خانواده برتر

انتخاب همسر و مسائل خواستگاری، مسائل دوران عقد، مسائل زناشویی و تربیت فرزند

لینک های روزانه آخرین نظرات آخرین مطالب

۳۶۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سامان متاهل جنوب» ثبت شده است

کاش با خانواده ی پرجمعیت وصلت نمیکردم

سلام دوستان

دختری هستم نوزده ساله و نامزدم بیست و یک ساله ، ما دو ساله که عقدیم نامزدم شش تا خواهر دارن و یک برادر و ایشون فرزند آخر خانواده هستند و در این مدت دو سال خواهرشوهرهام اصلا تو زندگی مون دخالتی نمیکنند خدا رو شکر و اگر مشکلی یا دعوایی پیش بیاد همیشه طرف منو میگیرن .

اما مشکل من این هست که اصلا دوست ندارم نامزدم با خواهرش حرف بزنه و بگه و بخنده ازش متنفر میشم یا اگر با بچه های خواهرش بازی کنه میدونم خیلی مسخره است ولی بخدا دست خودم نیست دو بار رفتم مشاوره اما ثاثیری نداشت .

ختم چهل روزه برداشتم که به خدا نزدیک بشم و از این افکار لعنتی راحت شم اما نشد . چند بار بهش گفتم تو به خانوادت وابسته ای اما قبول نکرد .چند بار به خاطر اینکه بدون من رفته بود خونه خواهرش دعوامون شد .

نامزدم مهربونه اما من نمیدونم چیکار کنم زندگی کنم یا نه؟ مشکل من همینه چند بار با خودم گفتم کاش با خانواده ی پرجمعیت وصلت نمیکردم .

تو رو خدا شما بگین من چیکار کنم؟ برم روان پزشک یا روان شناس ؟ روان شناس رفتم ولی خوب ثاثیری نداشت . من با اینکه نامزدم رو خیلی دوستش ندارم یعنی اینجوری نیستم که براش بمیرم ولی روش حساسم.

خودش هم میدونه روی خواهراش و بچه هاشون حساسم دارم دیوونه میشم همش میترسم میگم نکنه الان رفته باشه خونه فلان خواهرش .دارم دیوونه میشم تو رو خدا کمکم کنید خیلی ممنونتون میشم.


موضوعات مرتبط :
تعامل با خانواده

  • ۱ موافق ۱ مخالف
  • ۴۱ نظر
    • ۱۱۸۱ بازدید
    • يكشنبه ۷ آذر ۹۵ - ۲۲:۲۰

    اصلا دلم نمیاد اون دختر با پسر دیگه ازدواج کنه!

    باسلام  و احترام

    من ۲۷ سال دارم. پارسال دختر خانمی ۲۰ ساله دانشجو از طریق آشنایی بهمون معرفی شد. اون موقع تازه از خدمت برگشته بودم و بیکار بودم و برای استخدامی باید آماده میشدم.

    خواستگاری به صورت رسمی رفتیم. دختر خانم رو دیدم دختر زیبایی بودن و به دلم نشستن همون دختری بود که قیافه همسرم رو به اون صورت تصور میکردم! البته با هم حرف نزدیم فقط به هم سلام دادیم. چند روز بعد خانوادش بهمون جواب رد دادن گفتن چون اخیرا دختر بزرگترشون رو عروس کردن از لحاظ مالی برای تهیه جهیزیه مشکل دارن ضمن اینکه دخترشون میخواد درس بخونه! خودم از طریق واسطه نظر خود دختر رو جویا شدم. گفته بود دلیل منفی دادن باباش بوده چون پسره کار نداره. من از پسره خوشم اومد هر وقت بخواد حاضرم منتظرش باشم کار رو جور کنه میشه به هم برسیم جوابم به اون بله هست!

    با شنیدن حرفای دختر که بهم علاقه داره من انگیزه و علاقه ام بیشتر شد تا اینکه یکسال بعد تونستم استخدامی قبول بشم و کارمند شم. با اصرار خانوادم رو راضی کردم دوباره به خواستگاری اون دختر برن با اینکه پدر و مادرم از اونا دلخور بودن راضی شدن دوباره اقدام کنن. خواستگاری انجام شد.این سری همون جلسه اول بهم رد دادن! این بار خانوادش میگه میخوایم پسر بزرگمون رو داماد کنیم پول نداریم دخترمون رو عروس کنیم!

    پدر و مادرم هر قدر اصرار کردن یا واسطه فرستادن فایده نداشت باباش میگه دخترم باید درسش تموم کنه! پسرم میخوام دوماد کنم اولویت با پسرمه! خانوادم بعدش بهم گفتن اصلا حاضر نیستن با این خانواده وصلت کنن.نظر دختر خانم رو جویا شدم از طریق واسطه چون جای دوری درس میخونه. گفته بود من اصلا مشکل ندارم بابام راضی نمیشه حیفه عروس اون خانواده نشم واقعا حیفه!

    من الان حالم خیلی بده.ناراحتم.دختره رو دوس دارم با اینکه هیچوقت نشد حضوری حرف بزنیم. خانوادمم حق دارن دوبار رفتن هر دو بار مسخره شدن .

    خانوادم میگن اگه دختره هم واقعا میخوادت باید خانوادش رو راضی میکرد و کمک میکرد بله بدن در حالی که هیچ کاری نکرده و حرفی نزده و سکوت کرده پیش خانوادش!  دلیل رد دادن اینا یا خانواده دختر از ما بدشون میاد که بعیده یا دختره دوست پسر داره که بعیده چون دختره گفته بود بابام راضی بشه جوابم بله هست و از پسره خوشم میاد. کاسه ای زیر نیم کاسه هست...

    اگه قیدش رو بزنم چجوری فراموشش کنم و اینکه اصلا دلم نمیاد اون دختر با پسر دیگه ازدواج کنه! دوستان به نظرتون من چکار کنم؟ یعنی من شکست عشقی خوردم؟
    خانوادم دگه محاله دوباره برن از طرفی خانواده دختر ازشون بدم میاد همش بهانه جور میکنن و مخالفت!

    خدایا کمکم کن...


    موضوعات مرتبط :
    مشورت در ازدواج آقایان

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۳۱ نظر
    • ۱۰۵۵ بازدید
    • يكشنبه ۷ آذر ۹۵ - ۲۲:۰۵

    به برادرم بگم که دخترش چند تا دوست پسر داره ؟

    سلام
    دختر 17 ساله ای هستم.درس میخوانم و سرم به کار خودم مشغوله. یه برادر زاده ای دارم که 18 ساله هست، دختر شیطونیه. میدونم که چند تا دوست پسر داره و خودشم بهم گفته که سر همه شون رو کلاه میذاره و تیغ شون میزنه . و از منم دعوت کرده که با دوست پسراش آشنا بشم و برای خودم دوست پسری داشته باشم.
    اما من قبول نکردم و در نهایت هزار تا حرف بارم کرد. از قبیل اُمُل و عقب مونده و عصر حجری .در کُل بهم بی ادبی کرد و دعوا مون شد.
    اما من خودم یه انسان بالغی هستم و میتونم خوب رو از بد تشخیص بدم.به همین دلیلم میدونم داشتن دوست پسر اشتباهه.
    به نظرتون اگه به برادرم  حرفای دخترش رو که بهم زده و اینکه چه کارای دیگه ای هم میکنه و دوست پسر داره رو بگم با اینکه برادرم از هیچی خبر نداره و برادر ساده ی من فکر میکنه دخترش آدم خوبیه ، آیا کار بدی میکنم اگه همه چیز رو به برادرم بگم؟
    از طرف دیگه هم میترسم  اگه بگم همه چیز رو به برادرم، برادر زاده ام با من قهر کنه و کینه به دل بگیره و بخواد بهم زور گویی  بکنه.
    به نظرتون چیکار کنم؟؟
    ممنون.

    موضوعات مرتبط :
    تعامل با خانواده

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۵۰ نظر
    • ۱۷۲۲ بازدید
    • شنبه ۶ آذر ۹۵ - ۲۲:۴۵

    دیگه نمیتونم این راه رو تنهایی ادامه بدم

    سلام
    من سوالی نداشتم فقط دلم خیلی گرفته بود میخوام چند خطی براتون از خودمو زندگیم بنویسم . من یه پسر 26 ساله هستم اهل جنوب . ذاتا آدم آروم و کم حرفیم .

    تا این سن هیج وقت دنبال رابطه با هیچ دختر خانمی نبودم . همیشه سعی کردم تو دانشگاه و خیابون و مکان های عمومی سرم پایین باشه و نگاهم رو کنترل میکردم اول به خاطر ترس از خدا و دوم اینکه وقتی ازدواج کردم همه چیز رو با خانمم تجربه کنم .

    اما خیلی چیزا طبق برنامه پیش نرفت بعد از کارشناسی رفتم خدمت بعد خدمت میخواستم ادامه تحصیل بدم اما دیدم تو این وضعیت درس خوندن ریسکه و رفتم دنبال کار ، هر جا میرفتم کار گیرم نمیومد تا اینکه تصمیم گرفتم هر طوری هست یه کاری پیدا کنم حتی اگه شده کارگری چون دیگه روم نمی شد از بابام پول بگیرم . در ضمن پدرم هم وضع مالی خوبی نداشت و نداره .

    چند ماه یه جایی پاره وقت کار میکردم اما حقوقش خیلی کم بود بعدش رفتم شاگرد سوپری شدم اون جا حقوقش بهتر بود اما فشار زیادی به ادم وارد میشد . چون بیشتر از دوازده ساعت کار میکردم و به خاطر دیسک کمری که از زمان خدمت سربازی بهش دچار شده بودم مجبور شدم بعد از هفت هشت ماه از اونجا بیام بیرون .

    چن ماهی بیکار بودم و تو آزمون های استخدامی و جاهای مختلف دنبال کار گشتم اما چون رشته ما یه رشته خاصه استخدامیش خیلی کمه اون هم حتما باید سابقه داشته باشی .

    به هر حال به این نتیجه رسیدم که برم کلاسهای فنی حرفه ای یه کاری یاد بگیرم و مدتیه دارم کلاسهای فنی حرفه ای رو شرکت میکنم .


    موضوعات مرتبط :
    درد دل های دختران و پسران

  • ۳ موافق ۰ مخالف
  • ۵۳ نظر
    • ۲۲۳۷ بازدید
    • شنبه ۶ آذر ۹۵ - ۲۲:۲۰

    پرستارم ، بعد از ازدواج رفتار شوهرم سرد شده، چکار کنم ؟

    سلام  دوستان 

    یه مدت  هست که ازدواج کردم . من پرستارم و کارم شیفتی هست شوهرم خیلی تو داره و سعی میکنه نارحتی رو تو خودش بریزه و کم پیش میاد بیان کنه، موقعی که خونه بابام بودم طوری نبود که دست به سیاه سفید نزنم  و نه اینکه خودمو هلاک کار خونه کنم .

    مشکل اصلی من اینه که اصلا نمی تونم درست حسابی به کار خونه برسم مخصوصا بعد مهر که روز کوتاه شده ، همیشه وقت کم میارم . معمولا وقتی از کار میام بستگی به خستگی یه مدت استراحت میکنم و سعی میکنم بخوابم.

    5 نهایتا 8 ساعت بعد شروع می کنم به درست کردن غذا ، بعدم کارهای خونه . شوهرم  تو خونه خودش اصلا از این کارها نمی کرد و خوب بلد نیست چیکار کنه در حد خودش کمک میکنه اگه بخوام ولی اکثرا بعدش با خودم میگم کاش کمک نمیخواستم و خودم انجام میدادم   .

    خودمم خیلی خسته میشم یه جوری خسته ام از سر کار میام خسته ،  میرم سرکار خسته ، مخصوصا روز هایی که پر...دم اصل نگو فکر کن همه کارها  جمع میشه . بعضی وقت ها مرخصی میگیرم یا شیفتم رو جابجا میکنم تا مدت بیشتری داشته باشم دفعه قبلی کارگر گرفتم مامانم بود ،بعضی وقت ها میومد به مامانم کمکم می کرد تو خونه آدم خوبیه ولی هر چی از دهنش بیاد میگه .


    موضوعات مرتبط :
    مسائل زنان شاغل

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۳۸ نظر
    • ۲۲۶۳ بازدید
    • شنبه ۶ آذر ۹۵ - ۲۲:۰۵

    مادرم وقتی عصبانیه یه آدم دیگه میشه

    سلام دوستان امیدوارم ایام به کام و تن تون سالم باشه

    دوستان میشه بگید من با مادرم چیکار کنم ؟

    مادر من مادری بسیار خوب و عالی هستش تا زمانی که خوب باشه ولی وای به وقتی که عصبانی بشه هر چی از دهنش در میاد میگه نمونه هاش ؛

    مادر منو گذاشت کلاس رانندگی ماشین خریده بود چون خودش گواهی نداره و ترس از رانندگی داره الان من دو ساله که رانندگی میکنم هر جا خواسته بردمش چند باری با ماشین دانشگاه رفتم و دوستامو سوار کردم تو عصبانیت و ناراحتی برمیگرده میگه من ماشین گذاشتم زیر پات وگرنه بابات نمیذاشت تو دست به ماشینش بزنی و عین عقب مونده ها تو خیابون به ماشین میگفتی این چیه ؟

    یه مورد دیگه هم این که پدرم منو دوست نداشته از اول مادرم هم بخاطر تبعیض رفتار پدرم بین منو خواهرم با پدرم روابطش سرد و الان هم کاملا قطع شده مادرم تو دعوا میگه یادت رفته بابات بهت میگفت تف به هیکلت یا اصلا نگات نمیکرد ؟

    این منم که بهت توجه میکنم خب من یه دختر 20 ساله هستم خرد میشم وقتی مادرم اینجور میگه یا منو میزنه یا بخاطر چند تا لباس که تو ماشین لباس شویی انداختم میگه خدا لعنتت کنه اگه ماشینم خراب بشه .

    من میدونم زندگی مادرم منو خواهرم هستیم مادرم میگه اگه بلایی سرت بیاد من خودمو میکشم و بدون تو نمیتونم هر چی درامد داره خرج ما میکنه برای ما بهترین لباسارو میخره به خودش کم میرسه لباس کهنه استفاده میکنه همه چیزای خوبو واسه ما میخواد ولی تو عصبانیت یه ادم دیگه میشه .

    منت رو سرم میذاره منم اونروز بهش گفتم منت هات داغون میکنه ادمو خودش معذرت خواستو گفت من بد تربیت شدم وقتی مادرم مرد رفتم پیش خواهرم اون هم همش میگفت برو از این خوه برو پیش بقیه داداشات .

    خیلی وقتا زود مییخشمش  و میگم سختی تو زندگی زیاد کشیده ولی وقتی یاد حرفش میوفتم گریم میگیره جدیدا هم پدرم هم از ما جدا زندگی میکنه تو دعوا میگه برو پیش بابات من عهده دار تو نیستم

    من هم خیلی دوستش دارم و یک ثانیه بدونه اون نمیتونم ولی چیکار کنم که دیگه از دستش ناراحت نباشم


    موضوعات مرتبط :
    مسائل دختران جوان

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۱۵ نظر
    • ۶۳۴ بازدید
    • جمعه ۵ آذر ۹۵ - ۲۲:۵۰

    برو بالا