خانواده برتر

انتخاب همسر و مسائل خواستگاری، مسائل دوران عقد، مسائل زناشویی و تربیت فرزند

۳۶۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سامان متاهل جنوب» ثبت شده است

اعصابم خورد میشه که چرا نتونستم اونو یا خانودمو قانع کنم

با سلام
یه دختر 21 سالمه ام از سال دوم دبیرستانم با یه اقا پسری دوست بودم . خیلی همدیگرو قبول داشتیم و همدیگرو دوست داشتیم خواستگاری من هم اومدن .
اما از لحاظ تحصیلی خانواده هامون بهم نمیخوردن و مادرم چون اقا پسر دیپلمشون رو هم نگرفته بودن مخالف بودن ولی سر زبون نسبتا خوبی داشتن. و اینکه اقا پسر با درس خوندن منم مخالف بودن و دوست داشتن کارای دیگه ای بکنم و چون مشکل مالی نداشتن نیازی نمیدیدن که من یا خودشون درس بخونیم.
با دانشگاه های امروزی مخالف بودن و میگفتن وقت تلف کردنه و تو دانشگاه چیزی یاد ما نمیدن. مشکل من برای جواب مثبت دادن به ایشون این بود که ایشون با درس خوندن من مخالف بودن و تو کت منم نمیرفت.
خانوادم میخوان با یه ادم تحصیلکرده ازدواج کنم. اینا باعث شد که بعد 4 سال دوستی جواب منفی یهشون بدم.. یه ادم پرتلاش و قوی و با اعتماد به نفس کامل و البته کمی خجالتی به یه ادم کسل و بی حوصله و پر اضطراب و استرس تبدیل شم .
حتی گاهی تو شرایط سخت که قرار میگیرم تپش قلب پیدا میکنم و همش به ایشون فکر میکنم و اعصابم خورد میشه که چرا نتونستم اونو یا خانودمو قانع کنم. نمیدونم الان با این اضطراب و ناامیدی همیشگی باید چیکار منم.
اهل درد و دل کردنم نیستم و ممنونم از هر کسی که داستان زندگی منو خوند و اگه حالش خوبه و میتونه کمکی کنه برام یه چیزی بنویسه که حال منم بهتر شه؟

موضوعات مرتبط :
خودسازی در دختران

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۴ نظر
    • ۴۷۱ بازدید
    • يكشنبه ۱۴ آذر ۹۵ - ۲۲:۳۵

    14 سالمه، 6 ماهه که عاشق یه پسر شدم

    سلام

    من حدودا ۶ ماهه که عاشق یه پسر شدم از فامیلامون. ۱۴ سالمه. اون ۲۱. فقط لطفا نگین که به خاطر سنته و تغییرات هورمونی ، چون من خیلی درکم بیشتر از سنمه و همینطور هم همیشه منطقی رفتار میکردم با همه چیز و اصلا آدم احساساتی نبودم از لحاظ بقیه و اصلا فکرشم نمیکردم عاشق یک پسر بشم.

    این که حسم تو این چند ماه هیچ فرقی نکرده فقط یکم بیشتر شده، اون خیلی شخصیت منزوی داره و اصلا تو جمعا نیس .

    احساس میکنم من میتونم از این شخصیت تنهایی درش بیارم، و شاید در اینده زندگی خیلی خوبی با هم داشته باشیم. ولی واقعا میترسم بهش بگم که دوسش دارم و اخلاقاشو بدتر کنه یا نگم و شاید یه روز دیگه دیر بشه برا اینکه بفهمه یه نفر عاشقشه.

    میشه کمکم کنین چیکار کنم؟ خواهش میکنم!


    موضوعات مرتبط :
    ازدواج در سن پایین

  • ۰ موافق ۶ مخالف
  • ۵۵ نظر
    • ۲۴۴۴ بازدید
    • يكشنبه ۱۴ آذر ۹۵ - ۲۲:۲۵

    برای آب کردن شکم می خوام مدتی باشگاه برم

    سلام دوستان

    من یه مدته میخوام برای آب کردن شکم باشگاه برم (دخترم) ولی خیلی شنیدم که اگه یه مدت بدنسازی بری بعد ول کنی باز شکم میاری. همین باعث شده انگیزه ای برای باشگاه رفتن نداشته باشم .

    این حرف درسته؟ یعنی اگه کلا هیکلم متناسب بشه و بعد دیگه نرم همه چی بهم میریزه ؟ در ضمن من چاق هم نیستم ولی یکم شکم دارم که فقط میخواستم اون از بین بره .


    موضوعات مرتبط :
    لاغری، چاقی و تناسب اندام

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۳۰ نظر
    • ۱۵۱۰ بازدید
    • شنبه ۱۳ آذر ۹۵ - ۲۲:۵۵

    باید به پسر مورد علاقم بگم دوسش دارم یا نه؟

    سلام

    دختر جوانی هستم که به تازگی دغدغه هایی که گذرا بودند به مشغولیات فکریم اضافه شده و از شما خوانندگان راهنمایی می خوام

    اول از خود بگم دختر خیلی خجالتی هستم به حدی که وقتی با جنس مقابلم حرف میزنم زیاد نمی تونم به چشماش خیره بشم فقط یک یا دو ثانیه، بعدش نگاهم رو به جایی دیگه خیره میکنم حالا چه میخواد پدر ، دایی ، عمو ، پسر اشنا یا غریبه باشه فرقی نداره قبلا بخاطر همین خجالتم چون دستپاچه میشدم یا منمن میکردم اقایی فکر میکرد دوسش دارم و رفتار نادرستی باهام داشت و مشکلات دیگه. منم خجالتی بودنم رو تا حدودی کم کردم.

    حالا سوالم؛

    1 - باید به پسر مورد علاقم بگم دوسش دارم یا نه؟ میگن نباید گفت طرف پرو میشه یا میگه خب این دختره دوسم داره لازم نیست براش تلاش کنم یا طرف سرد میشه درسته واقعیت رو بگید؟ ایشون غریبه هستند و چند سالی میشه که بهشون علاقه دارم.

    با اینکه از فیلم ها یا رمان عاشقانه خوشم میاد اما نوبت خودم که میشه گیج میشم و نمی دونم!

    2 - یکی از اقوام هست که نمی دونم دوستم داره یا قصدش آزاره؟ قبلا وقتی نگاهم میکرد یا حرفی میزدم میخندید بی صدا! مثلا دربارم نظر میده یا اذیت میکنه مثل تیکه. جدیدا ساعت ها جوری رفتار میکنه که انگار کسی رو داره که باهاش حرف میزنه یا چت میکنه و به من میگه طرف سلام رسوند یا میخوای باهاش حرف بزنی؟

    به خودم میگم اشتباه فکر میکنی دختر بعدش فکر میکنم اخه به من چه ربطی داره که باید به من بگه؟ اخه میدونین من بدون دونستن قصدش چند وقتی هست خجالتم رو کم کردم کمی صمیمی رفتار میکنم مثل تبریک تولد یا سلام احوال پرسی .

    وقتی میبینمش قبلا نگاهش نمیکردم میترسم که درباره رفتارای من اشتباه برداشت کرده باشه بعضی وقت ها جوری رفتار میکردم در باره ایشون که وقتی بهش فکر میکنم میگم نکنه بقیه اشتباه برداشت کرده باشند!

    البته چندبار به بقیه به طور مستقیم و غیر مستقیم بیان کردم که جای خواهر کوچیکش هستم و الان از این رفتار ها خسته شدم اگر واقعا احساسی داره بدون این رفتار های بچگونه بیان کنه و جوابش رو بگیره واقعا گیج شدم . گاهی وقت ها هم خندم میگیره .

    بیشتر اقایون نظر بدید.


    پیشنهاد :

    بدون واسطه ، چطور به یه پسر بگم که دوسش دارم ؟

    چرا وقتی به بعضی از پسرا رو میدی انقدر پرو میشن؟!

    راه های جذاب شدن دختران

    چطور جذب کنم پسری رو که به هیچ دختری محل نمیذاره ؟

    راهکارهای موثر در جذب خواستگار

    چه جوری پسر مورد علاقم رو عاشق خودم کنم؟

    به پسری علاقمند شدم ولی دستم به جایی بند نیست

    چکار باید بکنم که به اون پسر بفهمونم بهشون علاقه دارم ؟

    چطور یه دختر دانشجو، با حفظ وقار پسر مورد نظرش رو جذب کنه ؟

    چطور میتونم پسر مورد علاقم رو به خودم جذب کنم ؟

    چطور به طور غیرمستقیم توجهش رو برای ازدواج به خودم جلب کنم؟



    موضوعات مرتبط :
    جذب خواستگار دلخواه

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۸ نظر
    • ۱۲۲۶ بازدید
    • شنبه ۱۳ آذر ۹۵ - ۲۲:۵۰

    نمی تونم به ایران برگردم چون احساس شکست میکنم ؟

    با سلام
    من ۳۶ سالمه و بیش از ۱۰ ساله که هلند زندگی می‌کنم. هدف من از آمدن به اینجا ادامه تحصیل بود که اوایل همه چی‌ خوب بود ولی‌ بعدش غربت و تنهائی از من خیلی‌ انرژی گرفت و من نتونستم خوب ادامه بدم طوری که تز فوقم را بیشتر از یکسال طول دادم.
    بعد هم دکترا را شروع کردم بدون اون که فاند بگیرم. این بار سعی‌ کردم با انرژی‌ شروع کنم که اولش بازم خوب بود ولی‌ بعد از ۲ ماه من متوجه شدم که سرطان سینه دارم، و بعد نتونستم ادامه بدم به خاطر روند درمان ، بعد هم که درمانم تموم شد دیگه انگیزه نداشتم یا بهتره بگم شاید افسردگی داشتم نمیدونم.
    الان هم با اینکه ۴ ساله که بیماری من تموم شده ولی‌ من همچنان در حال دکترا هستم ولی‌ هیچ پیشرفتی نداشتم و در بهترین صورت باید ۲ سال هم کار کنم که متأسفانه انگیزه و اراده ام را از دست دادم.
    خواستم برم دنبال کار که پیدا نکردم. ایران هم نمی‌خوام برگردم چون احساس شکست دارم منی‌ که شاگرد زرنگ بودم الان بعد از ۱۰ سال هیچ کاری نکردم فقط یه فوق گرفتم .
    هر کس از من میپرسه پس توی این مدت چی‌ کار کردی فقط شرمنده میشم نمیدونم که چی‌ بگم. همه دوستام ایران ازدواج کردن زندگی خوب دارند بچه و کار خوب و تجربه کاری که بیش از ده سال است.
    من اگه الان برگردم هیچی‌ ندارم و احساس شکست دارم.حتی بعد دکترا اونم اگه بتونم بگیرم بازم هیچی‌ ندارم. دوستام هم توی ایران ادامه تحصیل دادند و الان دکترا دارند. در تمام این مدت هم هزینه‌های من بر عهده خانوادم بوده با اینکه از لحاظ مالی متوسط هستیم. این هم منو اذیت می‌کنه.
    امکان ازدواج هم اینجا ندارم اصلا کسی‌ که بخواد با شرایط من از نظر ایمانی‌ جور باشه نیست اینجا ایرانی ها اعتقادات خوبی‌ ندارند. پس من چی‌ کار کنم به نظر شما؟ بمونم ؟ برگردم ؟ انگیزه و اراده هم دیگه ندارم این ها را چی‌ کار کنم ؟
    خواهش می‌کنم یه راهنمائی بکنید

    موضوعات مرتبط :
    خودسازی در دختران

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۴۹ نظر
    • ۱۱۲۹ بازدید
    • شنبه ۱۳ آذر ۹۵ - ۲۲:۱۵

    مجبورم نون خور اضافه بنظر بیام چون خواستگار مناسب ندارم

    سلام

    متاسفانه مواردی که برای ازدواجم به خواستگاری میان از هیچ لحاظ تا حالا مناسب نبودن. واقعا نبودن. منم شرایط خیلی خوبی دارم. چه خانوادگی چه تحصیلات و چه چهره و ظاهر. پرتوقع نیستم فقط بخود خدا اصلا یه کسایی میان خواستگاریم آدم گریش میگیره! حتی خود خانوادم میگن.

    مخصوصا از لحاظ اعتقادی خیلی باهام فاصله دارن.مثلا کوچکترینش اینه طرف اصولا دینو قبول نداره! مشروب براش عادیه،تارک صلاته.

    چند تا از کوچک تر از من توی فامیل ازدواج کردن و همین موضوع باعث شده من مستحق انواع متلک ها و تحقیر ها از جانب اقوام بشم.

    با اقوام میتونم یه جوری کنار بیام اما با اعضای خانوادم موندم چه کنم! هیچوقت توی عمرم تصور نمی کردم پدر و مادرم بخاطر زودتر خلاص شدن از شر من انقدر بهم بی حرمتی کنن... مدام حرمت پدر مادر بودنشونو نگه میدارم که نکنه توی روشون وایسم چیزی بگم بعدا پشیمون شم اما منم تحملم اندازه ای داره. بخدا قلب درد گرفتم موهام داره چند تا تارش سفید میشه.

    روم نمیشه اینجا بگم چه رفتارایی میکنن ...

    بخدا خسته شدم دیگه. من آدمم. فقط چون دختر هستم و اتفاقا از یه خانواده مذهبی که اجازه کار کردن هم هر جایی ندارم مجبورم نون خور اضافه بنظر بیام. گناه من چیه که تحت تکلف پدرمم ؟ مگه من جز خانوادم پناه دیگه ای دارم؟!

    آدم آویزون و ضعیفی نیستم. فقط قسمتم نشده تا حالا ازدواج کنم! از خلقتم داره حالم بهم میخوره. از دل شکستن های مادرم... از متلکاش ، توهیناش، تمسخراش، از اینکه میگه هم سن تو بودم دو تا بچه داشتم، از اینکه دیگه حاضره منو به یه پسری که سیکل داره از منم سه سال کوچیکتره و اوضاع اقتصادیش داغونه بده ...

    ۲۷ سالمه اما انگار ۴۷ ساله سربار شونم ! تو رو خدا بگید من چه خاکی به سرم بریزم زودتر گورمو از این خونه گم کنم ؟ کسی توی موقعیت من بوده دعایی توسلی چیزی کرده باشه زودتر ازدواج کرده باشه؟ بخدا انقدر چله گرفتم ( انواع دعاها و ختما ) داداشم دستم میندازه ...

    کمکم کنین ...


    موضوعات مرتبط :
    نداشتن خواستگار مناسب

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۵۳ نظر
    • ۲۰۶۲ بازدید
    • جمعه ۱۲ آذر ۹۵ - ۲۲:۳۵

    برو بالا