خانواده برتر

ارسال مطلب و پرسش و پاسخ در مورد انتخاب همسر، خواستگاری، دوران عقد، زفاف، روابط زناشویی ، تربیت فرزند و مسائل اجتماعی

لینک های روزانه آخرین نظرات آخرین مطالب پست ثابت (خیلی مهم)

۳۶۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سامان متاهل جنوب» ثبت شده است

زندگی با مادر شوهر در یک خانه باعث نمیشه حرمت ها از بین بره ؟

سلام دوستان یه سوالی داشتم امیدوارم کمکم کنید

من یه خانومم حدود دو ساله که عقدم . همسرمم باهام همسنه هر دو زیر 25 هستیم همسرم ارشد میخونه هیچی هم نداره صفر صفر هستیم .

امتحان وکالت داده حالا نمیدونم اگه خدا بخواد و قبول بشه وضعمون کمی بهتر میشه. مادر شوهرم گفته بعد عید میخوایم طبقه بالای خونه رو بسازیم عروسیتونو بگیریم .

حالا من از شما یه سوال دارم بنظرتون زندگی با مادر شوهر در یک خانه باعث نمیشه حرمت ها از بین بره  ؟ خیلی میترسم که با این کار کم کم احتراممو از دست بدم.

نمیدونم چیکار کنم من قراره یه شهر دیگه عروس برم . اونجا هیشکی رو ندارم اگه باهاشون تو یه منزل باشم بهتره یا جدا  باشیم ؟ راستش خانوما انقد اومدن نالیدن از زندگی کنار مادر شوهر که من ترس برم داشته.

خواهشا حقیقت رو بگید نه اینکه بخواید دلداری بدید

ممنون


↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
روابط عروس و مادر شوهر

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • (۳۵) پاسخ های مردم
    • ۱۴۴۶ بازدید
    • سه شنبه ۱۶ آذر ۹۵ - ۲۲:۴۵

    ازدواج با پسری که از لحاظ مالی و تحصیلی سرتره ، چه مشکلاتی داره ؟

    سلام

    من دختری ۱۹ ساله هستم، آقای ۳۰ ساله ای میخوان به خواستگاریم بیان و من ایشونو دو ساله که میشناسم و تا حدودی از سبک زندگی و اخلاق هاشون اطلاع دارم و میدونم که مشکلی نخواهیم داشت از این نظر .

    یه جورایی بهشون علاقه مند شدم، من دانشجو ترم یک دندان پزشکی هستم، ایشونم در حال حاضر پزشک عمومی و دانشجوی رزیدنتی هستن و دو سال بعد متخصص میشن الان دو تا مشکل دارم ؛

    یکی اختلاف سنی ما هستش ، درسته ایشون خیلی آدم شوخ و خنده رو و پر انرژی و اهل سفر و گردش هستن (شاید از منه ۱۹ ساله بیشتر!) ولی بازم حرف دیگران منو نگران میکنه و دومی اینکه احساس میکنم از من خیلی سر ترن هم از نظر تحصیل خب ایشون پزشکن ولی من راه طولانی در پیش دارم و هم از نظر مادی، شکر خدا ما وضع مالیمون خوبه ولی ایشون جزو قشر مرفه به حساب میان و همه میگن خانوادش در آینده تو رو با تحقیر نگاه میکنن .

    به طور مثال عرض میکنم مثلا خونه شما ۲۰۰ متری بود و الان تو خونه ۴۰۰ متری زندگی میکنی ، یا مثلا تو خونه پدرت ماشینت ۲۰۶ بود و الان شاسی بلند سوار میشی و اینجور چیزا!

    ولی من با شناختی که از خودشون و خانوادشون که بسیار خانواده اصیلی هستن دارم اصلا فکر نمیکنم مشکلی بوجود بیاد ولی اگه دوستان نظرشونو درباره اختلاف طبقاتی بگن ممنون میشم،

    با تشکر


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مشورت در ازدواج خانم ها

  • ۰ موافق ۲ مخالف
  • (۸۱) پاسخ های مردم
    • ۲۰۵۱ بازدید
    • سه شنبه ۱۶ آذر ۹۵ - ۲۲:۴۰

    چطوری دوباره به خواستگاری دختری برم که بار اول اون رو نپسندیدم

    سلام

    من 6 ماه پیش به خواستگاری خانمی رفتم و فرداش به واسطه گفتیم که بهشون خیلی محترمانه بگه که قسمت نیست. راستش نمیدونم حالا اون واسطه چه جوری این موضوع رو باهاشون مطرح کرد من بعد از اون مورد سراغ چند مورد دیگه هم رفتم ولی الان به این نتیجه رسیدم که همون مورد اول در مقایسه با بقیه شرایطش مناسب تره .

    و حالا می خوایم دوباره اجازه بگیریم که بریم خونشون، بنظرتون ممکنه دختر خانم فکر کنه که حتما بهش زن نمی دادن و مونده و رونده شده که دوباره برگشته اینجا ؟ ولی واقعا جای دیگه هم ما رو پسندیدن و اینجوری نیست. حالا باید چه کار کرد و چی گفت؟


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مشورت در ازدواج آقایان

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۵۷) پاسخ های مردم
    • ۱۳۹۹ بازدید
    • سه شنبه ۱۶ آذر ۹۵ - ۲۲:۰۵

    در جلسه چندم خواستگاری در مورد سن واقعیم صحبت کنم ؟

    با سلام

    من از شهرمون مهاجرت کردم بهمراه مادر و برادر کوچکتررم که معلول ذهنیه و برادرای دیگه ام توی شهر خودمونن. کسی هم از این موضوع خبر نداره و خرج خونه هم با منه چون پدرم ما رو ترک کرده چند سالی هست یعنی مادرم مشکل پیدا کرده و نمی تونه درست راه بره اونم رفت و همه چی مونده گردن من .

    حالا نمی دونم چطوری به خواستگارم بگم که راز داری کنه و به بقیه نگه چون ممکن کارمو از دست بدم یا آبروم بره پیش همکارام . می خواستم آقایون راهنمایی کنن توی جلسه چندم بگم؟ من مشکلی ندارم اگه نپذیرن چون خودم اختلاف سنی 4 سال بالا رو دوس دارم  و خودم کسانی که کوچکتر یا همسن یا اختلافمون کمه رو اجازه خواستگاری نمیدم .

    یه وقتایی فکر می کنم شاید منم وظیفه ام نگهداری از برادر و مادرمه که کسی رو ندارن و نباید به ازدواج فکر کنم .

    از طرفی خیلی احساس تنهایی می کنم و این چند سال واقعا جور همه چی رو کشیدم از کار بیرون تا کار خونه و خرید و آشپزی و اینا .

    اگه جای من بودید چکار می کردید ؟ قید ازدواج رو بزنم چون خیلی وقت ندارم سنم داره می ره بالا .

    یه خواستگاری هست که من راجع به اینکه باید خرج مادر و برادرم رو بدم و بخش اعظم حقوقم میره پای این کار حرف زدیم ولی هنوز این موضوع رو نگفتم نمی دونم چکار کنم ؟

    من به مشاوره و وکیل و اینا دسترسی ندارم .

    خواهش می کنم کمکم کنید


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مشورت در ازدواج خانم ها

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۲۲) پاسخ های مردم
    • ۱۰۵۴ بازدید
    • يكشنبه ۱۴ آذر ۹۵ - ۲۳:۰۰

    آیا پسر مورد علاقم منو با دوست دخترای سابقش مقایسه میکنه ؟

    سلام
    دختری 20 ساله هستم . 3 ماهه با پسری در ارتباطم . من و ایشون از روابطی که در گذشته با بقیه داشتیم با خبریم و حتی میدونیم در چه حد بوده . و بخاطر اینکه میتونیم بدون دروغ با هم باشیم راضی هستیم .

    اما من هر چند وقت به روابط ایشون با دخترایی که بودن فکر میکنم مثلا اینکه اونا رو دوست داشته ؟ یا ممکنه منو با اونا مقایسه کنه و ... .

    کلا نسبت به ایشون گاهی وقتا انقدر بی اعتماد میشم که میخوام این رابطه رو تموم کنم اما میدونم بیش از حد مشکوکم و بهه هر چیزی که تو گوشیش میبینم حساسم . قصد ما ازدواجه اما فرهنگ خانواده هامونم نزدیک نیس .

    حالا من نمیدونم چیکار کنم ؟ نمیتونم رابطه رو تموم کنم چون دوسش دارم . اما واقعا دلایل زیاد و منطقی وجود داره که نشون میده رابطه خوبی نخواهیم داشت . شایدم من خیلی بدبینم ...


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مشورت در ازدواج خانم ها

  • ۰ موافق ۳ مخالف
  • (۳۱) پاسخ های مردم
    • ۱۲۹۹ بازدید
    • يكشنبه ۱۴ آذر ۹۵ - ۲۲:۵۵

    پسری که قرار بود خواستگاریم بیاد از یکی دیگه خواستگاری کرده

    سلام به همه عزیزان

    چند روزیه ذهنم درگیره . این مشکل یکی از نزدیکان من هستش به این خاطر غمگین و عصبانیم . واقعا بازی با احساسات یه ادم کار درستی هست.؟ اینکه یه نفر اون هم از تو اقوام دو بار یک دختری رو سر کار بذاره در صورتی که خوش اومده زنگ زده به واسطش و خواستگاری کرد و با هم صحبت کردن بعد هم پسره رفت تا موقعیتش درست بشه بیاد خاستگاری رسمی .

    فقط دختر میدونست و مامانش البته. بعد یه مدت بگه من با این شرایط ( شرایط بسیار سختی نبود بعد توی صحبت با دختر مخالفت چندانی نکرد که دختره بفهمه این شرایط رو کاملا قبول نداره) دختره مهر پسره تو دلش بود منتظرش بود چند ماه.

    حالا پسره رفته خواستگاری یکی دیگه. واقعا اینجا چی باید گفت اون پسر رو نفرین کرد یا واگذار کرد به خدا ، یا باهاش برخورد بد کرد .

    حالا جالبه من گفتم دو بار به این علت که بار دوم خود واسطه بهش گفت که اگه واقعا تصمیمش قطعی هست با دختره صحبت کنه و اون این اطمینان رو داده و بعد زیرش زد


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مشورت در ازدواج خانم ها

  • ۲ موافق ۰ مخالف
  • (۲۰) پاسخ های مردم
    • ۹۵۶ بازدید
    • يكشنبه ۱۴ آذر ۹۵ - ۲۲:۵۰

    اعصابم خورد میشه که چرا نتونستم اونو یا خانودمو قانع کنم

    با سلام
    یه دختر 21 سالمه ام از سال دوم دبیرستانم با یه اقا پسری دوست بودم . خیلی همدیگرو قبول داشتیم و همدیگرو دوست داشتیم خواستگاری من هم اومدن .
    اما از لحاظ تحصیلی خانواده هامون بهم نمیخوردن و مادرم چون اقا پسر دیپلمشون رو هم نگرفته بودن مخالف بودن ولی سر زبون نسبتا خوبی داشتن. و اینکه اقا پسر با درس خوندن منم مخالف بودن و دوست داشتن کارای دیگه ای بکنم و چون مشکل مالی نداشتن نیازی نمیدیدن که من یا خودشون درس بخونیم.
    با دانشگاه های امروزی مخالف بودن و میگفتن وقت تلف کردنه و تو دانشگاه چیزی یاد ما نمیدن. مشکل من برای جواب مثبت دادن به ایشون این بود که ایشون با درس خوندن من مخالف بودن و تو کت منم نمیرفت.
    خانوادم میخوان با یه ادم تحصیلکرده ازدواج کنم. اینا باعث شد که بعد 4 سال دوستی جواب منفی یهشون بدم.. یه ادم پرتلاش و قوی و با اعتماد به نفس کامل و البته کمی خجالتی به یه ادم کسل و بی حوصله و پر اضطراب و استرس تبدیل شم .
    حتی گاهی تو شرایط سخت که قرار میگیرم تپش قلب پیدا میکنم و همش به ایشون فکر میکنم و اعصابم خورد میشه که چرا نتونستم اونو یا خانودمو قانع کنم. نمیدونم الان با این اضطراب و ناامیدی همیشگی باید چیکار منم.
    اهل درد و دل کردنم نیستم و ممنونم از هر کسی که داستان زندگی منو خوند و اگه حالش خوبه و میتونه کمکی کنه برام یه چیزی بنویسه که حال منم بهتر شه؟

    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    خودسازی در دختران

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۱۴) پاسخ های مردم
    • ۵۲۶ بازدید
    • يكشنبه ۱۴ آذر ۹۵ - ۲۲:۳۵

    14 سالمه، 6 ماهه که عاشق یه پسر شدم

    سلام

    من حدودا ۶ ماهه که عاشق یه پسر شدم از فامیلامون. ۱۴ سالمه. اون ۲۱. فقط لطفا نگین که به خاطر سنته و تغییرات هورمونی ، چون من خیلی درکم بیشتر از سنمه و همینطور هم همیشه منطقی رفتار میکردم با همه چیز و اصلا آدم احساساتی نبودم از لحاظ بقیه و اصلا فکرشم نمیکردم عاشق یک پسر بشم.

    این که حسم تو این چند ماه هیچ فرقی نکرده فقط یکم بیشتر شده، اون خیلی شخصیت منزوی داره و اصلا تو جمعا نیس .

    احساس میکنم من میتونم از این شخصیت تنهایی درش بیارم، و شاید در اینده زندگی خیلی خوبی با هم داشته باشیم. ولی واقعا میترسم بهش بگم که دوسش دارم و اخلاقاشو بدتر کنه یا نگم و شاید یه روز دیگه دیر بشه برا اینکه بفهمه یه نفر عاشقشه.

    میشه کمکم کنین چیکار کنم؟ خواهش میکنم!


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    ازدواج در سن پایین

  • ۰ موافق ۶ مخالف
  • (۵۵) پاسخ های مردم
    • ۲۷۵۶ بازدید
    • يكشنبه ۱۴ آذر ۹۵ - ۲۲:۲۵

    برای آب کردن شکم می خوام مدتی باشگاه برم

    سلام دوستان

    من یه مدته میخوام برای آب کردن شکم باشگاه برم (دخترم) ولی خیلی شنیدم که اگه یه مدت بدنسازی بری بعد ول کنی باز شکم میاری. همین باعث شده انگیزه ای برای باشگاه رفتن نداشته باشم .

    این حرف درسته؟ یعنی اگه کلا هیکلم متناسب بشه و بعد دیگه نرم همه چی بهم میریزه ؟ در ضمن من چاق هم نیستم ولی یکم شکم دارم که فقط میخواستم اون از بین بره .


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    لاغری، چاقی و تناسب اندام

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۳۱) پاسخ های مردم
    • ۱۷۰۰ بازدید
    • شنبه ۱۳ آذر ۹۵ - ۲۲:۵۵

    باید به پسر مورد علاقم بگم دوسش دارم یا نه؟

    سلام

    دختر جوانی هستم که به تازگی دغدغه هایی که گذرا بودند به مشغولیات فکریم اضافه شده و از شما خوانندگان راهنمایی می خوام

    اول از خود بگم دختر خیلی خجالتی هستم به حدی که وقتی با جنس مقابلم حرف میزنم زیاد نمی تونم به چشماش خیره بشم فقط یک یا دو ثانیه، بعدش نگاهم رو به جایی دیگه خیره میکنم حالا چه میخواد پدر ، دایی ، عمو ، پسر اشنا یا غریبه باشه فرقی نداره قبلا بخاطر همین خجالتم چون دستپاچه میشدم یا منمن میکردم اقایی فکر میکرد دوسش دارم و رفتار نادرستی باهام داشت و مشکلات دیگه. منم خجالتی بودنم رو تا حدودی کم کردم.

    حالا سوالم؛

    1 - باید به پسر مورد علاقم بگم دوسش دارم یا نه؟ میگن نباید گفت طرف پرو میشه یا میگه خب این دختره دوسم داره لازم نیست براش تلاش کنم یا طرف سرد میشه درسته واقعیت رو بگید؟ ایشون غریبه هستند و چند سالی میشه که بهشون علاقه دارم.

    با اینکه از فیلم ها یا رمان عاشقانه خوشم میاد اما نوبت خودم که میشه گیج میشم و نمی دونم!

    2 - یکی از اقوام هست که نمی دونم دوستم داره یا قصدش آزاره؟ قبلا وقتی نگاهم میکرد یا حرفی میزدم میخندید بی صدا! مثلا دربارم نظر میده یا اذیت میکنه مثل تیکه. جدیدا ساعت ها جوری رفتار میکنه که انگار کسی رو داره که باهاش حرف میزنه یا چت میکنه و به من میگه طرف سلام رسوند یا میخوای باهاش حرف بزنی؟

    به خودم میگم اشتباه فکر میکنی دختر بعدش فکر میکنم اخه به من چه ربطی داره که باید به من بگه؟ اخه میدونین من بدون دونستن قصدش چند وقتی هست خجالتم رو کم کردم کمی صمیمی رفتار میکنم مثل تبریک تولد یا سلام احوال پرسی .

    وقتی میبینمش قبلا نگاهش نمیکردم میترسم که درباره رفتارای من اشتباه برداشت کرده باشه بعضی وقت ها جوری رفتار میکردم در باره ایشون که وقتی بهش فکر میکنم میگم نکنه بقیه اشتباه برداشت کرده باشند!

    البته چندبار به بقیه به طور مستقیم و غیر مستقیم بیان کردم که جای خواهر کوچیکش هستم و الان از این رفتار ها خسته شدم اگر واقعا احساسی داره بدون این رفتار های بچگونه بیان کنه و جوابش رو بگیره واقعا گیج شدم . گاهی وقت ها هم خندم میگیره .

    بیشتر اقایون نظر بدید.


    پیشنهاد :

    بدون واسطه ، چطور به یه پسر بگم که دوسش دارم ؟

    چرا وقتی به بعضی از پسرا رو میدی انقدر پرو میشن؟!

    راه های جذاب شدن دختران

    چطور جذب کنم پسری رو که به هیچ دختری محل نمیذاره ؟

    راهکارهای موثر در جذب خواستگار

    چه جوری پسر مورد علاقم رو عاشق خودم کنم؟

    به پسری علاقمند شدم ولی دستم به جایی بند نیست

    چکار باید بکنم که به اون پسر بفهمونم بهشون علاقه دارم ؟

    چطور یه دختر دانشجو، با حفظ وقار پسر مورد نظرش رو جذب کنه ؟

    چطور میتونم پسر مورد علاقم رو به خودم جذب کنم ؟

    چطور به طور غیرمستقیم توجهش رو برای ازدواج به خودم جلب کنم؟



    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    جذب خواستگار دلخواه

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۱۸) پاسخ های مردم
    • ۱۵۲۰ بازدید
    • شنبه ۱۳ آذر ۹۵ - ۲۲:۵۰

    نمی تونم به ایران برگردم چون احساس شکست میکنم ؟

    با سلام
    من ۳۶ سالمه و بیش از ۱۰ ساله که هلند زندگی می‌کنم. هدف من از آمدن به اینجا ادامه تحصیل بود که اوایل همه چی‌ خوب بود ولی‌ بعدش غربت و تنهائی از من خیلی‌ انرژی گرفت و من نتونستم خوب ادامه بدم طوری که تز فوقم را بیشتر از یکسال طول دادم.
    بعد هم دکترا را شروع کردم بدون اون که فاند بگیرم. این بار سعی‌ کردم با انرژی‌ شروع کنم که اولش بازم خوب بود ولی‌ بعد از ۲ ماه من متوجه شدم که سرطان سینه دارم، و بعد نتونستم ادامه بدم به خاطر روند درمان ، بعد هم که درمانم تموم شد دیگه انگیزه نداشتم یا بهتره بگم شاید افسردگی داشتم نمیدونم.
    الان هم با اینکه ۴ ساله که بیماری من تموم شده ولی‌ من همچنان در حال دکترا هستم ولی‌ هیچ پیشرفتی نداشتم و در بهترین صورت باید ۲ سال هم کار کنم که متأسفانه انگیزه و اراده ام را از دست دادم.
    خواستم برم دنبال کار که پیدا نکردم. ایران هم نمی‌خوام برگردم چون احساس شکست دارم منی‌ که شاگرد زرنگ بودم الان بعد از ۱۰ سال هیچ کاری نکردم فقط یه فوق گرفتم .
    هر کس از من میپرسه پس توی این مدت چی‌ کار کردی فقط شرمنده میشم نمیدونم که چی‌ بگم. همه دوستام ایران ازدواج کردن زندگی خوب دارند بچه و کار خوب و تجربه کاری که بیش از ده سال است.
    من اگه الان برگردم هیچی‌ ندارم و احساس شکست دارم.حتی بعد دکترا اونم اگه بتونم بگیرم بازم هیچی‌ ندارم. دوستام هم توی ایران ادامه تحصیل دادند و الان دکترا دارند. در تمام این مدت هم هزینه‌های من بر عهده خانوادم بوده با اینکه از لحاظ مالی متوسط هستیم. این هم منو اذیت می‌کنه.
    امکان ازدواج هم اینجا ندارم اصلا کسی‌ که بخواد با شرایط من از نظر ایمانی‌ جور باشه نیست اینجا ایرانی ها اعتقادات خوبی‌ ندارند. پس من چی‌ کار کنم به نظر شما؟ بمونم ؟ برگردم ؟ انگیزه و اراده هم دیگه ندارم این ها را چی‌ کار کنم ؟
    خواهش می‌کنم یه راهنمائی بکنید

    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    خودسازی در دختران

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۴۹) پاسخ های مردم
    • ۱۱۷۵ بازدید
    • شنبه ۱۳ آذر ۹۵ - ۲۲:۱۵

    مجبورم نون خور اضافه بنظر بیام چون خواستگار مناسب ندارم

    سلام

    متاسفانه مواردی که برای ازدواجم به خواستگاری میان از هیچ لحاظ تا حالا مناسب نبودن. واقعا نبودن. منم شرایط خیلی خوبی دارم. چه خانوادگی چه تحصیلات و چه چهره و ظاهر. پرتوقع نیستم فقط بخود خدا اصلا یه کسایی میان خواستگاریم آدم گریش میگیره! حتی خود خانوادم میگن.

    مخصوصا از لحاظ اعتقادی خیلی باهام فاصله دارن.مثلا کوچکترینش اینه طرف اصولا دینو قبول نداره! مشروب براش عادیه،تارک صلاته.

    چند تا از کوچک تر از من توی فامیل ازدواج کردن و همین موضوع باعث شده من مستحق انواع متلک ها و تحقیر ها از جانب اقوام بشم.

    با اقوام میتونم یه جوری کنار بیام اما با اعضای خانوادم موندم چه کنم! هیچوقت توی عمرم تصور نمی کردم پدر و مادرم بخاطر زودتر خلاص شدن از شر من انقدر بهم بی حرمتی کنن... مدام حرمت پدر مادر بودنشونو نگه میدارم که نکنه توی روشون وایسم چیزی بگم بعدا پشیمون شم اما منم تحملم اندازه ای داره. بخدا قلب درد گرفتم موهام داره چند تا تارش سفید میشه.

    روم نمیشه اینجا بگم چه رفتارایی میکنن ...

    بخدا خسته شدم دیگه. من آدمم. فقط چون دختر هستم و اتفاقا از یه خانواده مذهبی که اجازه کار کردن هم هر جایی ندارم مجبورم نون خور اضافه بنظر بیام. گناه من چیه که تحت تکلف پدرمم ؟ مگه من جز خانوادم پناه دیگه ای دارم؟!

    آدم آویزون و ضعیفی نیستم. فقط قسمتم نشده تا حالا ازدواج کنم! از خلقتم داره حالم بهم میخوره. از دل شکستن های مادرم... از متلکاش ، توهیناش، تمسخراش، از اینکه میگه هم سن تو بودم دو تا بچه داشتم، از اینکه دیگه حاضره منو به یه پسری که سیکل داره از منم سه سال کوچیکتره و اوضاع اقتصادیش داغونه بده ...

    ۲۷ سالمه اما انگار ۴۷ ساله سربار شونم ! تو رو خدا بگید من چه خاکی به سرم بریزم زودتر گورمو از این خونه گم کنم ؟ کسی توی موقعیت من بوده دعایی توسلی چیزی کرده باشه زودتر ازدواج کرده باشه؟ بخدا انقدر چله گرفتم ( انواع دعاها و ختما ) داداشم دستم میندازه ...

    کمکم کنین ...


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    نداشتن خواستگار مناسب

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • (۵۳) پاسخ های مردم
    • ۲۲۰۸ بازدید
    • جمعه ۱۲ آذر ۹۵ - ۲۲:۳۵

    شوهرم اون طوری که قبل از ازدواج فکر می کردم مذهبی نیست

    سلام

    24 ساله هستم  و یک ساله با شوهرم که هم سن هستیم ازدواج کردم شوهرم پیش پدرش کار میکنه ، پدرش خودشو بازنشسته کرده فقط هر از گاهی یه سر میزنه ،  تو این مدت از همه چی زندگیمون خوب بوده .

    البته یک مشکل جزئی داشتیم  که مرور بزرگ برای من بزرگ تر شده  اونم اعتقادات مذهبی همسرم بوده ،  قبل از ازدواج  وقتی تو مراسم مختلف همسرم رو می دیدم یا از اطراف میشندیم فردی مقید به  امور مذهبی بوده ، اما بعد ازدواج متوجه شدم همسرم فقط واجبات رو انجام میداده مثل نماز و روزه ، زیاد به چیزای دیگه اعتقاد نداشته مثل مستحبات و مراسم عزاداری . خب دوست نداشتم همسرم خشک مذهبی باشه اما دوست نداشتم انقدر به بعضی مسائل  بی توجه باشه ولی باز خیلی مته به خشخاش نذاشتم .

    الان یه چند ماهی با یه سری آدم ها رفت و آمد پیدا کرده تو این مدت اوضاع مالیش خیلی خوب شده از طرفی تو صحبت های شوهرم و پدرش متوجه شدم  شوهرم بعضی از مسائل کاری رو از پدرش پنهون میکنه .

    این موضوع که این پول  ها از چه راهی بدست میاد و این که  یه مدت کاهل نماز شده خیلی منو عذابم میده  چیکار کنم ؟

    پدر شوهرم مرد خیلی متدین و دست به خیری از صفر شروع کرده اصلا پول حروم نیاورده سر سفره الان اگر قضیه رو بهش بگم میدوم خیلی عصابی میشه و شوهرم ازش چشمش می افته  . از طرفی  شوهرم  اصلا به حرف من توجهی نمی کنه بعضی وقت ها میگم قهر کنم برم شاید  به خودش بیاد.

    میشه لطفا راهنماییم کنید چیکار کنم لطفا دعا کنید مشکلم رفع بشه


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مشورت در شوهرداری

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • (۱۴) پاسخ های مردم
    • ۸۵۸ بازدید
    • جمعه ۱۲ آذر ۹۵ - ۲۲:۰۵

    تفاوت تحصیلی زیاد به زندگیمون لطمه میزنه ؟

    سلام

    دختری 31 ساله ام و مدرک کارشناسی دارم. با اینکه تا لحظه آخر خواستگارای زیادی داشتم ولی اصلا هیچکدوم جور نمیشد که وصلت کنیم تا بالاخره عقد کردم . حدود 1 ساله ، اونم با آقایی که مدرک پنجم ابتدایی داره. احساس پشیمونی میکنم از ازدواجم با ایشون مخصوصا وقتایی که حرفای ناشایست یا حرکات دور از انتظارم انجام میده.

    از نظر اخلاقی و ظاهری خوبه ولی هنوز نمی دونم این تفاوت تحصیلی به زندگیمون لطمه میزنه یا خیر . من که اصلا اهل فخر فروشی نیستم خودمو به رخش بکشم ولی گاهی خودش منو مسخره میکنه و میگه لیسانس خانه داری داری و از این حرفای ناشایست...

    به جای اینکه من اونو به سخره بگیرم اون منو تیر باران میکنه در حالیکه خودش ماشین و خونه نداره، سربازی نرفته، کار درست و حسابی هم نداره ، بیمه نداره. سابقه اعتیاد هم داشته.

    پس خودتونم متوجه شدید که توی خواب هم نمی دیده که با کسی مثل من ازدواج کنه . درسته با عشق و علاقه ازدواج کردم ولی این کاراش منو سرد کرده منو به طلاق و جدایی راهنمایی نکنید، راهکار بدید مغزم هنگ کرده


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مشورت در ازدواج خانم ها

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۲۸) پاسخ های مردم
    • ۹۹۵ بازدید
    • جمعه ۱۲ آذر ۹۵ - ۲۲:۰۰

    از وقتی که ازدواج کردم واسه خودم زندگی نکردم

    سلام

    یه مشکل خانوادگی دارم که نمیدونم باهاش چیکار کنم امیدوارم بتونید راهنماییم کنید .

    من متاهلم دختر بزرگ خانواده هستم پدرم و دو ساله از دست دادم یه برادر بزرگتر دارم که اونم متاهله تا چند ماه پیش طبقه ی بالای خونه ی پدرم زندگی میکردن ولی همسرش دیگه نموند یعنی بعد از فوت پدرم بنای ناسازگاری گذاشت و دیگه نمیخواست تو اون ساختمون زندگی کنه و چند ماهه که از اونجا رفتن .

    الان مادرم و خواهرم که اسکیزوفرنی داره با هم تو اون خونه زندگی میکنن . یه کم در مورد مادرم براتون بگم یه مادر وابسته ست ،این وابستگیش ما رو خیلی اذیت میکنه من خودم 8 ساله که ازدواج کردم از همون روزای اول مامانم انتظار داشت هر روز برم خونشون اگه نمیرفتم ناراحت میشد توقعاتش باعث شد که منم هر روز میرفتم بعد از ظهرها .

    ولی واقعا سخت بود چون به هر حال خودم تشکیل زندگی داده بودم ولی مادرم اینو درک نمیکرد اصلا،طوری شد که این وابستگی دو طرفه شد یعنی منم دیگه عادت کردم به رفتن خونه ی اونا بعدشم که شدت گرفتن بیماری خواهرم و بعد هم بیماری پدرم که سرطان داشت این رفت و آمدها رو بیشتر کرد .

    مامانم دیگه به خاطر مشکلات زندگیشون از لحاظ روحی ضعیف شده بود و به من و اون یکی خواهرم که اونم متاهله نیاز داشت .

    باور کنید تو مدتی که ازدواج کردم دیگه واسه خودم زندگی نکردم همیشه درگیر مسائل و مشکلات خونه ی پدری بودم خودم هم خیلی به هم ریختم افسرده شدم تا دو سال پیش دارو مصرف میکردم .


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    تعامل با خانواده

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۳۱) پاسخ های مردم
    • ۱۴۶۷ بازدید
    • دوشنبه ۸ آذر ۹۵ - ۲۲:۴۵

    بعد از ازدواج با یه پسر پولدار چه اتفاقاتی برام رخ میده ؟

    سلام

    من 23 سالمه و یه خواستگار دارم که حدود دو ساله میشناسمش و 26 سالشه . هم دیگه رو دوست داریم من خیلی زیاد دوسش دارم  .

    اما مشکلی که دارم اینه که وضع مالیشون خیلی خوبه یعنی از اینا که خونه آنچنانی دارند و فقط 4 تا ماشین مدل بالا تو پارکینگشون وضع ما متوسطه با این که این قدر دوسش دارم ولی از بعد ازدواج میترسم اخه شرایط خونوادگی متفاوتی داریم میترسم بعدا تحقیر بشم میشیم مثل شاهزاده و گدا .

    چی کار کنم خیلی دارم اذیت میشم و میدونم که غیر از اون دلم نمیتونه برای ازدواج با کس دیگه ای باشه  . لطفا کمکم کنید تو شرایط خیلی بدیم با همه ی اینا چند بار ردش کردم ولی بازم میاد


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مشورت در ازدواج خانم ها

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۶۱) پاسخ های مردم
    • ۲۰۸۸ بازدید
    • دوشنبه ۸ آذر ۹۵ - ۲۲:۳۵

    یه پاکستانی از طریق چت ازم خواستگاری کرده

    سلام به همه کاربران

    من بشدت نیاز دارم نظرات شما رو بدونم لطفا هر کسی میتونه نظرشو بگه. شخصی پاکستانی از من از طریق چت خواستگاری کردن حدود پنج ماه هست. مشاوره ها گفتن نه, بدلیل تفاوت فرهنگی زبانی و ... . خانواده من قبول نکردن, و  در پایان پدرم گفتند نه ولی اگر میخوای با مسئولیت خودت.

    از طرفی من چند بار بهم زدم این رابطه رو, ولی بعد دوباره شروع شد. و اون قسم خورده دوستم داره و فقط قصدش ازدواجه, از طرفی به غیر از چند تا دروغ همیشه صادق بوده .

    یکی از دروغاش سنی بودنش بود, که بعد من متوجه شدم و گفت بخاطر این نگفتم که میترسیدم تو رو از دست بدم.

    از طرفی خواهرم گفته اگر با اون ازدواج کنی من طردت میکنم و به هیچ کس نمیگم خواهرم رفته با یک پاکستانی اردواج کرده, حالا اون اقا میگه میام ایران باهم ازدواج میکنیم و ... از طرفی رفتم کنسول گری گفتند اجازه دولت باید باشه و زمان میبره.

    و من بشدت وابسطه ایشون شدم و در همان مدت قطع رابطه هر روز گریه میکردم, حالا سر دو راهی موندم, اگر بیاد ایران با کلی مشکلات و مخالفت ممکنه بتونم باهاش ازدواج کنم ولی از اینده نگرانم تفاوت زبان و دین و ... هر چند خودشون گفتن من با اینکه همسرم شیعه و یا سنی باشه مشکلی ندارم و گفتن حتی بچه شیعه باشن.

    قبلا گفته بود شیعه میشه ولی کلی باهاشون صحبت کردم تا نظر واقعیشو بهم بگه و گفت سخته بخواد شیعه بشه و در جواب دیگران چی باید بگه سختشه. و همچنین بهم گفت اگر منو بخاطر سنی بودنم ترک کنی این خیلی بده و به من ضربه خیلی سختی زدی.

    و خودم کمی عاقلانه و بدور از احساس فکر میکنم میبینم شرایط اونجا سخته, میگه میام ایران زندگی کنیم ولی وقتی فارسی بلد نیست چجوری, ممکن نیست, حالا چجوری قانعش کنم که دلش نشکنه  و خودمم درست تصمیم گرفته باشم.

    راستشو بخواین همش میگم نکنه این خوب باشه و اشتباه کنم یا دلش بشکنه که در این زمینه مشاوره گفت نه شما حق انتخاب دارید پس دل شکستن نیست ولی نمیدونم چرا وجدانم راحت نیست. گیج شدم و هزاران سوال و فکر در سرمه.

    لطفا در این زمینه بهم مشورت بدید. در ضمن بهش گفتم یک هفته میخوام فکر کنم در مورد خودمون و اینده. ممنون میشم نظراتتون رو ارسال کنید.

    التماس دعا


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مشورت در ازدواج خانم ها

  • ۰ موافق ۳ مخالف
  • (۸۷) پاسخ های مردم
    • ۱۶۴۵ بازدید
    • يكشنبه ۷ آذر ۹۵ - ۲۲:۴۰

    خواستگارم سیگاریه و خیلی هم پیگیر سیاسته

    سلام

    دختر- 29 ساله - دانشجو دکتری- ظاهر مناسب (اندام و چهره)- از نظر ثروت کمی بالاتر از متوسط .

    دارم با فردی 29 ساله - مدرک کارشناسی ارشد- ظاهر نه چندان مناسب ( هم از نظر چهره و هم اندام)- صاحب یک شرکت خدمات و مشاوره مهندسی که تازه راه اندازی کرده به قصد ازدواج آشنا میشم.

    از دوران لیسانس هم دانشگاهی بودیم و دورادور ارتباطکی داشتیم.

    سوالام از شما عزیزان:

    اولا که من از ظاهر ایشون خوشم نیومده و میترسم که پس فردا دچار سرخوردگی بشم ولی از طرفی هم میگم شاید بعد ازدواج یه کم بهتر بشه و از بس همه میگن ظاهر مهم نیست نمیدونم چیکار کنم! نظر شما چیه؟

    دوما ایشون خیلی بی برنامه هست و میگه من در لحظه تصمیم میگیرم که بهترین کار چیه همون رو انجام میدم. به نظر شما این درسته آخه؟ میشه به همچین فردی اعتماد و تکیه کرد؟

    آها راستی, سوما ایشون سیگار میکشه اما میگه بعد از ازدواج نمیکشه, چقدر میشه به حرفش اعتماد کرد؟

    در آخر هم اینکه ایشون خیلی سیاسیه! یعنی کلا موقع انتخابات که میشه کلا درگیر میشه و میگفت حتی امسال واسه انتخابات مجلس به حدی درگیر بوده که یه روز مرخصی میگیره از خدمت سربازی ولی تا یه ماه نمیره و فراری محسوب میشده! این مشکلی نداره به نظر شما؟ میشه به همچین فردی اعتماد و تکیه کرد؟


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مشورت در ازدواج خانم ها

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۴۸) پاسخ های مردم
    • ۱۰۳۳ بازدید
    • يكشنبه ۷ آذر ۹۵ - ۲۲:۲۵

    کاش با خانواده ی پرجمعیت وصلت نمیکردم

    سلام دوستان

    دختری هستم نوزده ساله و نامزدم بیست و یک ساله ، ما دو ساله که عقدیم نامزدم شش تا خواهر دارن و یک برادر و ایشون فرزند آخر خانواده هستند و در این مدت دو سال خواهرشوهرهام اصلا تو زندگی مون دخالتی نمیکنند خدا رو شکر و اگر مشکلی یا دعوایی پیش بیاد همیشه طرف منو میگیرن .

    اما مشکل من این هست که اصلا دوست ندارم نامزدم با خواهرش حرف بزنه و بگه و بخنده ازش متنفر میشم یا اگر با بچه های خواهرش بازی کنه میدونم خیلی مسخره است ولی بخدا دست خودم نیست دو بار رفتم مشاوره اما ثاثیری نداشت .

    ختم چهل روزه برداشتم که به خدا نزدیک بشم و از این افکار لعنتی راحت شم اما نشد . چند بار بهش گفتم تو به خانوادت وابسته ای اما قبول نکرد .چند بار به خاطر اینکه بدون من رفته بود خونه خواهرش دعوامون شد .

    نامزدم مهربونه اما من نمیدونم چیکار کنم زندگی کنم یا نه؟ مشکل من همینه چند بار با خودم گفتم کاش با خانواده ی پرجمعیت وصلت نمیکردم .

    تو رو خدا شما بگین من چیکار کنم؟ برم روان پزشک یا روان شناس ؟ روان شناس رفتم ولی خوب ثاثیری نداشت . من با اینکه نامزدم رو خیلی دوستش ندارم یعنی اینجوری نیستم که براش بمیرم ولی روش حساسم.

    خودش هم میدونه روی خواهراش و بچه هاشون حساسم دارم دیوونه میشم همش میترسم میگم نکنه الان رفته باشه خونه فلان خواهرش .دارم دیوونه میشم تو رو خدا کمکم کنید خیلی ممنونتون میشم.


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    تعامل با خانواده

  • ۱ موافق ۱ مخالف
  • (۴۱) پاسخ های مردم
    • ۱۲۲۰ بازدید
    • يكشنبه ۷ آذر ۹۵ - ۲۲:۲۰

    اصلا دلم نمیاد اون دختر با پسر دیگه ازدواج کنه!

    باسلام  و احترام

    من ۲۷ سال دارم. پارسال دختر خانمی ۲۰ ساله دانشجو از طریق آشنایی بهمون معرفی شد. اون موقع تازه از خدمت برگشته بودم و بیکار بودم و برای استخدامی باید آماده میشدم.

    خواستگاری به صورت رسمی رفتیم. دختر خانم رو دیدم دختر زیبایی بودن و به دلم نشستن همون دختری بود که قیافه همسرم رو به اون صورت تصور میکردم! البته با هم حرف نزدیم فقط به هم سلام دادیم. چند روز بعد خانوادش بهمون جواب رد دادن گفتن چون اخیرا دختر بزرگترشون رو عروس کردن از لحاظ مالی برای تهیه جهیزیه مشکل دارن ضمن اینکه دخترشون میخواد درس بخونه! خودم از طریق واسطه نظر خود دختر رو جویا شدم. گفته بود دلیل منفی دادن باباش بوده چون پسره کار نداره. من از پسره خوشم اومد هر وقت بخواد حاضرم منتظرش باشم کار رو جور کنه میشه به هم برسیم جوابم به اون بله هست!

    با شنیدن حرفای دختر که بهم علاقه داره من انگیزه و علاقه ام بیشتر شد تا اینکه یکسال بعد تونستم استخدامی قبول بشم و کارمند شم. با اصرار خانوادم رو راضی کردم دوباره به خواستگاری اون دختر برن با اینکه پدر و مادرم از اونا دلخور بودن راضی شدن دوباره اقدام کنن. خواستگاری انجام شد.این سری همون جلسه اول بهم رد دادن! این بار خانوادش میگه میخوایم پسر بزرگمون رو داماد کنیم پول نداریم دخترمون رو عروس کنیم!

    پدر و مادرم هر قدر اصرار کردن یا واسطه فرستادن فایده نداشت باباش میگه دخترم باید درسش تموم کنه! پسرم میخوام دوماد کنم اولویت با پسرمه! خانوادم بعدش بهم گفتن اصلا حاضر نیستن با این خانواده وصلت کنن.نظر دختر خانم رو جویا شدم از طریق واسطه چون جای دوری درس میخونه. گفته بود من اصلا مشکل ندارم بابام راضی نمیشه حیفه عروس اون خانواده نشم واقعا حیفه!

    من الان حالم خیلی بده.ناراحتم.دختره رو دوس دارم با اینکه هیچوقت نشد حضوری حرف بزنیم. خانوادمم حق دارن دوبار رفتن هر دو بار مسخره شدن .

    خانوادم میگن اگه دختره هم واقعا میخوادت باید خانوادش رو راضی میکرد و کمک میکرد بله بدن در حالی که هیچ کاری نکرده و حرفی نزده و سکوت کرده پیش خانوادش!  دلیل رد دادن اینا یا خانواده دختر از ما بدشون میاد که بعیده یا دختره دوست پسر داره که بعیده چون دختره گفته بود بابام راضی بشه جوابم بله هست و از پسره خوشم میاد. کاسه ای زیر نیم کاسه هست...

    اگه قیدش رو بزنم چجوری فراموشش کنم و اینکه اصلا دلم نمیاد اون دختر با پسر دیگه ازدواج کنه! دوستان به نظرتون من چکار کنم؟ یعنی من شکست عشقی خوردم؟
    خانوادم دگه محاله دوباره برن از طرفی خانواده دختر ازشون بدم میاد همش بهانه جور میکنن و مخالفت!

    خدایا کمکم کن...


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مشورت در ازدواج آقایان

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۳۱) پاسخ های مردم
    • ۱۱۰۴ بازدید
    • يكشنبه ۷ آذر ۹۵ - ۲۲:۰۵

    به برادرم بگم که دخترش چند تا دوست پسر داره ؟

    سلام
    دختر 17 ساله ای هستم.درس میخوانم و سرم به کار خودم مشغوله. یه برادر زاده ای دارم که 18 ساله هست، دختر شیطونیه. میدونم که چند تا دوست پسر داره و خودشم بهم گفته که سر همه شون رو کلاه میذاره و تیغ شون میزنه . و از منم دعوت کرده که با دوست پسراش آشنا بشم و برای خودم دوست پسری داشته باشم.
    اما من قبول نکردم و در نهایت هزار تا حرف بارم کرد. از قبیل اُمُل و عقب مونده و عصر حجری .در کُل بهم بی ادبی کرد و دعوا مون شد.
    اما من خودم یه انسان بالغی هستم و میتونم خوب رو از بد تشخیص بدم.به همین دلیلم میدونم داشتن دوست پسر اشتباهه.
    به نظرتون اگه به برادرم  حرفای دخترش رو که بهم زده و اینکه چه کارای دیگه ای هم میکنه و دوست پسر داره رو بگم با اینکه برادرم از هیچی خبر نداره و برادر ساده ی من فکر میکنه دخترش آدم خوبیه ، آیا کار بدی میکنم اگه همه چیز رو به برادرم بگم؟
    از طرف دیگه هم میترسم  اگه بگم همه چیز رو به برادرم، برادر زاده ام با من قهر کنه و کینه به دل بگیره و بخواد بهم زور گویی  بکنه.
    به نظرتون چیکار کنم؟؟
    ممنون.

    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    تعامل با خانواده

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۵۰) پاسخ های مردم
    • ۱۷۶۴ بازدید
    • شنبه ۶ آذر ۹۵ - ۲۲:۴۵

    دیگه نمیتونم این راه رو تنهایی ادامه بدم

    سلام
    من سوالی نداشتم فقط دلم خیلی گرفته بود میخوام چند خطی براتون از خودمو زندگیم بنویسم . من یه پسر 26 ساله هستم اهل جنوب . ذاتا آدم آروم و کم حرفیم .

    تا این سن هیج وقت دنبال رابطه با هیچ دختر خانمی نبودم . همیشه سعی کردم تو دانشگاه و خیابون و مکان های عمومی سرم پایین باشه و نگاهم رو کنترل میکردم اول به خاطر ترس از خدا و دوم اینکه وقتی ازدواج کردم همه چیز رو با خانمم تجربه کنم .

    اما خیلی چیزا طبق برنامه پیش نرفت بعد از کارشناسی رفتم خدمت بعد خدمت میخواستم ادامه تحصیل بدم اما دیدم تو این وضعیت درس خوندن ریسکه و رفتم دنبال کار ، هر جا میرفتم کار گیرم نمیومد تا اینکه تصمیم گرفتم هر طوری هست یه کاری پیدا کنم حتی اگه شده کارگری چون دیگه روم نمی شد از بابام پول بگیرم . در ضمن پدرم هم وضع مالی خوبی نداشت و نداره .

    چند ماه یه جایی پاره وقت کار میکردم اما حقوقش خیلی کم بود بعدش رفتم شاگرد سوپری شدم اون جا حقوقش بهتر بود اما فشار زیادی به ادم وارد میشد . چون بیشتر از دوازده ساعت کار میکردم و به خاطر دیسک کمری که از زمان خدمت سربازی بهش دچار شده بودم مجبور شدم بعد از هفت هشت ماه از اونجا بیام بیرون .

    چن ماهی بیکار بودم و تو آزمون های استخدامی و جاهای مختلف دنبال کار گشتم اما چون رشته ما یه رشته خاصه استخدامیش خیلی کمه اون هم حتما باید سابقه داشته باشی .

    به هر حال به این نتیجه رسیدم که برم کلاسهای فنی حرفه ای یه کاری یاد بگیرم و مدتیه دارم کلاسهای فنی حرفه ای رو شرکت میکنم .


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    درد دل های دختران و پسران

  • ۳ موافق ۰ مخالف
  • (۵۳) پاسخ های مردم
    • ۲۲۹۵ بازدید
    • شنبه ۶ آذر ۹۵ - ۲۲:۲۰

    پرستارم ، بعد از ازدواج رفتار شوهرم سرد شده، چکار کنم ؟

    سلام  دوستان 

    یه مدت  هست که ازدواج کردم . من پرستارم و کارم شیفتی هست شوهرم خیلی تو داره و سعی میکنه نارحتی رو تو خودش بریزه و کم پیش میاد بیان کنه، موقعی که خونه بابام بودم طوری نبود که دست به سیاه سفید نزنم  و نه اینکه خودمو هلاک کار خونه کنم .

    مشکل اصلی من اینه که اصلا نمی تونم درست حسابی به کار خونه برسم مخصوصا بعد مهر که روز کوتاه شده ، همیشه وقت کم میارم . معمولا وقتی از کار میام بستگی به خستگی یه مدت استراحت میکنم و سعی میکنم بخوابم.

    5 نهایتا 8 ساعت بعد شروع می کنم به درست کردن غذا ، بعدم کارهای خونه . شوهرم  تو خونه خودش اصلا از این کارها نمی کرد و خوب بلد نیست چیکار کنه در حد خودش کمک میکنه اگه بخوام ولی اکثرا بعدش با خودم میگم کاش کمک نمیخواستم و خودم انجام میدادم   .

    خودمم خیلی خسته میشم یه جوری خسته ام از سر کار میام خسته ،  میرم سرکار خسته ، مخصوصا روز هایی که پر...دم اصل نگو فکر کن همه کارها  جمع میشه . بعضی وقت ها مرخصی میگیرم یا شیفتم رو جابجا میکنم تا مدت بیشتری داشته باشم دفعه قبلی کارگر گرفتم مامانم بود ،بعضی وقت ها میومد به مامانم کمکم می کرد تو خونه آدم خوبیه ولی هر چی از دهنش بیاد میگه .


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مسائل زنان شاغل

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • (۳۸) پاسخ های مردم
    • ۲۴۰۱ بازدید
    • شنبه ۶ آذر ۹۵ - ۲۲:۰۵

    مادرم وقتی عصبانیه یه آدم دیگه میشه

    سلام دوستان امیدوارم ایام به کام و تن تون سالم باشه

    دوستان میشه بگید من با مادرم چیکار کنم ؟

    مادر من مادری بسیار خوب و عالی هستش تا زمانی که خوب باشه ولی وای به وقتی که عصبانی بشه هر چی از دهنش در میاد میگه نمونه هاش ؛

    مادر منو گذاشت کلاس رانندگی ماشین خریده بود چون خودش گواهی نداره و ترس از رانندگی داره الان من دو ساله که رانندگی میکنم هر جا خواسته بردمش چند باری با ماشین دانشگاه رفتم و دوستامو سوار کردم تو عصبانیت و ناراحتی برمیگرده میگه من ماشین گذاشتم زیر پات وگرنه بابات نمیذاشت تو دست به ماشینش بزنی و عین عقب مونده ها تو خیابون به ماشین میگفتی این چیه ؟

    یه مورد دیگه هم این که پدرم منو دوست نداشته از اول مادرم هم بخاطر تبعیض رفتار پدرم بین منو خواهرم با پدرم روابطش سرد و الان هم کاملا قطع شده مادرم تو دعوا میگه یادت رفته بابات بهت میگفت تف به هیکلت یا اصلا نگات نمیکرد ؟

    این منم که بهت توجه میکنم خب من یه دختر 20 ساله هستم خرد میشم وقتی مادرم اینجور میگه یا منو میزنه یا بخاطر چند تا لباس که تو ماشین لباس شویی انداختم میگه خدا لعنتت کنه اگه ماشینم خراب بشه .

    من میدونم زندگی مادرم منو خواهرم هستیم مادرم میگه اگه بلایی سرت بیاد من خودمو میکشم و بدون تو نمیتونم هر چی درامد داره خرج ما میکنه برای ما بهترین لباسارو میخره به خودش کم میرسه لباس کهنه استفاده میکنه همه چیزای خوبو واسه ما میخواد ولی تو عصبانیت یه ادم دیگه میشه .

    منت رو سرم میذاره منم اونروز بهش گفتم منت هات داغون میکنه ادمو خودش معذرت خواستو گفت من بد تربیت شدم وقتی مادرم مرد رفتم پیش خواهرم اون هم همش میگفت برو از این خوه برو پیش بقیه داداشات .

    خیلی وقتا زود مییخشمش  و میگم سختی تو زندگی زیاد کشیده ولی وقتی یاد حرفش میوفتم گریم میگیره جدیدا هم پدرم هم از ما جدا زندگی میکنه تو دعوا میگه برو پیش بابات من عهده دار تو نیستم

    من هم خیلی دوستش دارم و یک ثانیه بدونه اون نمیتونم ولی چیکار کنم که دیگه از دستش ناراحت نباشم


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مسائل دختران جوان

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • (۱۵) پاسخ های مردم
    • ۶۸۴ بازدید
    • جمعه ۵ آذر ۹۵ - ۲۲:۵۰

    من از ازدواج پر درد سر خوشم نمیاد

    سلام
    من یه دختر 22 ساله ام که نزدیک به چهار ساله با یه آقا پسری صیغه محرمیت خوندیم که رابطمون دوستی نباشه که گناه نکرده باشیم، البته بدون اذن پدر یعنی کلا خانواده ها خبر ندارن، و ما هم کلا از نزدیک همو ندیدیم، طبق یه تبصره از یه مرجع تقلید که تحقیق کردیم تو شرایط ما بدون اذن پدر محرمیتمون درسته، ایشون هنوز شرایط ازدواج با من رو ندارن، منتظریم شرایط جور شه،چون از دو تا شهرم هستیم خانواده در صورتی رضایت میدن که همه چی تموم باشه ایشون.
    آدم خوب و مهربونیه و دم از خدا میزنه، چند بار میخواستم باهاش بهم بزنم اما بهم میگفت دیگه دیره که بخوای بهم بزنیم و ابراز ناراحتی میکرد و منم عذاب وجدان میگرفتم و میموندم، میگه که عاشق منه اما من فقط چون آدم خوبیه باهاشم، ما عکسای همو دیدیم اون از من خوشش اومده ولی من میترسیدم ناراحت شه نگفتم که از چهرش زیاد خوشم نمیاد.
    راجب آیندمون خیلی حرف زدیم بهم وابسته شدیم.به من گفته که سال آینده بعد از تکمیل تحصیلش سرکار میره و میاد خواستگاری،من از ازدواج پر درد سر خوشم نمیاد،حس میکنم گیر افتادم و کسی جز اون نمیتونه انقدر دوسم داشته باشه.
    خواستگارای مختلفی داشتم اما همه رو جواب منفی دادم، یه بار ازش جدا شدم ولی باز برگشتم،بارها سر جدایی باهاش بحث کردم و بعدش دوباره با هم خوب شدیم،نمیدونم چیکار کنم،یک سال دیگه منتظر بمونم؟ اون قسم میخوره که عاشق منه حتی به جون خودش قسم میخوره و میگه بدون من میمیره، چیکار کنم؟
    تا حالا هیچ آزاری واسم نداشته،منم یه جورایی دوسش دارم،واقعا سردرگمم، هر بار از جدایی گفتم دلیل قانع کننده ای نداشتم میگفتم شرایطمون جور نیست به هم نمیخوره اما قبول نمیکرد،اگه بره سر کار میاد خواستگاری .
    لطفا کمکم کنید

    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مشورت در ازدواج خانم ها

  • ۰ موافق ۳ مخالف
  • (۲۴) پاسخ های مردم
    • ۱۳۱۷ بازدید
    • پنجشنبه ۴ آذر ۹۵ - ۲۲:۴۰

    آیا میشه شریک زندگی رو از فضای مجازی انتخاب کرد ؟

    سلام دوستان

    یه سوال از آقایون و خانوم ها دارم. به نظرتون تا چه حد میشه به اشنایی هایی که در فضای مجازی مثل تلگرام بین دختر و پسر صورت میگیره اعتماد کرد؟

    ایا میشه شریک زندگیمونو از این طریق انتخاب کرد ؟ من با فردی توی تلگرام اشنا شدم که البته از همکارام هستش ولی احساس میکنم اگه به ازدواج ختم بشه پشیمون بشم.

    تو رو خدا کمکم کنید


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مشورت در ازدواج خانم ها ازدواج غیر سنتی

  • ۰ موافق ۳ مخالف
  • (۲۶) پاسخ های مردم
    • ۱۹۴۶ بازدید
    • چهارشنبه ۳ آذر ۹۵ - ۲۲:۴۰

    شرایط ازدواجم فراهم نیست، به دختر مورد علاقم ابراز علاقه کنم ؟

    سلام

    از دوستان یه سوال دارم که خیلی برام مهمه . میخوام بدونم اگر پسری با شرایط که درس و دانشگاه و سربازی رو تموم کرده ولی هنوز شرایط مالی و کاری برای ازدواج رو نداره :

    - ایا درسته که به دختری که خیلی علاقه داره ابراز علاقه کنه ( با این شرط که مطمئن هست اون دختر هم خواستارش هست و به این پسر علاقه داره )؟

    - یا اینکه علاقه خودش رو سرکوب کنه و بذاره دختر زندگی خودش رو بکنه تا شرایطش برای ازدواج مهیا بشه؟

    در حالت اول امکان داره تا چند سال شرایطش فراهم نشه و دختر خانم چند سال انتظار بکشه تا شرایط اقا فراهم بشه .

    در حالت دوم هم امکان داره هم ممکنه دختر با فرد دیگری ازدواج کنه و چون این پسر علاقه زیادی به اون دختر داشته ودختر رو از دست داده دیگه قید ازدواج رو بزنه و دیگه علاقه ای  به ازدواج نداشته باشه و قیدشو بزنه .

    احتمالات زیادی برای هر دو حالت ممکنه تصور کرد. حالا میخوام بدونم نظر دوستان چیه ؟ چه راهی معقول تره.

    با سپاس


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مشورت در ازدواج آقایان

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • (۲۹) پاسخ های مردم
    • ۱۰۱۰ بازدید
    • چهارشنبه ۳ آذر ۹۵ - ۲۲:۰۰

    نمیخوام طبقه ی بالای خونه مادر شوهرم زندگی کنم

    سلام

    به تازگی نامزد کردم و نامزدم از من خواسته طبقه ی بالای خونه ی خانواده ش زندگی کنیم... اما من اصلا راضی نیستم نمیدونم چطور این نارضایتی رو اعلام کنم که بعدها سر این موضوع مشکلی پیش نیاد... به عبارتی لج و لج بازی نشه ...

    مطمئنم مشکل تو زندگیم ایجاد میشه با این نزدیکی... من همسرمو دوست دارم... زندگیمو دوس دارم... دلم میخواد جدا و دور از همه زندگی مو شروع کنم ... من محیط اطراف خونه ی مادر شوهرمو دوس ندارم اینم یه دلیله که نمیخوام برم طبقه بالاشون... و رفت آمد راحته بین دو طبقه این نیس، بگم در ورودی شون جدا هستش... شما کمکم کنین که چطور بهش بگم نمیخوام بالای خونه مادر شوهرم زندگی کنم که ناراحتی این وسط پیش نیاد ؟


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    زندگی با خانواده شوهر

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۲۶) پاسخ های مردم
    • ۱۵۴۴ بازدید
    • شنبه ۲۹ آبان ۹۵ - ۲۲:۲۰

    شوهرم یه مدلی رفتار میکنه که انگار من بچه اش هستم

    سلام
    خسته نباشید.
    18 سالمه و نامزدم 37 سالشه. یازده ماهه که نامزد کردم و خطبه ی عقد بین من و نامزد خونده شده. نامزدم مرد خوبیه ولی خیلی سخت گیره. بهم اجازه ی پوشیدن لباس های شاد رو نمیده. یعنی حتی نمیذاره یه رنگ شاد تو مهمونی های آشنایان هم بپوشم.
    خیلی بهم میگه بیرون سنگین رفتار کن، لبخند نزن.با من زیاد حرف نزن، زیاد کنارم نیا، دور و برم نباش، دستمو نگیر. خانومانه رفتار کن نه مثل یه بچه!
    اصلا بهم ابراز علاقه نمیکنه تو جمع کنار من نمیشینه، مدام مراقبمه،تو مهمونی ازم دوری میکنه.اصلا منو جزء آدما حساب نمیکنه!اصلا جوری رفتار میکنه که انگار با من نسبتی نداره! یه مدلی رفتار میکنه که انگار من بچه اش هستم.
    وقتی که با هم خرید میریم اصلا سلیقه و نظرات من براش مهم نیست فقط نظر خودش مهمه.یه لباس بخواد برای من بخره خودش انتخاب میکنه و به من میگه برو  پرو کن. همین!
    ازم حق استقلال داشتن رو گرفته.اصلا به شخصیت من اهمیت نمیده. گاهی اوقات با رفتارش با زبانش به من القا میکنه که بچه ای، هنوز موقع تصمیم گیریت نرسیده!
    از این که نامزدم رو میان اون همه خواستگار انتخاب کردم ،پشیمونم! سوالاتی ازتون دارم که امیدوارم پیشنهاداتتون بهم کمک کنه.
    به نظر شما چیکار کنم تا منو بچه فرض نکنه و جزء آدم بزرگ ها بدونه؟ به نظر شما منظور از این که میگه رفتار خانومانه داشته باش چیه؟ یعنی رفتار خانومانه شامل چه رفتارهایی میشه؟ و من باید چیکار کنم که به این رفتارها برسم؟
    پیشاپیش از پیشنهادات خوبه تون سپاس گذارم.

    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مسائل رفتاری دوران عقد اختلاف سن در ازدواج

  • ۰ موافق ۲ مخالف
  • (۱۳۱) پاسخ های مردم
    • ۳۷۳۲ بازدید
    • شنبه ۲۹ آبان ۹۵ - ۲۲:۰۰

    نمی تونم ذهنم رو از بی معرفتی های زن داداشم آزاد کنم

    سلام دوستان

    خواهش میکنم راهنماییم کنین . من هفته یازده بارداری هستم. خدا رو شکر زندگی خوبی هم دارم. دلم میخواد توی این مدت آرامش داشته باشم تا جنین هم آروم و خوب باشه.

    از وقتی باردار شدم همه کسایی که می شناختم زنگ زدن تبریک گفتن و آرزوی سلامتی کردن و خوشحال بودن. من با سختی حامله شدم بعد از کلی درمان نازایی خیلی رنج کشیدم.

    همه به جز یک نفر. زن داداشم . کسی که هر چی فکر میکنم همیشه بهش احترام گذاشتم و خوبی کردم. دوست قدیمی م بود دوسش داشتم. توی مراسم عقد و ازدواجش همه کار کردم. همه کار از ته دل. از سر خوشحالی...

    اما اون عوض شد. وقتی ارشد قبول شدم خیلی ناراحت شد اینقدر که کاملا مشخص بود توی عقد و ازدواجم ناراحتی میکرد بی محلی میکرد حتی چند بار سعی کرد با حرفاش ذهنیت منو نسبت به شوهرم عوض کنه یا بینمون بحث درست کنه.

    عروسیم مثل یه غریبه آخرای عروسی اومد نه سلام نه تبریک نه خداحافظی ، مثل غریبه ها ته سالن نشسته بود. حتی با پدر و مادرم به خاطر مهریه من و یه سری مسائل خاله زنکی دعوا کرد.. ولی من چیزی به روش نیاوردم توی تمام این مدت. به خاطر داداشم که دعواشون نشه و کلا شخصیتم آروم هست.

    بارداریش رو هم همون لحظه که فهمیدم تبریک گفتم و احترام داشتم روز زایمان هم رفتم بیمارستان و نیم سکه هدیه دادم بهش... حتی چند روز قبل از این که آزمایش بارداری بدم خونمون مهمون بود با پذیرایی مفصل... اما اون توی این مدت زنگ که هیچی حتی یه اس ام اس تبریک هم نداد. از این بی معرفتی خیلی خیلی دلم شکست.

    همش توی ذهنم کاریی که براش کردم و بی محلی و بی معرفتی اون می چرخه خیلی دلم سوخته نمیتونم ذهنم رو ازش آزاد کنم. فکرش مثل یه فکر وسواسی توی ذهنم می چرخه. چرا جواب خوبی رو باید بدی ببینم. اصلا دستم نمک نداره. اون طوری رفتار کرد انگار من وجود ندارم و براش ارزشی ندارم و منو کوچیک کرد ..


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    تعامل با خانواده

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۳۰) پاسخ های مردم
    • ۱۰۹۵ بازدید
    • جمعه ۲۸ آبان ۹۵ - ۲۲:۴۰

    برو بالا