خانواده برتر

انتخاب همسر و مسائل خواستگاری، مسائل دوران عقد، مسائل زناشویی، تربیت فرزند ، تبلیغ رایگان مشاغل نو پا، مسائل زنان ، ارتباط با خانواده، مسائل اعتقادی





۴۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شهلا شهلا» ثبت شده است

اگه خواستگاری رفتم لازمه بگم که قبلا خواستگاری رفتم و آزمایش هم دادم؟

سلام به خانواده برتریا

من از خوانندگان قدیمی این وبلاگ هستم ، مدتی پیش به صورت سنتی با یه دختر خانومی آشنا شدیم و چند جلسه رفتیم . جلسه سوم بود که خانواده دختر گفتن ما بریم آزمایش ژنتیک ،  ما هم رفتیم و بعد مدتی قبل از جواب آزمایش فهمیدیم که بدرد هم نمیخوریم .

الان سوال من اینه که اگه باز خواستگاری رفتیم لازمه من به اون دختر بگم که قبلا خواستگاری رفتم و آزمایش هم رفتیم ؟

آخه میترسم اگه نگم شانس ما برا آزمایش ژنتیک خانواده اون گیر بدن برین فلان آزمایشگاه چون آخه مشاور ژنتیک و کارکنانش منو دیدن و ممکنه اون مشاوره بگه قبلا اومدی با یه دختر دیگه، این آزمایشگاه تو محل ما همین یه دونست .

لطفا کمک کنید من چی باید در مورد خواستگاری قبلی و رفتن آزمایش بگم ؟
ممنون

موضوعات مرتبط: مشورت در ازدواج آقایان ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۶ نظر
    • تعداد نمایش : ۵۵۸
    • پنجشنبه ۱۶ دی ۹۵ - ۲۲:۲۰

    با پسری وارد یه رابطه شدم ، ولی الان منو تهدید به قتل کرده

    سلام دوستان عزیزم

    وقتتون بخیر

    دختری ۳۳ ساله هستم که به تازگی دچار مسئله و مشکلی عجیب شده ام ،من حدود چند ماه پیش با آقایی آشنا شدم ایشان خیلی ادعای عاشق بودن می کرد و با این که شرایطمون بهم نمی خورد من ابتدا نمی پذیرفتم اصرار می کرد که خیلی دوسم داره  و قصدش ازدواجه بدون من نمی تونه دوام بیاره قسم می داد و التماس زیاد می کرد .

    به هر ترتیب من پذیرفتم که وارد ارتباط بشم وقتی رابطه دو طرفه شد من هم شدیدا به ایشون علاقمند شدم .بعد از چند وقت رفتارهای عجیبی ازش می دیدم مثلا خودش می گفت من با فلان دختر هم همین الان دوستم و بعد می خندید و می گفت شوخی کردم ،من هم ساده تصور می کردم داره شوخی می کنه ،بعد از مدتی شروع به تحقیر و تمسخر من می کرد و باز معذرت خواهی می کرد و می گفت ببخشید شوخی کردم ،چند بار قهر کردم و برگشتم تا این که به یکباره شروع کرد به فحش دادن به من و بسیار بد دهنی می کرد و هم چنین تهدید می کرد که بیچارت می کنم می کشمت،تهدید به قتل می کرد و من شگفت زده و شوک زده مونده بودم ...

    نکته خیلی شگفت آور این مسئله این هست که این آقا مدام  کارهای خیر انجام می داد و خیلی ادعای مذهبی بودن می کرد ...الان با وکیل هم صحبت کردم که بخاطر تهدیداش ازش شکایت کنم ولی الان روحیمو باختم حس می کنم به هیچ کس نمیشه اعتماد کرد و اصلا دچار شوکم .

    چیکار کنم روحیم خوب بشه ،یعنی امکان داره تهدیداشو عمل کنه‌؟ احساس دل مردگی می کنم و مدام دلم می خواد یه گوشه گریه کنم ،اصلا گریه شده کار من ،از نظر روانشناسی که تحقیق کردم این آقا دچار مشکلات شخصیتی و دیگر آزاری هست و امکان هر عملی ازش برمیاد ، البته خیلی نمی ترسم از تهدید به قتلی که کرده، بیشتر شوک زده و دلمرده ام و زیاد گریه می کنم ،کاش این اشتباهو نمی کردم .

    امیدوارم حرفای شما دوستان مرهم دلم بشه ،دلم خیلی پوسیده انگار، نمی دونم به چه گناهی اینقدر عذاب می کشم.

    دوستان کمکم کنید خواهشا

    موضوعات مرتبط: خودسازی در دختران ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۳۳ نظر
    • تعداد نمایش : ۸۸۴
    • چهارشنبه ۱۵ دی ۹۵ - ۲۲:۳۵

    من مادر خواهر و برادرم توی این دنیا به جز خدا هیچ کسی رو نداریم

    سلام دوستان

    الان که دارم مینویسم چشمام پر از اشک و دلم پر از خونه ،برای دشمنم هم زندگی که دارم رو آرزو نمی کنم. نمیدونم درد دله سواله چیه ؟ ولی بخدا دیگه بریدم ،دیگه نمیتونم ،فقط آرزوی مرگ میکنم برای خودم و مادر و خواهر و برادرم ..همگی با هم از دنیا بریم .

    پدر من دو همسر دارن و بسیار ثروتمندن، مادرم از رو ناچاری و به اجبار خونوادش تن به ازدواج با پدرم میده که زن و بچه داشته ، خدا شاهده که ظلمی نبود که در حق ما نکرده باشن ، همیشه تحقیرمون میکردن و مسخرمون میکردن .

    اونا خیلی قدرتمند بودن و ما خیلی ضعیف، پدرم هم اصلا ما رو دوس نداره و به خاطر هوس خودش زن گرفت و هیچ اهمیتی بهمون نمیده و تموم ثروتش رو به همسر اول و بچه هاش داده، کودکی بسیار تلخی داشتیم، من فقط یه برادر دارم ، بارها توی دوران کودکیمون، برادرهای ناتنیم برادرم رو کتک میزدن و کارش به بیمارستان کشیده میشد ، ما رو تحقیر میکردن و ازارمون میدادن.

    پدرم مکه میرفت و یه سکه هم پول برای ما نمیذاشت و تو تمام بیست و چند روزی که پدرم تمتع میرفت ما تو خونه فقط نون خشک می خوردیم و خونواده اول پدرم در ناز و نعمت ... هیچ وقت شکم سیر نخوابیدیم ، هیچ وقت با خیال راحت نخوابیدیم ،روزی که من به دنیا اومده بودم پدرم تا سه ماه خونه نیومده بود و خرجی نمیداد به مادرم.

    موضوعات مرتبط: درد دل های دختران و پسران ,

  • ۱ موافق ۱ مخالف
  • ۶۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۶۶۸
    • سه شنبه ۱۴ دی ۹۵ - ۲۲:۴۵

    ایرادات تقسیم کارهای زندگی به طور مساوی بین زن و مرد چیه ؟

    سلام

    من به یه نوع شیوه ی زندگی فکر میکنم که توی اطرافم دیدم موفق بودن. میخواستم اینجا مطرح کنم ببینم نظر شماها چیه؟ چه خانوما چه آقایون .

    ببینید من فکر میکنم دو نفر باید دوست و رفیق هم باشند و کاملا بینشون برابری باشه تا دوستیشون بهم نخوره. این برابری توی همه چیز هست. یعنی همونطور که آقا مهریه نداره خانوم هم مهریه نذاره و به جاش همونطور که آقا میتونه اگه یه روز به هر دلیل نخواست به زندگی ادامه بده میتونه راحت طلاق بده و بره خانوم هم همینطور باشه.

    اینجوری هم خیانتا کم میشه هم سوء استفاده از مهریه و مردایی که به خاطر مهریه دارن تاوان پس میدن کم میشن. زندگی کسی به خاک سیاه نمیشینه. اعتماد به وجود میاد و دو نفر نه از ترس مهریه و یا از سر اجبار بلکه به خاطر عشق با هم میمونن.

    دوم اینکه این برابری توی زندگی هم اجرا بشه یعنی خانوم هم مثل آقا شاغل باشه و خوب پول در بیاره و در عوض کارای خونه هم نوبتی باشه. مثل دو تا دوست که با هم همخونه میشن و کارا رو تقسیم میکنن قضیه مالی رو تقسیم میکنن. این جوری نه آقا حس میکنه حماله که از صبح تا عصر بره جون بکنه پول در بیاره آخرم زنش سه سوته خرجش کنه و بناله که چرا  پول بیشتر درنمیاری، هم اینکه خانم حس نمیکنه کلفته که آقا لم بده پاشو بندازه رو پاش تلویزیون ببینه و روزنامه بخونه خانوم چهار ساعت تو آشپزخونه غذا بپزه و سفره بندازه و جمع کنه و خسته بشه.

    فکر کنید هر دو صبح با هم برن سر کار .مثلا سه روز آقا غذا درست کنه سه روز خانوم. آقایونم فکر نکنن که در شان شون نیست آشپزی کنن اتفاقا آقایون وقتی آشپزی میکنن هم دستپختشون خوبه هم خیلی واسه زنا جذاب و سکسیه.

    جمعه ها هم از بیرون غذا بگیرن و تفریح کنن. یا وقتی بچه دار شدن هر شب یکی واسه بچه بیدار بمونه نه اینکه خانوم فقط این مسئولیت رو داشته باشه و آقا تو خواب ناز باشه و این کینه بشه برای خانوم حس کنه داره بهش ظلم میشه.

    اینجوری اختلافات کم میشه بدبینی ها کم میشه هر دو همو درک میکنن .من چنتا زوج موفق جوون میشناسم که این روش زندگیشونه و خیلی خوشبختن.

    میخوام ببینم نظر شماها چیه؟ فکر میکنید اینجوری خوبه یا همون روش سنتی مادر پدرامون. من اگه با خواستگارام همچین چیزی رو مطرح کنم به نظرتون استقبال میشه یا اینکه آقایون ایرانی هنوز همون نقش مرد سنتی رئیس خونه رو دوست دارن؟

    توجه کنید که آقایون فقط میخوان توی کار خونه شریک بشن در عوض عابر بانک بودن از رو دوششون برداشته میشه. توقعات زن و بچه دیگه نیست. هی کار کن و باز آخر ماه پول کم بیار دیگه نیست. مهریه دیگه نیست. خانما هم توجه کنن که دیگه اسیر شدن تو زندگی و مشکلات طلاق دیگه وجود نداره. همش دولا راست شدن جلو آقا وجود نداره.

    نظرتونو بگید میخوام بدونم خیلی خارجکی دارم فکر میکنم یا بقیه هم موافقن؟ این ایده ایراداتش چیه ؟

    موضوعات مرتبط: مشورت در ازدواج خانم ها , مشورت در ازدواج آقایان ,

  • ۱ موافق ۵ مخالف
  • ۱۴۶ نظر
    • تعداد نمایش : ۲۲۰۷
    • دوشنبه ۱۳ دی ۹۵ - ۲۲:۲۰

    بعد 6 ماه شوهرم با یه اسم دیگه منو صدا کرد

    سلام

    ما 6 ماهه عقد کردیم و بعد 6 ماه شوهرم با یه اسم دیگه منو صدا کرد. البته توی اس ام اس. اگه در گفتمان بود باز قبول کردنش راحت بود. من در جریان دوس دختر قبلیش بودم البته از پیامای توی گوشیش متوجه شدم اسم دختر سارا بود و منو به اسم سارا صدا زد.

    حالا من چیکار کنم؟ بهش میگم بعد 6 ماه اسم زنتو اشتباه میگی میگه اون دختر گفته بود خودکشی میکنه برا همین خوابشو دیده بودم اشتباه کردم. چیکار کنم ؟ یعنی ارتباط داره ؟ شوهرم آدم تنوع طلبی نیست و منم براش کم نمیذارم .

    موضوعات مرتبط: مسائل رفتاری دوران عقد ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۵۷ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۸۷۸
    • جمعه ۱۰ دی ۹۵ - ۲۲:۵۰

    می تونم امیدوار باشم که محبتم به خواستگارم بیشتر بشه؟

    سلام

    من یه دختر 25 ساله مذهبی هستم که حدود یه ماهه با یه پسر مومن و تا حد زیادی مطابق با ایده آل هام آشنا شدم.

    به غیر از جنبه های عقلی از نظر عاطفی هم جذبش میشم ولی گاهی هم نه. گاهی دلم میخواد به این روند آشنایی خاتمه بدم و به حالت قبلی خودم برگردم. خصوصا که این اواخر به دلایل خواستگاران نامناسب و فضای خانوادم خیلی به خودم تلقین می کردم که می تونم تا آخر عمر تنها زندگی کنم و به هیچ محبت عاشقانه و مرد تو زندگیم نیازی ندارم.

    اتفاقا همین تصورات ذهنی باعث شده که از انواع جنبه ها رشد کنم و از نظر اجتماعی موفق باشم. الان بسیار مردد هستم آیا این کشش های هرازگاهی بخاطر اینه که واقعا به خواستگارم علاقه دارم و در آینده می تونم امید داشته باشم که محبتم بهش بیشتر بشه؟ یا با این وضعیت ازدواج کردن با ایشون صلاحه؟

    موضوعات مرتبط: مشورت در ازدواج خانم ها ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۳ نظر
    • تعداد نمایش : ۵۷۷
    • جمعه ۱۰ دی ۹۵ - ۲۲:۴۵

    تحصیلات جزء معیارام بود اما با اومدن یه پسر کاری و دیپلمه دو دل شدم

    سلام

    دوستان من خاستگارای زیادی داشتم که بنا به شرایطی که نداشتن یا خودم امادگی نداشتم ردشون کردم! بین ۲۲ تا ۲۵ سال سن دارم. اخیرا خواستگاری دارم که ایشون تحصیلات دیپلم دارن من خودم برا ارشد میخونم که کنکور بدم.

    ایشونم با من ۴ سال تفاوت سنی دارن از خانواده خوبی هستند  و مذهبی و با ایمان! پدرم ایشونو میشناسن میگن پسر خوب و کاری ایه! شغلشون مکانیکی دارن و حدودا ۱۰۰ میلیون پس اندازشونه ...

    من خواستگارای پولدار زیادی داشتم اما من حتی یه ذره برام پولشون مهم نیس و فقط شخصیت و شعور طرف برام مهمه! تحصیلات جزء معیارام بود اما با اومدن ایشون شک دارم که چیکار کنم...

    میترسم نتونیم همو درک کنیم منظورم اینه چون ایشون تحصیلات بالاتری نداشتن مخصوصا تو دانشگاه نمیدونم با دانشگاه رفتن یا شاغل شدن من ممکنه چه مشکلاتی داشته باشن...

    البته گفتند که کاری به ادامه تحصیل و شاغل شدنم ندارن اما واقعا نمیدونم چی کار کنم! کلا پسر حیلی کاری ای هستش فقط چون به تحصیلات ایشون شک دارم اجازه ندادم برای صحبت بیان چون میترسم بگم نه و ایشون بیشتر از الان ناراحت شن!

    نمیدونم چیکار کنم؟ لطفا کمی کمک کنین از تجربیات خود بگین راهنماییم کنین!

    سپاس از همه

    موضوعات مرتبط: مشورت در ازدواج خانم ها , تفاوت تحصیلی در ازدواج ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۲۷ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۸۲۳
    • جمعه ۱۰ دی ۹۵ - ۲۲:۴۰

    اشکالی داره که برای فرار از تنهایی با یه دختری دوست بشم ؟

    سلام

    پسری 18 ساله ام . امسال کنکور دادم و تو یه دانشگاه خوب در تهران قبول شدم. قیافم خوبه و قدم بلنده و لاغرم . از وقتی هم که  یادمه ارتباط خوبی با خانوادم نداشتم و تک فرزندم .

    با اینکه دوستان خوبی دارم اما احساس میکنم همیشه تنهام . دوست داشتم یه خواهر یا برادری داشتم که باهاشون درد و دل کنم ولی متاسفانه ندارم. پدرم هم که کلا  خیلی ادم خشکیه و اصلا باهاش راحت نیستم. مادرم هم که اصلا باهام خوب نیست و همیشه باهم دعوامون میشه.

    خیلی تنها هستم. دوستام بهم پیشنهاد کردن که با یه دختری دوست شم و باهاش درد و دل کنم تا از تنهایی در بیام ولی نمیدونم کار درستیه یا نه .

    اخه من خیلی تنهام و اگه با یه دختری دوست بشم فقط در حد حرف زدن و چت کردن عیبی داره ؟

    در ضمن خانواده ما اصلا مذهبی نیست و فکر نکنم اگه خانوادم بفهمن دعوام کنن.

    ممنون میشم راهنماییم کنید.

    موضوعات مرتبط: مسائل پسران جوان ,

  • ۲ موافق ۳ مخالف
  • ۵۳ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۲۵۶
    • پنجشنبه ۹ دی ۹۵ - ۲۲:۳۵

    به نظر شما چرا بازم بهم جواب منفی داد ؟

    سلام
    یه سوالی برام پیش اومده که میخام دوستان و بخصوص دختر خانم های مجرد راهنماییم کنن .
    چند وقت پیش پدر و مادرم بهم پیشنهاد ازدواج دادن و منم یکی از دخترای اششناهامون که همه جوره در سطح و شبیه هم بودیم رو انتخاب کردم که جوابش نه بود .
    البته حالا خودش گفته بدون فکر گفته نه....به اصرار خانواده برای بار دوم خاستگاری کردیم و با اینکه کل خانوادش موافقن حتی مامانش به مامانم گفته پسرتو اندازه پسر خودم میخوام یا اگه میشد خودم شوهر میکردم بهش و ... خودشم گفت ایندفعه رو قضیه عقلانی فکر میکنم بازم جواب نه بود .
    البته بگم این دختر باب میل من بود به معنی واقعی کلمه قرتی پرتی اهل دوس پسر و اینام هست و حرفایی پشت سرشم شنیدم... ترم 5 هست منم تازه تموم کردم خدا رو شکر .
    هم شاغلم هم خونه دارم هم ماشین هم پشتوانه ، بعد هر دو بارم گفته که من بچه ام و دو سه سال دیگه میخوام ازدواج کنم... البته خواهرش تازه ازدواج کرده و بقول معروف دزد زده خونشون تازه (استعاره از جهیزیه دادن ) .
    بنظر شما دلیل جواب منفیش دوس پسرشه و حال و حولا دانشگاه یا بچه بودنش و حس نپختگیش و یا دست خالی بودن خونوادش؟
    موضوعات مرتبط: مشورت در ازدواج آقایان ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۵۷ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۰۹۸
    • پنجشنبه ۹ دی ۹۵ - ۲۲:۲۰

    چطور مصیبت فوت مادرم رو تحمل کنم ؟

    سلام
    دوستان عزیز خدای بزرگ و مهربان مدتیست که مادرم را از این دنیا فانی جدا کرد اینقدر رهایی مادرم را از قید و بندهای این دنیا حس کردم که تونستم این جدایی تحمل کنم ولی نمیدونم که با گذر زمان چه بر سرم میاد .
    زمانی که در بیمارستان بر بالین مادر بیمارم حاضر شدم . مادرم چنان با چشمان نگران نگاهم کرد که واقعا قابل وصف نیست مادرم بیماری زیاد کشید برایم زیاد دعا کرد ولی از اونجایی که سهمی در این دنیا نداشت مجبور شد که مرا با چشم نگران بگذارد و برود .
    زمانیکه هنوز مادرم بیمار بود همیشه حس میکردم که من بعد مرگش تبدیل به یک دختر ناامید میشوم ولی هنوز منتظر جواب خدا و الائمه هستم هنوز میتونم امید داشته باشم ولی خدای نکرده وای به حال اون روزی که همین امید را هم از دست بدهم نمیدونم باید چیکار کنم حس میکنم الان تو این وضعیت جوابی باید بده تا بتونم ادامه زندگی بدهم .
    دوستان اگر تجربه این مصیبت را دارین لطف کنید بگید که چطور این مصیبت را تحمل کردید خدای بزرگ چطوری یاری تان کرد .
    راستش من هنوز نمیدانم که چند ماه دیگه چه حالی خواهم بود رها شدن مادرم را باور کردم پذیرفتم که جسمش را از دست دادم ولی دلم میخواد راحت با این مسئله کنار بیام چون خود مادرم همیشه میگفت که بعد مرگش روحیه داشته باشم و گریه نکنم .
    شما چه تجربه ای در این زمینه دارید واقعا میشه کنار اومد و با امید به زندگی ادامه داد؟ اینکه مادرم جواب دعاهایش را که درحقم کرد ولی جواب نگرفت چه عدالتی هست که خدا داره؟ مادرم در بدترین شرایط جسمی دعا میکرد باورم نمیشه که حرفش مورد قبول خدا نبود اصلا باورم نمیشه.  
    موضوعات مرتبط: مسائل فوت عزیزان ,

  • ۲ موافق ۰ مخالف
  • ۷۵ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۱۱۸
    • چهارشنبه ۸ دی ۹۵ - ۲۲:۴۵

    برو بالا