدرم بدلیل اخلاق و رفتار بدی که داشت  تک تکمون مشکل عصبی پیدا کردیم ..

    مادرم افسردگی داره . برادرم اعتیاد داره . پیش دکتر هم رفتیم فقط قرص داد . با کسی رفت و آمد نداریم . من ۲۴ سالمه خواستگار ندارم . تمام دوستام حتی کوچکترها ازدواج کردن .

    بعضی از مردم به چشم دختر تـ... نگام میکنن . تیکه و متلک بهم می ندازن . ما سن ازدواج تو شهرمون تا ۲۱ هستش . بعد اون دختر میشه بار اضافی و اخ ! اکثر دوستام ازدواج کردن.

    من تو مکان های اجتماعی هم رفتم کسی نبود. الان یکساله خونه نشینم . جاهایی که رفتم تحقیر شدم خواهش میکنم بازم نگید برو. الان که دارم مینویسم برای اون رفتارها گریم گرفت.

    تو وبلاگ دیدم بعضی از پسرا دختر سن پایین میخوان . اونم چون تازه تره بهتره ال بله ... از ایران از این مردم نگاه ها ، فرهنگشون متنفرم . از خدا گله دارم خیلی ... درسته خیلیا از من بدبخت ترن اما خیلیا هم از من خوشبخت ترن..

    من تو باطن زندگی مردم نیستم ولی قطعا وقتی بدبخت تر ازمن هست خوشبخت تر هم هست... 

    پیش هر چی خانواده برتریه میگم از خدا گله دارم. منم آدمم احساس دارم . فقط به این دلیل که محکومم هر چی خدا میگه بگم چشم باید انقدر حس ناراحتی از زنده بودنم داشته باشم؟ یه عده غرق خوشبختی اند یه عده بدبخت . بعد خدا انتظار داره کفر شو نگم ؟ گله نکنم ؟  خیلی ناراحتم ...

    خیلی از اینکه ایرانیم احساس تأسف دارم از این کشور و مردمش متنفرم از هر چیزی که دو نفرست متنفرم .. تا الان به بعد خودمو حفظ کردم . فقط غم و بدبختی نصیبم شد . هیچ نمیخوام خدا اون دنیا بهم پاداش بده . این همه ادم هست خدا هواشونو داره .

    ازدواج تو زندگیم نیست باشه . قبول! ولی با تیکه متلک ها با احساس های قلب شکستم با خیلی از فشارها چکار کنم؟ من مزاجم گرمه. شب نیست گریه نکنم. حتی دکتر هم رفتم گفت واجبه ازدواج کنی . از سر قبرم خواستگار بیارم ؟  از خدا گله دارم خیلی زیاد ... ناراضی ام

    موضوعات مرتبط: مشورت در ازدواج خانم ها ,

  • ۵ موافق ۰ مخالف
  • ۱۰۸ نظر
    • تعداد نمایش : ۲۷۶۳
    • سه شنبه ۳۰ آذر ۹۵ - ۲۲:۱۵

    scroll bar code