خانواده برتر

انتخاب همسر و مسائل خواستگاری، مسائل دوران عقد، مسائل زناشویی، تربیت فرزند ، تبلیغ رایگان مشاغل نو پا، مسائل زنان ، ارتباط با خانواده، مسائل اعتقادی


۱۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «حس خوب» ثبت شده است

در محیط دانشگاه وقتی پسرا عاشق میشن چه کارایی میکنن ؟

سلام

یه سوال داشتم از آقا پسرا

میخوام بدونم وقتی پسرا عاشق میشن و به یکی علاقه مند میشن اخلاقشون چه تغییری میکنه یا چه کارایی میکنن ؟ مثلا شما یه محیطی مثل دانشگاه رو در نظر بگیرین .

برای جلب توجه اون دختر چه کار میکنین؟ مثلا سعی میکنین خوشتیپ تر از قبل باشین ؟ یا سعی میکنین در کنارش بشینین اکثرا ؟ یا مثلا وقتی کنارشین ممکنه خجالت بکشین کلا هر چی در این مورد میدونین در اختیارم بذارین لطفا .

موضوعات مرتبط: مشورت در ازدواج خانم ها , رفتارشناسی پسران برای ازدواج ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۶۰ نظر
    • تعداد نمایش : ۲۵۹۱
    • پنجشنبه ۱۶ دی ۹۵ - ۲۲:۴۰

    عمل کردن به نوشته های خانواده برتر سخته ؟

    سلام عزیزان دلم مخصوصا مجردهای گل

    من وقتی پستای مخصوص به دختر و پسرهای مجرد رو میخونم خیلی دلم میگیره مخصوصا دهه شصتی ها.خودمم مجردم و 26 ساله و همدرد همتون .

    خیلی دوست دارم کاری براتون بکنم همیشه از خدا خواستم هر وقت ازدواج کردم وسیله ازدواج جوانان دیگه بشم و دختر و پسر بهم معرفی کنم. خیلی هم برای اینجا نقشه کشیدم که اقای نجفی کاری بکنه اما به نتیجه نرسیدم تنها کارم دعا کردنه.

    چند روز پیش جمکران بودم و زیر بارون اسم خیلیاتون رو به اقا گفتم. اسم کابوی تنها ،پسر قد کوتاه ، ریحان ، حامد  ، هویت بر باد رفته ، مینا گلی ، دختر آسمونی و بقیه رو هم کلی گفتم. قصدم اینه یه ختم یستشیر براتون بر دارم به عشق پاکتون برسین.

    و اما سوالم از مجردهایی که متاهل شدن تو این وبلاگ مثل اوه مای کامپیوتر و ... ، بیایید بگید خدا وکیلی چقدر تونستین این پست ها رو عملی کنین ، اصلا عملی میشه  ؟ چون وقتی من به دوستای متاهلم از نکات اینجا میگم میگن تا توش نباشی نمی فهمی ما هم از این حرفا بلدیم عمل سخته .

    سوالم اینه واقعا عمل کردن به نوشته های اینجا سخته ؟ دچار سردرگمی نمیشین ؟

    موضوعات مرتبط: مربوط به خانواده برتر ,

  • ۲ موافق ۱ مخالف
  • ۳۱ نظر
    • تعداد نمایش : ۹۷۸
    • پنجشنبه ۱۶ دی ۹۵ - ۲۲:۳۵

    اگه خواستگاری رفتم لازمه بگم که قبلا خواستگاری رفتم و آزمایش هم دادم؟

    سلام به خانواده برتریا

    من از خوانندگان قدیمی این وبلاگ هستم ، مدتی پیش به صورت سنتی با یه دختر خانومی آشنا شدیم و چند جلسه رفتیم . جلسه سوم بود که خانواده دختر گفتن ما بریم آزمایش ژنتیک ،  ما هم رفتیم و بعد مدتی قبل از جواب آزمایش فهمیدیم که بدرد هم نمیخوریم .

    الان سوال من اینه که اگه باز خواستگاری رفتیم لازمه من به اون دختر بگم که قبلا خواستگاری رفتم و آزمایش هم رفتیم ؟

    آخه میترسم اگه نگم شانس ما برا آزمایش ژنتیک خانواده اون گیر بدن برین فلان آزمایشگاه چون آخه مشاور ژنتیک و کارکنانش منو دیدن و ممکنه اون مشاوره بگه قبلا اومدی با یه دختر دیگه، این آزمایشگاه تو محل ما همین یه دونست .

    لطفا کمک کنید من چی باید در مورد خواستگاری قبلی و رفتن آزمایش بگم ؟
    ممنون

    موضوعات مرتبط: مشورت در ازدواج آقایان ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۶ نظر
    • تعداد نمایش : ۶۳۳
    • پنجشنبه ۱۶ دی ۹۵ - ۲۲:۲۰

    تازه عقد کردم متاسفانه شوهرم تو هیچ موردی نظر منو نمیپرسه

    سلام

    لطفا منو راهنمایی کنید .

    من ۲۳ سالمه و نامزدم ۳۴ . ما چند ماهه عقد کردیم متاسفانه نامزدم تو هیچ موردی  نظر منو نمیپرسه ، مثلا بدون اینکه من بدونم رفته خونه گرفته حتی نمیدونم چند متره ، اصلا کجاس این خونه، کلا مرموزانه رفتار میکنه من نه میدونم چقدر حقوق میگیره نه میدونم با پولاش چیکار میکنه و نه میدونم چقدر پس انداز داره، حتی کوچکترین چیزا رو ازم پنهون میکنه .

    مثلا میگه دارم میرم فلان جا منم که دلیلشو میپرسم جوابمو نمیده همین باعث شده نسبت بهش دلسرد بشم و فکر کنم براش غریبه ام، من از یکی از بستگانش فهمیدم که خونه خریده وقتی به اون گفتم من در جریان نیستم تعجب کرد، اعتماد به نفسمو ازم گرفته همیشه میگه قبل از اینکه حرف بزنی فکر کن اینکارو بکن اون کارو نکن .

    با اینکه منو تو فامیل به عنوان یه دختر عاقل و با فهم و شعور میشناسن ولی نامزدم جوری رفتار میکنه که انگار اون همه چی رو میدونه و من نفهمم، چون نمیتونم این حرفا رو بهش بگم میریزم تو خودم و همین باعث شده عصبی و زود رنج بشم با کوچکترین حرفی گریم میگیره .

    واقعا دست خودم نیست از وقتی نامزد شدم روح و روانم مریض شده حتی یک بار هم نشده ازم تعریف کنه ، تو جمع و وقتی پیش اونم میترسم حرف بزنم که نکنه حرف نسنجیده ای بزنم و ناراحتش کنم .

    خانواده اش هم بدتر از خودشن خودشونو از همه بالاتر و بهتر میدونن  اینم بگم از لحاظ مالی ما از اونا بهتریم . از لحاظ ظاهر و قیافه هم همه پیش خودش میگن خانومت از خودت سرتره ولی بازم....

    به نظر شما من چیکار کنم یه راه حل بگید واقعا داغونم احساس میکنم ازم راضی نیست.

    ممنون 

    موضوعات مرتبط: مسائل رفتاری دوران عقد ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۵۱ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۴۹۶
    • پنجشنبه ۱۶ دی ۹۵ - ۲۲:۱۵

    چون مطلقه هستم می خوام پسری رو که بهم توجه داره از خودم دور کنم

    سلام دوستان

    من حدود سی و دو سال سن دارم و متاسفانه مطلقه هستم و در مقطع کارشناسی ارشد مشغول تحصیل هستم . دو ماهه متوجه شدم در دانشگاه   اقایی موقر و بسیار خوشتیپ به من توجه خاص داره و گاهی خیره میشه و گاهی زیر زیرکی نگاه میکنه و هر جا هستم حضور داره .

    من احتمال میدم ایشون به من علاقه مند شدن. البته یکساله رفتارای ایشون به من خاصه ولی من جدی نمیگرفتم ولی دو ماهه مطمئن شدم ایشون هدف دارند .

    از انجایی که من خانومی چادری و خیلی سنگین هستم و کمی هم جدی مطمئنم توجهش برای دوستی نیست و برای ازدواجه.

    مسئله اینجاست که من به دلیل شرایطم نمیخوام بهم نزدیک بشه و یا فکر ازدواج و خواستگاری رو داشته باشه چون من مطلقه هستم و ایشون پسر هستن و یه همچین ازدواجی اشتباه محضه.

    حس میکنم میخواد بیاد سمتم و یا با نگاه های ملتمسانش چیزی رو بهم بگه ولی چون نمیخوام اون اقا یا بقیه از مطلقه بودن من در محیط دانشگاه مطلع بشن و بعدا مشکلات بیشتری برام پیش بیاد ازش فرار میکنم یا اجازه نمیدم نزدیکم بشه . از طرفی هم نمیخوام تصور کنه من ادم مغروری هستم که خودمو برتر میدونم و از دماغ فیل افتادم.

    با توجه به نوع شخصیت ایشون اگه به ایشون جواب منفی هم بدم میترسم اصرارش بیشتر بشه و مجبور میشم واقعیت رو بگم .

    لطفا راهنمایی بفرمایید.

    ممنون

    موضوعات مرتبط: ازدواج با زن مطلقه یا بیوه ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۳۳ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۰۵۹
    • پنجشنبه ۱۶ دی ۹۵ - ۲۲:۰۵

    دختری درونگرا هستم ولی مادرم به زور میخواد منو یه آدم اجتماعی کنه

    سلام

    من مشکل دارم با مامانم ، باهاش نمیسازم ، نمیتونم حرفش و قبول کنم ، حتی اگه بدونم حرف حق میزنه همش با هم بحث میکنیم همش بهش بی احترامی میکنم اصلا نمیتونم بهش احترام بذارم .

    این یه مشکل بزرگیه برام که خیلی اذیتم میکنه البته همشم تقصیر من نیست اونم با من نمیسازه من آدم درون گرایی هستم اصلا دوس ندارم برم بیرون برم مهمونی دوس دارم تو اتاق خودم باشم از تنهایی بیشتر لذت میبرم ولی مامانم اینو درک نمیکنه.

    بر عکس من خیلی برون گراس هر جا مهمونی و مراسم دعوت بشه میخواد بره میخواد به زور من و هم یه آدم اجتماعی کنه ، هر جا رفت باهاش برم منم بهش میگم تو برو بخاطر من نمون خونه میگه نمیشه باید تو هم بیای .

    خب من چکار کنم ؟ واقعا سختمه ، تو جمع بودن اذیتم میکنه ، خونه ما هم دوره از خونه فامیل هامون هر هفته پاشم برم خونه مادر بزرگ و و دایی و اینا اینم بگم که من تک دخترم.  یعنی دختر دایی و دختر خاله ندارم به معنای واقعی بدبختم یعنی تنهای تنهام . تو خانواده همه نوه ها پسر بچن خب برم اونجا حوصلمم سر میره دارم .

    دیوونه میشم بخدا خسته شدم بگید چکار کنم ؟

    موضوعات مرتبط: خودسازی در دختران ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۵ نظر
    • تعداد نمایش : ۵۲۳
    • پنجشنبه ۱۶ دی ۹۵ - ۲۲:۰۰

    نگاه آقایون اطرافم خیلی برام مهم شده

    سلام

    میشه کمکم کنید ؟ حس میکنم دارم تحلیل میرم .

    یه دختر بیست و دو ساله م که خیلی زیاد تو اجتماعم . با همه ویژگی های معمولی ( قیافه ، اخلاق ...). و واجبات رو انجام میدم .خیلی مدیون به خدام .حق الناسم واقعا برام مهمه.با حجاب چادر و بدون آرایش .

    دقیقا نمیدونم از کی نگاه آقایون اطرافم بهم خیلی برام مهم شده . فکر میکردم هر زنی فرق نگاه هیز و غیر هیز رو می فهمه. یعنی واسه خودم اینطوری بود .اما الان یا وسواس گرفتم یا واقعا اینجوریه .

    مثلا سر کلاس دو تا از استادام خیلی بهم نگاه میکنن  . خیلی کم چشم تو چشم نگاشون میکنم اما سنگینی نگاه بدشونو حس میکنم.سرمو میارم بالا می بینم نگاشون رو منه .

    یا مثلا یکبار نامزد همکلاسیم اومد به من و همکلاسیم درس یاد بده اما زیادتر از حد بهم توجه نشون میداد در حدی که اون همکلاسیم رفت تو خودش . بعدم یک جلسه دیگه دیدمش که واقعا داشت آبروریزی میشد جلو همکلاسیام . داشتم از عذاب وجدان می مردم .

    یا مثلا امروز تو اتاق استادم نشسته بودم یکی از اساتید گروه دیگه اومد در زد من بلند شدم سلام کردم یه مکثی کرد رو صورتم انگار که گل از گل شکفت لبخند زد و خیلی طولانی سلام احوالپرسی کرد ( در حالیکه اولین بار بود همو می دیدیم ) و تا وقتی که استادم از جاش بلند شد رفت جلو در  رو به روش واستاد گفت بریم دکتر بیرون حرف بزنیم نگاش میخ رو من بود . در کل مردای متاهل خیلی وقیحانه تر نگاه میکنن انگار تا پسرا .

    یا موردای اینجوری که مثلا تو فامیل و دانشگاه پیش میاد واسم . وقتی این اتفاقا برام میوفته تا مدت ها از خودم بدم میاد .احساس میکنم ادم کثیفی ام . یا احساس میکنم دور و برم پر از کثافت و لجنه .

    خدا شاهده من دختر خیلی سنگینی ام . حتی روم نمیشه مدت طولانی تو چشم مردی جز بابام نگاه کنم . پپه هم نیستم خیال کنن زود گول میخورم .خیلی منطقی و خوش اخلاقم در ظاهر .

    بچه که بودم توسط دو تا از پسرای بزرگ فامیل اذیت و آزار میشدم و خدا لعنت کنه خونوادمو که انقد بی خیال بودن . فکر می کنین اثر اون باشه ؟ واسه اذیت و آزار مشاوره رفتم بی فایده بود .

    میگین چی کار کنم ؟ به نظرتون من آدم کثیفی ام ( کرم از خود درخته ؟ ) ؟ وسواس گرفتم ؟ شما به عنوان یک خانوم حتما تجربه های اینجوری دارین .آیا زیادش طبیعیه ؟

    موضوعات مرتبط: خودسازی در دختران ,

  • ۰ موافق ۱ مخالف
  • ۳۵ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۱۳۱
    • چهارشنبه ۱۵ دی ۹۵ - ۲۲:۱۰

    زمان به وقت ظهور!

    زمان به وقت ظهور!

    زمان نزدیک است.... یعنی ما در هیاهوی زمان هستیم نه در خود زمان ...

    زمان نزدیک است ، نزدیک است که به پایان برسد... یعنی به شماره افتاده تا به پایان برسد...

    زمان نزدیک است ، نزدیک است که به پایان برسد... اما چه کسی میداند آخر کی میرسد...

    پس مشخص نیست که پایان این هیاهوی زمان و رسیدن به نقطه ظهور و شروع زمان و تاریخ جدید ، کی میرسد..

    مبدا تاریخ های ما  بر اساس ظهور پیامبرانی است که یا مثل حضرت مسیح (ع) به لطف خدا از شر  مردم زمانه خویش پنهان شدند یا همانند پیامبر آخر زمان ما حضرت محمد (ص) از شهری که کفر بود هجرت نمود تا مدینه ای را بسازد فاضله... ولی نگذاشتند و به قتلش رساندند و اهل بیتش را بی احترامی کردند و ولایت اولیای بعد او را نادیه گرفتند...

    پس تاریخ و زمان ما بدنبال پایانیست ،که شروع و مبدا حکومت خداوند بر روی زمین توسط حجت است...

    پس در این هیاهوی زمانه باید گفت :

     زمان نزدیک است.. نزدیک است که به پایان برسد ... اما چه کسی میداند آخر کی میرسد..

    موضوعات مرتبط: مسائل اعتقادی ,

  • ۲ موافق ۰ مخالف
  • ۲۳ نظر
    • تعداد نمایش : ۸۲۴
    • چهارشنبه ۱۵ دی ۹۵ - ۲۲:۰۵

    یکی از همکارانم که ظاهرا به من وابسته شده میگه در شرف طلاقه

    سلام

    اگه یه پسر باشید و با یه خانوم به دلیل مسائل کاری یا مسائلی که کاملا توجیه پذیر هست و در همین حد ارتباط داشته باشید نه اینکه صمیمی بشید و بعد متوجه بشید بهتون وابسته شده و از همه بدتر اینکه بعد از چند ماه وقتی ازش سوال کنید ازدواج کرده ؟ بگه در شرف طلاق هستم چیکار میکنید ؟ اصلا این جمله در شرف طلاق رو چرا باید بگه ؟ و طلاقش هم توجیه پذیر و منطقی باشه ، آقایون شما احساس گناه نمیکنید ؟ اگه آره چیکار میکنید؟ اگرم احساس گناه نمیکنید چیکار میکنید؟

    خانوما شما که خانوما رو بهتر میشناسید نظرتون چیه ؟ من چیکار کنم بهتره ؟ ( اینکه پاک و نجیب باشه شکی نیست ) دلیلی هم که خودش میاره واسه طلاق (با اصرار من گفت) هم کفو بودن هست منم وقتی که شوهرشو شناختم دیدم زمین تا آسمون تفاوت دارند و از همه بدتر خانومه خیلی هم کفو منه .

    راستشو بخواید وقتی که گفت در شرف طلاق هستم من شوکه شدم چون فکرشم نمیکردم متاهل (یعنی نامزد 5 ماه ) باشه و پامو از گلیم خودم فراتر گذاشتم و از زندگیش سوال کردم و بعد تا تونستم خودمو خراب کردم و شوهرشو بردم بالا و از خوبی های شوهرش گفتم کلی نصیحتش کردم ولی ظاهرا آرمش رو تو من یافته ( اینو غیر مستقیم خودم فهمیدم ) یه چند مورد که از شوهرشم که گفت ( با اصرار من ) دیدم واقعا راست میگه .

    اگه بخواید وضعیتش رو درک کنید مثل این میمونه که یه خانوم خیلی مذهبی و روشن بره با آقایی ازدواج کنه که اصلا براش دین و ایمان مهم نباشه.

    ای کاش زندگی (Ctrl + z) داشت ،با این اوصاف  نه زندگی من زندگی میشه نه زندگی اون. روزی نیست که عذاب وجدان نداشته باشم.

    اما سوال آخرم به نظرتون این حرفایی که بهتون گفتم بهش بگم درسته یا نه ؟

    موضوعات مرتبط: مشورت در ازدواج خانم ها ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۳۶ نظر
    • تعداد نمایش : ۸۰۲
    • چهارشنبه ۱۵ دی ۹۵ - ۲۲:۰۰

    با وجود زیبایی های زیادی که دارم خواستگار کم دارم

    سلام

    من یه دختری هستم دانشجوی ارشد ترم آخر . ۲۷ سالمه. یه عمر پاک زندگی کردم و با وجود زیبایی های زیادی که دارم خواستگار کم دارم .

    اون ها هم اصلا هم کفو من نیستن یا هم مذهب نیستیم یا دیپلمن یا بیکارن یا خیلی زشتن و از خانواده های پایین و در کل هیچ کس پیدا نشده که حداقل از همه لحاظ معمولی باشه .

    به چند نفرم سپردیم اونا هم معرفی میکنن و پیشنهاد میدن ولی خواستگارایی که پیدا میشن اصلا نمیان. از لحاظ خانوادگی هم خانوادم پدر و مادرم تحصیل کرده و شاغلن و نسبتا مرفه هستیم. تو فامیلمونم پسری نداریم که به من بخوره  و اصلا عروسی و ... هم نمیشه که شرکت کنیم و ببیننمون.

    خیلی تنهام خیلی دوره ی بدیه. من ۳ ساله شدیدا به ازدواج فکر میکنم دعا هم زیاد میکنم ولی خب نشده داره کم کم نیازهای روحی و ... من جای خودشو به افسردگیم میده.

    موضوعات مرتبط: نداشتن خواستگار مناسب ,

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۱۱۸ نظر
    • تعداد نمایش : ۲۸۰۱
    • شنبه ۱۱ دی ۹۵ - ۲۲:۳۵

    برو بالا