خانواده برتر

انتخاب همسر، مسائل دوران عقد، مسائل زناشویی و تربیت فرزند



۳۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شیمی» ثبت شده است

چون مطلقه هستم می خوام پسری رو که بهم توجه داره از خودم دور کنم

سلام دوستان

من حدود سی و دو سال سن دارم و متاسفانه مطلقه هستم و در مقطع کارشناسی ارشد مشغول تحصیل هستم . دو ماهه متوجه شدم در دانشگاه   اقایی موقر و بسیار خوشتیپ به من توجه خاص داره و گاهی خیره میشه و گاهی زیر زیرکی نگاه میکنه و هر جا هستم حضور داره .

من احتمال میدم ایشون به من علاقه مند شدن. البته یکساله رفتارای ایشون به من خاصه ولی من جدی نمیگرفتم ولی دو ماهه مطمئن شدم ایشون هدف دارند .

از انجایی که من خانومی چادری و خیلی سنگین هستم و کمی هم جدی مطمئنم توجهش برای دوستی نیست و برای ازدواجه.

مسئله اینجاست که من به دلیل شرایطم نمیخوام بهم نزدیک بشه و یا فکر ازدواج و خواستگاری رو داشته باشه چون من مطلقه هستم و ایشون پسر هستن و یه همچین ازدواجی اشتباه محضه.

حس میکنم میخواد بیاد سمتم و یا با نگاه های ملتمسانش چیزی رو بهم بگه ولی چون نمیخوام اون اقا یا بقیه از مطلقه بودن من در محیط دانشگاه مطلع بشن و بعدا مشکلات بیشتری برام پیش بیاد ازش فرار میکنم یا اجازه نمیدم نزدیکم بشه . از طرفی هم نمیخوام تصور کنه من ادم مغروری هستم که خودمو برتر میدونم و از دماغ فیل افتادم.

با توجه به نوع شخصیت ایشون اگه به ایشون جواب منفی هم بدم میترسم اصرارش بیشتر بشه و مجبور میشم واقعیت رو بگم .

لطفا راهنمایی بفرمایید.

ممنون

موضوعات مرتبط: ازدواج با زن مطلقه یا بیوه ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۳۳ نظر
    • تعداد نمایش : ۸۰۰
    • پنجشنبه ۱۶ دی ۹۵ - ۲۲:۰۵

    دختری درونگرا هستم ولی مادرم به زور میخواد منو یه آدم اجتماعی کنه

    سلام

    من مشکل دارم با مامانم ، باهاش نمیسازم ، نمیتونم حرفش و قبول کنم ، حتی اگه بدونم حرف حق میزنه همش با هم بحث میکنیم همش بهش بی احترامی میکنم اصلا نمیتونم بهش احترام بذارم .

    این یه مشکل بزرگیه برام که خیلی اذیتم میکنه البته همشم تقصیر من نیست اونم با من نمیسازه من آدم درون گرایی هستم اصلا دوس ندارم برم بیرون برم مهمونی دوس دارم تو اتاق خودم باشم از تنهایی بیشتر لذت میبرم ولی مامانم اینو درک نمیکنه.

    بر عکس من خیلی برون گراس هر جا مهمونی و مراسم دعوت بشه میخواد بره میخواد به زور من و هم یه آدم اجتماعی کنه ، هر جا رفت باهاش برم منم بهش میگم تو برو بخاطر من نمون خونه میگه نمیشه باید تو هم بیای .

    خب من چکار کنم ؟ واقعا سختمه ، تو جمع بودن اذیتم میکنه ، خونه ما هم دوره از خونه فامیل هامون هر هفته پاشم برم خونه مادر بزرگ و و دایی و اینا اینم بگم که من تک دخترم.  یعنی دختر دایی و دختر خاله ندارم به معنای واقعی بدبختم یعنی تنهای تنهام . تو خانواده همه نوه ها پسر بچن خب برم اونجا حوصلمم سر میره دارم .

    دیوونه میشم بخدا خسته شدم بگید چکار کنم ؟

    موضوعات مرتبط: خودسازی در دختران ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۵ نظر
    • تعداد نمایش : ۴۱۲
    • پنجشنبه ۱۶ دی ۹۵ - ۲۲:۰۰

    به شدت از ازدواج متنفر شدم و تصمیم به تجرد قطعی گرفتم

    سلام
    من یک دختر 21 ساله هستم که تا حالا با پسری رابطه نداشتم. از بچگی به هیچ عنوان به مردها اعتماد نداشتم ولی تا 19سالگی با ازدواج هم مشکلی نداشتم.الان تو این دو سال به شدت از ازدواج متنفر شدم و تصمیم به تجرد قطعی گرفتم. و این را هم بگم که من هم نیاز جنسی و هم نیاز عاطفی را کاملا در خودم حس میکنم.با این وجود من تو این سایت بارها و بارها دیدم که خانوما گفتن بعد از 30 سالگی پشیمونی بار میاد و این حرف شدیدا منو مضطرب میکنه ؟

    علاوه بر حرف این خانوم ها،من حس میکنم که چون تو ازدواج به خدا توکل نمیکنم ضربه بدی میخورم. به نظر شما این تصمیم من معنی توکل نکردن رو میده ؟ خوب در عوض من برای تحمل یک زندگی بدون همدم فقط و فقط چشم امیدم به خداست؟

    و سوال دیگه ام ؛

    من از طلاق و یا ازدواج اشتباه نمیترسم. من از این میترسم که بچه دار شم و بخاطر بچه مجبور باشم به زندگی اجباری تن بدم که این شده کابوس من .

    خانوم هایی هستن که این تجربه را داشته باشن. یعنی فقط بخاطر فرزندشون یا ناراحتی پدر و مادرشون، شوهرشون را تحمل کنند؟ اگه هستن لطفا به من بگن زندگی با این شرایط چقد سخته؟ و اینکه لذت مادری الان را به من پیشنهاد میدن یا مثلا یه زندگی مجردی با تحصیلات عالیه و شغل مناسب و به فرزندی قبول کردن یک دختر  ؟

    و یه سوال دیگه بنظر شما یک دختر مجرد وقتش رو در بهزیستی معلولین و یا پرورشگاه بگذرونه و حس مادری اش ارضا میشه و ایا این براش مناسبه؟ و یا مهاجرت به خارج را بهش پیشنهاد میدید؟

    ببخشید طولانی شد و نگید که برای فکر کردن برای ازدواج زوده. من هر کدوم از این راه ها رو انتخاب کنم باید از الان براش بجنگم.و هیچ کدوم برام راحت و در دسترس نیست و باید برنامه ام مشخص باشه

    خیلی ممنونم

    موضوعات مرتبط: خودسازی در دختران ,

  • ۱ موافق ۱ مخالف
  • ۵۱ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۰۵۸
    • چهارشنبه ۱۵ دی ۹۵ - ۲۲:۲۰

    نگاه آقایون اطرافم خیلی برام مهم شده

    سلام

    میشه کمکم کنید ؟ حس میکنم دارم تحلیل میرم .

    یه دختر بیست و دو ساله م که خیلی زیاد تو اجتماعم . با همه ویژگی های معمولی ( قیافه ، اخلاق ...). و واجبات رو انجام میدم .خیلی مدیون به خدام .حق الناسم واقعا برام مهمه.با حجاب چادر و بدون آرایش .

    دقیقا نمیدونم از کی نگاه آقایون اطرافم بهم خیلی برام مهم شده . فکر میکردم هر زنی فرق نگاه هیز و غیر هیز رو می فهمه. یعنی واسه خودم اینطوری بود .اما الان یا وسواس گرفتم یا واقعا اینجوریه .

    مثلا سر کلاس دو تا از استادام خیلی بهم نگاه میکنن  . خیلی کم چشم تو چشم نگاشون میکنم اما سنگینی نگاه بدشونو حس میکنم.سرمو میارم بالا می بینم نگاشون رو منه .

    یا مثلا یکبار نامزد همکلاسیم اومد به من و همکلاسیم درس یاد بده اما زیادتر از حد بهم توجه نشون میداد در حدی که اون همکلاسیم رفت تو خودش . بعدم یک جلسه دیگه دیدمش که واقعا داشت آبروریزی میشد جلو همکلاسیام . داشتم از عذاب وجدان می مردم .

    یا مثلا امروز تو اتاق استادم نشسته بودم یکی از اساتید گروه دیگه اومد در زد من بلند شدم سلام کردم یه مکثی کرد رو صورتم انگار که گل از گل شکفت لبخند زد و خیلی طولانی سلام احوالپرسی کرد ( در حالیکه اولین بار بود همو می دیدیم ) و تا وقتی که استادم از جاش بلند شد رفت جلو در  رو به روش واستاد گفت بریم دکتر بیرون حرف بزنیم نگاش میخ رو من بود . در کل مردای متاهل خیلی وقیحانه تر نگاه میکنن انگار تا پسرا .

    یا موردای اینجوری که مثلا تو فامیل و دانشگاه پیش میاد واسم . وقتی این اتفاقا برام میوفته تا مدت ها از خودم بدم میاد .احساس میکنم ادم کثیفی ام . یا احساس میکنم دور و برم پر از کثافت و لجنه .

    خدا شاهده من دختر خیلی سنگینی ام . حتی روم نمیشه مدت طولانی تو چشم مردی جز بابام نگاه کنم . پپه هم نیستم خیال کنن زود گول میخورم .خیلی منطقی و خوش اخلاقم در ظاهر .

    بچه که بودم توسط دو تا از پسرای بزرگ فامیل اذیت و آزار میشدم و خدا لعنت کنه خونوادمو که انقد بی خیال بودن . فکر می کنین اثر اون باشه ؟ واسه اذیت و آزار مشاوره رفتم بی فایده بود .

    میگین چی کار کنم ؟ به نظرتون من آدم کثیفی ام ( کرم از خود درخته ؟ ) ؟ وسواس گرفتم ؟ شما به عنوان یک خانوم حتما تجربه های اینجوری دارین .آیا زیادش طبیعیه ؟

    موضوعات مرتبط: خودسازی در دختران ,

  • ۰ موافق ۱ مخالف
  • ۳۴ نظر
    • تعداد نمایش : ۹۵۹
    • چهارشنبه ۱۵ دی ۹۵ - ۲۲:۱۰

    یکی از همکارانم که ظاهرا به من وابسته شده میگه در شرف طلاقه

    سلام

    اگه یه پسر باشید و با یه خانوم به دلیل مسائل کاری یا مسائلی که کاملا توجیه پذیر هست و در همین حد ارتباط داشته باشید نه اینکه صمیمی بشید و بعد متوجه بشید بهتون وابسته شده و از همه بدتر اینکه بعد از چند ماه وقتی ازش سوال کنید ازدواج کرده ؟ بگه در شرف طلاق هستم چیکار میکنید ؟ اصلا این جمله در شرف طلاق رو چرا باید بگه ؟ و طلاقش هم توجیه پذیر و منطقی باشه ، آقایون شما احساس گناه نمیکنید ؟ اگه آره چیکار میکنید؟ اگرم احساس گناه نمیکنید چیکار میکنید؟

    خانوما شما که خانوما رو بهتر میشناسید نظرتون چیه ؟ من چیکار کنم بهتره ؟ ( اینکه پاک و نجیب باشه شکی نیست ) دلیلی هم که خودش میاره واسه طلاق (با اصرار من گفت) هم کفو بودن هست منم وقتی که شوهرشو شناختم دیدم زمین تا آسمون تفاوت دارند و از همه بدتر خانومه خیلی هم کفو منه .

    راستشو بخواید وقتی که گفت در شرف طلاق هستم من شوکه شدم چون فکرشم نمیکردم متاهل (یعنی نامزد 5 ماه ) باشه و پامو از گلیم خودم فراتر گذاشتم و از زندگیش سوال کردم و بعد تا تونستم خودمو خراب کردم و شوهرشو بردم بالا و از خوبی های شوهرش گفتم کلی نصیحتش کردم ولی ظاهرا آرمش رو تو من یافته ( اینو غیر مستقیم خودم فهمیدم ) یه چند مورد که از شوهرشم که گفت ( با اصرار من ) دیدم واقعا راست میگه .

    اگه بخواید وضعیتش رو درک کنید مثل این میمونه که یه خانوم خیلی مذهبی و روشن بره با آقایی ازدواج کنه که اصلا براش دین و ایمان مهم نباشه.

    ای کاش زندگی (Ctrl + z) داشت ،با این اوصاف  نه زندگی من زندگی میشه نه زندگی اون. روزی نیست که عذاب وجدان نداشته باشم.

    اما سوال آخرم به نظرتون این حرفایی که بهتون گفتم بهش بگم درسته یا نه ؟

    موضوعات مرتبط: مشورت در ازدواج خانم ها ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۳۶ نظر
    • تعداد نمایش : ۶۴۹
    • چهارشنبه ۱۵ دی ۹۵ - ۲۲:۰۰

    من مادر خواهر و برادرم توی این دنیا به جز خدا هیچ کسی رو نداریم

    سلام دوستان

    الان که دارم مینویسم چشمام پر از اشک و دلم پر از خونه ،برای دشمنم هم زندگی که دارم رو آرزو نمی کنم. نمیدونم درد دله سواله چیه ؟ ولی بخدا دیگه بریدم ،دیگه نمیتونم ،فقط آرزوی مرگ میکنم برای خودم و مادر و خواهر و برادرم ..همگی با هم از دنیا بریم .

    پدر من دو همسر دارن و بسیار ثروتمندن، مادرم از رو ناچاری و به اجبار خونوادش تن به ازدواج با پدرم میده که زن و بچه داشته ، خدا شاهده که ظلمی نبود که در حق ما نکرده باشن ، همیشه تحقیرمون میکردن و مسخرمون میکردن .

    اونا خیلی قدرتمند بودن و ما خیلی ضعیف، پدرم هم اصلا ما رو دوس نداره و به خاطر هوس خودش زن گرفت و هیچ اهمیتی بهمون نمیده و تموم ثروتش رو به همسر اول و بچه هاش داده، کودکی بسیار تلخی داشتیم، من فقط یه برادر دارم ، بارها توی دوران کودکیمون، برادرهای ناتنیم برادرم رو کتک میزدن و کارش به بیمارستان کشیده میشد ، ما رو تحقیر میکردن و ازارمون میدادن.

    پدرم مکه میرفت و یه سکه هم پول برای ما نمیذاشت و تو تمام بیست و چند روزی که پدرم تمتع میرفت ما تو خونه فقط نون خشک می خوردیم و خونواده اول پدرم در ناز و نعمت ... هیچ وقت شکم سیر نخوابیدیم ، هیچ وقت با خیال راحت نخوابیدیم ،روزی که من به دنیا اومده بودم پدرم تا سه ماه خونه نیومده بود و خرجی نمیداد به مادرم.

    موضوعات مرتبط: درد دل های دختران و پسران ,

  • ۱ موافق ۱ مخالف
  • ۵۸ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۵۴۳
    • سه شنبه ۱۴ دی ۹۵ - ۲۲:۴۵

    scroll bar code