خانواده برتر

انتخاب همسر و مسائل خواستگاری، مسائل دوران عقد، مسائل زناشویی، تربیت فرزند ، تبلیغ رایگان مشاغل نو پا، مسائل زنان ، ارتباط با خانواده، مسائل اعتقادی

دسترسی سریع ← آخرین مطالب - موضوعات - فعال ترین کاربران - آخرین نظرات



۳۱۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سامان متاهل جنوب» ثبت شده است

تو اینهمه سااال یک مرد ندیدم

سلام...

راستش واقعا دیگه بریدم...  

من یه زن مطلقه ام که پنج سالی میشه از شوهرم به دلیل اعتیادش و دست بزنش و اختلاف فرهنگی و... و... جدا شدم .

خودمم  وقتی دلایل جداییمو میگم خندم میگیره بسکه زیاااده... سنم زیر 30 ساله و دارم میخونم واسه ارشد اما بشدت جدیدا احساس تنهایی میکنم . یعنی در واقع داغووووونم هر کسیم میاد سمتم واسه یه چیزه. که منم ابدا حاضر نیستم برای فرار از این وضعیت به اغوش یه مرد هوسباز که فقط تو ذهنش یه چیزه پناه ببرم .

به خاطر زیباییم که دارم همه فقط دنبال یه چیزن وقتی میان سمتم و جریانمو که میدونن حتی اگه خواستگار باشن...

دیگه خسته شدم دلم یه مرد که واقعا بتونه منو از تنهایی و این همه نیاز دراره میخواد... اما واقعا تو اینهمه سااال یک مردم ندیدم... 

شماها بگید یه زن جوون بدبختی مث من چیکار کنه؟ بخدا مردم از تنهایی از دیدن دستای قفل شده ی زوجای جوون.... خواستگارامم که اصلا به دلم نمیشینن..

دارم میخونم واسه ارشد اما کلا ذهنم جای دیگه اس ...
 

اخه این چه وضعیه این چه جامعه ایه؟ چرا مردا اینجچوربی شدن..:(((((

موضوعات مرتبط: ازدواج با زن مطلقه یا بیوه ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۵۳ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۴۲۲
    • چهارشنبه ۱۱ شهریور ۹۴ - ۲۳:۲۰

    ازدواج با پسری که از نظر سن و تحصیلات ازم پایین تره

    با سلام و روز خوش

    دختری هستم با ظاهر و قیافه معمولی و تحصیلات بالا و شاغل که در آمد نسبتا خوبی هم دارم.

    تقریبا 7 ماه پیش با پسری آشنا شدم که تقریبا دو سال از من کوچکتره و از نظر تحصیلی هم یک مقطع پایین تر که این دو مورد اصلا برای من مشکل ساز نیستند.

    بزرگترین و اصلیترین مشکل شاغل بودن ما دو نفر در شهر های مختف هست که البته امکان انتقال برای من وجود نداره و برای ایشون هم در صورت ارائه مدارک ازدواج و موافقت اداره و ... ممکنه امکان انتقال وجود داشته باشه.

    از نظر فکری، عقاید، ظاهر، خانواده، اقتصادی خیلی بهم شبیه هستیم که همه این موارد برای من بسیار مهم هستن و تقریبا نمیتونم این خصوصیات رو نادیده بگیرم.

    علیرغم وجود مشکل شهر، هر دو بهم علاقمندیم و متاسفانه نمیتونیم همدیگه رو نادیده بگیریم در واقع نمیتونیم همدیگه رو فراموش کنیم و حدود یک ماهی هست که بصورت تلفنی در ارتباط هستیم ولی خانواده ها بخاطر مشکل شهر محل کارمون مخالف هستند.

    ایشون اصرار دارن که همچنان ارتباطمون رو حفظ کنیم تا بتونن برای کار دیگه ای اقدام کنن و یا بالاخره فکری برای این مشکل بکنند. البته میدونم که دارن به آب و آتیش میزنن و برای رفع مشکل دست روی دست نذاشتن.
    میخواستم دوستان عزیز کمکم کنن که آیا ادامه این ارتباط درسته یا نه؟ آیا درسته که به ایشون فرصت بدم و با وجود مشکلی که گفتم، بشناسمشون؟

    لطفا دوستان عزیز با در نظر گرفتن همه شرایط نظر بدن.
    ممنونم

    موضوعات مرتبط: تفاوت تحصیلی در ازدواج ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۰ نظر
    • تعداد نمایش : ۷۰۴
    • دوشنبه ۹ شهریور ۹۴ - ۲۳:۰۵

    چکار کنم که پدر و مادر شوهرم در زندگیم دخالت نکنن؟

    سلام بچه ها
     زیر 25 سال سن دارم و تا یک ماه دیگه عروسی می کنم . الانم در تدارکات عروسیم هستم و چیدن خونه.
    خونه ما تو بالا شهره و همسرم پایین شهر، البته خانواده همسرم به لحاظ مالی تفاوت چندانی با ما ندارن. فقط چون مثلا سی سال پیش پایین شهر خونه داشتن دیگه خونشونو عوض نکردن.
    مشکل ما از جایی شروع شد که پدر مادر همسرم قول دادن برای ما خونه میخرن. مثل دو تا پسر دیگه خونه که کنار پدر شوهرم زندگی می کنن و براشون خونه خریده شده. پدر شوهرم بنا داشت نزدیک خونه خودش خونه بخره که اخرشم نخرید!!! منت الکی خورد تو سرم.....

    مادر پدر من با این موضوع مخالف بودن و می گفتن اونجا در شان تو نیست باید شوهرتو راضی کنی بیاین یه کم بالاتر بشینن ( خیلی دارم خلاصه می گم قصه ام رو )
    من با همسرم حرف زدم. من از این طرف و شوهرم از اون طرف تحت فشار بودیم. هر دو زیر بار زور خانواده ها گیر کرده بودیم. البته من و همسرم دوست داشتیم منطقه بهتری رو برای زندگی انتخاب کنیم. اما در نهایت فشارهای پدر شوهر تو همون منطقه پایین شهر یه خونه رهن کردیم !!! ( نخریدن برامون )
    چند روز پیش مادرم که اومد خونمو دید خیلی ناراحت شد. اونقدر ناراحت که از پله های ساختمون خونه افتاد زمین و پاهاش له شد!!!!!!! من از شدت ترس از اتفاقی که افتاده اونقدر گریه کردم که نگووووووووووو ، شوهرم هم فهمید قضیه رو ...

    من در جریان اینکه به پدر مادرش چی گفته نیستم چون شوهرم زود رفت مسافرت و نشد با هم حرف بزنیم. ولی می دونم ناراحتی منو مامانمو به اونا گفته و احتمالا بحث کرده باهاشون.

    حالا اصل قضیه:

    شوهر من درست وسط کارای عروسیمون رفته ماموریت و تهران نیست. فقط دو روز اخر هفته رو میاد پیش من.
    امروز من رفتم خونم که یه سری اسباب وسایل رو جابجا کنم ( همون طور که گفتم خونم نزدیک خونه مادر شوهرمه . 5 دقیقه راه داره ) که یهو دیدم پدر شوهر و مادر شوهر و برادر شوهر به ظاهر برای کمک اومدن خدمتم!!!!!

    بعدشم پدرشوهر و مادرشوهرم کشیدنم کنار و حرفایی بهم زدن که باووووووورم نمی شه.
    پدر شوهرم راحت تو چشام نگاه کرد و گفت اجازه نده مادرت تو زندگیتون دخالت کنه !!! می خواسم بهش بگم: ببخشید اگر دخالت شما نبود ما الان مجبور نبودیم تو محله ای که 40 دقیقه از مرکز تهران فاصله داره بشینیم. بعد میگی اجازه نده کسی دخالت کنه؟؟!!! مادر شوهرم هم گفت شوهر تو چیزی کم نداره. فقط خونشه که اونم براش میخریم!!!!  و کلی از این حرفا.
    من و تک و تنها گیرم آوردن و هر چی خواستن گفتن.

    البته من تمام مدت اخم کرده بودم و کاملا نشون دادم که ناراحت شدم. خداحافظی درست حسابی هم نکردم باهاشون. یکی دو تا تیکه هم به پدرشوهرم انداختم که معتقدم کمش بود و باید قشنگ جوابشو می دادم و بهش می فهموندم کارش چقدر زشته.

    آخرشم چند بار پشت سر هم برگشتن گفتن اینا رو به شوهرت نگو که ما بهت گفتیم!!!!!!!!....

    خیلی خیلی عصبانی ام. اگر شوهرم دم دستم بود هر چی از دهنم در میومد به مامان بابای بی ش... میگفتم.

    کمکم کنید. پس فردا شوهرم میاد تهران. نمی خوام به خانواده اش توهین کنم چون مطمئنم بدتر جلوم جبهه می گیره که آبروی خانواده اش جلوی من نره و اینکه دلم نمی خواد بخاطر اونا با شوهرم دعوا کنم. نمی دونم باید چه جوری بهش بگم چه اتفاقی افتاده. از چه الفاظی استفاده کنم.

    باید راهی برای بستن پای این دو نفر مخصوصا پدر شوهرم از زندگیم پیدا کنم ولی اصلا عقلم به جایی قد نمی ده. فقط عصبانیم.

    در ضمن ، همسرم خودش پسر مهربون و خوبیه. تا الانم به جز حمایت از من هیچکاری نکرده. از دست اون عصبانی نیستم . فقط ته دلم غصه می خورم که ای کاش مجبور نبود تو این شرایط منو تنها بزاره. وقتی که هست کسی از گل کمتر بهم نمی گه . ولی بالاخره که چی!! تا ابد که نمی تونه ور دل من بشینه تکون نخوره . باید خودم بلد باشم از خودم دفاع کنم ....

    موضوعات مرتبط: مشورت در شوهرداری , روابط عروس و مادر شوهر ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۳۹ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۳۷۲
    • دوشنبه ۹ شهریور ۹۴ - ۲۲:۲۰

    می خوام برای کار از خانواده جدا بشم

    سلام 

    من برای کار می خوام برم به یه شهر دیگه و از خانواده م جدابشم اینجا حقوقم 600 با بیمه هس، اونجا بالای یه میلیون میشه و جای پیشرفت داره به نظرتون کارم درسته؟

    کسی هس که از خانواده برای کار جدا بشه؟ کسی هس راهنماییم کنه ؟

    ممنوووون

    کار من ، تخته کار هس و 23 سالمه

    "مجتبی"

    موضوعات مرتبط: کسب و کار ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۸ نظر
    • تعداد نمایش : ۳۷۵
    • دوشنبه ۹ شهریور ۹۴ - ۲۲:۱۵

    بهترین غذایی که درست کردی چی بوده؟

    به نام خدای حاضر و ناظر
    سلام
    سلام به خدای مهربان
    سلام به قلبهای پاک و پر مهر شما..
    امید که شاد و تندرست و قبراق باشید..
    دوستان تاپیک جالبی میشه اگر همگی تجربیات ناب آشپزیمونو به اشتراک بذاریم....
    فرقی نداره غذاهای امروز یا غذاهای نن جون،
    اصل کنار هم بودن و از تجربیات ناب همدیگه استفاده کردن هست...
    پس آقایون و بانوان برتر بسم الله
    این شما اینم تجربه ی بهترین آشپزی شما




    موضوعات مرتبط: آشپزخانه خانواده برتر ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۸۷ نظر
    • تعداد نمایش : ۲۱۷۳
    • پنجشنبه ۵ شهریور ۹۴ - ۲۲:۴۵

    سوال از رجوع کرده ها و یا کسانی که قبل از طلاق آشتی کردند

    سلام
    یه سوال دارم از اونایی که بعد از طلاق رجوع کردن و از افرادی که کارشون به دادگاه کشیده ولی بالاخره آشتی کردند
    منم الان توی این شرایطم و میخواستم بدونم آیا میتونن زندگی خوبی رو ادامه بدن و آیا با اون آبرو ریزی که شده و خاطرات تلخی که از گذشته دارند و باعث شده پاشون به دادگاه خانواده باز بشه و حالا پشیمون شدند و تصمیم دارند دوباره زندگی کنند میتونند زندگی خوبی داشته باشند ؟
    آیا اطرافیان و فامیل نوع نگاه و برخوردشون با منو همسرم تغییر میکنه ؟
    آیا رفت و امد با اقوام ما رو دچار مشکل میکنه؟
    ابروی رفته رو چطور میشه به دست اورد؟
    ما تمام عکس های عروسیمون رو ریخته بودیم دور ایا دوباره باید فکر یه البوم جدید باشیم؟
    مهمتر از همه چطوری دل خانواده همون رو به دست بیاریم من خانواده شوهرم رو همسرم دل خانواده منو.
    ایا زود بچه دار شم یا اینکه هنوز به ثبات نرسیدیم اقدامی نکنیم برای بچه دار شدن؟
    ناگفته نمونه که بعد از 4 سال دوری و کشمش و دادگاه و پاسگاه منو همسرم قدر همو بیشتر میدونیم ولی این مسایل رو چطور میشه حل کرد کسی نظر یا تجربه داره در این زمینه ؟

    ممنون

    موضوعات مرتبط: منفورترین حلال خدا ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۷ نظر
    • تعداد نمایش : ۸۳۰
    • دوشنبه ۲ شهریور ۹۴ - ۲۳:۰۵

    ما خانواده سوخته هستیم

    سلام
    ما 8 تا فرزند هستیم ، 5 برادر ، 3 خواهر
    پس نتیجتا 5 تا عروس و 3 تا داماد داریم. و هر زوج دو تا فرزند داریم
    زندگی هامون عالیه همه جور امکاناتی نداریم ولی دلمون خوشه و عشق توی زندگی هامون جریان داره.
    ----------
    بالا هر چی گفتم تخیلات و ارزو هایی هست که برای خانوادم دارم. 8 تا خواهر برادر مجرد هستیم از  25تا 38 سال همگی مجرد . همگی بیکار و فاقد شغل.
    نمی دونم چرا ولی هر جا رفتیم حقمون رو خوردن و بجای ما یکی دیگه شاغل شده. همه تحصیلات دانشگاهی دارن و دولتی هم خواندن. نه خواستگاری برای خواهرام میاد نه برادرهام خواستگاری میرن .
    نه شغلی ساده ای با حقوق اداره کار گیرمون میاد ، نه انتظار زیادی از زندگی داریم و نه منتظر معجزه اییم .
    ولی کلا توی این دوره زندگی بهمون ظلم شد ، ان شالله خانه ظلم خراب بشه. حساب کنید اگه ما طبق ارزوی بالا ازدواج می کردیم تا الان چند نفر بودیم و چه زندگی هایی داشتیم ؟
    ولی پایمال کردن حق دیگران توی ابن جامعه سهمیه ایی شده عرف. سهمیه و رانت بازی و رشوه و هر نوع کثافت کاری دیگه شده عرف این جامعه. اگه شما میگید عمرتون سوخته و نسل سوخته هستید ما خانواده سوخته هستیم.
    پول چرک کف دسته ولی من توی این سن حتی یه ریال ندارم که برم دنبال کار بگردم. ما الان زیر صفر هستیم.
    دیگه خدا هم انگار توی این منطقه خداییش رو از دست داده ...
    موضوعات مرتبط: مسائل پسران جوان , مسائل دختران جوان ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۵ نظر
    • تعداد نمایش : ۶۷۱
    • دوشنبه ۲ شهریور ۹۴ - ۲۲:۳۵

    ازدواج کردم ولی هنوز تو فکر دوست پسرمم

    سلام
    قصه من قصه ی خیانت هست خواهش میکنم با تعصب جواب ندید
    من سالها قبل از اینکه ازدواج کنم با پسری دوست بودم عاشقانه میخواستمش ولی نشد و رفت و من سالها گریه کردم و همیشه در عالم خیالم باهاش حرف میزدم .

    وقتی ازدواج کردم شوهرم یه مرد خیلی مهربان و دست و دلبازی هست و هیچ چیز برای من کم نذاشته ولی من هنوز تو فکر دوست پسرمم که سالها از این ماجرا گذشته من وقتی با شوهرم نزدیکی دارم دوست پسرم رو مجسم میکنم  و یا وقتی هر رابطه عاطفی دیگه دارم احساس میکنم اون هست 

    خیلی وقت ها میرم همون جایی که همیشه با دوست پسرم مینشستیم و ساعتها خیره میشم شاید برگرده .
    من بیشتر وقت ها بدون اینکه شوهرم بفهمه با ماشین خودم میرم تو بیابونهای اطراف شهر و اینقدر با صدای بلند گریه میکنم و اینقدر خودمو نفرین میکنم  تا اینکه بی حال میافتم رو زمین.

    شوهرم اصلا خبر نداره من زمانی که باردار بودم به خاطر فشار عصبی که داشتم بچه ام هم الان 3 سالشه ولی تا ناراحت میشه اینقدر میزنه تو سر خودش. شوهرم میگه نمیدونم بچمون چرا اینجوری هست ولی من تو این سالها هبچ وقت به روی خودم نیاوردم.
    نمیدونم  من دنیا و آخرتم رو با هم از دست دادم شوهرم از هبچ محبتی دریغ نمیکنه ولی من دلم هنوز پیش دوست پسرم گیره.
    دوست پسرم هم مادرش مانع شد و نذاشت که به هم برسیم . الان خیانتی که میکنم روز به روز زندگیم رو بدتر میکنه

    موضوعات مرتبط: مشورت در شوهرداری , دوستی به قصد ازدواج ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۸۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۳۳۸۲
    • شنبه ۳۱ مرداد ۹۴ - ۲۲:۵۵

    وقتی قیمت کالایی ناعادلانه افزایش پیدا می کنه اونو نخریم

    سلام
    چند وقتی هست که کمپینی با موضوع "خرید خودرو صفر ممنوع" تو شبکه های اجتماعی راه افتاده که طرفدارانش معتقد هستن که " تا زمان کاهش قیمت و افزایش کیفیت مردم باید از خرید خودرو خودداری کنن ". به گزارش خبر آنلاین این موضوع باعث کاهش 50 درصدی معاملات خودرو و کاهش 500 هزار تا سه میلیون تومانی قیمت خودروهای تولید داخل و یک تا پنج میلیونی خودروهای چینی در بازار شده.
    به نظر شما بهتر نیست همه ما مثل کشورهای پیشرفته موقع افزایش ناعادلانه قیمت یک محصول به جای خرید اون محصول اون رو تحریم کنیم تا با کاهش تقاضا سوءاستفاده کنندگان بازار ضربه بخورن و دست دلال ها از بازار قطع بشه؟

    موضوعات مرتبط: اقتصاد خانواده ,

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۴۰ نظر
    • تعداد نمایش : ۶۹۸
    • سه شنبه ۲۷ مرداد ۹۴ - ۲۳:۴۵

    تصمیم گرفتم ترک کنم و اولویتم بشه خدا...

    به نام خداوند گسترده مهر و مهربان
    سلام؛
    این پست رو فقط بخاطر پست گل عمرمون در حال نابود شدنه میذارم.
    من یکی از خواننده های خاموش وبلاگم. تصمیم گرفته بودم دیگه به وبلاگ سر نزنم ولی خوندن پستی که عرض کردم باعث شد با گذاشتن این پست خداحافظی کنم.
    ۲۵ سالمه. منم ده سالی میشه با خودارضایی درگیرم. یه وقتا و روزایی بیشتر یه وقتایی کمتر و یه وقتایی اصلا. خیلی راه ها رو تجربه کردم که از این کار دست بکشم اما هر بار شکست خوردم. اوایل خیلی زود توبه میکردم و عذاب وجدان میگرفتم اما این اواخر با اینکه خیلی کمتر شده بود ولی خودمو کارمو توجیه میکردم.

    اهل چشم چرونی و عکس و... هم نیستم فقط ذهنم مسموم و مریض شده بود. از نظر خیلیا ادم موفقی هستم. تا قبل دانشگاه کلی رویا تو سرم بود اما وارد دانشگاه که شدم به علت اینده نگری و واقع گرایی زیاد خیلی زود فهمیدم که باید از رویاهام دست بکشمو راه عقلانی رو انتخاب کنم. لیسانسمو گرفتمو رفتم سربازی.
    همیشه بعد از شکست هام در ترک خودارضایی میگفتم تنها راه درمون ازدواجه. سرباز که شدم گفتم توکل به خدا میرم جلو، اما دو سه جایی که رفتم خواستگاری و نشد بیخیال شدم و گفتم باید صبر کنم تا کار پیدا کنم. پدرم معلم بود و سرمایه ای نداشتم.

    خودخوری میکردم که چرا شرایط ازدواج ندارم.اینم بگم چون میخواستم سالم زندگی کنم به ازدواج فکر میکردم و میکنم. بالاخره با پیگیری خودم وقتی هنوز سرباز بودم کار پیدا کردم اما تو یه شهر دیگه و مجبور شدم مجردی زندگی کنم. دیگه وقتش بود که سرمو بالا بگیرمو برم خواستگاری. چندجایی رفتم اما بازم نشد.فشار مجردی زندگی کردن و جنسی و عاطفی یه طرف، فشار اختلاف عقیدم با مادرم در پیدا کردن زن هم یه طرف تا جایی که الان مادرم گفته دیگه برات نمیرم خواستگاری. مجال توضیح دادن نیست ولی بیشتر حق با منه تا مادرم.
    همیشه برای خودم یه اصولی داشتم و دارم مثل نداشتن رابطه جنسی با غیر از همسرم حتی الان که به قولی خونه خالی دارم. خیلی از پسرای اطرافم راحت رابطه دارن اما من ...! پشیمون نیستم. این همه گفتم که به یه کلمه برسم # خدا #
    یه راهی هست. یه راه برای رسیدن به خواسته هامون. اونم تسلیم خواست خدا بودن و تنها و تنها و نمها امید داشتن به خودشه. نتیجشو دیدم ک میگم. چون طولانی شد پستم اگه شد توی نظرات میگم.
    الانم تصمیم گرفتم ترک کنم و الویتم بشه خدا...
    بچه ها ما بنده خداییم اما با خدا بده بستونی رفتار میکنیم! میگیم خدا نماز میخونم که کمک کنی ازدواج کنم! این که نشد. به خودش قسم فقط پرستشش کنیم تا ببینیم برامون چیکار میکنه. یادمون باشه اینی ک الان هستیم ارزوی دیروز خودمون و امروز خیلیای دیگست.
    متوسل شدم به حضرت زهرا س که هم کمکم کنه در راه خدا و هم یه دختر زهرایی خیلی زود نصیبم کنه. پس با یه حدیث از ایشون پستمو تموم میکنم که فرمودند:
    هر کس خالص ترین عباداتشو به درگاه خدا تقدیم کنه پروردگارمون بهترین مصلحت هاشو برای اون بنده لحاظ میکنه.
    ما چقد خالصیم؟؟؟
    بدرود اقای نجفی و دوستان خوبم در خانواده برتر
    التماس دعا


    مطلب پیشنهادی به سوال کننده : چند راهکار برای پایداری در توبه

    موضوعات مرتبط: مسائل متفرقه , پست های خداحافظی کاربران ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۱ نظر
    • تعداد نمایش : ۵۲۱
    • سه شنبه ۲۷ مرداد ۹۴ - ۲۳:۲۸

    چرب زبونی کردن خوبه یا بد ؟

    سلام
    من خودم در گذشته خیلی بدم میومد و به عنوان یه پسر احساس میکردم آدم هایی که غرور ندارن از این کارا میکنن. راستش هنوزم نمی دونم خوبه یا نه. ولی یه جاهایی خیلی جواب میده ، الان که دارم مینویسم خندم گرفته یاده بعضی کارا خودم افتادم.
    ولی اون هایی که استفاده کردن خیلی راضین.(البته فک کنم نوع مثبت و منفی هم داره)دیگه خودتون حرفه ای هستین میدونین منظورم چیه.

    راستی یه نظر کارشناسانه هم برا خودم دارم : چرب زبونی رو میشه مثل بی حیایی دونست. بی حیا بودن به خودی خود بده ولی توی رابطه دیگه معنی بد نمیده بلکه کمک هم میکنه ، حالا چرب زبونی هم در حالت عادی شاید معنی خوبی نده ولی در جاهایی دیده شده که خیلی کارگشا بوده.
    چقدر شما خوبین. هیشکی مث شما ها نمی تونه خوب نظر بده.(فک کنم رو خودم هم تاثیر گذاشته). بی صبرانه منتظر نظراتتون هستم.

    موضوعات مرتبط: مسائل متفرقه ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۹ نظر
    • تعداد نمایش : ۸۰۵
    • دوشنبه ۲۶ مرداد ۹۴ - ۲۲:۲۰

    الان حس می کنم خدا صدامو شنیده (خطاب به دختران)

    با سلام خدمت دوستان عزیز و گرامی بخصوص دختر خانومای عزیز که بیشتر روی صحبتم با شماست ...

    حرف های من حرف هاییِ که می خوام بشه التیام دلتون و شاید آرامش وجودتون ...

    دخترای عزیزم می دونم بعضی هاتون مثل خودم در شرایط سختی هستید سنتون بالا رفته ... موقعیت ازدواج ندارید ... خیلی از حرف ها دلتونو شکسته خیلی ها تحقیرتون کردن ... حتی مطالب این سایت برخی پست هایی که آقایون می ذارن باعث آزرده خاطر شدنتون میشه ... اما من می خوام صحبت هایی بکنم که شاید بهتون کمکی کرده باشم ...
    من خودم 28 سالمه تا حالا یه دونه خواستگارم نداشتم ... اصلا پسری نبوده که از من خوشش بیاد در عوض تا دلتون بخواد توسط پسرای غریبه و آشنا تحقیر شدم حتی گاهی توسط مادرانشون ...
    خیلی دلم رو شکستن خیلی حرفاشون قلبم رو خراش داده مدت ها بیمار شدم اضطراب و ترس شدید ... وحشت... افسردگی حاد... افکار خودکشی ... حتی بیماری های جسمی مثل سرگیجه ها و سردردهای شدید که با هیچ دارویی خوب نمیشد... تپش قلب ...
    عزیزان سختی خیلی کشیدم حتی جلوی خانوادم و مادرم هم خوار و حقیر شدم ...
    اما من... همین چند وقته پیش خالصانه خدای خودم را صدا زدم و گفتم خدای مهربون منو از این آدمها ی دنیا بی نیاز کن ... دیگه دعا نکردم بهم همسر بده فقط ازش خواستم بی نیاز بشم از هر آدمی و فقط نیازمند خودش باشم و بس .

    الان حس می کنم خدا صدامو شنیده ... و من دیگه این دنیا و آدم هاش رو نمی بینم دنیا اینقدر برام کوچیک شده که هیچی ناراحتم نمی کنه فقط خداست که برام بزرگه خداست که رنگ گرفته بقیه همه بیرنگن ...
    دخترای عزیز ... لطیف ترین نشانه های آفرینش ... خوش قلب ترین و مهربون ترین آفریده های خدا ... سیب های گلاب ...
    غم نخورید... اگه سنتون بالا رفته اگه دلتونو می شکنن... اگه میان می گن 30 سالمونه می خوایم دختر 15 ساله بگیریم اگه میان میگن زن فقط باید خوشگل باشه ... اگه حس می کنید زیبا نیستید ... تو رو خدا دلتون نشکنه ، اشکتون در نیاد شما خدا رو دارید عزیزان قسم می خورم شعار نمیدم ... قصه نمی گم ... فقط صداش کنید و ازش بخواید روحتونو بزرگ کنه اونقدر که هیچ حرفی دلتونو نشکنه... ازش بخواین خدا اونقدر قلبتونو پر کنه که دیگه جایی واسه کسی یا چیزی نمونه ...
    پاشو دختر پاشو دو رکعت نماز عشق بخون ... پاشو صداش کن ازش بخواه ...
    پروردگارا بی نیازم کن از فضل خودت از این دنیا دنیایی که خودت گفته ای به اندازه بال مگسم ارزش نداره ... بی نیازم کن از آدم هایی که خودشون ناتوان ترینند در برابر تو ...
    خدایا رهایم کن در آستانه عبودیتت که جز این هدفی نیست از آفرینشم ...
    خدایا تو وعده داده ای که در روز محشر تمام رنج های مرا پاداش می دهی پس من صبر می کم تا آن روز و آن روز برای من چه زیبا خواهد بود
    دل ببند دخترک به قصه ی عاشقانه ی خدا و عبدش
    برای خدا شاعرانگی کن ... باران که می بارد اگر همه با عشق های دنیایشان زیر باران قدم می زنند تو دست های خدایت را بگیر و برو ...
    من به عالم پز می دهم خدایی دارم که از هر یاری قشنگتر و دلرباتر است ...
    بخدا این دنیا زود تموم میشه همه می میریم چه اونی که زن خوشگل و جوون می گیره چه مایی که همیشه تنها بودیم ...
    دخترکان سرزمینم تنها دارایی ما خداست بخدا قصه ی این دنیا و تنهاییاش  دلشکستن هاش تموم میشه
    بیاید دل ببندیم به خدایی که زندگی ابدی رو در اون دنیا قرار داده
    یه لحظه به مرگ فکر کنید... بخدا مرگ زیباست
    مرگ یعنی تموم شده سختی من و تو
    مرگ یعنی تموم شدن اشک های داغ برگونه های سردمون
    مرگ یعنی دیدار با خدا
    این دنیا برای زیباترین و جوانترین آدم ها هم تموم میشه
    بذارید بیان و دلتونو بشکنن آن ها روزی برای همه ی اعمال و کرداشان باید پاسخ گو باشند
    پست های یاد مرگ برزخ و قیامت رو بخونیین خیلی آرامش بخشه منو که خیلی آروم می کنه
    خدایا به دختران سرزمینم صبر زیاد عطا بفرما
    و ان الله مع الصابرین.....

    موضوعات مرتبط: مسائل پسران جوان ,

  • ۱ موافق ۱ مخالف
  • ۷۷ نظر
    • تعداد نمایش : ۲۳۰۶
    • دوشنبه ۲۶ مرداد ۹۴ - ۲۲:۰۰

    بعد از جدایی حس باخت دارم و نا امیدم از زندگی

    سلام
    من حدود دو ساله جدا شدم بخاطر مشکل اخلاقی همسرم . ولی حرفای اطرافیام اذیتم میکنه همش میگن اشتباه کردی چون بچه داشتی باید همه چیو تحمل میکردی .
    الان همش حس باخت دارم و نا امیدم از زندگی. چجوری واسه ایندم امیدوار باشم ؟ نمیدونم باید چیکار کنم؟
    میشه راهنمایی کنید
    موضوعات مرتبط: منفورترین حلال خدا ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۲۴ نظر
    • تعداد نمایش : ۷۱۹
    • پنجشنبه ۲۲ مرداد ۹۴ - ۲۲:۲۰

    بعد از جدایی یه آقایی که 30 سال از خودم بزرگتره محرم شدم

    سلام

    من ** سالمه و ** ساله  جدا شدم به ... .... با یه اقایی که 30 سال از خودم بزرگتره محرم شدم که از لحاظ مالی هم کمکم باشه .

    خیلی مهربونه ولی از لحاظ جنسی نمیتونه ارضام کنه ... . به نظرتون چیکار کنم؟

    موضوعات مرتبط: ازدواج مجدد ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۶۱ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۷۶۷
    • سه شنبه ۲۰ مرداد ۹۴ - ۲۲:۰۸

    آیا می ارزه 10 سال وقتت رو صرف کنی ، تا بشی صاحبخونه ؟

    سلام
    دوستان واقعا به راهنمایی ها تون نیاز دارم . سامان متاهل جنوب هستم.
    همه میدونیم زندگی کارمندی یه زندگی هست با دخل و خرج کاملا مشخص و نسبتا محدود. من سرمایه مالی 15 ساله عمرم ، شٌد ساخت یه خونه با متراژ حدود 160 متر که حدود 5 سال زمان برد تا ساختمش . به خونه های آماده اعتقادی نداشتم. خونه ای ساختم با همه اون چیزی که خانم و بچه هام دوست دارن. 5 سال سختگیری و قناعت ، فروش زمین ارثیه ای ، وام های با سود بالا  و اقساط بالا، خونه رو آماده کردم.
     تو این 5 سال و البته تا حداقل 5 ساله دیگه خیلی چیزها تعطیل شد . تفریح تعطیل ، مسافرت ، زیارت ، خرید منطقی لباس ، خرید وسایل خونه ، خیلی از نیازها و تفریح های بچه هام و خانمم ، تعطیل شد .
    حسرت خیلی چیزهای دیگه به دلمون مونده. حتی از یکسال پیش ماشینم هم فروختم. خیلی ضرورت های دیگه زندگی مثل رفتن به موقع برای درمان ، خرید نیازهای اولویت دار برای بچه هام و خیلی چیزهای دیگه عملا تعطیل شد.
    عقب افتادن از اقساط و تماس مکرر بانک ها برای به روز کردن اقساط عقب افتاده و سختگیری تو خرج علیرغم میل باطنی ام شد حاصل ساخت این خونه. درسته که برای خرید یا ساخت خونه همه ما باید ضجر بکشیم . به نظر شما؛
    1-  می ارزه که من حدود 10 سال از بهترین زمان عمر خودم ، بچه هام و خانمم رو صرف پرداخت اقساط خونه کنم؟
    2 - آیا این محدودیت ها برای خودم ، خانمم و بچه هام ، عوارض جبران ناپذیر پنهانی بعدا به دنبال نخواهد داشت؟
     3 - آیا می ارزه 10 سال وقتت رو صرف کنی ، تا بشی صاحبخونه. اون هم خونه ای بدون هیچ گونه وسایل نو و جدید؟ البته ما تنها تو تغذیه و خوراک عالی هستیم بقیه چیزها ، زیر حد نرمال.
     4 - آیا شما حاضرید این سختی ها رو تحمل کنید؟
    5 - احیانا شما هم این سختی ها رو تو زندگی به خاطر والدین تون کشیدید؟
    6 - این سختی ها برای فرزندان تلخ هست یا شیرین؟
    7 – شما زندگی تو یه خونه کوچیک با دسترسی به همه نیازها بیشتر می پسندید یا یه خونه بزرگ و تعطیل شدن 80 درصد نیازها؟
    9 - بهتر نیست من خونه ام رو بفروشم و یه خونه کوچیکتر بخرم و به جنبه های دیگه زندگی ام برسم؟ این هم اضافه کنم که متاسفانه اصلا خونه رو به قیمت واقعی نمی خرن. یعنی برات سخته که قیمت خونه شما رو با یه خونه بساز و بفروش و الکی ساز ، یکی حساب می کنن. 10 - دوستان چه راهکاری دارید واقعا ؟  ضمنا بچه هام و خانمم تو حالت عادی، مخالف فروش خونه اند و میگن ما سختیش رو تحمل می کنیم،  مگر اینکه من بشینم و توجیهشون کنم. کمک کنید از این برزخ نجات پیدا کنم.
    موضوعات مرتبط: مسائل متفرقه ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۰۰ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۴۳۸
    • دوشنبه ۱۹ مرداد ۹۴ - ۲۲:۰۰