خانواده برتر

انتخاب همسر و مسائل خواستگاری، مسائل دوران عقد، مسائل زناشویی، تربیت فرزند ، تبلیغ رایگان مشاغل نو پا، مسائل زنان ، ارتباط با خانواده، مسائل اعتقادی

دسترسی سریع ← آخرین مطالب - موضوعات - فعال ترین کاربران - آخرین نظرات



۳۱۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سامان متاهل جنوب» ثبت شده است

چگونه بفهمیم شخصی ما رو به خاطر خودمون دوست داره ؟

به نام خدا

با عرض سلام خدمت کاربرای محترم که وقت و نظراتشون رو دلسوزانه و در قبال هیچ به اشتراک میذارن

سوالی که میخوام بپرسم سوال خیلی از شما ها هم هست . چگونه بفهمیم شخصی ما رو به خاطر خودمون دوست داره یا از روی هوس یا بخاطر موقعیت ؟

من نمیخوام بگم موقعیت طرف رو نادیده بگیریم اما چگونه به این امر پی ببریم که ملاک اول طرف که در وجود ما دیده اخلاق بوده باشه ؟ بنظرم یکی از راه هاش امتحان کردن هست ؛ نظرات و راهکار های شما چیه ؟

اصلا ایا باید قبل ازدواج تمام و کمال عاشق طرف بود یا به عشق تدریجی به شرط علاقه ای ولو اندک در اون راه معتقدید ؟

امروزه که همه ادعای عاشقی میکنن ، میون این همه دختر و پسر زیبا اذعان دارن فقط تو رو میخوان  ، تشخیص عشق و هوس و منفعت طلبی سخت شده

با تشکر

موضوعات مرتبط: مشورت در ازدواج خانم ها ,

  • ۰ موافق ۱ مخالف
  • ۲۳ نظر
    • تعداد نمایش : ۹۶۱
    • دوشنبه ۱۳ دی ۹۵ - ۲۲:۴۰

    هر وقت عاشقِ "عشق" شدی، عشقت هم از راه می رسد

    سلام

    عشق، عشق رو جذب میکنه.
    و نفرت، نفرت رو میکشه سمت خودش.

    هر وقت عاشقِ عشق شدی (نه یک عشقِ خاص. عشق به خود عشق. عشقِ عام. عشق به کل هستی.)، عشقت هم از راه میرسه. خوبش هم میرسه...

    منتها قبلش یه امتحان سخت و تپل و مردافکن ازت گرفته میشه، هر چقدر تو اون سربلند شدی، عشق والاتری بدست میاری.

    تجربه کردم و تجربیات مشابه دیدم که میگم ، چند تن از عزیزان مایل بودند که از این تجربه بگویم.

    تجربیاتی درونی و حقیقی که سبب شد تا من به عینه به عشق و معجزه آن ایمان بیاورم. و رهاورد و موهبت آن را در زندگی مشترکم ببینم. متنی که می خوانید چکیده ای رمزآلود از این تجربه ناب و خاص است؛

    رازآلود به این خاطر که جنبه های خصوصی بسیاری دارد، و بیش از این قابل باز کردن نیست. از طرفی، جزئیات تجارب ما قابل تعمیم برای دیگران نیستند. به هر صورت از کلیاتش، آموختی‌ها و فهم خودم می‌گویم. بنابراین ابهامات و ایهامات را بر من ببخشایید. امیدوارم مفید باشد. هر چقدر که میتواند باشد.

    دوران 14 تا 18 سالگی، ذهن تقریباً بدبینی به دنیا و آدم‌ها داشتم. نفرتم به عشق می‌چربید.  حس می‌کردم نه من می‌توانم دیگران رو خوب درک کنم، نه آن‌ها...

    با جنس مخالف ارتباط مستمری نداشتم. چیزهایی هم که در پسرهای غریبه دیده بودم عمدتاً منفی بود: هوسباز، مخ زن، متلک پران، چشم‌چران، لات، بیکار و...! یعنی همان‌هایی که در کوچه خیابون و پاساژ می‌دیدم! خوشبختانه وجود مردان محترم و با‌شخصیتی مثل پدرم، عموها و دایی‌ها و... به جنس مرد امیدوارم می‌کردند...

    موضوعات مرتبط: مطالب کاربران , مطالب بانو لیلا ,

  • ۲ موافق ۲ مخالف
  • ۲۷ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۱۷۸
    • شنبه ۱۱ دی ۹۵ - ۲۲:۵۰

    در شروع اولین معاشقه ، به خاطر خجالت حالم دگرگون شد

    سلام به همه
    راستش من یه مشکلی دارم که حسابی فکرمو مشغول کرده. 20 سالمه بسیار خجالتی . چند هفته پیش با یه آقا پسر 24 ساله عقد کردیم. تو این مدت من خییییلی از ایشون خجالت میکشیدم چون سنتی با هم آشنا شدیم و قبلا اصلا نمیشناختمشون و ایشون هم رعایت میکرد.
    اهل دوستی هم نبودم و کلا به شدت از پسر غریبه خجالت میکشم!! تو دانشگاه هم اول تا جایی که بشه با پسرا حرف نمیزنم و اگر هم بزنم صدام میلرزه و کاملا تابلو میشم .
    فکر میکردم طبیعیه و قبلش من تا حدودی خجالتم کمتر شده و بود و مثلا تا حد دست همو گرفتن راه افتاده بودم تا اینکه چند شب پیش با اصرار زیاد نامزدم،شب رو خونشون خوابیدم.
    خب خجالت و اینا بماند و اونم میدونست هنوز یخم کامل آب نشده ولی وقتی خواست منو ببوسه ... این اتفاقات همانا و بالا رفتن طپش قلب و نبض و عرق کردن من همانا. اصلا سرخ شدم و داغ! طوری که هم من ، هم نامزدیم ترسیدیم و دیگه ادامه نداد ...
    چون واقعا سختمه و میدونم نامزدمم تو این چند هفته سختش شده ولی خیلی به روم نیاورده ولی همین که به شوخی میگه با بوس اینجوری شدی میترسم جلو تر بریم سکته میکنی .
    این شرایط به کنار، به اضافه اینکه یه حسی بهم میگه من از شوهرم تمکین نمیکنم هم عذابم میده ... تازه ترس اینکه باهام سرد بشه هم دارم
    حالا سوالم ازتون اینه که طبیعیه یا نه ؟ درست میشه یا برم پیش مشاوری روانپزشکی چیزی؟ اصلا کسی مشکل منو داشته ؟ چون حتی روم هم نشد به خواهرام و مادرم بگم  . الانم خوبه نمیبینمتون وگرنه عمرا اینجا هم مشکلمو میگفتم
    موضوعات مرتبط: آموزش معاشقه ,

  • ۲ موافق ۰ مخالف
  • ۳۸ نظر
    • تعداد نمایش : ۲۵۴۹
    • شنبه ۱۱ دی ۹۵ - ۲۲:۳۰

    تحصیلات جزء معیارام بود اما با اومدن یه پسر کاری و دیپلمه دو دل شدم

    سلام

    دوستان من خاستگارای زیادی داشتم که بنا به شرایطی که نداشتن یا خودم امادگی نداشتم ردشون کردم! بین ۲۲ تا ۲۵ سال سن دارم. اخیرا خواستگاری دارم که ایشون تحصیلات دیپلم دارن من خودم برا ارشد میخونم که کنکور بدم.

    ایشونم با من ۴ سال تفاوت سنی دارن از خانواده خوبی هستند  و مذهبی و با ایمان! پدرم ایشونو میشناسن میگن پسر خوب و کاری ایه! شغلشون مکانیکی دارن و حدودا ۱۰۰ میلیون پس اندازشونه ...

    من خواستگارای پولدار زیادی داشتم اما من حتی یه ذره برام پولشون مهم نیس و فقط شخصیت و شعور طرف برام مهمه! تحصیلات جزء معیارام بود اما با اومدن ایشون شک دارم که چیکار کنم...

    میترسم نتونیم همو درک کنیم منظورم اینه چون ایشون تحصیلات بالاتری نداشتن مخصوصا تو دانشگاه نمیدونم با دانشگاه رفتن یا شاغل شدن من ممکنه چه مشکلاتی داشته باشن...

    البته گفتند که کاری به ادامه تحصیل و شاغل شدنم ندارن اما واقعا نمیدونم چی کار کنم! کلا پسر حیلی کاری ای هستش فقط چون به تحصیلات ایشون شک دارم اجازه ندادم برای صحبت بیان چون میترسم بگم نه و ایشون بیشتر از الان ناراحت شن!

    نمیدونم چیکار کنم؟ لطفا کمی کمک کنین از تجربیات خود بگین راهنماییم کنین!

    سپاس از همه

    موضوعات مرتبط: مشورت در ازدواج خانم ها , تفاوت تحصیلی در ازدواج ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۲۷ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۷۶۴
    • جمعه ۱۰ دی ۹۵ - ۲۲:۴۰

    از الان دارم تبعیض بین پزشکی و پرستاری رو میبینم.

    سلام
    دوستان خواهش میکنم کمکم کنید.
    من دانشجوی پردیس خودگردان پرستاریم ترم یک. بعد از دو سه سال پشت کنکور موندن قبول شدم . از اول عاشق پزشکی بودم ولی نشد.
    هنوز که هنوزه این عشق داره منو میسوزونه. الان تو دانشگاه دانشجویان پزشکی یا دندان و میبینم بغض میکنم. البته رشته خودمو هم دوست دارما واقعا به کار درمان علاقمندم ولی یه حس نرسیدن و یه غم همش تو وجودم هست از نرسیدن.
    میترسم بعدا تو محیط کارم هم همش این حس باهام باشه. اصلا افسردگی گرفتم وقتی به این مسائل فکر میکنم. البته دارم میگم رشته پرستاری هم واقعا شیرینه ولی من از الان دارم به پزشکی ها حسودی میکنم.
    بخدا دست خودم نیست . با توجه به اینکه بین المللم میتونم بدون انصراف کنکور بدم و در صورت قبولی تو کنکور برم پزشکی بخونم. ولی شروع مجدد برای کنکور واقعا یک انگیزه و اراده فوق قوی میخواد.
    به هیچکس هم این درد دلامو نگفتم چون به تمسخر میگیرن. دوستان بنظرتون چیکار کنم ؟
    بخدا سر دو راهیم. گاهی میگم شاید قسمت بوده بیام پرستاری . که پرستاری رو تا دکترا ادامه بدم و بشم استاد دانشگاه.
    نمیدونم. همه میگن رشتت خوبه و بازار کارش خوبه. ولی من از الان دارم نگاه بقیه و تبعیض بین پزشکی و پرستاری رو میبینم.
    تو رو خدا بگید چیکار کنم. میدونید اگه بخوام شروع کنم واقعا زحمت میکشم با تمام وجودم. فقط سر دو راهیم که بمونم یا برم ؟
     دیگه خستم. نیازمند یاری 
    موضوعات مرتبط: ادامه تحصیل ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۳۷ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۲۰۱
    • جمعه ۱۰ دی ۹۵ - ۲۲:۳۵

    دو قلو بارداریم ، شوهرم میگه خرج 4 نفر رو از کجا بیارم ؟

    سلام

    من یه خانم 24 ساله هستم و خانه دار ، شوهرمم 30 سالشه و تو یه شرکت کارمنده . ما 3 ساله ازدواج کردیم خدا رو شکر زندگی خوبی داریم از زندگیم خیلی راضیم.

    ما چون فعلا خونه نداریم و وضعمون اونجوری که باید باشه نیست همون دوران نامزدی تصمیم گرفتیم تا خونه دار نشدیم و وضع مالیمون خوب نشد بچه دار نشیم.

    الان به طور ناخواسته باردار شدم خودم راستش خیلی ناراحت بودم چون واقعا نمیتونیم خرج خودمونم درستو حسابی بدیم چون پولی که شوهرم میگیره کلی ازش میره بجای وام و بدهی.

    شوهرمم مثل من ناراحت شد ولی گفت حتما خدا خواسته و خودتو ناراحت نکن این هدیه خداست خلاصه منم اروم شدم.

    یه چند وقته شوهرم دستش تنگه بد اخلاق شده همش غز میزنه. منم فهمیدم دو قلو باردارم . به شوهرم گفتم اونم خودش عصبانی بود به اندازه کافی همین که اینو گفتم نزدیک بود منو از پنجره پرت کنه بیرون.

    خب منم بهش حق میدم ولی چیکار کنم ؟ میترسم سقط کنم . اصلا شاید خدا داره امتحانمون میکنه.

    تو رو خدا بگید چیکار کنم ؟

    موضوعات مرتبط: اقتصاد خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۶۷ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۴۳۷
    • جمعه ۱۰ دی ۹۵ - ۲۲:۳۰

    سه ماهه مثلا مستقل شدیم ولی من هنوز باکره ام

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    موضوعات مرتبط: گرم نبودن شوهر ,

    • تعداد نمایش : ۴۷۱۹
    • پنجشنبه ۹ دی ۹۵ - ۲۲:۴۰

    خلاء محبت شوهر با هیچ کلاس رفتن و ورزش کردنی پر نمیشه

    سلام

    من مادری دارم که خیلی احساسی هستش. خانه داره و 55 سالشه. پدرم کارمنده ولی حالا چون مرد هستش یا چون اخلاقش اینجوریه خیلی احساساتی نیستش اون حدود 57 هستش.

    من به تازگی ازدواج کردم .قبل وقتی مادرم شکایت میکرد که پدرت سرد هستش و همش سرش تو تلویزیون هستش یا اصلا به من توجه نداره درکش نمیکردم ولی از وقتی ازدواج کردم میفهمم یک زن خانه دار کل امیدش به اینه که شب همسرش بیاد باهاش ساعاتی رو خوش باشه. 

    شاید بگید این پیج جووناس و کی به فکر حل مشکلا سن بالاهاست ولی همه ما حق زندگی داریم و یه زن مسن هم میتونه نیاز به محبت داشته باشه.

    چند وقته میخوام برای پدرم نامه بنویسم و یه جوری بهش بگم که واقعا گناه بزرگی میکنه که مادرم رو انقدر اذیت میکنه . میخوام بهش بگم قدرشو بدونه پیش از اینکه دیر بشه. میتوام بهش بگم مادرم واقعا دوسش داره و ای کاش انقدر دوسش نداشت. میخوام بنویسم و میخوام حرفم اثر کنه ولی نمیدونم چی بنویسم. میشه کمکم کنید.

    توضیحات بیشتر:

    مادرم واقعا پدرمو دوست داره پدرمم دوسش داره ولی نشستن پای تلویزیون رو بیشتر ترجیح میده تا حرف زدن با مادرم.

    این که جمعه ها بره سر کار یا کلاس دانشگاه رو ترجیح میده بیرون بردن مادرم ، اینکه بشینه پای کتاباشو ترجیح میده به محبت به مادرم.

    گاهی میگم شاید تقصیر مادرمه که ان قدر میگه دوسش داره ، انقدر میگه چرا محبت بهم نمیکنی . ولی از وقتی ازدواج کردم درکش میکنم. محبت همسر با هیچ کلاس رفتن و ورزش کردن و .. پر نمیشه... کسی میدونه چیکار باید کرد ؟



  • ۲ موافق ۰ مخالف
  • ۱۸ نظر
    • تعداد نمایش : ۷۲۵
    • پنجشنبه ۹ دی ۹۵ - ۲۲:۲۵

    به نظر شما چرا بازم بهم جواب منفی داد ؟

    سلام
    یه سوالی برام پیش اومده که میخام دوستان و بخصوص دختر خانم های مجرد راهنماییم کنن .
    چند وقت پیش پدر و مادرم بهم پیشنهاد ازدواج دادن و منم یکی از دخترای اششناهامون که همه جوره در سطح و شبیه هم بودیم رو انتخاب کردم که جوابش نه بود .
    البته حالا خودش گفته بدون فکر گفته نه....به اصرار خانواده برای بار دوم خاستگاری کردیم و با اینکه کل خانوادش موافقن حتی مامانش به مامانم گفته پسرتو اندازه پسر خودم میخوام یا اگه میشد خودم شوهر میکردم بهش و ... خودشم گفت ایندفعه رو قضیه عقلانی فکر میکنم بازم جواب نه بود .
    البته بگم این دختر باب میل من بود به معنی واقعی کلمه قرتی پرتی اهل دوس پسر و اینام هست و حرفایی پشت سرشم شنیدم... ترم 5 هست منم تازه تموم کردم خدا رو شکر .
    هم شاغلم هم خونه دارم هم ماشین هم پشتوانه ، بعد هر دو بارم گفته که من بچه ام و دو سه سال دیگه میخوام ازدواج کنم... البته خواهرش تازه ازدواج کرده و بقول معروف دزد زده خونشون تازه (استعاره از جهیزیه دادن ) .
    بنظر شما دلیل جواب منفیش دوس پسرشه و حال و حولا دانشگاه یا بچه بودنش و حس نپختگیش و یا دست خالی بودن خونوادش؟
    موضوعات مرتبط: مشورت در ازدواج آقایان ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۵۷ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۰۶۳
    • پنجشنبه ۹ دی ۹۵ - ۲۲:۲۰

    چطور مصیبت فوت مادرم رو تحمل کنم ؟

    سلام
    دوستان عزیز خدای بزرگ و مهربان مدتیست که مادرم را از این دنیا فانی جدا کرد اینقدر رهایی مادرم را از قید و بندهای این دنیا حس کردم که تونستم این جدایی تحمل کنم ولی نمیدونم که با گذر زمان چه بر سرم میاد .
    زمانی که در بیمارستان بر بالین مادر بیمارم حاضر شدم . مادرم چنان با چشمان نگران نگاهم کرد که واقعا قابل وصف نیست مادرم بیماری زیاد کشید برایم زیاد دعا کرد ولی از اونجایی که سهمی در این دنیا نداشت مجبور شد که مرا با چشم نگران بگذارد و برود .
    زمانیکه هنوز مادرم بیمار بود همیشه حس میکردم که من بعد مرگش تبدیل به یک دختر ناامید میشوم ولی هنوز منتظر جواب خدا و الائمه هستم هنوز میتونم امید داشته باشم ولی خدای نکرده وای به حال اون روزی که همین امید را هم از دست بدهم نمیدونم باید چیکار کنم حس میکنم الان تو این وضعیت جوابی باید بده تا بتونم ادامه زندگی بدهم .
    دوستان اگر تجربه این مصیبت را دارین لطف کنید بگید که چطور این مصیبت را تحمل کردید خدای بزرگ چطوری یاری تان کرد .
    راستش من هنوز نمیدانم که چند ماه دیگه چه حالی خواهم بود رها شدن مادرم را باور کردم پذیرفتم که جسمش را از دست دادم ولی دلم میخواد راحت با این مسئله کنار بیام چون خود مادرم همیشه میگفت که بعد مرگش روحیه داشته باشم و گریه نکنم .
    شما چه تجربه ای در این زمینه دارید واقعا میشه کنار اومد و با امید به زندگی ادامه داد؟ اینکه مادرم جواب دعاهایش را که درحقم کرد ولی جواب نگرفت چه عدالتی هست که خدا داره؟ مادرم در بدترین شرایط جسمی دعا میکرد باورم نمیشه که حرفش مورد قبول خدا نبود اصلا باورم نمیشه.  
    موضوعات مرتبط: مسائل فوت عزیزان ,

  • ۲ موافق ۰ مخالف
  • ۷۵ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۰۷۸
    • چهارشنبه ۸ دی ۹۵ - ۲۲:۴۵

    بخدا منم دوست داشتم ازدواج کنم

    سلام

    بقرآن الانه که گریم بگیره ، اومدم اینجا یکم درد و دل کنم ،  32 سالمه ، توان ازدواج ندارم ، بقرآن از همه جا و همه کس بریدم . فشار جنسی امونمو بریده ، به جان مادرم فقط همین حرف که عالم محضر خداست نگهم داشته، اما چه فایده، تمام روح و روانم درگیر این قضیه شده ، از کار رو زندگی افتادم .

    بقرآن منم دوست داشتم متاهل بودم، با خانومم شوخی میکردم، گردش میرفتیم، بخدا همین الان نزدیک بود گناه کنم، فقط خدا جلومو گرفت ، خوش بخالتون که متاهلید، خوش بحالتون که یه اتاق دارید میتونید با هم زندگی کنید خوش باشید . خیلی نا امیدم .

    منم دوست داشتم با خانومم بریم کربلا اما حسرت همه چی به دلم موند . وقتی یه زن و شوهر جوونو تو خیابون میبینم، بقرآن دوست دارم واسم نگاشون کنم، باز به خودم میگم نکن، به ناموس مردم نگاه نکن .

    دعا کنید شرایط ازدواج منم فراهم بشه ، فقط اینارو نوشتم که یه کمی سبک بشم ، دیگه از بس با امام زمان و مادر سادات و ابا عبدالله حرف زدم خسته شدم . خوش بخالتون، خوش بحالتون .

    قدر لحظه هاتونو بدونید ، بقرآن زمان هایی که غسل واجب میشم ، چون صبح زود باید دوش بگیرم، از مادرم خجالت میکشم ، از پدرم خجالت میکشم ، متوجه میشن که غسل واجبم ، خدا نکنه به گناه بیفتم ، همین که فکر انجام دادن گناه تو ذهنم میاد و بعد از ذهنم میره ، بعدش یه حس بدی بهم دست میده که انگار واقعا گناه کردم .

    دیگه روحیه مو از دست دادم ، بخدا منم دوست داشتم ازدواج کنم، یه بار بشینم موهای خانوممو شونه کنم ، دوست داشتم یه بار با هم بریم بهشت زهرا قطعه شهدا ، چه فکرایی تو ذهنم دارم .

    منم دوست داشتم زمانی که خانومم باردار بود، دستمو میذاشتم رو شکمش برا بچمون زیارت عاشورا میخوندمو با هم گریه میکردیم .

    بخدا خوش بحالتون

    موضوعات مرتبط: ازدواج پسران بالای 30 سال ,

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۱۵۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۳۳۱۸
    • چهارشنبه ۸ دی ۹۵ - ۲۲:۳۰

    از روی خجالت با وجود علاقه قلبی حاضر نشدم باش حرف بزنم

    سلام

    الآن که دارم مینویسم قلبم داره از تو دهنم در  میاد تو رو خدا جای دیگه ای امکان نداره بتونم راهنمایی بگیرم .

    حقیقتش من یه آقایی رو دوست دارم که همکلاسیم بودن ، ایشونم منو دوست داشتن و حتی خواستن برا خواستگاری پیش قدم بشن که من نادون از روی خجالت با وجود علاقه قلبی حاضر نشدم باش حرف بزنم.

    بعد سالها فارغ التحصیلی ( حدود 5 سال ) ایشونو ندیدم اما بدجور ذهنم و قلبم درگیرشه هم میخوامش هم عذاب وجدان دارم فقط میدونم آخریا ازم ناامید شده بود و قیدمو زده بود اما میدونم قلبی نبوده فکر میکرده من نمیخوامش.

    دو بارم به طرقی اقدام کردم برا رابطه دوباره یکبار به بهانه گرفتن جزوه ازش به طور مجازی که به جایی نرسید و بار دیگه هم از طریق یکی از دوستای مشترک که البته نمیدونم دوست مشترک خودش اقدامی کرده یا نه ولی به اون دوست مشترک فهموندم که هنوز به اون آقا فکر میکنم.

    بدجور تپش قلب دارم نمیدونم باید چیکار کنم هنوز باید اقدام دیگه ای بکنم یا باید فراموش کنم که اگرم باید فراموش کنم تو رو خدا راهشو بهم نشون بدید .

    بارها توسل کردم گریه کردم از خدا خواستم کمکم کنه فراموش کنم اما نتونستم تو رو خدا به دادم برسید . میدونم که اون آقا هنوز مجرده اینو از طریق دوست مشترکمون فهمیدم.

    چیکار کنم حالا ؟ راه بذارید جلوی پام لطفا

    موضوعات مرتبط: فراموش کردن عشق قبلی , برگرداندن خواستگار ,

  • ۰ موافق ۱ مخالف
  • ۵۵ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۲۰۱
    • سه شنبه ۷ دی ۹۵ - ۲۲:۳۵

    مگه عشق میشه به چند دختر همزمان باشه؟

    سلام به همه دوستانم...

    یه پارادوکس تو ذهنمه که خیلی داره اذیتم میکنه خواهش میکنم کمکم کنین!!!

    در مورد پدیده عشق در آقایون میخواستم بدونم...

    اگه پسری به دختری در عمل علاقه و عشقش رو  اثبات کنه.. منظورم فداکاری برای دختر و کمک داوطلبانه بهش و محبت و توجه خاص و به طوری که بقیه هم بفهمن که این اقا به این دختر نظر ازدواج داره... دختر هم مغرور باشه و باوقار شخصیتش...

    بعد هم در نهایت پسر به دختر ابراز علاقه زبانی کنه و بگه نسبت بهش احساسش عشقه ولی در عین حال بازم یه جورایی غیرمستقیم به دختره بگه که به عنوان یکی از گزینه های خوب ازدواج برای اون پسر هست ( از حرف این پسر طوری برداشت بشه که پسر گزینه های دیگری رو هم برای ازدواج همزمان زیر نظر داره)..

    با این فرض که پسر هم پسر درست و خوب و باوجدانی هست... سنشم هم 33 و به تازگی شاغل شده باشه ( چون تا حالا در حال تحصیل بودن )... رابطه اینها هم فقط کاری هست و با حفظ حریم ها و به هیچ عنوان دوست و.... نیستند...حالا این دختر کدوم حرف این پسر رو قبول کنه اینکه عشق اون پسر هست یا یکی از گزینه ها !

    مگه عشق میشه به چند دختر همزمان باشه؟... دوست داشتن چرا میشه ولی به نظرم عشق فقط منحصر به یک دختره..چون من شنیدم اگه یه پسر واقعا عاشق یه دختر باشه حتی حوری بهشتی هم از آسمون بیاد فقط به اون دختر فکر میکنه چه برسه به اینکه بخواد به گزینه دیگری فکر کنه!!!

    حالا از آقایون سایت خواهش میکنم قضاوتشون رو نسبت به  رفتار  این پسر بهم بگن... البته اگه خانوما هم تجربه مشابه دارن خوشحال میشم بشنوم ...

    فقط لطفا نگین که تا پسری ازتون خواستگاری نکرده نباید فکرتون رو مشغول کنین من اینو قبول دارم... من فقط در اینجا میخوام احساس واقعی این آقا رو نسبت به خودم حدس بزنم عشقه یا دوست داشتن...

    اگه عشقه من تا یه مدتی براش صبر میکنم تا پا پیش بذاره اگر مانعی سر راهشه برطرف بشه چون عشق ارزششو داره قداستش بالاتر از این حرفهاست و هم اینکه شخصیتامون و تفکراتمون خیلی بهم نزدیکه ولی اگه یه دوست داشتن معمولی هست و طرف به گزینه های دیگه هم همزمان داره فکر میکنه به نظرم یه ثانیه هم ارزش نداره که ادم وقتشو صرف این جور پسری بکنه و موردای دیگه اش رو از دست بده...

    متشکرم از راهنماییتون...

    موضوعات مرتبط: رفتارشناسی پسران برای ازدواج ,

  • ۰ موافق ۱ مخالف
  • ۲۴ نظر
    • تعداد نمایش : ۶۸۴
    • يكشنبه ۲۸ آذر ۹۵ - ۲۲:۰۵

    اگه ازدواج کنم دیگه نمیتونم حتی با یک نفر جز شوهرم حرف بزنم

    سلام 

    تو رو خدا کمکم کنین 

    من یه دختر خوب و مذهبی بودم. 23 سالمه ، تا حالا خوب بودم الان مدتی هست اصلا به دین و نماز و این چیزا زیاد اهمیت نمیدم . 

    بخدا دارم داغون میشم ولی اصلا به روی خودم نمیارم خیلی راحت با پسرا ارتباط برقرار میکنم حرف میزنم درد و دل میکنم . در ضمن من دانشجوی دانشگاه پایتخت بودم الان دیگه تموم کردم اومدم شهر خودم ، تو شهر خودم چون کوچک هست اصلا حس خوبی ندارم ولی خیلی راحتم مثلا برام مهم نیست با یه پسر دوست بشم اصلا به بعدش فکر نمیکنم ..

    خواستگار هم زیاد دارم اما با اینکه خیلی از دخترا آرزو دارن عروس بشن من میلی به ازدواج ندارم میگم اگه ازدواج کنم دیگه نمیتونم حتی با یک نفر جز شوهرم حرف بزنم ، خب این چیز سختمه چون الان خیلی با همه راحتم .

    چطوری میشه مثلا من 30 سال با یه مرد زندگی کم که سمت یکی دیگه نره بخدا خسته شدم دیگه نمیدونم چیکار کنم تو رو خدا هر کی میتونه کمکم کنه ایا شما هم مثل من بودین یا نه؟ آیا با ازدواج کردن راحت تر میشم یا اینکه ازدواج نکنم بهتره؟

    موضوعات مرتبط: مشورت در ازدواج خانم ها ,

  • ۲ موافق ۶ مخالف
  • ۲۱ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۲۶۹
    • پنجشنبه ۲۵ آذر ۹۵ - ۲۲:۴۵

    بهترین پستی که در خانواده برتر خوندید کدوم بوده ؟

    سلام

    میخوام از اعضای خانواده برتر بپرسم بهترین پستی که از ابتدای آشناییتون با این سایت تا حالا اینجا دیدید کدوم بوده چرا و چه تاثیری برروی طرز فکرتون گذاشته ؟

    مثلا من خودم پست نحوه زندگی مجردهای بالای سی سال رو خیلی دوس داشتم و برام جالب بود چون من هم احتمالا در آینده یکی از اونهام . این که زندگی شون چجوری میگذره یا نگاهشون به ازدواج چه فرقی میکنه و ...

    موضوعات مرتبط: مربوط به خانواده برتر ,

  • ۵ موافق ۰ مخالف
  • ۷۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۹۷۸
    • پنجشنبه ۲۵ آذر ۹۵ - ۲۲:۴۰