خانواده برتر

انتخاب همسر، مسائل دوران عقد، مسائل زناشویی و تربیت فرزند



۴۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «بانو لیلا» ثبت شده است

آیا دختران میتونن از خرید طلای عروسی چشم پوشی کنن ؟

سلام خدمت دوستان ارجمند و همراهان خانواده برتر

امیدوارم حالتون خوب باشه

یه سوال داشتم امیدوارم کمکم کنید . همسر من در مورد خرید طلا حساسه ، اصلا آلرژی داره به این موضوع. من وقتی عقد کردیم چون وضع مالی خوبی نداشت فقط یه گردنبند و گوشواره خیلی کوچیک گرفتم که 3 تومن هم نشد. چون دلم میسوخت براش دانشجو بود و چیزی نداشت منم چیزی نگفتم .

الان وقتی بهش میگم موقع عروسی میخوام اینارو بدم و سرویس بگیرم ناراحت میشه میگه همینا بسه میخوای چیکار و ...  ؟ خب منم ناراحت میشم یعنی من لیاقت یه سرویس هم ندارم ؟

خب همه میدونید آرزوی هر دختری هست که این حداقل خرید رو داشته باشه . اصلا من سایر خریدهای عروسی رو نمیخوام و میدونمم که بخوام هم نمیخره ولی این دیگه خیلی برام مهمه بنظرتون من پرتوقع ام ؟ خانم ها بگن آیا میتونن از خرید طلای عروسی چشم پوشی کنن ؟

موضوعات مرتبط: مراسم عقد و عروسی ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۲۶ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۹۳۵
    • يكشنبه ۱۹ دی ۹۵ - ۲۲:۲۰

    روز تولدم رو گوگل و چند تا بانک بهم تبریک گفتن !

    سلام

    میدونید سخت ترین روز واسه یه مجرد کی هست؟!

    این هست که واسه دیگران جشن تولد میگیره ولی حتی یه نفر از اطراف پیدا نشه که بتونه حرف دلش رو بگه و بگه امروز تولد من بود . آره امروز ( 13 دی ) روز تولد من بود و تنها گوگل و چند تا بانک بهم تبریک گفتن ( شکلک خنده) .

    ای کاش وقتی انسان به احساس دیگران احترام میذاره و براشون ارزش قایل هست دیگران هم یه ذره از همون احساس رو جبران کنند .
    خدا چقدر تو خوبی که بهمون یادآوری میکنی تا قدر نداشته هامونو قبل از رسیدن بهشون بدونیم نه بعد از ازدست دادنشون .

    موضوعات مرتبط: خودسازی در دختران , خودسازی در پسران ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۵۶ نظر
    • تعداد نمایش : ۹۷۵
    • شنبه ۱۸ دی ۹۵ - ۲۲:۴۵

    همه زندگی من توی ذهنم در جریانه

    سلام

    ۲۲ سالمه و پسرم و ساکن تهران از زمانی‌ که اندکی به بلوغ فکری زود هنگام رسیدم ( اول راهنمایی ) تا همین لحظه اون چیزی که میخواستم نشدم .

    کوله باری از افسردگی و پشیمانی و غم رو دارم تحمل میکنم. از جزئیات و شرح زندگیم توی این ده دوازده سال چیزی نمیگم. فقط میخوام بزرگترین عیب خودم رو بگم تا کمکم کنید.

    من مجازی ام. واقعی نیستم . دنیای مجازی من فیسبوک و تلگرام نیست. ذهنم و ناخوداگاهم دنیای مجازی من است. من در لحظه زندگی نمیکنم. تو ذهنم حرف میزنم. تو ذهنم خوشحال میشم. تو ذهنم جواب کسایی که آزارم میدن رو میدم. تو ذهنم انتقام میگرم. تو ذهنم علاقه هامو دنبال میکنم. تو ذهنم به آرزوهام میرسم. تو ذهنم خوشبخت میشم. تو ذهنم عصبانی میشم. تو ذهنم گریه میکنم. تو ذهنم پسر خوبی ام و ...  .

    همه زندگی من توی ذهنم در جریانه. ولی در واقعیت هیچ کدوم از چیزایی توی درونم هستم نیستم. من در لحظه زندگی نمیکنم. هیچوقت در عمل اون کاری رو که میخوام نمیکنم. فکر میکردم علتش تنبلی هستش. ولی الان میفهمم مشکل عمیق تر و ریشه ای تر از این حرفاست.

    من یه شخصیت در درونم هست. چند شخصیت رو در بیرون نشون میدم. شخصیت های بیرونیم به بدترین شخصیت هایی هست که میتونم متصور شم. مغزم درد میکنه. از بس حرف میزنم. از بس توی ذهنم حرف میزنم. من همیشه خستم. همیشه بی حالم. بدون اینکه کاری در واقعیت انجام بدم. چون هر کاری میکنم در قوه خیالم انجام میدم.

    همیشه وقتی کاری رو که باید انجام بدم و نمیکنم فکر میکنم تنبل و سهل انگارم. ولی علتش اینه که من تو ذهنم اونکار رو انجام میدم. نه اینکه فقط انجام بدم. تا آخر مسیر هم انجامش میدم. به خاطر همین همش احساس پیری میکنم.

    چون من زندگی خودمو تا ۶۰ ۷۰ سالگیم انجام دادم. توی ذهنم. دیگه ذوق و شوقی ندارم. دیگه به هیچ کاری علاقه ندارم. تا میام دست به کاری بزنم ذهنم تا آخر ماجرا رو زندگی میکنه. من باید چی کار کنم.؟

    من چه جوری از این سیاهچال بیرون بیام. چطوری در لحظه زندگی کنم؟ اگه در این زمان که ۲۲ سالمه این مشکل رو درست نکنم معلوم نیست چه آینده سیاهی پیش روم هست. ممنون بابت اینکه خوندید.

    موضوعات مرتبط: خودسازی در پسران ,

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • ۵۷ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۱۰۷
    • جمعه ۱۷ دی ۹۵ - ۲۲:۴۰

    هیچ انگیزه ای ندارم برای زندگی

    سلام
    می خواستم راجع به یه مشکل بزرگ واسه اکثر جوونای ایرانی حرف بزنم در واقع نظر شما و راهکارتونو برای حل کردنش بدونم !
    قبل از هر چیز بگم که من یه دختر ۲۰ _ ۲۲ سالم ، توی خونواده برتر زیاد دیدم کسایی که از زندگیشون نا امیدن و انگیزه ای ندارن ! دور و ور خودم هم زیاده همچین آدمایی یکیشم خودم ! این مشکل نمیدونم ریشش از کجاس ؟! چون منی که به تموم خواسته هام تا الان رسیدم (البته خواسته های معقول) ولی بازم هیچ دلیلی واسه ادامه زندگی نمیبینم !
    میگم آدم برای چی باید زندگی کنم؟ ، حوصله ی زندگی کردن رو ندارم ، از اینکه به آینده فکر کنم متنفرم  ، از اینکه فکر کنم یه روزی پیر میشم و یه روزی هم میمیرم بدم میاد !
    هر روزت مثل دیروزه حتی اگه متفاوت باشه یه لذت های گذرایی هم واسه خودت داشته باشی ( چه برسه به اونایی که ندارن این لذت های کوچیکو ) ولی بازم تهش میگم زندگی کنم که چی بشه؟
    یه مثال بزنم مثلا کنکور که همه باهاش مواجهن رو در نظر بگیریم ، میگن بخون تلاش کن که رشته ی تاپ قبول شی (من تلاشمو کردم و بعد از دو سال پشت کنکور بودن بهش رسیدم )
    ولی با سختی ، نه که تلاشه سخت باشه ها؟! اصلا
    سختیش منظورم کلنجار رفتن با خودمه که اصلا برای چی من باید درس بخونم و یه رشته ی تاپ قبول شم و تهش ماهی ۲۰ میلیون به راحتی درارم ... خب بعدش؟؟ هیچ لذتی واسم نداره اینا از هیچی لذت نمیبرم !
    در واقع یه چیزایی هسن لذت های گذران برای من ( مثل کمک کردن به دیگران ، به فقرا و نیازمندان ، خوش گذروندن و گشت و گذار با کسایی که دوسشون دارم )ولی تا کِی ؟ که چی بشه واقعا؟
    یکم تحقیق کردم ولی بازم تهش به همین حرفی که خدا میزنه و میگه نا امید نباش که بزرگ ترین گناهه !
    میگن بهت نا امید نباش که یه روزی به آرزوها برسی ولی من هیچ آرزوی خاصی ندارم ، حتی الان توی بهترین منطقه ی تهران بهترین ویلا رو با یه حساب پر از پول و آرامش و همه ی کسایی که دوسشون دارم یه روز باشم بسمه ! و لذت خاصی برام نداره ... اصلا دلم این چیزا رو نمیخواد اصلا مادیات نمیخوام .
    خدا میگه کار خوب کن که بری بهشت ، و جاودانه باشی تو بهشت ، ولی من اصلا حوصله ندارم برم اون دنیا هم زندگی کنم که چی واقعا!؟ چرا این دنیا وجود داره آخرت هم هست ؟ اصلا نمیفهمم ، هیچ انگیزه ای ندارم .
    اگه الان فقط از خدا میخوام زنده و سالم باشم بخاطر خونوادمه و اینکه خدایی نکرده مریض نشم و درد بکشم و ... در کل من فقط تو این دنیا سلامتی و شادی رو از خدا میخوام ، ولی شادیی برای من وجود نداره ...
    اگه من حوصله ی این دنیا و اون دنیا رو نداشته باشم باید چیکار کنم ؟ مثلا میگن برو پی خوشی ، من از این کارای الکی خوش بودن هم خوشم نمیاد ! من نمیفهمم حتی ادمای گناه کار که دنبال خوشگذرونی از راه های بد و نفرت انگیزن ، چه لذتی داره واسشون که میخوان تموم نشه ؟
    من دلم میخواد کلا وجود نداشته باشم ! اصلا معنی زندگی رو نمیدونم  ، بخدا دارم دیوونه میشم اصلا نمیدونم چی میخوام از دنیا و زندگی؟!
    ( اینم بگم تحقیق کردم همه جا گفتن بخاطر بی ایمانی به خداست و آدم باید به خدا توکل کنه ، خوب من به خدا ایمان دارم و میدونم کارارو درس میکنه ولی مشکل من اینه کلا از وجود داشتن و موجود بودن بیذارم!)
    بخوای بگی خب کاش زودتر یه مرگ راحت داشته باشم تموم شه این دنیا ، اون موقع باید بشینی منتظر کارنامه ی اعمالت که میری بهشت یا جهنم ؟!
    بعدشم اگه خدا ما رو دوس داشت و جز بنده های خوبش بودیم بریم بهشت ... ولی من میگم دوس دارم نباشم اصلا !.نمیخوام اقااااا  ، میخوام کلا نباشم چیکار باید بکنم ؟
    اگه راهی میدونین این مشکل من حل بشه خواهش میکنم کمکم کنین ...
    اگه از تجربیاتتون بگین که خیلی خوشحال میشم
    به نظرتون من مشکلی دارم؟ افسردم؟ مشکل روانی دارم ؟ اصلا حوصله ی خودمم ندارم چه برسه برم کار خوب کنم خدا ازم راضی باشه ....
    واقعا من به عنوان یه جوون نوی جامعه هیچ انگیزه ای ندارم برای زندگی ... میخوام کمکم کنین خواهش میکنم ...
    موضوعات مرتبط: مسائل اعتقادی , خودسازی در دختران ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۳۴ نظر
    • تعداد نمایش : ۷۲۴
    • پنجشنبه ۱۶ دی ۹۵ - ۲۲:۲۵

    من بشخصه با هیچ گروهی مشکل ندارم

    سلام
    چرا واقعا چرا  "بعضی" به اصطلاح مذهبی ها انقدر با این همه گروه و ادم مشکل دارن ؟

    با بی حجاب ها مشکل دارن ، با بدحجاب ها مشکل دارن ، با بی تفاوت ها مشکل دارن ، با ناراضی ها مشکل دارن ، با مخالفان حکومت مشکل دارن ، با ایرانیا مشکل دارن ، با غربی ها مشکل دارن ، با عرب ها مشکل دارن ، با آمریکا مشکل دارن ، با یهود مشکل دارن ، با وهابی مشکل دارن ، با سنی مشکل دارن ، با داعش مشکل دارن ، با سکولار مشکل دارن ، با مخالفان روحانیت مشکل دارن ، با جن مشکل دارن ، با شیطان مشکل دارن ، با انسان مشکل دارن ، مشکل دارن که هیچ، حتی ابراز انزجار هم میکنن!
    این همه مرگ بر مرگ بر چیه راه انداختن؟ چرا انقدر لعنت؟ چرا انقدر برائت؟ چرا دشمنی؟ چرا بیزاری؟
    من بشخصه با هیچ گروهی مشکل ندارم. جز دو دسته: افراد بیش از حد بی فکر، و افراد بشدت بی عاطفه و بی عشق. از این دو دسته هم نفرت ندارم. براشون متاسفم . بله از این اعمال و تفکرات و رفتارها بدم میاد. ولی از اون ادمها بدم نمیاد.
    هر خیر و برکتی تو زندگی داشتم بخاطر همین عشقی بوده که به همه بی قید و شرط داشتم. از بچگی که نه، اما از اون زمان که این نگاهم شده دنیام زیر و رو شده.
    من هر مزاحمی که داشتم با ارامش و ادب روندم و به هیچ کدوم بی حرمتی یا تندی نکردم. فوقش باب سوءاستفاده رو بستم رو خودم. مثل بلاک و یا بی تفاوتی. اگه کسی سوء استفاده شخصی بکنه شکایت میکنم تا دیگه تکرار نکنه.
    ولی در کل با زندان و اعدام و اسارت و بایکوت و سانسور خیلی موافق نیستم. به درمان و مهمتر "پیشگیری" اعتقاد دارم. به تعلیم و تربیت و هدایت منطقی. که به مرور در جوامع پیشرفته داره بیشتر و بیشتر میشه. و یک روزی کامل میشه. یعنی روزی که هیچ زندان و اعدامی نخواهد بود. اون روز رو دارم می بینم.
    من از داعش نفرت ندارم ، از اسرائیل و آمریکا نفرت ندارم ، از یزید و معاویه و شمر و هیتلر و فرعون و صدام و چنگیز و لنین و استالین...نفرت ندارم. راستشو بخواین از شیطان هم نفرت ندارم!
    به هر کدوم هم حقی میدم. من جای اونا نبودم. نهایتش براشون تاسف میخورم و دلم می سوزه از بی عقلی و بی مهری هایی که داشتن. کلا با دنیا جنگی ندارم به جنگ هم اعتقادی ندارم.
    اگر مقابله ای هم هست برای دفاع از هویت و حریم شخصیه. اگر با حریم من کسی کار نداشته باشه من کار ندارم. تذکر میدم و سعی میکنم کسانی که از موضوعی که به گمان من آگاه نیستن  آگاه بشن. قرار هم نیست حتما حق با من باشه. حق میدم نپذیرن.
    موضوعات مرتبط: مسائل اجتماعی روز جامعه , مطالب بانو لیلا ,

  • ۲ موافق ۲ مخالف
  • ۱۰۶ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۴۶۲
    • چهارشنبه ۱۵ دی ۹۵ - ۲۲:۲۵

    در شروع اولین معاشقه ، به خاطر خجالت حالم دگرگون شد

    سلام به همه
    راستش من یه مشکلی دارم که حسابی فکرمو مشغول کرده. 20 سالمه بسیار خجالتی . چند هفته پیش با یه آقا پسر 24 ساله عقد کردیم. تو این مدت من خییییلی از ایشون خجالت میکشیدم چون سنتی با هم آشنا شدیم و قبلا اصلا نمیشناختمشون و ایشون هم رعایت میکرد.
    اهل دوستی هم نبودم و کلا به شدت از پسر غریبه خجالت میکشم!! تو دانشگاه هم اول تا جایی که بشه با پسرا حرف نمیزنم و اگر هم بزنم صدام میلرزه و کاملا تابلو میشم .
    فکر میکردم طبیعیه و قبلش من تا حدودی خجالتم کمتر شده و بود و مثلا تا حد دست همو گرفتن راه افتاده بودم تا اینکه چند شب پیش با اصرار زیاد نامزدم،شب رو خونشون خوابیدم.
    خب خجالت و اینا بماند و اونم میدونست هنوز یخم کامل آب نشده ولی وقتی خواست منو ببوسه ... این اتفاقات همانا و بالا رفتن طپش قلب و نبض و عرق کردن من همانا. اصلا سرخ شدم و داغ! طوری که هم من ، هم نامزدیم ترسیدیم و دیگه ادامه نداد ...
    چون واقعا سختمه و میدونم نامزدمم تو این چند هفته سختش شده ولی خیلی به روم نیاورده ولی همین که به شوخی میگه با بوس اینجوری شدی میترسم جلو تر بریم سکته میکنی .
    این شرایط به کنار، به اضافه اینکه یه حسی بهم میگه من از شوهرم تمکین نمیکنم هم عذابم میده ... تازه ترس اینکه باهام سرد بشه هم دارم
    حالا سوالم ازتون اینه که طبیعیه یا نه ؟ درست میشه یا برم پیش مشاوری روانپزشکی چیزی؟ اصلا کسی مشکل منو داشته ؟ چون حتی روم هم نشد به خواهرام و مادرم بگم  . الانم خوبه نمیبینمتون وگرنه عمرا اینجا هم مشکلمو میگفتم
    موضوعات مرتبط: آموزش معاشقه ,

  • ۲ موافق ۰ مخالف
  • ۳۷ نظر
    • تعداد نمایش : ۲۱۵۹
    • شنبه ۱۱ دی ۹۵ - ۲۲:۳۰

    می تونم امیدوار باشم که محبتم به خواستگارم بیشتر بشه؟

    سلام

    من یه دختر 25 ساله مذهبی هستم که حدود یه ماهه با یه پسر مومن و تا حد زیادی مطابق با ایده آل هام آشنا شدم.

    به غیر از جنبه های عقلی از نظر عاطفی هم جذبش میشم ولی گاهی هم نه. گاهی دلم میخواد به این روند آشنایی خاتمه بدم و به حالت قبلی خودم برگردم. خصوصا که این اواخر به دلایل خواستگاران نامناسب و فضای خانوادم خیلی به خودم تلقین می کردم که می تونم تا آخر عمر تنها زندگی کنم و به هیچ محبت عاشقانه و مرد تو زندگیم نیازی ندارم.

    اتفاقا همین تصورات ذهنی باعث شده که از انواع جنبه ها رشد کنم و از نظر اجتماعی موفق باشم. الان بسیار مردد هستم آیا این کشش های هرازگاهی بخاطر اینه که واقعا به خواستگارم علاقه دارم و در آینده می تونم امید داشته باشم که محبتم بهش بیشتر بشه؟ یا با این وضعیت ازدواج کردن با ایشون صلاحه؟

    موضوعات مرتبط: مشورت در ازدواج خانم ها ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۳ نظر
    • تعداد نمایش : ۵۱۹
    • جمعه ۱۰ دی ۹۵ - ۲۲:۴۵

    دو قلو بارداریم ، شوهرم میگه خرج 4 نفر رو از کجا بیارم ؟

    سلام

    من یه خانم 24 ساله هستم و خانه دار ، شوهرمم 30 سالشه و تو یه شرکت کارمنده . ما 3 ساله ازدواج کردیم خدا رو شکر زندگی خوبی داریم از زندگیم خیلی راضیم.

    ما چون فعلا خونه نداریم و وضعمون اونجوری که باید باشه نیست همون دوران نامزدی تصمیم گرفتیم تا خونه دار نشدیم و وضع مالیمون خوب نشد بچه دار نشیم.

    الان به طور ناخواسته باردار شدم خودم راستش خیلی ناراحت بودم چون واقعا نمیتونیم خرج خودمونم درستو حسابی بدیم چون پولی که شوهرم میگیره کلی ازش میره بجای وام و بدهی.

    شوهرمم مثل من ناراحت شد ولی گفت حتما خدا خواسته و خودتو ناراحت نکن این هدیه خداست خلاصه منم اروم شدم.

    یه چند وقته شوهرم دستش تنگه بد اخلاق شده همش غز میزنه. منم فهمیدم دو قلو باردارم . به شوهرم گفتم اونم خودش عصبانی بود به اندازه کافی همین که اینو گفتم نزدیک بود منو از پنجره پرت کنه بیرون.

    خب منم بهش حق میدم ولی چیکار کنم ؟ میترسم سقط کنم . اصلا شاید خدا داره امتحانمون میکنه.

    تو رو خدا بگید چیکار کنم ؟

    موضوعات مرتبط: اقتصاد خانواده ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۶۶ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۳۶۱
    • جمعه ۱۰ دی ۹۵ - ۲۲:۳۰

    چطور میتونم پسر مورد علاقم رو به خودم جذب کنم ؟

    10 دی 95 :

    سلام

    بعد اون ماجرایی که پیش اومد من خواستم که مرخصی بگیرم.
    با بابام صحبت کردم و بهونه اوردم که میخوام مرخصی بگیرم ولی به شدت مخالفت کرد و نتونستم مرخصی بگیرم
    اون پسر مورد علاقمم بهم گفت که میخوام بخاطر تو نامزدیمو به هم بزنم من با اینکه عاااشقش بودم(کسایی که پست قبلی منو خوندن میدونن) گفتم اگه این کارو بکنی مطمئن باش من جوابم منفیه.
    اونم گفت من نمیتونم وقتی میدونم تو دوسم داری که کس دیگه ای فکر کنم اصلا مگه اون دختر چه گناهی کرده که من وقتی اونو تو بغلم بگیرم باید به تو فکر کنم؟و خلاصه از این جور حرفااا
    من بازم گفتم نه چون میدونستم دید همه بچه های دانشگاه نسبت به من عوض میشه و فکر میکنن من باعث شدم که اونا نامزدیشون به هم بخوره.
    خلاصه اینکه حامد نامزدیشو با اون دختر بهم زد.
    بعدشم خوشحال خوشحال اومد سراغ من....
    من عاشقش بودمو هستم بخاطرش چه شبها که تا صبح بیدار بودمو درس میخوندم.
    ولی گفتم حامد تورو خدا ولم کن
    تا یه هفته هیییچ خبری از حامد نداشتم گوشیشم خاموش بود.
    راستش جرئتم نمیکردم از کسی بپرسم که از اقای فلانی خبری دارید؟؟
    چون میترسیدم متهم بشم که من باعث شدم نامزدشو ول کنه
    تو دانشگام همش حرف اینا بود که چرا یه هو اینجوری شد و... که فک کنیم یه دختر پاش نشسته این حرفا خیلی نگرانم میکرد که نکنه کسی بویی ببره.
    اون دختر بیچارم به روی خودش نمیورد که ناراحته

    موضوعات مرتبط: جذب خواستگار دلخواه ,

  • ۰ موافق ۱ مخالف
  • ۱۴۶ نظر
    • تعداد نمایش : ۵۷۵۳
    • جمعه ۱۰ دی ۹۵ - ۲۲:۱۰

    اشکالی داره که برای فرار از تنهایی با یه دختری دوست بشم ؟

    سلام

    پسری 18 ساله ام . امسال کنکور دادم و تو یه دانشگاه خوب در تهران قبول شدم. قیافم خوبه و قدم بلنده و لاغرم . از وقتی هم که  یادمه ارتباط خوبی با خانوادم نداشتم و تک فرزندم .

    با اینکه دوستان خوبی دارم اما احساس میکنم همیشه تنهام . دوست داشتم یه خواهر یا برادری داشتم که باهاشون درد و دل کنم ولی متاسفانه ندارم. پدرم هم که کلا  خیلی ادم خشکیه و اصلا باهاش راحت نیستم. مادرم هم که اصلا باهام خوب نیست و همیشه باهم دعوامون میشه.

    خیلی تنها هستم. دوستام بهم پیشنهاد کردن که با یه دختری دوست شم و باهاش درد و دل کنم تا از تنهایی در بیام ولی نمیدونم کار درستیه یا نه .

    اخه من خیلی تنهام و اگه با یه دختری دوست بشم فقط در حد حرف زدن و چت کردن عیبی داره ؟

    در ضمن خانواده ما اصلا مذهبی نیست و فکر نکنم اگه خانوادم بفهمن دعوام کنن.

    ممنون میشم راهنماییم کنید.

    موضوعات مرتبط: مسائل پسران جوان ,

  • ۲ موافق ۳ مخالف
  • ۵۱ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۰۹۲
    • پنجشنبه ۹ دی ۹۵ - ۲۲:۳۵

    آقایون، چرا بعضی از هم جنساتون بی غیرت شدن؟

    سلام

    چرا فضای اینستا و شبکه های مجازی اینطور شده واقعا!!؟ پر شد از بینی های عملی و لبهای پروتز و خصوصی ترین عکسهای افراد ، بعضیا انگار با گالری گوشیشون اشتباه گرفتن این جاها رو..

    مذهبی غیر مذهبی نداره ، طرف اول پیجش خدا خدا کرده و پست های حسینی گذاشته بعد تو دایرکت دخترا با خواهرم خواهرم خر خودشو میرونه! واقعا حال ادم بهم میخوره از این به نمایش گذاشتن های اندام و چهره ها و صورتک های ارایش شده..

    بابا چه خبره ؟ زیر پستارو ادم میخونه حالش بهم میخوره اینا واقعاااا مردن!؟؟ یعنی من فکر میکنم اگه روزی ما هم اروپایی شیم بعضی از مردان بلا نسبت مردای این وبلاگ و خیلی از مردهای دیگه هاااار و حریص و بی غیرت ترینن!!

    اعصاب ادم له میشه به معنای واقعی ... دخترا که هیچ عفت و حیاشون با خاک یکسان شده اصلا معلوم نیست تو مغزشون به چی فکر میکنن ؟ پسرا و نرهایی هم که تشویق میکنن این دخترا رو هم که غیرت و حرمت و خوردن یه نوشابه گاااازدار روش...

    چی شد به اینجا رسیدیم ؟ من به عنوان یک ایرانی مذهبی و معتقد به خداااا از ایندم میترسم . من میترسم از ازدواج ، میترسم از اینکه گیر گرگ بیفتم ، گیر یه بی غیرت بیفتم  ، میترسم با یه گرگ در لباس میش اسیر شم...

    اصلا الان اینقدر به مردا بد بین شدم ... بیرون میرم فقط عذاب میکشم این همه قیافه های فجیع به لطف تهاجم فکری فرهنگی جلو عقب خانوما پیدا ، دیگه چیزیشون نمونده دیده نشه ، چندشم میشه والا تو خیابون راه میرم  . چرا چرا بی غیرت شدیم چرا یادمون رفت ما نژاد اصیل و ذاتا زیبایی بودیم .

    چرا اینقدر فساد بیداد میکنه در فضاهای مجازی ؟ کجا کج رفتیم کجا هار شدیم ... آقایون چرا بعضی از هم جنساتون بی غیرت شدن؟ از آینده میترسم بخدا الان به حدی ناراحتم که دلم میخواد یه دل سیر گریه کنم .

    من یه دخترم مقیدم اذیت میشم تو این فضای تنگ و کثیف جامعه، من نمیفهمم این ادما چرا خدا رو انکار میکنن ؟ چرا نمیخوان با واقعیت رو به رو شن؟ چرا نمیخوان تو کتشون فرو کنن بابا اون دنیاییم هست اصلا نمیدونم فکر میکنن یا نه؟؟! چرا با خدا میجنگن چراااااا ؟

    من احساس میکنم دارم منزوی میشم بیرون میرم اذیت میشم اذیت میشم از نظر اینکه این وضع حجاب و بی حیایی رو میبینم میرم تو فکر خودخوری میکنم !

    کاش زودتر ظهور کنه ما رو نجات بده از این منجلاب کثیف شیطانی😭

    اللهم عجل لولیک الفرج

    موضوعات مرتبط: جنگ نرم , مسائل اجتماعی روز جامعه ,

  • ۲ موافق ۵ مخالف
  • ۱۲۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۱۸۱۰
    • چهارشنبه ۸ دی ۹۵ - ۲۲:۰۰

    نظرتون در مورد عقیم سازی حیوانات چیه؟

    سلام

    ما توی گروه حامی از حیوانات فعالیت میکنیم،اول از همه لطفا پیش داوری نکنید و نگید که اینهمه بدبخت تو دنیا هست شما چسبیدین به حیوانات و این حرفا

    ما وقتی به مظلومیت حیوانات نگاه دوختیم، قطعا خیلی دلسوزتر از اونی هستیم که انسانهای مظلوم رو نبینیم و در نهایت توان به انسانها هم کمک کردیم و می کنیم. ما به تموم مخلوقات خداوند احترام میذاریم و کمک می کنیم چون خالق همه خدای بزرگه. گفتم که نگید میون این بدبختیها دغدغه مون شده حیوانات،خیر ما به انسانهای نیاز مند هم کمک میکنیم.

    اما در مورد حیوانات، به دنیا میان ،بی سر پناه، بی پدر و مادر، بی غذا ، لطفا فقط یه لحظه خودتون رو جای اونا بگذارید، میون انسانهایی رها میشن که به زمین حتی نگاه هم نمیکنن .

    اونا توانایی جلوگیری از بارداری ندارن، مدام بچه دار میشن،سگ ها کشته میشن توسط شهرداری ها، گربه ها ماشین بهشون میزنه و ولشون میکنن میرن و تو سرما جون میدن تا جونشون در بره .

    انسان قدرت جلوگیری داره، دکتر داره، اما حیوانات جز خدا کسی رو ندارن،خدا اونا رو وابسته و نیازمند به انسان خلق کرده و قسم خورده تو قرانش به روزی که حیوانات حشر میشن"و اذا الوحوش الحشرت"

    حیوانات حشر میشن ،پس حتما حشر میشن برای دادگاهی، پس حتما در قبال اون ها وظایفی داریم. اول ازتون میخوام خواهش کنم نگاهتون رو به زمین بدوزید و از پس مانده ی غذاهاتون دریغ نکنید و به اون طفل معصوما بدید خصوصا تو این سرما، برکت به زندگیتون وارد میشه یقین داشته باشید.

    دوم اینکه هم نر هم ماده عقیم میشه توسط دامپزشک ها، میدونم اگه خدا میخواست بچه نمیداد بهشون، اما در مورد انسان هم همینطوره ،چرا انسان پس جلوگیری میکنه؟ جو مملکت ما طوری نیست که حیوانات در آسایش باشن، فکر میکنم بهتره عقیم بشن تا از ازدیاد بی رویه شون جلوگیری بشه و انقدر بدبختی نکشن تو این دنیا . نظر شما در مورد عقیم سازی چیه؟

    از چند مرجع پرسیدم گناه نداشت.اما دوست دارم نظر شما رو هم بدونم

    مرسی

    موضوعات مرتبط: مسائل متفرقه ,

  • ۱ موافق ۱ مخالف
  • ۵۲ نظر
    • تعداد نمایش : ۶۰۸
    • دوشنبه ۶ دی ۹۵ - ۲۲:۲۰

    تجربیاتی در خصوص سبک زندگی و پس انداز یک زوج جوان

    سلام

    من یک زن متأهلم. فرزند نداریم فعلا . من و همسرم با درآمد ماهانه 1 میلیون و ششصد هزار تومان در یک شهر بزرگ و مهم و یک محله خوب و شیک، زندگی میکنیم.

    از این درآمد ماهانه 300 هزار تومان فیکس میره پای اجاره خونه. خونه قدیمیه اما مناسبه. متراژش هم 100 متره. ماهانه 50 هزار تومان پرداخت میکنیم به خیریه. در واقع همون پول یارانه ام رو میدیم خیریه.
    و مخارجمون شامل قبض گاز، آب، برق، تلفن، هزینه اینترنت پرسرعت، کتاب، مواد غذایی و خوراکی، مواد شوینده و بهداشتی، هزینه ورزش، بنزین و خرجهای متفرقه گه گاهی هست.

    موضوعات مرتبط: تجربیات زوج های موفق , مطالب بانو لیلا ,

  • ۲ موافق ۰ مخالف
  • ۱۰۳ نظر
    • تعداد نمایش : ۲۱۹۵
    • يكشنبه ۵ دی ۹۵ - ۲۲:۱۰

    دکتر گفت واجبه ازدواج کنی . از سر قبرم خواستگار بیارم ؟

    سلام

    از اینکه ایران بدنیا اومدم ناراحتم ! من توی یه خانواده بدنیا اومدم که پدرم بدلیل اخلاق و رفتار بدی که داشت  تک تکمون مشکل عصبی پیدا کردیم ..

    مادرم افسردگی داره . برادرم اعتیاد داره . پیش دکتر هم رفتیم فقط قرص داد . با کسی رفت و آمد نداریم . من ۲۴ سالمه خواستگار ندارم . تمام دوستام حتی کوچکترها ازدواج کردن .

    بعضی از مردم به چشم دختر تـ... نگام میکنن . تیکه و متلک بهم می ندازن . ما سن ازدواج تو شهرمون تا ۲۱ هستش . بعد اون دختر میشه بار اضافی و اخ ! اکثر دوستام ازدواج کردن.

    من تو مکان های اجتماعی هم رفتم کسی نبود. الان یکساله خونه نشینم . جاهایی که رفتم تحقیر شدم خواهش میکنم بازم نگید برو. الان که دارم مینویسم برای اون رفتارها گریم گرفت.

    تو وبلاگ دیدم بعضی از پسرا دختر سن پایین میخوان . اونم چون تازه تره بهتره ال بله ... از ایران از این مردم نگاه ها ، فرهنگشون متنفرم . از خدا گله دارم خیلی ... درسته خیلیا از من بدبخت ترن اما خیلیا هم از من خوشبخت ترن..

    من تو باطن زندگی مردم نیستم ولی قطعا وقتی بدبخت تر ازمن هست خوشبخت تر هم هست... 

    پیش هر چی خانواده برتریه میگم از خدا گله دارم. منم آدمم احساس دارم . فقط به این دلیل که محکومم هر چی خدا میگه بگم چشم باید انقدر حس ناراحتی از زنده بودنم داشته باشم؟ یه عده غرق خوشبختی اند یه عده بدبخت . بعد خدا انتظار داره کفر شو نگم ؟ گله نکنم ؟  خیلی ناراحتم ...

    خیلی از اینکه ایرانیم احساس تأسف دارم از این کشور و مردمش متنفرم از هر چیزی که دو نفرست متنفرم .. تا الان به بعد خودمو حفظ کردم . فقط غم و بدبختی نصیبم شد . هیچ نمیخوام خدا اون دنیا بهم پاداش بده . این همه ادم هست خدا هواشونو داره .

    ازدواج تو زندگیم نیست باشه . قبول! ولی با تیکه متلک ها با احساس های قلب شکستم با خیلی از فشارها چکار کنم؟ من مزاجم گرمه. شب نیست گریه نکنم. حتی دکتر هم رفتم گفت واجبه ازدواج کنی . از سر قبرم خواستگار بیارم ؟  از خدا گله دارم خیلی زیاد ... ناراضی ام

    موضوعات مرتبط: مشورت در ازدواج خانم ها ,

  • ۵ موافق ۰ مخالف
  • ۱۰۸ نظر
    • تعداد نمایش : ۲۷۴۶
    • سه شنبه ۳۰ آذر ۹۵ - ۲۲:۱۵

    من خیلی حسودی میکنم

    سلام نادیا هستم

    بین 20 تا 25 سنمه ، مشکلی که تازگیا باهاش مواجهم این هست که من خیلی حسودی میکنم . یعنی میدونین جایی میرم با خودم میگم من بااااااااااید باید از همه بهترترتر ! باشم از هر جهت . دانشجو پزشکیم تو دانشگاه هم با خودم میگم من باید بهترین باشم . نمیتونم ببینم یکی از من بهتر باشه حالا چه تو درس چه تو پوشش تو قیافه .

    در حد مرگ حرص میخورم ، بابام همیشه میگفت ما باید تو فامیل بهترین باشیم که هستیم ، من از حسودیم دارم اذیت میشم . لطفا نگید خودتو با بقیه مقایسه نکن که نمیتونم.

    ممنون

    موضوعات مرتبط: مسائل دختران جوان ,

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • ۱۸ نظر
    • تعداد نمایش : ۶۸۱
    • دوشنبه ۲۹ آذر ۹۵ - ۲۲:۱۵

    scroll bar code