خانواده برتر

ارسال مطلب و پرسش و پاسخ در مورد انتخاب همسر، خواستگاری، دوران عقد، زفاف، روابط زناشویی ، تربیت فرزند و مسائل اجتماعی

لینک های روزانه آخرین نظرات آخرین مطالب پست ثابت (خیلی مهم)

۳۶۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سامان متاهل جنوب» ثبت شده است

کادو نگرفتن نامزدم رو تلافی کنم ؟

سلام

من ۳ ماهه که عقد کردم ولی نامزدم تا الان هیچ هدیه ای برام نگرفته . مثلا روز تولدم فقط یه تبریک گفت . دریغ از یه شاخه گل ، یا شب یلدا برام هیچی نیاوردن خانوادش پاگشا بهم ندادن جالب اینجاس هر چی هم فامیلاشون بهم پاگشا داده بودن همشو ازم گرفت و پس نداد .

منم اصلا به روی خودم نیاوردم و چیزی بهش نگفتم . اینا رو گفتم تا اینو بگم چند وقت دیگه تولدشه موندم براش کادو بگیرم یا اینکه مثل خودش فقط یه تبریک بگم ؟ راستش خیلی ازش دلخورم مخصوصا از خانوادش، نمیدونم چیکار کنم .

منو راهنمایی کنید بهترین کار چیه ؟ کادو بگیرم براش یا خودمو بزنم به بیخیالی؟


↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
مسائل رفتاری دوران عقد راهنمای خرید هدیه

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۷۴) پاسخ های مردم
    • ۲۷۷۵ بازدید
    • سه شنبه ۱۴ دی ۹۵ - ۲۲:۳۵

    چگونه بفهمیم شخصی ما رو به خاطر خودمون دوست داره ؟

    به نام خدا

    با عرض سلام خدمت کاربرای محترم که وقت و نظراتشون رو دلسوزانه و در قبال هیچ به اشتراک میذارن

    سوالی که میخوام بپرسم سوال خیلی از شما ها هم هست . چگونه بفهمیم شخصی ما رو به خاطر خودمون دوست داره یا از روی هوس یا بخاطر موقعیت ؟

    من نمیخوام بگم موقعیت طرف رو نادیده بگیریم اما چگونه به این امر پی ببریم که ملاک اول طرف که در وجود ما دیده اخلاق بوده باشه ؟ بنظرم یکی از راه هاش امتحان کردن هست ؛ نظرات و راهکار های شما چیه ؟

    اصلا ایا باید قبل ازدواج تمام و کمال عاشق طرف بود یا به عشق تدریجی به شرط علاقه ای ولو اندک در اون راه معتقدید ؟

    امروزه که همه ادعای عاشقی میکنن ، میون این همه دختر و پسر زیبا اذعان دارن فقط تو رو میخوان  ، تشخیص عشق و هوس و منفعت طلبی سخت شده

    با تشکر


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مشورت در ازدواج خانم ها

  • ۰ موافق ۱ مخالف
  • (۲۳) پاسخ های مردم
    • ۱۲۷۹ بازدید
    • دوشنبه ۱۳ دی ۹۵ - ۲۲:۴۰

    هر وقت عاشقِ "عشق" شدی، عشقت هم از راه می رسد

    سلام

    عشق، عشق رو جذب میکنه.
    و نفرت، نفرت رو میکشه سمت خودش.

    هر وقت عاشقِ عشق شدی (نه یک عشقِ خاص. عشق به خود عشق. عشقِ عام. عشق به کل هستی.)، عشقت هم از راه میرسه. خوبش هم میرسه...

    منتها قبلش یه امتحان سخت و تپل و مردافکن ازت گرفته میشه، هر چقدر تو اون سربلند شدی، عشق والاتری بدست میاری.

    تجربه کردم و تجربیات مشابه دیدم که میگم ، چند تن از عزیزان مایل بودند که از این تجربه بگویم.

    تجربیاتی درونی و حقیقی که سبب شد تا من به عینه به عشق و معجزه آن ایمان بیاورم. و رهاورد و موهبت آن را در زندگی مشترکم ببینم. متنی که می خوانید چکیده ای رمزآلود از این تجربه ناب و خاص است؛

    رازآلود به این خاطر که جنبه های خصوصی بسیاری دارد، و بیش از این قابل باز کردن نیست. از طرفی، جزئیات تجارب ما قابل تعمیم برای دیگران نیستند. به هر صورت از کلیاتش، آموختی‌ها و فهم خودم می‌گویم. بنابراین ابهامات و ایهامات را بر من ببخشایید. امیدوارم مفید باشد. هر چقدر که میتواند باشد.

    دوران 14 تا 18 سالگی، ذهن تقریباً بدبینی به دنیا و آدم‌ها داشتم. نفرتم به عشق می‌چربید.  حس می‌کردم نه من می‌توانم دیگران رو خوب درک کنم، نه آن‌ها...

    با جنس مخالف ارتباط مستمری نداشتم. چیزهایی هم که در پسرهای غریبه دیده بودم عمدتاً منفی بود: هوسباز، مخ زن، متلک پران، چشم‌چران، لات، بیکار و...! یعنی همان‌هایی که در کوچه خیابون و پاساژ می‌دیدم! خوشبختانه وجود مردان محترم و با‌شخصیتی مثل پدرم، عموها و دایی‌ها و... به جنس مرد امیدوارم می‌کردند...


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مطالب کاربران مطالب بانو لیلا

  • ۲ موافق ۲ مخالف
  • (۲۷) پاسخ های مردم
    • ۱۵۱۷ بازدید
    • شنبه ۱۱ دی ۹۵ - ۲۲:۵۰

    در شروع اولین معاشقه ، به خاطر خجالت حالم دگرگون شد

    سلام به همه
    راستش من یه مشکلی دارم که حسابی فکرمو مشغول کرده. 20 سالمه بسیار خجالتی . چند هفته پیش با یه آقا پسر 24 ساله عقد کردیم. تو این مدت من خییییلی از ایشون خجالت میکشیدم چون سنتی با هم آشنا شدیم و قبلا اصلا نمیشناختمشون و ایشون هم رعایت میکرد.
    اهل دوستی هم نبودم و کلا به شدت از پسر غریبه خجالت میکشم!! تو دانشگاه هم اول تا جایی که بشه با پسرا حرف نمیزنم و اگر هم بزنم صدام میلرزه و کاملا تابلو میشم .
    فکر میکردم طبیعیه و قبلش من تا حدودی خجالتم کمتر شده و بود و مثلا تا حد دست همو گرفتن راه افتاده بودم تا اینکه چند شب پیش با اصرار زیاد نامزدم،شب رو خونشون خوابیدم.
    خب خجالت و اینا بماند و اونم میدونست هنوز یخم کامل آب نشده ولی وقتی خواست منو ببوسه ... این اتفاقات همانا و بالا رفتن طپش قلب و نبض و عرق کردن من همانا. اصلا سرخ شدم و داغ! طوری که هم من ، هم نامزدیم ترسیدیم و دیگه ادامه نداد ...
    چون واقعا سختمه و میدونم نامزدمم تو این چند هفته سختش شده ولی خیلی به روم نیاورده ولی همین که به شوخی میگه با بوس اینجوری شدی میترسم جلو تر بریم سکته میکنی .
    این شرایط به کنار، به اضافه اینکه یه حسی بهم میگه من از شوهرم تمکین نمیکنم هم عذابم میده ... تازه ترس اینکه باهام سرد بشه هم دارم
    حالا سوالم ازتون اینه که طبیعیه یا نه ؟ درست میشه یا برم پیش مشاوری روانپزشکی چیزی؟ اصلا کسی مشکل منو داشته ؟ چون حتی روم هم نشد به خواهرام و مادرم بگم  . الانم خوبه نمیبینمتون وگرنه عمرا اینجا هم مشکلمو میگفتم

    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    آموزش معاشقه

  • ۲ موافق ۰ مخالف
  • (۳۹) پاسخ های مردم
    • ۵۲۸۳ بازدید
    • شنبه ۱۱ دی ۹۵ - ۲۲:۳۰

    تحصیلات جزء معیارام بود اما با اومدن یه پسر کاری و دیپلمه دو دل شدم

    سلام

    دوستان من خاستگارای زیادی داشتم که بنا به شرایطی که نداشتن یا خودم امادگی نداشتم ردشون کردم! بین ۲۲ تا ۲۵ سال سن دارم. اخیرا خواستگاری دارم که ایشون تحصیلات دیپلم دارن من خودم برا ارشد میخونم که کنکور بدم.

    ایشونم با من ۴ سال تفاوت سنی دارن از خانواده خوبی هستند  و مذهبی و با ایمان! پدرم ایشونو میشناسن میگن پسر خوب و کاری ایه! شغلشون مکانیکی دارن و حدودا ۱۰۰ میلیون پس اندازشونه ...

    من خواستگارای پولدار زیادی داشتم اما من حتی یه ذره برام پولشون مهم نیس و فقط شخصیت و شعور طرف برام مهمه! تحصیلات جزء معیارام بود اما با اومدن ایشون شک دارم که چیکار کنم...

    میترسم نتونیم همو درک کنیم منظورم اینه چون ایشون تحصیلات بالاتری نداشتن مخصوصا تو دانشگاه نمیدونم با دانشگاه رفتن یا شاغل شدن من ممکنه چه مشکلاتی داشته باشن...

    البته گفتند که کاری به ادامه تحصیل و شاغل شدنم ندارن اما واقعا نمیدونم چی کار کنم! کلا پسر حیلی کاری ای هستش فقط چون به تحصیلات ایشون شک دارم اجازه ندادم برای صحبت بیان چون میترسم بگم نه و ایشون بیشتر از الان ناراحت شن!

    نمیدونم چیکار کنم؟ لطفا کمی کمک کنین از تجربیات خود بگین راهنماییم کنین!

    سپاس از همه


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مشورت در ازدواج خانم ها تفاوت تحصیلی در ازدواج

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۱۲۷) پاسخ های مردم
    • ۲۲۱۹ بازدید
    • جمعه ۱۰ دی ۹۵ - ۲۲:۴۰

    از الان دارم تبعیض بین پزشکی و پرستاری رو میبینم.

    سلام
    دوستان خواهش میکنم کمکم کنید.
    من دانشجوی پردیس خودگردان پرستاریم ترم یک. بعد از دو سه سال پشت کنکور موندن قبول شدم . از اول عاشق پزشکی بودم ولی نشد.
    هنوز که هنوزه این عشق داره منو میسوزونه. الان تو دانشگاه دانشجویان پزشکی یا دندان و میبینم بغض میکنم. البته رشته خودمو هم دوست دارما واقعا به کار درمان علاقمندم ولی یه حس نرسیدن و یه غم همش تو وجودم هست از نرسیدن.
    میترسم بعدا تو محیط کارم هم همش این حس باهام باشه. اصلا افسردگی گرفتم وقتی به این مسائل فکر میکنم. البته دارم میگم رشته پرستاری هم واقعا شیرینه ولی من از الان دارم به پزشکی ها حسودی میکنم.
    بخدا دست خودم نیست . با توجه به اینکه بین المللم میتونم بدون انصراف کنکور بدم و در صورت قبولی تو کنکور برم پزشکی بخونم. ولی شروع مجدد برای کنکور واقعا یک انگیزه و اراده فوق قوی میخواد.
    به هیچکس هم این درد دلامو نگفتم چون به تمسخر میگیرن. دوستان بنظرتون چیکار کنم ؟
    بخدا سر دو راهیم. گاهی میگم شاید قسمت بوده بیام پرستاری . که پرستاری رو تا دکترا ادامه بدم و بشم استاد دانشگاه.
    نمیدونم. همه میگن رشتت خوبه و بازار کارش خوبه. ولی من از الان دارم نگاه بقیه و تبعیض بین پزشکی و پرستاری رو میبینم.
    تو رو خدا بگید چیکار کنم. میدونید اگه بخوام شروع کنم واقعا زحمت میکشم با تمام وجودم. فقط سر دو راهیم که بمونم یا برم ؟
     دیگه خستم. نیازمند یاری 

    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    ادامه تحصیل

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۳۹) پاسخ های مردم
    • ۱۹۹۷ بازدید
    • جمعه ۱۰ دی ۹۵ - ۲۲:۳۵

    دو قلو بارداریم ، شوهرم میگه خرج 4 نفر رو از کجا بیارم ؟

    سلام

    من یه خانم 24 ساله هستم و خانه دار ، شوهرمم 30 سالشه و تو یه شرکت کارمنده . ما 3 ساله ازدواج کردیم خدا رو شکر زندگی خوبی داریم از زندگیم خیلی راضیم.

    ما چون فعلا خونه نداریم و وضعمون اونجوری که باید باشه نیست همون دوران نامزدی تصمیم گرفتیم تا خونه دار نشدیم و وضع مالیمون خوب نشد بچه دار نشیم.

    الان به طور ناخواسته باردار شدم خودم راستش خیلی ناراحت بودم چون واقعا نمیتونیم خرج خودمونم درستو حسابی بدیم چون پولی که شوهرم میگیره کلی ازش میره بجای وام و بدهی.

    شوهرمم مثل من ناراحت شد ولی گفت حتما خدا خواسته و خودتو ناراحت نکن این هدیه خداست خلاصه منم اروم شدم.

    یه چند وقته شوهرم دستش تنگه بد اخلاق شده همش غز میزنه. منم فهمیدم دو قلو باردارم . به شوهرم گفتم اونم خودش عصبانی بود به اندازه کافی همین که اینو گفتم نزدیک بود منو از پنجره پرت کنه بیرون.

    خب منم بهش حق میدم ولی چیکار کنم ؟ میترسم سقط کنم . اصلا شاید خدا داره امتحانمون میکنه.

    تو رو خدا بگید چیکار کنم ؟


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    اقتصاد خانواده

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۷۱) پاسخ های مردم
    • ۲۰۹۵ بازدید
    • جمعه ۱۰ دی ۹۵ - ۲۲:۳۰

    سه ماهه مثلا مستقل شدیم ولی من هنوز باکره ام

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    گرم نبودن شوهر

    • ۶۲۳۱ بازدید
    • پنجشنبه ۹ دی ۹۵ - ۲۲:۴۰

    خلاء محبت شوهر با هیچ کلاس رفتن و ورزش کردنی پر نمیشه

    سلام

    من مادری دارم که خیلی احساسی هستش. خانه داره و 55 سالشه. پدرم کارمنده ولی حالا چون مرد هستش یا چون اخلاقش اینجوریه خیلی احساساتی نیستش اون حدود 57 هستش.

    من به تازگی ازدواج کردم .قبل وقتی مادرم شکایت میکرد که پدرت سرد هستش و همش سرش تو تلویزیون هستش یا اصلا به من توجه نداره درکش نمیکردم ولی از وقتی ازدواج کردم میفهمم یک زن خانه دار کل امیدش به اینه که شب همسرش بیاد باهاش ساعاتی رو خوش باشه. 

    شاید بگید این پیج جووناس و کی به فکر حل مشکلا سن بالاهاست ولی همه ما حق زندگی داریم و یه زن مسن هم میتونه نیاز به محبت داشته باشه.

    چند وقته میخوام برای پدرم نامه بنویسم و یه جوری بهش بگم که واقعا گناه بزرگی میکنه که مادرم رو انقدر اذیت میکنه . میخوام بهش بگم قدرشو بدونه پیش از اینکه دیر بشه. میتوام بهش بگم مادرم واقعا دوسش داره و ای کاش انقدر دوسش نداشت. میخوام بنویسم و میخوام حرفم اثر کنه ولی نمیدونم چی بنویسم. میشه کمکم کنید.

    توضیحات بیشتر:

    مادرم واقعا پدرمو دوست داره پدرمم دوسش داره ولی نشستن پای تلویزیون رو بیشتر ترجیح میده تا حرف زدن با مادرم.

    این که جمعه ها بره سر کار یا کلاس دانشگاه رو ترجیح میده بیرون بردن مادرم ، اینکه بشینه پای کتاباشو ترجیح میده به محبت به مادرم.

    گاهی میگم شاید تقصیر مادرمه که ان قدر میگه دوسش داره ، انقدر میگه چرا محبت بهم نمیکنی . ولی از وقتی ازدواج کردم درکش میکنم. محبت همسر با هیچ کلاس رفتن و ورزش کردن و .. پر نمیشه... کسی میدونه چیکار باید کرد ؟


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مشورت در زن داری

  • ۲ موافق ۰ مخالف
  • (۱۸) پاسخ های مردم
    • ۱۰۱۳ بازدید
    • پنجشنبه ۹ دی ۹۵ - ۲۲:۲۵

    به نظر شما چرا بازم بهم جواب منفی داد ؟

    سلام
    یه سوالی برام پیش اومده که میخام دوستان و بخصوص دختر خانم های مجرد راهنماییم کنن .
    چند وقت پیش پدر و مادرم بهم پیشنهاد ازدواج دادن و منم یکی از دخترای اششناهامون که همه جوره در سطح و شبیه هم بودیم رو انتخاب کردم که جوابش نه بود .
    البته حالا خودش گفته بدون فکر گفته نه....به اصرار خانواده برای بار دوم خاستگاری کردیم و با اینکه کل خانوادش موافقن حتی مامانش به مامانم گفته پسرتو اندازه پسر خودم میخوام یا اگه میشد خودم شوهر میکردم بهش و ... خودشم گفت ایندفعه رو قضیه عقلانی فکر میکنم بازم جواب نه بود .
    البته بگم این دختر باب میل من بود به معنی واقعی کلمه قرتی پرتی اهل دوس پسر و اینام هست و حرفایی پشت سرشم شنیدم... ترم 5 هست منم تازه تموم کردم خدا رو شکر .
    هم شاغلم هم خونه دارم هم ماشین هم پشتوانه ، بعد هر دو بارم گفته که من بچه ام و دو سه سال دیگه میخوام ازدواج کنم... البته خواهرش تازه ازدواج کرده و بقول معروف دزد زده خونشون تازه (استعاره از جهیزیه دادن ) .
    بنظر شما دلیل جواب منفیش دوس پسرشه و حال و حولا دانشگاه یا بچه بودنش و حس نپختگیش و یا دست خالی بودن خونوادش؟

    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مشورت در ازدواج آقایان

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۵۷) پاسخ های مردم
    • ۱۳۷۷ بازدید
    • پنجشنبه ۹ دی ۹۵ - ۲۲:۲۰

    چطور مصیبت فوت مادرم رو تحمل کنم ؟

    سلام
    دوستان عزیز خدای بزرگ و مهربان مدتیست که مادرم را از این دنیا فانی جدا کرد اینقدر رهایی مادرم را از قید و بندهای این دنیا حس کردم که تونستم این جدایی تحمل کنم ولی نمیدونم که با گذر زمان چه بر سرم میاد .
    زمانی که در بیمارستان بر بالین مادر بیمارم حاضر شدم . مادرم چنان با چشمان نگران نگاهم کرد که واقعا قابل وصف نیست مادرم بیماری زیاد کشید برایم زیاد دعا کرد ولی از اونجایی که سهمی در این دنیا نداشت مجبور شد که مرا با چشم نگران بگذارد و برود .
    زمانیکه هنوز مادرم بیمار بود همیشه حس میکردم که من بعد مرگش تبدیل به یک دختر ناامید میشوم ولی هنوز منتظر جواب خدا و الائمه هستم هنوز میتونم امید داشته باشم ولی خدای نکرده وای به حال اون روزی که همین امید را هم از دست بدهم نمیدونم باید چیکار کنم حس میکنم الان تو این وضعیت جوابی باید بده تا بتونم ادامه زندگی بدهم .
    دوستان اگر تجربه این مصیبت را دارین لطف کنید بگید که چطور این مصیبت را تحمل کردید خدای بزرگ چطوری یاری تان کرد .
    راستش من هنوز نمیدانم که چند ماه دیگه چه حالی خواهم بود رها شدن مادرم را باور کردم پذیرفتم که جسمش را از دست دادم ولی دلم میخواد راحت با این مسئله کنار بیام چون خود مادرم همیشه میگفت که بعد مرگش روحیه داشته باشم و گریه نکنم .
    شما چه تجربه ای در این زمینه دارید واقعا میشه کنار اومد و با امید به زندگی ادامه داد؟ اینکه مادرم جواب دعاهایش را که درحقم کرد ولی جواب نگرفت چه عدالتی هست که خدا داره؟ مادرم در بدترین شرایط جسمی دعا میکرد باورم نمیشه که حرفش مورد قبول خدا نبود اصلا باورم نمیشه.  

    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مسائل فوت عزیزان

  • ۲ موافق ۰ مخالف
  • (۸۴) پاسخ های مردم
    • ۳۷۴۶ بازدید
    • چهارشنبه ۸ دی ۹۵ - ۲۲:۴۵

    بخدا منم دوست داشتم ازدواج کنم

    سلام

    بقرآن الانه که گریم بگیره ، اومدم اینجا یکم درد و دل کنم ،  32 سالمه ، توان ازدواج ندارم ، بقرآن از همه جا و همه کس بریدم . فشار جنسی امونمو بریده ، به جان مادرم فقط همین حرف که عالم محضر خداست نگهم داشته، اما چه فایده، تمام روح و روانم درگیر این قضیه شده ، از کار رو زندگی افتادم .

    بقرآن منم دوست داشتم متاهل بودم، با خانومم شوخی میکردم، گردش میرفتیم، بخدا همین الان نزدیک بود گناه کنم، فقط خدا جلومو گرفت ، خوش بخالتون که متاهلید، خوش بحالتون که یه اتاق دارید میتونید با هم زندگی کنید خوش باشید . خیلی نا امیدم .

    منم دوست داشتم با خانومم بریم کربلا اما حسرت همه چی به دلم موند . وقتی یه زن و شوهر جوونو تو خیابون میبینم، بقرآن دوست دارم واسم نگاشون کنم، باز به خودم میگم نکن، به ناموس مردم نگاه نکن .

    دعا کنید شرایط ازدواج منم فراهم بشه ، فقط اینارو نوشتم که یه کمی سبک بشم ، دیگه از بس با امام زمان و مادر سادات و ابا عبدالله حرف زدم خسته شدم . خوش بخالتون، خوش بحالتون .

    قدر لحظه هاتونو بدونید ، بقرآن زمان هایی که غسل واجب میشم ، چون صبح زود باید دوش بگیرم، از مادرم خجالت میکشم ، از پدرم خجالت میکشم ، متوجه میشن که غسل واجبم ، خدا نکنه به گناه بیفتم ، همین که فکر انجام دادن گناه تو ذهنم میاد و بعد از ذهنم میره ، بعدش یه حس بدی بهم دست میده که انگار واقعا گناه کردم .

    دیگه روحیه مو از دست دادم ، بخدا منم دوست داشتم ازدواج کنم، یه بار بشینم موهای خانوممو شونه کنم ، دوست داشتم یه بار با هم بریم بهشت زهرا قطعه شهدا ، چه فکرایی تو ذهنم دارم .

    منم دوست داشتم زمانی که خانومم باردار بود، دستمو میذاشتم رو شکمش برا بچمون زیارت عاشورا میخوندمو با هم گریه میکردیم .

    بخدا خوش بحالتون


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    ازدواج و مسائل پسران حدود 30+ سال

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • (۱۵۸) پاسخ های مردم
    • ۵۴۵۰ بازدید
    • چهارشنبه ۸ دی ۹۵ - ۲۲:۳۰

    از روی خجالت با وجود علاقه قلبی حاضر نشدم باش حرف بزنم

    سلام

    الآن که دارم مینویسم قلبم داره از تو دهنم در  میاد تو رو خدا جای دیگه ای امکان نداره بتونم راهنمایی بگیرم .

    حقیقتش من یه آقایی رو دوست دارم که همکلاسیم بودن ، ایشونم منو دوست داشتن و حتی خواستن برا خواستگاری پیش قدم بشن که من نادون از روی خجالت با وجود علاقه قلبی حاضر نشدم باش حرف بزنم.

    بعد سالها فارغ التحصیلی ( حدود 5 سال ) ایشونو ندیدم اما بدجور ذهنم و قلبم درگیرشه هم میخوامش هم عذاب وجدان دارم فقط میدونم آخریا ازم ناامید شده بود و قیدمو زده بود اما میدونم قلبی نبوده فکر میکرده من نمیخوامش.

    دو بارم به طرقی اقدام کردم برا رابطه دوباره یکبار به بهانه گرفتن جزوه ازش به طور مجازی که به جایی نرسید و بار دیگه هم از طریق یکی از دوستای مشترک که البته نمیدونم دوست مشترک خودش اقدامی کرده یا نه ولی به اون دوست مشترک فهموندم که هنوز به اون آقا فکر میکنم.

    بدجور تپش قلب دارم نمیدونم باید چیکار کنم هنوز باید اقدام دیگه ای بکنم یا باید فراموش کنم که اگرم باید فراموش کنم تو رو خدا راهشو بهم نشون بدید .

    بارها توسل کردم گریه کردم از خدا خواستم کمکم کنه فراموش کنم اما نتونستم تو رو خدا به دادم برسید . میدونم که اون آقا هنوز مجرده اینو از طریق دوست مشترکمون فهمیدم.

    چیکار کنم حالا ؟ راه بذارید جلوی پام لطفا


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    فراموش کردن عشق قبلی برگرداندن خواستگار

  • ۰ موافق ۱ مخالف
  • (۵۵) پاسخ های مردم
    • ۱۶۷۸ بازدید
    • سه شنبه ۷ دی ۹۵ - ۲۲:۳۵

    مگه عشق میشه به چند دختر همزمان باشه؟

    سلام به همه دوستانم...

    یه پارادوکس تو ذهنمه که خیلی داره اذیتم میکنه خواهش میکنم کمکم کنین!!!

    در مورد پدیده عشق در آقایون میخواستم بدونم...

    اگه پسری به دختری در عمل علاقه و عشقش رو  اثبات کنه.. منظورم فداکاری برای دختر و کمک داوطلبانه بهش و محبت و توجه خاص و به طوری که بقیه هم بفهمن که این اقا به این دختر نظر ازدواج داره... دختر هم مغرور باشه و باوقار شخصیتش...

    بعد هم در نهایت پسر به دختر ابراز علاقه زبانی کنه و بگه نسبت بهش احساسش عشقه ولی در عین حال بازم یه جورایی غیرمستقیم به دختره بگه که به عنوان یکی از گزینه های خوب ازدواج برای اون پسر هست ( از حرف این پسر طوری برداشت بشه که پسر گزینه های دیگری رو هم برای ازدواج همزمان زیر نظر داره)..

    با این فرض که پسر هم پسر درست و خوب و باوجدانی هست... سنشم هم 33 و به تازگی شاغل شده باشه ( چون تا حالا در حال تحصیل بودن )... رابطه اینها هم فقط کاری هست و با حفظ حریم ها و به هیچ عنوان دوست و.... نیستند...حالا این دختر کدوم حرف این پسر رو قبول کنه اینکه عشق اون پسر هست یا یکی از گزینه ها !

    مگه عشق میشه به چند دختر همزمان باشه؟... دوست داشتن چرا میشه ولی به نظرم عشق فقط منحصر به یک دختره..چون من شنیدم اگه یه پسر واقعا عاشق یه دختر باشه حتی حوری بهشتی هم از آسمون بیاد فقط به اون دختر فکر میکنه چه برسه به اینکه بخواد به گزینه دیگری فکر کنه!!!

    حالا از آقایون سایت خواهش میکنم قضاوتشون رو نسبت به  رفتار  این پسر بهم بگن... البته اگه خانوما هم تجربه مشابه دارن خوشحال میشم بشنوم ...

    فقط لطفا نگین که تا پسری ازتون خواستگاری نکرده نباید فکرتون رو مشغول کنین من اینو قبول دارم... من فقط در اینجا میخوام احساس واقعی این آقا رو نسبت به خودم حدس بزنم عشقه یا دوست داشتن...

    اگه عشقه من تا یه مدتی براش صبر میکنم تا پا پیش بذاره اگر مانعی سر راهشه برطرف بشه چون عشق ارزششو داره قداستش بالاتر از این حرفهاست و هم اینکه شخصیتامون و تفکراتمون خیلی بهم نزدیکه ولی اگه یه دوست داشتن معمولی هست و طرف به گزینه های دیگه هم همزمان داره فکر میکنه به نظرم یه ثانیه هم ارزش نداره که ادم وقتشو صرف این جور پسری بکنه و موردای دیگه اش رو از دست بده...

    متشکرم از راهنماییتون...


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    رفتارشناسی پسران برای ازدواج

  • ۰ موافق ۱ مخالف
  • (۲۶) پاسخ های مردم
    • ۹۹۸ بازدید
    • يكشنبه ۲۸ آذر ۹۵ - ۲۲:۰۵

    اگه ازدواج کنم دیگه نمیتونم حتی با یک نفر جز شوهرم حرف بزنم

    سلام 

    تو رو خدا کمکم کنین 

    من یه دختر خوب و مذهبی بودم. 23 سالمه ، تا حالا خوب بودم الان مدتی هست اصلا به دین و نماز و این چیزا زیاد اهمیت نمیدم . 

    بخدا دارم داغون میشم ولی اصلا به روی خودم نمیارم خیلی راحت با پسرا ارتباط برقرار میکنم حرف میزنم درد و دل میکنم . در ضمن من دانشجوی دانشگاه پایتخت بودم الان دیگه تموم کردم اومدم شهر خودم ، تو شهر خودم چون کوچک هست اصلا حس خوبی ندارم ولی خیلی راحتم مثلا برام مهم نیست با یه پسر دوست بشم اصلا به بعدش فکر نمیکنم ..

    خواستگار هم زیاد دارم اما با اینکه خیلی از دخترا آرزو دارن عروس بشن من میلی به ازدواج ندارم میگم اگه ازدواج کنم دیگه نمیتونم حتی با یک نفر جز شوهرم حرف بزنم ، خب این چیز سختمه چون الان خیلی با همه راحتم .

    چطوری میشه مثلا من 30 سال با یه مرد زندگی کم که سمت یکی دیگه نره بخدا خسته شدم دیگه نمیدونم چیکار کنم تو رو خدا هر کی میتونه کمکم کنه ایا شما هم مثل من بودین یا نه؟ آیا با ازدواج کردن راحت تر میشم یا اینکه ازدواج نکنم بهتره؟


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مشورت در ازدواج خانم ها

  • ۲ موافق ۶ مخالف
  • (۲۱) پاسخ های مردم
    • ۱۵۰۰ بازدید
    • پنجشنبه ۲۵ آذر ۹۵ - ۲۲:۴۵

    بهترین پستی که در خانواده برتر خوندید کدوم بوده ؟

    سلام

    میخوام از اعضای خانواده برتر بپرسم بهترین پستی که از ابتدای آشناییتون با این سایت تا حالا اینجا دیدید کدوم بوده چرا و چه تاثیری برروی طرز فکرتون گذاشته ؟

    مثلا من خودم پست نحوه زندگی مجردهای بالای سی سال رو خیلی دوس داشتم و برام جالب بود چون من هم احتمالا در آینده یکی از اونهام . این که زندگی شون چجوری میگذره یا نگاهشون به ازدواج چه فرقی میکنه و ...


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مربوط به خانواده برتر

  • ۵ موافق ۰ مخالف
  • (۷۲) پاسخ های مردم
    • ۲۶۷۱ بازدید
    • پنجشنبه ۲۵ آذر ۹۵ - ۲۲:۴۰

    کار درستی می کنم که نمیذارم دخترم روانشناسی بخونه ؟

    سلام عزیزان 

    من یه مادرم یه دختر ۱۸ ساله دارم امسال کنکوریه ، مشکل من اینه فقط و فقط رشته روانشناسی میخواد ، منم میگم با توجه به بیکاری زیاد این قشر بعد فارغ تحصیلی چیکار کنم اگه بره بعدش میشه بیکاری ، افسردگی (چون دختر حساسیه) .

    اگرم نذارم بره بازم افسرده میشه . بخدا موندم چیکار کنم ؟ ضمنا میترسم این شغل روش تاثیر بد بذاره ، چون همش مشکلات و گرفتاری مردمو میبینه . آیا درسته این فکر من ؟

    خواهش میکنم اگه روانشناس توی جمع دوستان هست یا کسی که بتونه کمکم کنه  راهنماییم کنه . ضمنا پیش روانشناس بردمش گفت بذار خودش تصمیم بگیره منم میگم این احساسیه بعد شاید پشیمون بشه از این انتخاب رشته .

    تو رو خدا کمکم کنید .  


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    ادامه تحصیل

  • ۱ موافق ۳ مخالف
  • (۶۴) پاسخ های مردم
    • ۱۶۲۵ بازدید
    • پنجشنبه ۲۵ آذر ۹۵ - ۲۲:۲۵

    آیا به صلاح هست برای ازدواج پسرم در سن 20 سالگی اقدام کنم؟

    خدمت خانواده برتر سلام عرض میکنم

    من و همسرم هر دو کارمندیم و برای تامین آینده دو فرزندمون ( یک پسر و یک دختر) تلاش زیادی می کنیم اما فکر میکنم لازمه حتما هدف گذاری و برنامه ریزی داشته باشیم تا هم بچه ها با ما همراه شن و هم اینکه آینده شون به چالش کشیده نشه.

    مدتی است در یک شرکت بیمه برای بیست سالگی بچه ها سرمایه گذاری کردیم. بنابراین در صورت پیش نیومدن اتفاق خاصی حدود ده ساله دیگه می تونن هر کدوم سرمایه ای معادل 100 میلیون تومن داشته باشن. دختر نوجوانم تصمیم گرفته از این سرمایه برای ادامه تحصیلش تو رشته پزشکی ( در صورتی که ملی قبول نشه یا خارج از کشور بخواد بخونه ) استفاده کنیم. 

    اما برای پسرم خودم احساس میکنم بهتره بعد از دیپلم سربازی ازدواج و بعد ادامه تحصیل داشته باشه. ما  بعنوان شغل دوم شرکت تولیدی راه انداختیم که تا اون موقع استیبل میشه . 

    در صورتیکه پسرم لیاقتشون نشون بده تحویلش میدیم و خودمون رو بازنشسته می کنیم در غیر اینصورت میتونه اونجا شاغل بشه و بعد در رشته مرتبط ادامه تحصیل بده تا بوقتش شرکت و تحویل بگیره.

    با توجه به اینکه شغلش تامینه و الانم داریم یه آپارتمان 120 متری می سازیم که به نسبت 2 به 1 بین بچه ها تقسیم میشه و اون پول بیمه رو هم برای مخارج عروسی یا گرفتن خونه بزرگتر و ... حدود 20 سالگی تحویل میگیره. میشه بلافاصله بعد از دیپلم و سربازی ازدواج کنه و بعد ادامه تحصیل بده.

    موقع ازدواج خودمون همسرم 25 و من 22 سال داشتم با اینکه از مدتها قبل همو می خواستیم یادمه اون اوایل همسرم همش میگفت کاش زودتر بهم میرسیدیم چن سال از زندگیمون حروم شد. الانم همش میگیم کاش بچه ها زودتر مستقل شن یکم برای خودمون زندگی کنیم. همسرم معتقد من هر کاری رو که براش برنامه ریزی کنم حتما انجام می دم اما این موضوع به خوشبختی پسرم مربوط میشه دیگه مثل شرکت زدن و خونه ساختن نیست که صرفا با برنامه ریزی بهش برسم.

    اما آیا این درسته که پسری در 20 سالگی زیر بار تاهل بره؟ بعدا نمیگه جوونی نکردم. اصلا شما جوونا جوونی کردن رو تو چی می بینین؟ نمی تونین با همسرتون جوونی کنین؟ نمیشه با تفریحات سالم جوونی کرد؟ اینکه توی 20 سالگی دختری محرمتون باشه و باهم آیندتون رو بسازین به رشد فکری و شغلی تون کمک نمیکنه ؟ دخترخانومای محترم نظرتون راجع به خواستگار 20 ساله چیه؟

    لطفا قبول زحمت کنید و هر نکته ای به نظرتون میرسه با من درمیون بذارین یه وقتی این نکات ریز خیلی روشنگر میتونن باشن.

    موفق و موید باشید.


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    ازدواج در سن پایین ازدواج فرزندان

  • ۱ موافق ۳ مخالف
  • (۵۱) پاسخ های مردم
    • ۱۶۸۶ بازدید
    • پنجشنبه ۲۵ آذر ۹۵ - ۲۲:۲۰

    متاسفانه خواهرم الگو های خوبی رو انتخاب نکرده

    سلام دوستان ممنون میشم  اگه بتونید کمکم کنید همه پنان 

    من یک جوان ۲۰ ساله ، تک پسر و عاشق خانواده . بنده دو تا خواهر دارم یکی ۱۶ ساله و اون یکی ۱۳ ساله . با  ۱۳ساله مشکلی ندارم ... 

    اما ۱۶ساله پدرمو در اورده ، با این سن کمش یه کارای میکنه که انگار ۳۰,۳۵ سالشه ، فکر کنم ۱۰ ساله بود که گوشی دستش افتاد ، تا الان نزدیک ۲۰۰ بار گوشی رو ازش گرفتم و بعد یه مدت بهش میدادم . خیلی بهش فرصت دادم که ادم باشه ولی هی منو دور میزنه . و من هم  یکم یکم ازش بی اعتماد میشم  .  پچ پچی تلفنی خواهرم با غریبه ها خیلی برام عذاب اور بود . اینجا هم خشبختانه داریم هم متاسفانه  . خوشبختانه خواهرم پیش فعاله ، متاسفانه خواهرم الگو های خوبی رو انتخاب نکرده  . 

    شما بگید چکار کنم ؟ ( ناگفته نباشه تو همین سنش ۲ دو تا خاستگار داشته که یکی ساکن دبی است) . اینم بگم الان دو سال که حرف نمیزنیم با هم . خیلی ممنون میشم با نظر هاتون منو کمک کنید .  

    تک تک نظر هاتون رو میخونم اگه سوالی دارید بپرسید حتما جواب میدم  . 

    ممنون


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    روابط خواهر برادری

  • ۱ موافق ۱ مخالف
  • (۱۷) پاسخ های مردم
    • ۹۷۰ بازدید
    • پنجشنبه ۲۵ آذر ۹۵ - ۲۲:۱۰

    به خاطر بدخلقی های پدرم ، با برادرم زندگی می کنم

    سلام

    یک مشکل بزرگ دارم که منجر به عذاب وجدانم هم شده . من الان دانشجو هستم و با برادرم تو مرکز استانمون زندگی می کنیم و پدرم شهرستان هستن مادرم هم فوت شدن برادرم اختلاف سنی زیادی باهام داره 12 سال بزرگ تره و اونو پدرم با هم دیگه مشکل شدید دارن و حتی چند بار دست روی هم بلند کردن کلا خرج زندگی و دانشگاهم رو برادرم تامین می کنه .

    یک شغل خوب داره و ازدواج هم نکرده مشکل اینه ما پدرمون رو ول کردیم چون بسیار بد دهنه و سر کوچکترین مساله عصبانی می شه و دعوا به پا می کنه الان به من گفته راضی نیست من با برادرم زندگی کنم و بهم میگه خودت برو کار کن و خرج زندگیت رو در بیار از اون پول نگیر و تو خوابگاه دانشگاه باش .

    همیشه هم گیر میده جدیدا حتی تلفتنش رو هم جواب نمیدم اخرین بار 3 ماه پیش بهش سر زدم که با دعوا و گریه از اونجا رفتم . الان نمی دونم برای ول کردنش مرتکب گناه شدم یا نه ؟ همیشه فکر می کنم نکنه خدا ازم ناراضی باشه خواسته هایی که ازم داره غیر منطقی هستن .

    من دانشگاه ازاد هستم شبانه روز هم کار کنم نمی تونم خرج خودم رو در بیارم پدرم هم فقط یک حقوق بسیار کم بازنشستگی داره خودش نمی تونه کمکم کنه به نظر شما چه کاری باید انجام بدم ؟


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    روابط با پدر

  • ۲ موافق ۰ مخالف
  • (۲۱) پاسخ های مردم
    • ۸۶۹ بازدید
    • پنجشنبه ۲۵ آذر ۹۵ - ۲۲:۰۰

    یکی از کاربران خانواده برتر داره میره خونه عشق و بخت

    سلام دوستان خانواده برتری

    کاربر خانواده برتر هستم من به تازگی به عشقم رسیدم ، میخواهیم هفته بعد عقد کنیم ، خیلی دوستش دارم و عاشقشم ، مطمئن هستم خوشبختش میکنم و با هم خوشبخت میشیم ، برای خوشبختیمون دعا کنید ، ان شاء الله تا چند روز آینده خبر ازواجمون را به دوستان اعلام میکنم ، هر کی این متن را میخونه خواهش میکنم برای خوشبختیمون به نیتمون دعا کند .

    مرسی از همتون


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مربوط به خانواده برتر

  • ۶ موافق ۰ مخالف
  • (۱۰۸) پاسخ های مردم
    • ۲۱۳۷ بازدید
    • چهارشنبه ۲۴ آذر ۹۵ - ۲۲:۴۵

    شایعه شده که خواستگارم قبلا دوست دخترش رو آورده خونشون

    سلام به همه دوستای گرامی

    من خواستگاری دارم که مدتی پیش خواستگاری کرد و من جواب منفی دادم به این علت که یه نفر بهمون گفت مثل اینکه قبلا دوست دختر داشته و اون و آورده بوده خونشون.

    دقیقا نمیدونم ماجرا چی بوده حالا دوباره از طریق خواهرش که دوستم هست خاستگاری کرده منم اصلا نمیشناختمش و ایشان جایی منو دیده بودن و پسندیدن که بعدها خواهرش عکساشو برام فرستاد منم گفتم به خواهرش که ملاک من ایمان و اخلاق و عقاید طرف مهمه و ازش اصرار که با داداشم صحبت کن تا اخلاقش دستت بیاد .

    منم که برام سخته خیلی که با پسری در  مورد ازدواج صحبت کنم و بیشتر از زیر بار حرف زدن با خواستگارام فراری بودم ولی حالا دیگه تصمیمم برای ازدواج جدی هست .

    خانواده این طرف هم خودشون بسیار دوست دارن من عروسشون بشم حالا به نظرتون باهاش حرف بزنم در صورتی که جوابم رو به منفی هست ولی کمی مهر پسر تو دلم نشسته .

    بقیه شرایطش هم بد نیست پسر کاری هست و با اینکه تحصیلات دیپلم داره ولی برام مهم نیست خودمم لیسانس هستم و فعلا در طرح شاغل ام و همیشه از خدا دعام اینه که یه ازدواج خوب نصیبم شه و یه ادم پاک و چشم پاک و چشم پاک و با ایمان چون خودمم دختر بدی نیستم. ولی جور نشده . به نظرتان با این خواستگارم صحبت کنم .

    ممنون


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مشورت در ازدواج خانم ها

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • (۳۰) پاسخ های مردم
    • ۱۳۳۹ بازدید
    • چهارشنبه ۲۴ آذر ۹۵ - ۲۲:۳۵

    اول فکر کنید بعدا حرف بزنید

    سلام

    کاربرای محترم ؟ سلام حالتون خوبه ؟ امیدوارم که همیشه عالی باشید .

    دوستان ؟ من واقعا از بیشتر شماها دلچرکین هستم . من (آقا) بارها شده دیدم دوست عزیز شخصی سوالی پرسیده کمک خواسته! یه کار بدی کرده! منم قبول دارم ولی اومده راهنمایی خواسته ، میگه کمکم کنید . خداییش این درسته کمک که نمیکنید هیچ ! بزنید تو سرش؟

    شما ها معصوم هستید؟ یعنی تو زندگیتون خطا نمیکنید؟ من حوصله ندارم دونه دونه اسماتونو ببرم ولی واقعا چرا؟

    این چه فرهنگ زشتیه که ما ایرانی ها داریم؟ مایی که ادعای تمدن چند هزار ساله داریم ، این منطقیه؟ درسته ی کسی حالش واقعا بده بجای اینکه بیاید دلداریش بدید کمکش کنید میاید میزنید تو سرش!

    خب اگه نظری ندارید حرف نزنید!
    یه پست 2 پست نیست! هر پستی که شخص مورد نظر کمک میخواد امکان نداره نیایید تخریب نکنید! یکی نوشته من یه خطایی کردم شوهرم میخواد طلاق بگیره! راهنماییم کنید! برید نظراتو بخونید؟ بنده خدا رو گل بارون کردید! فقط گفتید خاک تو سرت این چه کاریه فلانه بسانه! بابااااااااااااااااااا؟ خب کمکش کنید زندگیشو درست کنه! یکی دیگه میاد میگه مردد هستم! مینویسید اومدی وضع زندگیتو به رخ بکشی؟ که پولداری؟

    اخه چه رخ کشیدنی؟ وقتی همو نمیشناسیم چه رخ دادنی؟ فکر نمیکنید اگه حرفاتون بد باشه دل طرف میشکنه؟

    یکی دیگه میاد مینویسه تو دروغ میگی اصلا دکتر نیستی! به فرض دروغ بگه! چه سودی میبره؟! چرا تهمت میزنید؟ یکم ب خودتون بیایید . البته بعضیا هم مثل اقای سامان متاهل جنوب واقعا انسان با شخصیتی هستند یاد بگیرید! بازم خواهش میکنم یه کم فکر کنید! اول فکر کنید بعد حرف بزنید بگید اگه یکی اینو به من بزنه ناراحت نمیشم؟ 2 تا کارو با هم نمیشه انجام داد! هم حرف بزنید هم فکر کنید .

    توصیه بنده ؛

    اول فکر کنید بعدا حرف بزنید .

    خوشحال میشم با نظرات خوبمون همراهیم کنید!


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مربوط به خانواده برتر

  • ۴ موافق ۰ مخالف
  • (۵۷) پاسخ های مردم
    • ۱۲۲۵ بازدید
    • چهارشنبه ۲۴ آذر ۹۵ - ۲۲:۳۰

    عشق حقیقی پدر و مادرای عزیزمون

    سلام دوستان عزیز
    کابرای محترم خانواده برتر ، اومدم فقط داستانی رو براتو نقل کنم که خالی از لطف نیست شاید خالی از حکمت نباشه .

    من از کاربرای خاموش این وبلاگم که نظر نمیذارم ولی هر روز میخونم همه مباحثو . من ادمی بودم که مدام غر میزدم از شرایط  . یه پسر 24 ساله ام .

    هر روز ناراحتی و غصه ! مشکل ازدواج ، مشکل قیافه، مشکل قد، مشکل پول،  با این که 180 قدمه ، با اینکه درسم خوبه ، با این که قیافه خوبی دارم و خوشگلم ولی از زندگیم ناراضی .

    هر روز غصه ، هر روز ناراحتی ، با این که شکست عشقی خوردم هر روز ناراحتی . بچه ها پدرم مریض شد و رفت کما جلوی خودم غش کرد! خدایا واسه هیچ کس پیش نیاره که عزیزترین شخصه زندگیت جلو چشمت اتفاقی براش بیفته . دور از جونش چشماش سیاه شد و من فکر کردم دیگه تموم شد .

    زنگ زدم اورژانس مثل دیوونه ها داد میزدم جیغ میزدم گریه میکردم از شدت شوکه شدن فشار خودم رفت 22 دنیا برام تیره و تار شد . دیگه زندگی برام معنی نداشت .

    دیگه هیچ چیزی رو نمیدیدم! من بارها با بابام بد حرف میزدم به خاطر زیاده خواهیم مدام سرزنشش میکردم واااااااااای اون لحظه که تا زندم چشماش یادم نمیره همش ناراضی بودم
    قدر زندگی رو ندونستم .

    ولی وقتی اون طوری شد من فهمیدم من چقدر خوشبخت بودم و کور بودم . بابام خوشبختانه خدا دوسم داشت با این که پزشکا معجزه میدونستن ولی به زندگی  برگشت!

    اشک تو چشام جمع شده! تو رو خدا انقدر ناراحتی نکنید بخاطر پول بخاطر ظواهر دنیا! قدر خانوادتونو بدونید با هم مهربون باشید همو دوست داشته باشید اینو بدونید هیچ کس مثل اونا دوستمون نداره عشق واقعی اونا هستن بخاطر پول و ازدواج و ادمای پوچ زندگی رو بر خودتونو اونا حرام نکنید اونا خیلی زحمتنمونو کشیدن!

    پول نداشته باشیم دختره ازدواج نمیکنه قیافه مون خوشگل نباشه پسره دختره رو نمیخواد ولی تا حالا به این فکر کردید  تنها عشق حقیقیتون همین 2 نفر هستن؟

    هر روز از صبحانه تا خواب چقدر زحمتمونو میکشن؟ چشام پر اشکه چون یه لحظه فکر کردم بابام رفت! داشتم دیوونه میشدم

    این پستو گذاشتم قدر زندگیتونو بدونید الکی خرابش نکنید بابا مگه چند ساله قراره زنده باشیم؟ دنیا چه ارزشی داره؟

    ول کنید این همه مشکلات پوچو با شادی از جوونیتون از خانوادتون لذت ببرید و با ارامش تلاش کنید . اینو مطمئن باشید بعد از اونا دیگه زندگی روی خوش نداره .


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مسائل اجتماعی روز جامعه

  • ۲ موافق ۰ مخالف
  • (۲۰) پاسخ های مردم
    • ۷۱۰ بازدید
    • چهارشنبه ۲۴ آذر ۹۵ - ۲۲:۲۵

    دید آقایون نسبت به دختری که همیشه میگه و میخنده چطوره ؟

    سلام

    من معمولا شادم و میخندم همیشه چیزای خنده دار به ذهنم میرسه چه تو خونه چه بیرون مخصوصا اگه اون روز خوشحال باشم که معمولا هم خوشحالم.

    تنها وقتایی که ناراحتم یا احساس خطر میکنم مثلا حس میکنم یه مرد چش چرون تو محیط اطرافه شوخی نمیکنم تو خونه که اشکالی نداره ولی بیرون می ترسم بقیه فکرای بد راجع به من کنند و اینکه من اعتماد به نفسم بالاست همیشه میگم میخندم به همه احترام میذارم .

    مردا مثل برادرای من هستند و زن ها مثل خواهرای من ، چند روز پیش استادم بعد از جلسه دوم درس بهم پیام داد و گفت از من خوشش میاد مرد خوب و واقعا جنتلمن هستند ایشون ولی ۱۶ سال از من بزرگترند و الان اصلا شرایط ازدواج را ندارند .

    نمیدونم چی پیش خودش فکر کرده که یه همچین درخواستی داده ؟ می خواستم بدونم آقایون شما اگه یه دختری مثل من ببینید چه فکری میکنید چرا من هر جا میرم چند تا درخواست آشنایی دارم نکنه راجع به من فکر بد میکنند ؟

    کلا میخوام بدونم آقایون ایرانی راجع به دختری که اهل شوخیه و اخلاقش اینطوریه به دید بد نگاه میکنند ؟


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    خودسازی در دختران

  • ۰ موافق ۳ مخالف
  • (۶۵) پاسخ های مردم
    • ۲۷۵۰ بازدید
    • دوشنبه ۲۲ آذر ۹۵ - ۲۳:۰۰

    یاد بگیریم از دیگران در برابر خوبی هایشان تشکر کنیم

    سلام خانواده برتریا

    این پست من یک یادآوری هست برای هممون. ما می بینیم توی کامنت ها اگه کسی حرف یا راهنمایی اشتباهی بگه سریع واکنش نشان میدهیم ولی از کسانی که وقت میگذارن و نظراتشان رو با  تجربه و اگاهی در اختیار بقیه میگذارن ، یک تشکر به عمل نمیاد ، یاد بگیریم که گاهی لازمه مثبتا رو دید و تقویت کرد حتی با یک جمله متشکرم .

    بعضی کاربرا مثل کابوی تنها ، سامان متاهل جنوب ، هانی ،اسماعیل و ... هستن که وقت میذارن و به دوستان پاسخ های کاربردی میدهند و کوچکترین تشکر از این عزیزان و بقیه کاربرا شاید گذاشتن این پست باشه .

    من یه خانم متاهل هستم و به جرات میتونم بگم اگه یاد بگیرید از دیگران در برابر خوبی هایشان تشکر کنید به خصوص همسرانتون حتما زندگی لذت بخش تری خواهید داشت . هیچ کس وظیفه نداره به شما خوبی کنه ، اگه این کارو کرد از سخاوت وجودیه خودشه .


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مربوط به خانواده برتر

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • (۵۶) پاسخ های مردم
    • ۱۲۰۵ بازدید
    • يكشنبه ۲۱ آذر ۹۵ - ۲۲:۱۰

    خانم بنده به شدت کمبود محبت داره

    عرض سلام دارم خدمت همه ی خانواده برتری های عزیز

    پسری 27 ساله هستم و همسرم 20 سالشه . عقد کردیم و قراره عروسیمون سال آینده برگزار بشه . مشکل من اینجاست که خانم بنده به شدت کمبود محبت داره و هر کاری من واسش میکنم میگه کمه و تو فلان کارو نکردی بهمان کارو نکردی برام .

    به من میگه بی احساس ، در صورتی که من تا حد تواناییم همه کاری براش میکنم . خودشم میگه من کمبود محبت دارم . بخدا طول این یکسال دوران عقد پدرمو در آورده و همش داره منو با اینو اون مقایسه میکنه .

    آرامشو ازم گرفته و بد جور منو تو تنگنا قرار داده . خواهشم از خانما و آقایون باتجربه اینه که کمکم کنن تا زندگیم خراب نشه .


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مسائل رفتاری دوران عقد

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۲۱) پاسخ های مردم
    • ۱۵۵۸ بازدید
    • يكشنبه ۲۱ آذر ۹۵ - ۲۲:۰۵

    ناراحتم که چرا انقدر ما بی کس و کار و تنهاییم.

    سلام دوستان

    لطفا اقایون هم جواب بدن .

    ما خونواده خیلی کم جمعیتی هستیم، پدرم تک فرزند بودن و از طرف خونواده مادری هم سه تا دایی و یه خاله داریم. که متاسفانه هر چهارتاشون ادم های سوء استفاده گری هستن، و مدام قصد ازار و اذیت رسوندن به ما رو دارن خودشون هم همیشه با هم دعوا دارن.

    پدرم هم به همین خاطر باهاشون قطع رابطه کرده. الان ما هیچ کسی رو نداریم توی این دنیا. پدرم ثروتمند هستن و خونواده آبروداری هستیم. هیچ مشکلی نداریم جز تنهایی .

    خواهر و برادرم هر دو شاغل و بسیار خوب هستن از هر نظر، در سن ازدواج هم هستن، منم خودم 25 سالمه .مدت زیادیه خیلی فکرم مشغوله ناراحتم که چرا انقدر ما بی کس و کار و تنهاییم.

    سال به سال مهمون هم نداریم، وقتی ازدواج کنیم توی مراسم کی رو دعوت کنیم؟ واقعا نمیدونم .. خیلی نگران طرز تفکر و تصور خونواده داماد یا عروس ایندمون هستم در موردمون.

    میخواستم از اقایون بپرسم چقدر براتون مهمه که خونواده دختر انقدر تنها و بی کس و کار هستن ؟

    خونواده اقایون بدشون نمیاد و مشکلی ندارن که ما کسی رو نداریم دعوت کنیم ؟ بعدا طعنه نزنن بگن شما بی کس و کارید :(

    نگرانیم درسته یا نه؟


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مشورت در ازدواج خانم ها

  • ۲ موافق ۰ مخالف
  • (۴۸) پاسخ های مردم
    • ۲۱۴۶ بازدید
    • شنبه ۲۰ آذر ۹۵ - ۲۲:۱۰

    فکر دختر داییم نمی ذاره که درست درس بخونم

    سلام

    من یک پسر هفده ساله هستم با قد 181 و وزنم  60 . ادمیم  که کلا ورزش خیلی میکنم و هیکلمم عالیه کلا چربی ندارم هیکلمم سیکس پکه  و از لحاظ قیافه هم همه میگن خیلی خوشگلی (تعریف از خود نباشه ولی چشمام یکم درشته و مشکی و تمام . دوستان و اطرافیان میگن خیلی خوشکلی ) مشکل من اینه که عاشق دختر داییم شدم. که پنج شیش ماه ازم کوچیک تره البته یک چیزم بهتون بگم اولا اون به من علاقه مند شده بود و به یکی از دخترای فامیلمون اینو گفته بود بعدا اونم اومد کف دست من گذاشت یعنی رازشو به من گفت بعدا که فهمید من دونستم کلی گریه کرد ولی الان از اون ماجرا دو سال میگذره و منم بهش علاقه من شدم علاقه که چه عرض کنم عاشقش شدم.

    اینم بگم هر وقت ازش میپرسم من ادم خوشگلیم یا نه میگه نه خیلی خوشگلی نه زشتی معمولی هستی میگه اصلا تا الان ادم قشنگ ندیدم البته اینارو جلو بقیه ازش میپرسم و این جواب رو جلو بقیه میده.


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مسائل پسران جوان

  • ۰ موافق ۳ مخالف
  • (۲۴) پاسخ های مردم
    • ۱۵۱۸ بازدید
    • پنجشنبه ۱۸ آذر ۹۵ - ۲۲:۱۵

    شوهرم قبل از ازدواج با اشتغلالم موافق بود ولی الان جا زده

    سلام

    من یه خانم 26 ساله هستم, شوهرم 31 سالشه. من پزشکم شوهرمم شغلش ازاده ( بنگاه ماشین ). 8 ماهه ازدواج کردیم. قبل ازدواج به شوهرم گفتم که شغل من سخته مثلا بعضی شبا باید شیفت بمونم بیمارستان و کلی سختی های دیگه اونم گفت نه من کنار میام من اصلا نمیتونم فراموشت کنم و از اینجور حرفا.

    الان هنوز هیچی نشده جا زده. بعضی شبا که من دیر میام خونه یا نمیام خیلی ناراحت میشه منم ناراحت میکنه. میگه من میخوام شبا زنم پیشم باشه با هم شام بخوریم با هم و ... من بهش حق میدم منم دلم میخواد ولی خب چیکار کنم مجبورم اونم این شرایطو قبول کرده چرا الان داره این حرفارو میگه؟!؟!

    وقتی بهش میگم من مجبورم این شغله منه کلی براش زحمت کشیدم میگه من اصلا دلم نمیخواد تو کار کنی. یعنی یه حرفایی میزنه دارم ازش ناامید میشم. میگه دلم میخواد زنم تو خونه کدبانویی کنه به منو خودشو خونه و زندگیمون برسه وقتی از سرکار میام خونه باشه ارومم کنه و ... . میگه تو کار نکن چرا خودتو اذیت میکنی بشین تو خونه من هر چی خواستی بهت میدم .

    درسته اون درآمدش خوبه ولی دلیل نمیشه من کارمو رها کنم. ولی خدا شاهده وقتی خونم با اینکه خستم اصلا به روم نمیارم براش کم نمیذارم. همیشه به وضع خونه میرسم همیشه غذا اماده داریم تو خونه ولی خب اون میگه همیشه ور دل من باش خب اینجوری که نمیشه.

    بعضی شبا که من بیمارستان شیفتم زنگ میزنه میگه که نیاز جنسی داره. منم بلافاصله کسی رو جای خودم میذارم میرم پیشش. مثلا اگه من دو شب شیفت باشم یه شبشو باید دوستامو جای خودم بذارم چون زنگ میزنه میگه بیا خونه.

    منم کوتاهی نکردم ولی واقعا دیگه روم نمیشه از بس به این و اون گفتم بجام بمونن. احساس میکنم دیگه عمدا داره این کارو میکنه که من خسته بشم کارو کنار بذارم. میدونه ولش نمیکنم چون خوب میدونه عاشقشم. سعی میکنه کارمو ول کنم.

    از طرفیم میگه من هر وقت من نیاز جنسی داشته باشم باید خونه باشی ولی تو چی تو بیمارستان یا مطبی. احساس میکنم میخواد اذیتم کنه.

    تو رو خدا بگید چیکار کنم؟


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مسائل زنان شاغل

  • ۲ موافق ۰ مخالف
  • (۶۱) پاسخ های مردم
    • ۲۰۸۳ بازدید
    • چهارشنبه ۱۷ آذر ۹۵ - ۲۲:۰۰

    برو بالا