خانواده برتر

ارسال مطلب و پرسش و پاسخ در مورد انتخاب همسر، خواستگاری، دوران عقد، زفاف، روابط زناشویی ، تربیت فرزند و مسائل اجتماعی

لینک های روزانه آخرین نظرات آخرین مطالب پست ثابت (خیلی مهم)

۳۶۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سامان متاهل جنوب» ثبت شده است

سوال در مورد میزان تحمل و نوع رفتارهای یه پسر عاشق

من دو سوال از آقا پسرا دارم میخوام بدونم یه پسر اگه عاشق بشه چند سال میتونه دووم بیاره وبه دختره حرف دلشو نزنه؟؟؟؟؟؟؟

سوال بعدیم: رفتارای اون پسر توی اون مدت چطوریه منظورم اینه که چه رفتارایی رو از خودش نشون میده  که مثلآ دختره بفهمه دوسش داره....ممنون میشم دوستان به هر دو سوالم جواب بدن.


↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
مشورت در ازدواج خانم ها مسائل پسران جوان

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۵۹) پاسخ های مردم
    • ۱۹۷۷۲ بازدید
    • چهارشنبه ۲۲ مرداد ۹۳ - ۲۳:۳۷

    آیا رابطه ی زیاد و کامل ما ربطی به عقب انداختن عروسی داره ؟

    سلام

    میشه راهنمایی کنید

    هشت ماهه عقد کردیم. نامزدم 27 سالشه و سیگاریه. نامزدم یک روز بعد از عقد بکارتم رو از من گرفت. هروقت و هرجا که پیش هم باشیم از من رابطه ی کامل می خواد. چند بار از کارهای مهم زندگی موندیم. اصلا به شرایط توجه نمیکنه. گاهی من خسته ام یا حالم خوب نیست ولی اصلا توجه نمی کنه. شبهایی که پیش هم باشیم چند بار رابطه داریم. توی هتل باشیم حداقل روزی پنج بار رابطه می خواد. چندبار تو دوران پریود نتونست جلوی خودش رو بگیره. تو دوران پریود چند بار برخلاف میل من رابطه ی مقعدی داشتیم. چون از مقعد نمیذارم سعی می کنه تا پایان پریود این طرفا آفتابی نشه. جدیدا میگه دوست ندارم هیچ وقت بچه دار بشی چون می ترسه بعد از زایمان اونجور که میخواد نباشم. قرار بود یک ماه دیگه عروسی کنیم ولی به دلایل یا بهانه هایی چند ماه عروسی رو عقب انداخته. آیا رابطه ی زیاد و کامل ما ربطی به عقب انداختن عروسی داره و باید دفعاتش رو کمتر کنیم؟ بعد از عروسی چه مشکلاتی زندگی ما رو تهدید می کنه .


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مسائل جنسی دوران عقد

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۱۶) پاسخ های مردم
    • ۳۱۲۴ بازدید
    • چهارشنبه ۲۲ مرداد ۹۳ - ۲۳:۲۳

    تموم آرزوهام برباد رفت ...

    دختری ...ناامیدم...خستم...غمگینم ...داغونم...

    تموم آرزوهام برباد رفت...حتی آرزوهای بچگیم...قصه ی زندگی من اونقدر تلخ وطولا نیه که دستم توان نوشتنشو نداره...

    درد دارم ...تنها آرزوم این روزها داشتن همسر بود...که بشه مرهم زخم هام ...بشه تکیه گاه غم هام ...بشه همه ی اون عشقی که سالها می خواستم ونداشتم ...

    تنها آرزوم این بود که مادر بشم...کودکم رو در آغوش بگیرم وبراش لالایی مادرانه بخوانم ...

    که این آرزوها هم کوچ کرد ورفت...

    دختری بسان من که نه زیبایی دارد ونه پول ونه سن مناسب ...دیگر چگونه ازدواج کند...چگونه خودش را در لباس سفید عروس ببیند...

    تموم لحظه هام تلخند...تاریکند...

    دختری زشت و درمانده ام...

    کسی دوستم نداشت وندارد...حق دارند چگونه دوستم بدارند وقتی هیچ جذابیتی ندارم

    آن هم برای پسرها که همه چیزشان واست زیبایی دختر...

    درحسرت ماندم کسی بگوید ...دوستت دارم چرا یکی گفت ...یک پسر که ادعای مذهب داشت ادعای ایمان ،می گفت از سادات است و اصلا به دنبال زیبایی نیست...

    تا مرا ندیده بود قربان صدقه ام می رفت ...می گفت دوستت دارم آن هم با صدای بغض آلود و گریان ...می گفت خانوم منی همسر منی ...روزهایم پر بود از حرف های عاشقانه اش ...شب ها تا دوستت دارم هایش را نمی شنیدم خوابم نمی برد...یک شب برای این که اهل خانه بیدار نشوند با صدای آهسته حرف زدم ...

    یک لحظه گریست وبا گریه گفت ...چقدر صدات قشنگ میشه وقتی یواش حرف می زنی...خیلی دوستت دارم خیلی ...تو همه چیز منی...

    چقدر خوشحال بودم آنشب ...انگار توی دلم قند آب میشد...

    .........

    روزها گذشت ومن به این عشق خو گرفتم می خواست مرا ببیند وبالاخره دید...آنروز  تلخ نبود وحشتناک بود ...وحشت آن روز برای من حتی از وحشت قبر هم بدتر بود

    اومرا دید و گفت:حرف از عشق نزن ...حرف از دوست داشتن نزن...دیگر عمرا اصلا ابدا نمی توانم باتو بمانم ...برو عاشق خدا باش به آدم ها دل نبند...عشق خدا ازهمه بهتر است...

    راست می گفت عشق خدا بهتر بود خدایی که به چشم وابروی کسی نمی نگرد...خدایی که فقط دل را می بیند...خدایی که نمی خواهد ببیند چه شکلی هستی ...فقط می بیند چه می گویی...چه می خواهی

    آری عشق آدم ها چشمان خمار می خواهد ابروی کمان ...گونه های گلگون...قامتی ظریف ...که من ندارم ...من ندارم

    حق داشت برود ...وقتی رفت اشک هایم آنقدر راه افتاده بود که می خواستم دکتر بروم تا کور نشده ام هر کار می کردم بند نمی آمد لامصب بند نمی آمد

    همین حالا که دارم می نویسم هم بند نمی آید ...

    او رفت و من ماندم او ازدواج کرد با یک خانوم خوشگل ومن ماندم ...همسرش واقعا زیبا بود...چه عشق زیبایی میانشان بود...

    چه عجیب نگاهم می کرد انگار به من می گفت دیدی به این می گن عشق...

    آری به این می گن عشق دخترک ...چه نادان بودی وقتی امیدوارانه حرف هایش را باور می کردی وطعم عشق می چشیدی...

    خوش باش پسرک ...خوش و خوشبخت به تو خرده نمی گیرم اگر قصه ات را نوشتم خواستم بگویم چرا یکنفر بود که گفت دوستت دارم همین ...

    تو که جنایت نکرده ای همه می خواهندهمسرشان ...جفتشان دلربا باشد...همه می خواهند حتی شاید من ...پس چرا به تو خرده بگیرم نه خوش باش پسرک عشقتان زیباتر ازهرروز...

    من باخته ام میان آدم ها ...مزاحمم زیادیم اضافیم...باید بروم باید کوله ام را بردارم وبروم

    من جای خیلی ها را تنگ کرده ام ...خدا هم از آفرینشم اظهار پشیمانی کرد...

    می روم

    آمده بودم خدا حافظی با همین آدم ها ...

    خداحا فظ آدم ها ببخشید زمان زیادی توی دنیایتان بودم باید زودتر می رفتم اما هی دست دست کردم

    حالا دیگر دست هایم آماده ی تکان دادن اند ...

    راستی برایم دعا کنید...می گویند خودکشی گناه است می گویند خدا می سوزاند کسی را که به استقبال مرگ برود...

    دعا کنید آب سردی هم باشد میان جهنم سوزان خدا...

    آدم ها خدا حافظ...


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    درد دل های دختران و پسران

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۳۰) پاسخ های مردم
    • ۲۶۶۶ بازدید
    • چهارشنبه ۲۲ مرداد ۹۳ - ۲۳:۱۲

    با دختر خاله ی 13 ساله ام چه کنم ؟

    سلام ببخشید من یه مشکلی دارم اومدم تو این وبلاگ مطرح کنم و میخوام که راهنماییم کنید.(پسر 21 ساله)
    من یه دختر خاله 13 ساله دارم که هرموقع یا ما میریم خونشون یا اونا میان خونمون وقتی تو اتاقم پای کامپیوتر میاد بهم میچسبه جلوم ناز و عشوه میاد یا میگه برو فلان سایت فلان بازیگرو نگاه کن ببین چقدر خوشگله یا زنش فلانیه یا عکس بازیکن فوتبال رو میار بهم نشون میده میگه ببین چقدر خوشگله من عاشقشم- میگه خیلی دوست دارم ازدواج کنم- بعضی وقتا هم آلارم میده که دوست دارم و از این جور حرفا، بهش چندبار گفتم اینکارو نکن تو هنوز سنی نداری که از این حرفا میزنی میگه مگه حضرت زهرا 9 سالگی ازدواج نکرد! میگم چه ربطی داره اون زمان ها فرق میکرد...
    به هرحال منم جوونم قوه شهوانی دارم، میل جنسی دارم، تا یه جایی میتونم جلو خودم بگیرم که متاسفانه تو چند مورد نتونستم..........

    خودم بعد از این اتفاقات اعصابم ریخته بهم نمیدونم چیکار کنم به خدا منم جوونم میل جنسی دارم نمیتونم جلوی خودمو بگیرم چیکارش کنم میترسم به مامانش بگم بعد بخاطر کارهایی که خودم هم کردم چی چطوری بهش بگم...!


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مسائل پسران جوان

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • (۳۵) پاسخ های مردم
    • ۹۶۳۵۴ بازدید
    • يكشنبه ۱۸ خرداد ۹۳ - ۰۰:۰۴

    برو بالا