خانواده برتر

انتخاب همسر، مسائل دوران عقد، مسائل زناشویی و تربیت فرزند



۲۷۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سامان متاهل جنوب» ثبت شده است

زن تحت هیچ شرایطی حق نداره دست رد به سینه شوهرش بزنه؟

اگر زنی 2 روز قبل از شوهرش کتک خورده باشه و در حالی که  هنوز جای کبودی رو صورت و بدنش نرفته شوهر با پررویی تمام درخواست رابطه یجنسی کنه آیا زن در این شرایطم موظفه قبول کنه؟

چطور میتونم خودمو به مردی بسپرم که هنوز صدای التماس کردنم بهش برای اینکه دست از کتک زدنم برداره تو سرم می پیچه؟

آیا تو این شرایطم اگه بگم نه مورد لعن فرشته ها قرار میگیرم؟؟!

من از لحاظ روحی واقعا نمیتونم بپذیرمش

زن تحت هیچ شرایطی حق نداره دست رد به سینه شوهرش بزنه؟

واقعا همیشه باید تمکین کنه؟؟؟؟؟؟

موضوعات مرتبط: مسائل زناشویی خانم ها ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۱۹ نظر
    • تعداد نمایش : ۸۲۱۷
    • يكشنبه ۲۴ اسفند ۹۳ - ۰۹:۲۶

    خانمم تا یه چیزی میشه قهر میکنه میره خونه باباش

    سلام دوستان

    من چند ماهه ازدواج کردم و به یه مشکل بزرگ برخوردم .

    همسر من به دلیل کوچکترین اختلاف نظری خونه رو ول می کنه و میره خونه باباش و بعد چند روز یکی رو واسطه می کنه و برمیگرده، الان هم ۱۵ روزه رفته و بهش گفتم دیگه اجازه نمی دم برگرده و ازش جدا میشم چون تو ۴ ماه ، ۴ بار رفته، هر دفعه تقریبا بمدت ۱۰ روز .

    نظر شما چیه؟

    موضوعات مرتبط: مشورت در زن داری ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۴۰ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۸۵۲
    • يكشنبه ۱۷ اسفند ۹۳ - ۱۸:۴۸

    زن داداشم احساس میکنه وظیفه ماست که بهش احترام میذاریم

    سلام.

    من زیر 25 سال سن دارم. دختری نیستم که خیلی به مد و آرایش اهمیت بدم. بر عکس زن داداشم آرایش های بسیار غلیظی داره. خانواده ما تقریبا مذهبی هست. ولی من چادری یا محجه نیستم. یه دختر معمولی. بخاطر همین زن داداشم خیلی سعی کرد منو شبیه خودش کنه که منم آرایش کنم. 3 ساله که با برادرم ازدواج کرده و 2 سال بزرگتر از برادرم هست.

    تو این 3 سال مثل یه دوست باهاش بودم. هر دفعه که خونشون میرفتم حتما کادو براشون میبردم. مادر و پدرمم خیلی بهش احترام میزارن.

    چند ماهه زایمان کرده. زایمانشم خونه ی ما بود. حرکات زشتی انجام داد. خیلی به برادرم فشار میاره. با این حال ما احترام گذاشتیم و حرفی نزدیم. الان بدتر شده .

    احساس میکنه وظیفه ماست که احترام میذاریم و محبت میکنیم. در صورتی که از لحاظ سطح خانوادگی خیلی از ما پایین ترن.

    2 هفته برای کمک بهش رفتم خونشون چون برادرم یه شهر دیگه زندگی میکنه. حرفا و تیکه ها و چشم و ابروهایی که واسم انجام داد واقعا عصبیم میکنه. خود مادرمم میدونه ولی به رو من نیماره. همش میگه کینه ای نباش. بخاطر برادرت فراموش کن.

    ولی من اصلا ادم کینه ای نیستم. خیلی چیزا دیدم. داره داداشمو اذیت میکنه. از اون طرف هم مامانم اجبار میکنه زنگ بزن حالشو بپرس. چیکار کنم ؟

    نمیتونم ببینم یکی داداشمو اذیت میکنه. یکی داره فک میکنه ما وظیفمونه. چیکار کنم که رابطمون مثل قبل شه؟

    اینم اضافه کنم که از حرفاش فهمیدم نمیخواد باردار شه. برادر منم نمی خواست. خانوادش فشار آوردن. یه جوری که انگار ترسیدن مثلا از چشم داداش من بیوفته. بچه دار شد که مثلا داداشمو وابسته تر کنه .

    موضوعات مرتبط: تعامل با خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۶۱ نظر
    • تعداد نمایش : ۵۵۲۹
    • جمعه ۱۵ اسفند ۹۳ - ۲۰:۰۷

    چطوری میتونم از فکر خودکشی بیام بیرون ؟

    سلام 

    امیدوارم حالتون خوب باشه 

    شاید این اخرین نوشته یا متنی باشه که تو این دنیا مینویسم یا تایپ میکنم 

    اصلا حالم خوب نیست ممکنه که بعضی هاتون منو بشناسین چون که چند تا پست گذاشته بودم و دوستان نظراتشون رو گذاشته بودن خیلی ازشون ممنونم شرمنده م کردین 

    این غصه زنده بودن من طوری شده که نمیدونم چی بگم یک حس پوچی بهم دست داده . من ادم خیلی خیلی احساسی هستم خیلی ها و همه اینو بهم میگن با اینکه پسرم .دلم از خدا گرفته از خودمم بیشتر .

    بعضی وقتا میگم آخه چرا خدا منو به دنیا آوردی درسته همه کارای تو بی حکمت نیست اما والله من دلیل این کارت و نمیدونم چونکه نه خیری به کسی رسوندم نه چیزی جز اینکه به خودم آسیب زدم به روحم ضرر رسوندم که مال تو هست مال من نیست که .

    اگه مال من بود نابودش میکردم خدایا چرا آخه چرا اخه؟ هان؟ منو چرا به دنیا آوردی خواستی عذاب بکشم خواستی احساسمو هر روز و هر شب بکشم هان؟

    من دلم ازت گرفته نمیدونم چرا ازتم خجالت میکشم که این حرفارو بهت میزنم چونکه چیزی جز ناراحتی تو نداره اینم تصور غلط منه که تو ناراحت میشی ببخشید بازم ببخشید .

    تو دورانی که همه میگن بهترین روزای زندگی ادمه من بایستی اینجوری عذاب بکشم ازت دلگیر باشم

    والله خودمم نمیدونم چمه دلم 3 ساله که گرفته باورتون میشه 3 سال 

    این روزا خیلی تو فکر خودکشی هستم خیلی هی به خدا میگم تو رو قسمت میدم به پیامبرت نذار به دست خودم بمیرم اما بعضی شبا شده که دیگه هیچ حس تردیدی نداشتم درباره ی این موضوع اما جرات اینکارو نداشتم واقعا شرایط خیلی بدی را دارم تجربه میکنم طوریکه ممکنه همین امشب این زندگی بد به پایان برسه خدا کمکم کن و نذار به دست خودم بمیرم و از اینم میترسم که اون دنیا منو تو اتیشت میسوزونی که فکرکردن بهش منو تو این دنیا هم میسوزونه .

    یادم نمیاد که یک روزی تو این 3 سال شاد شاد شاد باشم خوشحال باشم و بگم خدایا شکرت .

    بشدت افسرده م و اینو همه ادمای کنارم تازگی ها فهمیدن اخه قبلا نمیذاشتم بفهمن که حالم بده 

    هیچ امیدی نیست تو دلم برای زندگی اصلا هیچی نه اینده ای نه هدفی با اینکه واقعا میگم تو دانشگاه سرشناسم بخاطر معدل های بالام اما همیشه منتظر مرگم هستم یا به دست خدا که نمیدونم کی هست یا هم به دست خودم که هر ان ممکنه اتفاق بیفته

    بعضی شبا رو قبله ی خدا میشینم و دستامو بلند میکنم نه بخاطر اینکه دعا کنم واسه اینه که ببینه دستام خالیه چیزی ندارم با خودم تو اون دنیا ببرم بجز گناه خودکشی خودم که میدونم هیچیوقت خدا نمیبخشه اما من بازم به رحمتش امیدوارم فقط به این . نمیدونین که چجوری گریه میکنم وحشتناک . افسردگی خیلی بد دردیه و متاسفانه گذشتن ازش خیلی خیلی سخته

    خدای من !!!!! من خودمو میکشم ها اینو باور کن چرا کمکم نمیکنی کجایی آخه می بینی که دیگه گریه نمیکنم چشمام خشک شده از بس که التماست کردم قسمت دادم به پات افتادم به سجده افتادم اه و ناله کردم خودمو برات کشتم نزدیکه سکته کنم اخه چرا اینجوری میکنی من دلم برای همه چی تنگ شده الا مردنم .

    کی من میکشی هان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خسته شدم دیگه چرا خواسته مو استجابت نمیکنی اینطوری مهربون هستی؟؟؟؟ من دیوونه شدم از بس که صدات کردم ناله کردم  قلبم داره از شدت درد میمیره که الهی که همین الان وایسه و منو راحت کنه من نخواستم این هدیه تورو چجوری بهت بگم اخه خسته شدم

    چرا هیچ کسی قبلا نبود که این عشق منو این احساس پاک منو بفهمه چرا کسی نبود؟؟؟دلم میخواد که یه سرنگ بردارم و بزنم توی قلبم که ساکت بشه از بس که این زدنش منو دیوونه م کرده کجایی اخه خداااااااااااااااا

    یکی از کاربر ها برام نوشته بود که صاحب این اسمت یعنی محمد خیلی قدرت داره من ادم سطحی نگری نیستم بخدا پیامبرم صداش کردم اما هیچی به هیچی

    وقتی میرم بیرون همه یجوری نگاهم میکنن اوناهم فهمیدن که من رفتنی هستم اما فکر کنم بیشتر واسه این بهم نکاه میکنن که شبیه معتادها  شدم 

    نمیدونین که چه شکلی شدم ناسلامتی من *2 سالمه اصلا به خودم توجهی ندارم اصلا ها چونکه از خودم بدم میاد خسته شدم از زندگی کردن تو این دنیا خدایا

    خدایا من لیاقت زنده بودن رو ندارم ببخشید ها من روحی که دادی بهم رو الوده کردم خیلیم الوده کردم خدا میبخشی؟؟؟؟

    خدای من!!!!من تنهام مثل خودت من دیگه معشوقه ی تو نیستم جزو منفور ترین بنده هاتم دیگه دوسم نداری اینو حس میکنم رهام کردی ها حواست هست هان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    خدای مهربانم چرا من باید مرگو ازت بخوام نمیدونم چی شده اما چی میشه اینکارو کنی بخاطر صاحب اسمم بخاطر عظمت این اسم

    نمیخوام دیگه گریه کنم میخوام بخندم از ته دلم نه خنده های مصنوعی که جلو یاین و اون میزنم

    خیلی وقته میخوام بگم دوست دارم اما این دوس داشتنم شاید بگی الکی هست چونکه کارایی که تو میگی رو نمیکنم ببخشید دیگه 

    تا حالا چند بار شده که با بغض غذا بخورین؟واسه منکه زیاد اتفاق افتاده 

    ادم وقتی یه چیزی رو تکرار میکنه عادت میشه براش و خود این عادتم زمان شناسه.

    شده که برم مهمونی و دلم داره از دلتنگی میترکه اما نتونستم بیام بیرون و غذامو کوفت کردم خیلی سخته

    نمیدونم شاید اینم یه فرصتی هست که خدا بهم داده که به زندگی برگردم که با این وبلاگ اشنا شدم

    از یه چیزی خیلی بدم میاد

    کاربرای عزیز برادر و خواهرای عزیز من!! من همتون رو دوس دارم

    اما تا یکی درسش خوب بود نگین که مشکلی نداره تو زندگیش این منو بیش از حد ناراحت میکنه نگین تو فلان دانشگاه درس میخونه اون دیگه اخرای خوشبختیه نگین توروخدا 

    یکی از دوستام اینو بهم گفت و دیگه باهاش قطع رابطه کردم خیلی ناراحتم میکنه 

    اما این فرصت اخر اینه

    نمیدونم خدایا الان کجایی درسته میگی انا اقرب من حبل الورید اما تو رو خدا کاری کن من به زندگی برگردم نمیخوام دیگه فکر خودکشی داشته باشم میخوااااااااااااااااااام . و از برادر و خواهرای گلم خواهشی دارم .

    اینکه کمکم کنین من میخوام زنده بشم از نو ، چطوری میتونم از فکر خودکشی بیام بیرون بکل ؟

    و من در این لحظه قسم میخورم که وقتی حالم خوب شد خدایا ، به بنده هات کمک کنم همون طوری اونا بهم کمک خواهند کرد

    گفتم من ادم بشدت احساسی هستم همتون رو دوس دارم بی آنکه خودتون متوجه بشین اینم یک ویژگی خوب از یک ادم فعلا بد 

    خدایا به همه بنده های بهشتیت کمک میکنم اگر مرا بیرون بکشی از این حالت ها ، کمک میکنم اگر نجاتم بدی 

    دوستون دارم 

    بخداوندگارم میسپارمتون منتظر نظرات شما هستم 

    موضوعات مرتبط: مسائل متفرقه ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۶۴ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۵۶۶
    • شنبه ۹ اسفند ۹۳ - ۱۸:۳۴

    شوهرم میگفت اون یه زن تنهاس و مرد بالا سرش نیست

    سلام

    زنی ۳۲ ساله هستم که ۸ ساله ازدواج کردم و پسری ۵ ساله دارم. زندگی بسیار شیرینی داشتیم٬ هیچوقت برای همسرم کم نذاشتم و همسرم دوستم داشت. اما الان در آستانه جدا شدنیم. بدبختی من از زمانی شروع شد که منشی شرکتی که همسرم حسابدارشه از شوهرش طلاق گرفت.

    ۴ ماه قبل همسرم بهم گفت که اون زن رو صیغه کرده. دنیا روی سرم خراب شد‌. شوهرم اصرار زیادی روی کارش داشت. دلایل زیادی داشت. میگفت اون یه زن تنهاس و مرد بالا سرش نیست و میگفت هنوز من رو هم دوست داره‌.

    قلبم راضی نبود اما بخاطر پسرم کوتاه اومدم و شوهرم یکروز در میون میومد خونه. تصمیم گرفتم از اون زن کم نیارم و بیشتر از قبل به خودم رسیدم و محبتم رو بیشتر کردم اما بعد مدت بسیار کمی شوهرم رابطش باهام سرد شد و کمتر میومد خونه.

    بخدا من از اون زن هیچی کم ندارم اما قبول دارم از من زیباتره اما خب من چون نماز میخونم و روزی سه بار وضو میگیرم نمیتونم مثل اون همیشه لاک و مژه مصنوعی بزارم. شوهرم جدیدا بهم پز اونو میده. منم رقص معمولی بلدم اما شوهرم میگه تو که مثل اون رقص اروپایی٬ باله٬ رقص پا و ... بلد نیستی. یا میگه اون موتور سواری هم بلده٬ زندگی ما هم نشاط داشت اما همش میگه اون خیلی شر و شیطونه٬ وقتی با همیم فقط میخندیم و با این حرفا دل منو میسوزونه‌.

    شوهرم عوض شده. مرد ۳۸ ساله تیشرت تنگ میپوشه و زنجیر میندازه. نگاهاش بهم دیگه عاشقانه نیست مثل منگولها منو می بینه با اینکه فوق لیسانس شیمی دارم. هفته قبل گفت از صبح تا عصر سرکاره و توان رسیدن به دو تا زندگیو نداره. گفت بجای مهریه حسام رو بگیر و برو. بخاطر پسرم از مهریه ام میگذرم اما من هیچ پس اندازی ندارم بعد ۸ سال کجا برم؟

    پدرم بیمار و زمین گیره٬ خدایا به کی پناه ببرم؟ این حق من نبود٬ منی که یواشکی گوشت غذامو جدا میکردم و تو غذای شوهرم مینداختم. شاید مسخرم کنید اما من هنوز هم همسرمو دوست دارم و حاضرم بمونم و با قناعت سر کنم فقط هفته ای یکروز بیاد خونه. بخدا ما خوشبخت بودیم٬ به یاد اونروزها که میگفت خوشبخت تر از ما پیدا نمیشه میمونم تا پسرم پدر داشته باشه. میگفت میخواد بالا سر یه زن تنها باشه اما حالا نه زنش مرد داره نه پسرش پدر. شما بگید چه کنم؟ طلاق بگیرم ؟ همه راهها بسته س چیکار کنم؟

    موضوعات مرتبط: مشورت در شوهرداری ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۳۹ نظر
    • تعداد نمایش : ۴۳۳۳
    • جمعه ۸ اسفند ۹۳ - ۲۰:۲۲

    در جلسه دوم چه سوالاتی از خواستگارم بپرسم ؟

    سلام 

    حدود بیش از یک ماه پیش یه خواستگار خوب اومد . بعد مامانه پسندید و فردا شبش پسرشم آورد . اولین جلسه باهاش حرف زدم و این سوالات مطرح شد :

    بیو گرافی؟

    انتظاراتش از همسر اینده؟

     نوع تفریحاتش؟

    برنامه او برای اینده؟

    البته یکمم در مورد حجاب و ... حرفیدیم

    حالا بعد یک ماه زنگ زدند و میخوان دوباره بیان . این دفعه باید چطوری رفتار کنم؟ چه سوالایی بپرسم؟

    لطفا زودتر جواب بدین

    راستی خیلی استرس دارم دعا کنید

    البته توکل به خدا:)

    موضوعات مرتبط: مشورت در ازدواج خانم ها ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۹ نظر
    • تعداد نمایش : ۲۴۷۲
    • پنجشنبه ۷ اسفند ۹۳ - ۱۸:۲۳

    خواستگارها با دیدن سرو وضع زندگیمون تو ذوقشون میخوره

    دوستان سلام.

    23 سالمه و دانشجوی ارشد یه رشته خوب دانشگاه دولتیم. همیشه حجاب( چادریم ) و نجابتمو حفظ کردم و پامو کج نذاشتم . از لحاظ قیافه و ظاهر متوسط رو به بالام.

    خونواده خوبیم دارم. هیچ مشکل اخلاقی یا هیچ انحرافی نداشتن. مامان و بابام آدمای خوب و ساده دل و بی ریایی هستن ( به شدت مهربون صادق وبی شیله پیله) . داداشم یه پسر خوب دلسوزو زحمتکشیه. خواهرمم دختر عاقل فهمیده و نجیبیه.

    اینارو گفتم که بدونید توی خونوادم هیچ مشکلی اعم از اعتیاد ، فساد و ... وجود نداره. همچنین خونواده مذهبی و روشنفکری هستیم. اما از بد یا خوب روزگار بابام توی جنگ آسیب دید . اسمن بهش میگن جانباز اعصاب و روان ، اما رسما نه . یعنی ما حقوق جانبازی و از این چیزا نمیگیریم. از طرفیم بابا به خاطر وضعیت جسمیش نتونست هیچ وقت کار کنه . شاید باور نکنید اوایل بابا روزانه 20 تا قرصم میخورد و تمام روز و میخوابید .

    به خاطر شرایط بیمارش مجبور میشدیم این کارو بکنیم . بعضی مواقع بیمارستانم بستری میشد ( شرایطش مثل عمو  حسن برنامه ماه عسل بود ). اینم بگم بابا قبل از آسیب دیدن طلبه بوده اگه اون اتفاق براش نمی افتاد حتما تا الان ادامه داده بود و حداقلش الان یه معلم بود .

    خلاصه مامانم زنانگیشو فراموش کرد و یکه و تنها زندگیو به دوش کشید .نه یاوری نه همراهی ، با 3 تا بچه کوچیک . خیییلی سخت بود. اصولا زندگی سخته . مامانم از خودش گذشت خیییلی فداکاری کرد. ما بزرگ شدیم (به سختی ) .

    حالا داداشم بار زندگیو به دوش کشیده . و به خاطر همینم تا حالا نتونسته ازدواج کنه. یعنی شرایط این اجازه رو نمیده. بیچاره حتی نتونسته پس اندازیم داشته باشه . باور کنید اینقد حقوق ماهیانش کمه که با وجود قناعت و صرفه جویی به آخر ماه نمیرسه ( ما اهل بریزو بپاشم نیستیم ).

    بابام حالا بعد از سالها ادامه تحصیل داده و کارشناسیشو از یه دانشگاه دولتی و خوب گرفت در حال حاضرم دانشجوی ارشد یه دانشگاه خوب دیگس. 

    اینم بگم به خاطر شرایط مالیمون نتونستیم به خونه زندگیمون برسیم. یعنی توی یه خونه قدیمی و با ساده ترین وسایل موجود زندگی میکنیم . حالا شما همه این شرایطو در نظر بگیرین یه خونواده خوب که با فرهنگ و روشن فکرن ، درسته پول ندارن اما عزت نفس دارن، درسته تو یه خونه قدیمی زندگی میکنن اما همه افراد خونواده از همه لحاظ سالمن و درگیر مشکلاتی که خونواده های دیگه دارن نیستن، میخوام بگم اگه ما به این وضعیت افتادیم خودمون نخواستیم خدا برامون خواسته.

    قبلشم گفته بودم بابا قبل از اعزام به جبهه یه طلبه فعال و درسخون بود ، شاید باور نکنین اما همه هم دوره ایاش در حال حاضر یا توی منصبای دولتن ( آدمای معروفین ) یا قاضی دادگاهن یا کم کم استاد دانشگان (منظورم اینه که یه همچین وضعیتی بعدها برای بابا پیش میومد).

    اینم بگم نه من نه خواهرو برادرم هیچکدوم از زندگیمون ناراضی نیستیم شاید بگین شعار میدم و کلیشه ای حرف میزنم ولی واقعن واقعن به زندگیم به خونوادم افتخار میکنم.

    اما متاسفانه وقتی برام خواستگار میاد با دیدن سرو وضع زندگیمون تو ذوقشون میخوره و میرن و دیگه... حتی سعی نمیکنن حفظ ظاهر کنن و به روی خودشون نیارن. نمیدونم واقعن چی بگم . این همه خوبی خودمو خونوادم داریم اونارو نمیبینن فقط خونه ساده و قدیمی رو میبینن ،فقط در و دیوار خونرو میبینن. واقعن متاسفم برای طرز فکر آدمای این مدلی ، البته بابت رفتنای بی بازگشت خواستگارام ناراحت نیستم بابت ناراحتی و دل شکسته باباو مامانم ناراحتم. بابت خورد شدن غرور داداشم...

    ما واقعا به کدوم سمت داریم میریم ؟! احساس میکنم خیلی جاها دیگه از انسانیت وشعور حتی اسمشم باقی نمونده . شاید بعضیا بگن خیلی دارم تند میرم. شاید بگین اونام حق داشتن که نپسندن . آره حق داشتن  اما حق نداشتن به ما توهین کنن ، حق نداشتن ما رو به خاطر چیزی که از دستمون خارجه سرزنش کنن.

     قصه زندگیمو گفتم نه برای ترحم و دلسوزی دوستان خوب و دلسوز این سایت ، برای اینکه بگم خسته شدم از این همه بی حرمتی . برای اینکه به آقا پسرای این سایت بگم تو رو خدا اگه میرین خواستگاری اگه خونه زندگیشو نپسندیدین طرفو تحقیر نکنین یه جور دیگه بهمش بزنید. برای اینکه بگم اینقد به مادیات نگاه نکنیم...

     خواهش میکنم بیایم باهم مهربونتر باشیم و برای هم ارزش قائل شیم. خواهش میکنم بیایم به رفتارمون بیشتر توجه کنیم . خواهش میکنم دل همو نشکنیم...

    موضوعات مرتبط: مشورت در ازدواج خانم ها ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۶۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۳۵۲
    • چهارشنبه ۶ اسفند ۹۳ - ۲۳:۱۵

    خواستگار سابقم می خواد عقدم رو به هم بزنه

    سلام

    من یک سال و نیم با پسره همسایمون دوست بودم تقریبا خانوادمم اطلاع داشتم اول به قصد ازدواج اومد جلو بعد کم کم جا زد تند تند با هم قهر میکردیم و آشتی میکردیم .

    خیلی کینه ای و شکاک و دهن بین بود و هر وقت دعوا میشد خودشو میزد و هر چی دوس داشت میگفت اما بعد که آروم میشد پشیمون میشد.

    خلاصه بعد از این همه مدت درست روزی که کاملا میخواستم باهاش تموم کنم اومد با بابام حرف زد بیاد خواستگاری.

    خلاصه کاره ما به بله برون کشید اما اون پشیمون شده بود همش دعوا راه مینداخت تا اینکه به من گفت اصلا هیچ حسی روت ندارم و هر چقدر پول بخوای بهت میدم فقط این قضیه رو تموم کن...

    بالاخره همه چی بهم خورد و الان من دارم با کس دیگه ای عقد میکنم اما الان برام دردسر شده و منو تهدید میکنه میگه من اشتباه کردم ،دوست دارم ، عقد تو بهم میزنم

    موندم چیکار کنم لطفا راهنماییم کنید

    موضوعات مرتبط: مراسم عقد و عروسی ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۳۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۱۸۲
    • سه شنبه ۵ اسفند ۹۳ - ۲۱:۴۹

    برادر کوچکترم فیلم مبتذل می بینه

    تو رو خدا سوالمو جواب بدین اگه میشه.

    دختری هستم که یه برادر دارم که ازم کوچیکه 16 17 سالشه. تا حالا سه بار دیدم فیلم مبتذل از دوستاش گرفته بود و تو فلش ریخته بود و من پیدا کردم.

    بهش اخطار دادم ( تو یه کاغذ نوشتم ) که بازم اینارو ببینه به مامانم میگم. ولی تا حالا سه بار اینطور شده که اخرین بار دو هفته پیش بود.

    از اون موقع باهاش قهرم. بازم امروز دیدم عکسای مبتذل رو تو وایبر از دوستاش میگیره که واقعا شرم کردم و اعصابم خراب شد. بیشتر عکسا خانمای ایرانی بودن که کلا برهنه بودن.

    نمیدونم چکار باید بکنم. از اول پسر خوبی بود نماز میخوند. ولی این اوایل خیلی عوض شده. فقط من میدونم که اینارو میبینه.

    دوستاش خیلی منحرفن با اینکه مدرسه شون تیزهوشان هس. واقعا حالم خراب شد. الان به همه دخترا حتما با دید بد نگا میکنه. تو رو خدا جواب بدین. نمیخوام منحرف بشه کلا. ما ماهواره هم نداریم. ممنون میشم اگه جوابمو بدین. 

    ببخشین که طولانی شد.

    موضوعات مرتبط: تربیت جنسی پسران ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۳۹ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۷۶۱
    • سه شنبه ۵ اسفند ۹۳ - ۲۱:۳۴

    می خوام رفتارم رو با شوهر خواهرم اسلامی تر کنم

    سلام دوستان

    من یه راهنمایی ازتون میخوام 

    من یه دختر 19 سالم و یه خواهر 34 ساله و یه شوهر خواهر ( پسر عمم هم هست ) 36 ساله که اینا حدود 7 ساله ازدواج کردن یعنی موقعی که من 11 سالم بود و از اونجایی که شوهر خواهرم همسن برادرمم هست هم دوست برادرمه هم پسر عممه و هم شوهر خواهرم و خانوادم به خصوص من خیلی دوسش داریم .

    من از اولم دوسش داشتم ولی از وقتی با خواهرم ازدواج کرد خیلی باهاش صمیمی شدم و چون من سنم موقع ازدواجشون کم بود و هنوز خیلی مسائلو رعایت نمیکردم (و خانوادم هم باهام زیاد کاری نداشتن ) این صمیمیت من، از اون زمان تا بحال پا برجا مونده جوری که خیلی موقع ها از روی نادونی یه سری کارای خیلی بدی هم کردم (مثلا فک میکردم هر کمبود محبتی که شوهر خواهرم از جانب خواهرم داره من باید جبران کنم که غصه نخوره:( !!

    اون موقع هنوز سر از خیلی چیزا در نمیوردم . که حالا خیلی پشیمونم جوری بود که حس میکردم شوهر خواهرم منو از خواهرم بیشتر دوس داره (چون خواهرم بر عکس من آدم سردیه و من بیشتر از اون به بچه هاش توجه و دلسوزی میکنم که فک میکنم شوهر خواهرم هم خیلی تحت تاثیر این قضیه بود (بهم میگفت خاله مهربونه ) یه بارم بهم گفت بی تو هرگز .

    و میخوام دیگه تغییر کنم تا اینجا هم از خیلی کارام دست کشیدم قبلا خیلی سر به سرش میذاشتم ولی بعدا مچش وا شد که چه خیانت ها که به خواهرم نکرده منم برا اینکه فک نکنه کار خوبی کرده باهاش سر سنگین بودم و از اون به بعد خیلی سعی کردم عوض شم ولی هنو کامل موفق  نشدم و گهگاهی باهاش شوخی دارم و یه موقع ها جلوش زیاد سنگین نیستم:(  

    هنوزم خیلی دوسش دارم ولی بهش یه جوری محبت میکنم که فقط خودم بدونم (مثلا هر وقت میدونم تشنس به خواهرزادم میگم برا باباش آب ببره خودم سعی میکنم این کارو نکنم ( شوهر خواهرم مث من همیشه تشنشه منم هر وقت آب میخوردم براش میبردم اونم خیلی خوشحال میشد جوری که الان هروقت آب بخواد نگفته من میفهمم یا میگه خودت میدونی چی میخوام دیگه) یا مثلا همیشه به اسم کوچیک صداش میکنم با اینکه از اولم خواهرم گفت زیاد خوشش نمیاد (با اینکه به روی خودش نمیاورد ) ولی من تو دهنم نمی چرخه هر وقت بخوام اسمشو با آقا بگم یه جوری حرفمو میزنم که لازم نباشه اسمشو بگم .

    خلاصه میخوام رابطمو اونجوری که درسته تغییر بدم اونجوری که اسلام میخواد نه اینجوری:( 

    میترسم به خواهرم خیانت کنم خریت کم نکردم تو رابطه با شوهر خواهرم حس میکنم اونم بدش نیومده ( البته الان بعد از اون ماجراها مثلا سعی میکنه بهتر باشه (ظاهرا) ولی زیر زیرکی (نگاهای بدش به خانما بیشتر شده) کار خودشو میکنه یا مثلا مانتوی منو تا حالا چن بار غیر مستقیم مسخره کرده (تو خونه مانتوهای خیلی گشاد به جای چادر تنم میکنم)

    راستش نمیتونم یهو عوض شم یه راهنمایی قدم به قدم به من بکنین من از همه ی خانوادم به اینجور مسائل پایبند ترم ولی این یه نفر!!! عادت بد چیزیه ضمن اینکه خیلی مهربونه ( البته خواهرم میگه که واقعا اینجور نیس و خیلیاش الکیه ) .

    مثلا اگر بفهمی چیزی لازم داری یا دلت میخواد دوس داره حتما برات جورش کنه خیلی هم اهل کل کله یه بار بهش گفتم ساعت 8 صبح با حلیم دم در خونه ای!! گفت میام منم خندیدم سر ظهر مامانم بیدارم کرد گفت بیا خانم بیا حلیمتو بخور دیگه دستور میدی!! 

    اجرکم عندالله

    مرسی از وقتی که گذاشتین 

    من همیشه نظراتو پیگیری میکنم مخصوصا نظر آقای سامان متاهل جنوب و بعد هم آقا امیر رو ( اول نظرشون بسم ... مینویسن )

    موضوعات مرتبط: مسائل دختران جوان ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۵ نظر
    • تعداد نمایش : ۴۰۴۰
    • سه شنبه ۵ اسفند ۹۳ - ۰۶:۵۸

    بعد از 10 سال زندگی فهمیدم خانمم دوست پسر گرفته

    سلام

    بعد از 10 سال زندگی فهمیدم دوست پسر گرفته و بعد از یک سال درگیری برای ول کردن دوست پسرش ( البته وقتی که اعضای خانوادش فهمیدن و بقول خودش آبروش رفت ).

    الان یکسره ازم اظهار تنفر میکنه. چندین ماهه با هم هیچ رابطه ای نداریم. بخاطر دخترب چه هفت ساله دلم نمیاد طلاقش بدم و خودمم هنوزم دوسش دارم.

    باهام هیچ جا نمیاد (حتی برا چند دقیقه) سن من 36 و سن اون 33 سالشه. نمیدونم باهاش چکار کنم ؟ واقعا دیوونه کننده است...

    اگه کسی میتونه با راهنماییش بهم کمک کنه ممنون میشم.

    موضوعات مرتبط: مشورت در زن داری ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۵۷ نظر
    • تعداد نمایش : ۵۸۷۳
    • يكشنبه ۳ اسفند ۹۳ - ۱۴:۲۶

    دختری هستم با قلبی شکسته

    با عرض سلام خدمت همه دوستان عزیز.

    ازتون خواهش میکنم خوب به حرفا و درد و دلام گوش کنید بعد نظر بدید تو رو خدا برای یک لحظه ام که شده خودتونو به جای من بذارید اونوقت میفهمید که من چی میگم و تو دلم چه درد بزرگیه  بعدش میتونید فقط برام دعا کنید دعا.......

    دوستان من دختری هستم با قلب شکسته به معنای واقعی ... پسری از آشناهای فامیل به خواستگاری ام آمد و خودش را خیلی خوب نشون میداد و پس از رفت و آمدهای بسیاری که در خانواده ی ما با خانواده خود داشتند تصمیم به ازدواج گرفتم و قبول کردم.

    اما این چیزی که میخواهم بگویم خیلی دردناک است شاید بنشینید و برایم گریه کنید.... پس از عقد یعنی پس از گذشتن یکماه از عقدم متوجه شدم که همسرم قبلا با زن مطلقه ای که از خودش چند سال بزرگتر است و صاحب چند بچه است صیغه بوده و این را از ما پنهان کرده حتی وقتی که من را عقد کرده چند روز بعدش دوباره با همان زن صیغه ی مجدد کرده ....

    خیلی زجر آوره نمیدونم شما درکم میکنید یا نه؟ دوران عقد بهترین دوران برای آنهاییست که ازدواج کرده اند آنوقت من با این سن درد به این بزرگی را کشیدم.... نمیدونم دردی که تو دلم هست  رو چطوری براتون تعریف کنم؟

    البته این را هم بگویم با اینکه عاشق این پسر بودم ولی با بدبختی ازش جدا شدم نمیدانم کار درستی کردم  یا نه ؟ ولی هنوز میسوزم سوختن به معنای واقعی. هنوز نمیتونم درد به این بزرگی که برام اتفاق افتاد رو قبول کنم هر لحظه جلو چشممه  .

    آخه من دختری مقید و با حجاب هستم با خودم میگم چرا به این سرنوشت دچار شدم ؟ چرا این بلا سرم اومد؟ چراااااااااااااااااا ؟

    موضوعات مرتبط: مسائل رفتاری دوران عقد ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۷۹ نظر
    • تعداد نمایش : ۲۷۳۵
    • دوشنبه ۲۷ بهمن ۹۳ - ۰۰:۳۹

    شوهرم اصلا قادر به درک من نیست

    سلام

    خانومی ۲۷ ساله ام که ۲ساله ازدواج کردم. من برای اینکه سنم بالا نره و اینکه به گناه نیفتم توقعاتم رو پایین آوردم و با اینکه خودم و خانوادم تحصیل کرده بودیم کسی رو پذیرفتم که دیپلمه و فرهنگ خانوادگیشون در سطح متوسط بود.

    همسرم مرد سالم و زحمتکشیه و شغلش آزاده. سطح تحصیلات و شغلش درست مغایر با معیارهام بود اما بخاطر سالم بودن خودش و خانوادش پذیرفتمش.

    اما الان می بینم که اون اصلا قادر به درک من نیست. ما حرف‌ مشترک کمی داریم چون ذهن من درگیر مسائلیه که اون هرگز نمیفهمتشون.

    بخدا دارم از غصه دق میکنم... همسر من که باید نزدیکترین کسم باشه همزبون من نیست. خیلی سعی کردم بهش کمک کنم تا فهم و کمالاتشو بالا ببره .

    اما بدبختی اینکه هیچ علاقه ای به کتاب و ... نداره. اون حتی بهم قول داده بود دانشگاه بره اما از بعد نامزدی گفت دانشگاهو میخوام چیکار. هر شب کارم تو کنج خونه نشستن و اشک ریختنه مثل الان که به نفس نفس افتادم. پس من باید چیکار کنم؟ با دیوار حرف بزنم ؟ دوستان کمکم کنین‌

    موضوعات مرتبط: مشورت در شوهرداری ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۳۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۲۷۷
    • دوشنبه ۲۰ بهمن ۹۳ - ۰۴:۵۵

    صفات اخلاقی مثبت کاربران وبلاگ "خانواده برتر"

    من حدود 1 سالی هست که با این وبلاگ اشنا شدم و همیشه از نظرات دوستان استفاده میکردم اخیرا شروع کردم به نظر گذاشتن 

    اما چیزی که خیلی برام جالب بود شخصیت افراد نظر دهنده بود . من قراره به مسافرت دوری برم و می خوام نظرمو درباره شخصیت (مثبت ) کاربرهای سایت بگم 

    لطف کنید توی وبلاگ پستش کنید 

    چرا باید همیشه نکات منفی رو بگیم 

    صفات اخلاقی مثبت کاربران وبلاگ "خانواده برتر"


    کابوی تنها : نکته بین و شوخ طبع

    آقا احمد : دور اندیش و منطقی

    سامان متاهل جنوب: دلسوز و با گذشت و خوش اخلاق

    اقا عباس :مقید و جدی ودلسوز

    آقا امیر : مذهبی و با جنبه

    m&m:مهربان و دوست داشتنی

    سهیلا خانم: فعال و نکته بین

    اقای محمد طاها: خوشبین وبا معرفت

    خانوم *خانومی* :با معرفت و با عقاید باز و خوش اخلاق

    خانم زری : صبور و درستکار 

    نازگل خانوم: خوش اخلاق و با حیا

    آقا آیدین :احساسی و عاشق 

    خانوم نارنجی :خونگرم و صبور و بامرام

    ستاره خانوم :مهربان و فعال

    leyla خانم :عاطفی و خوشبین

    آقای نجفی : دلسوز و با عقاید باز


    از بقیه ی دوستان عذر خواهی میکنم احتمالا یا نظراتشون رو نخوندم یا اینکه حضور ذهن نداشتم

    به هر حال شما هم در بحث شرکت کنید و نکات مثبت اخلاقی کاربران رو بگید

    باشد که رستگار شویم !

    موضوعات مرتبط: مسائل متفرقه ,

  • ۱ موافق ۱ مخالف
  • ۱۰۳ نظر
    • تعداد نمایش : ۲۰۴۶
    • يكشنبه ۱۹ بهمن ۹۳ - ۱۴:۴۹

    از خواستگارم بپرسم که تا حالا خودارضایی داشته یا نه؟

    سلام

    آیا درسته در جلسات نهایی خواستگاری از پسر بپرسم تا حالا خودارضایی داشته یا نه؟

    اصلا مهمه داشته یا نه ؟ اگه باید پرسیده بشه ؟

    لطفا نطرتون هم بگید که چه جوری پرسیده بشه؟ ممنون

    موضوعات مرتبط: مسائل خواستگاری (برای دختران) ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۳۷ نظر
    • تعداد نمایش : ۳۹۷۷
    • شنبه ۱۸ بهمن ۹۳ - ۲۰:۰۲

    scroll bar code