خانواده برتر

ارسال مطلب و پرسش و پاسخ در مورد انتخاب همسر، خواستگاری، دوران عقد، زفاف، روابط زناشویی ، تربیت فرزند و مسائل اجتماعی

لینک های روزانه آخرین نظرات آخرین مطالب پست ثابت (خیلی مهم)

۵۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «اسماعیل ##» ثبت شده است

نامزدم میگه چرا اومدی سراغ من ؟ تو کجا و من کجا ؟

سلام 
من یه پسر 26 ساله هستم تازه با این سایت آشنا شدم از طریق دختر خالم.
بنده  حدود 4 ماهه که با یه دختر خانوم خیلی پاک و با حیا نامزد کردم ایشون 19 سالشونه و پدر و مادر ندارن . بچه یکی از این کانون های خصوصی بهزیستی هستن و من از طریق پدرم که روانپزشکه و مشاوره و مداوای اون مرکز رو برای مدتی به عنوان خیریه به عهده گرفته بود آشنا شدم . من واقعا از لحاظ عاطفی بهش وابستم و واقعا دوسش دارم .
ایشونم منو دوس داره ولی از روزی که عقد کردیم مثلا وقتی میرم دنبالش که بریم بیرون دست و پاش شروع میکنه به لرزیدن . اصلا کنارم راحت نیست میدونم تا حدی طبیعیه چون خودمم اوایل تا حدی تپش قلب و اینا داشتم . چون هر دومون اولین رابطمونه ولی الان مدتی از عقدمون گذشته و باید عادی شده باشه .
من  تک فرزندم و پدرم همیشه آرزو داشت یه دختر داشته باشه که به خاطر فوت مادرم نشد پدرم هفته ای 2 بار به مرکز سر میزد و اعضا رو از لحاظ روحی و شیوع بیماری هایی مثل افسردگی و ... بررسی میکرد .
یه مدتی که از مرکز میومد  همش به شوخی میگفت دخترمو پیدا کردم که بالاخره منو با ایشون آشنا کرد و عقد کردیم . اینا رو گفتم که این موضوع رو برسونم که تو خونه ما هم برامون خیلی عزیز و با ارزشه و دلیلی برای خود کم بینی ایشون وجود نداره  .
چند بار با لحن  شوخی معنی دار بهم گفته تو که رزیدنتی ولی من  دیپلمم رو هم به زور گرفتم  یه بارم وقتی تو پاویون به دوستام معرفیش کردم احساس کردم از چیزی ناراحت شده فرداش تو تلفن با گریه بهم گفت چرا اومدی سراغ من ؟ تو کجا و من کجا ؟
حتی ظاهرت هم از من بهتره ... احساس میکنم خیلی عذاب میکشه . من واقعا دوسش دارم دلم نمیاد انقد اذیت بشه .
من دوس دارم دستاشو بگیرم ولی اون تو چشامم راحت نگاه نمیکنه و وقتی دستاشو میگیرم به شدت خجالت میکشه و میلرزه و قلبش تند تند میزنه حتی گاهی مثلا رو نیمکت پارک طوری معذبه که مجبور میشم یکم با فاصله بشینم .
درسته از نظر تحصیلات و مالی با هم تفاوت داریم ولی فرهنگش مهربونیش ادبش حجاب و حیا و چهره معصومانش برای من بی ماننده و از نظر من تفاوت تحصیلات و چیزای ظاهری  دلیل بر تفاوت سطح دو انسان نیست .
از پدرم چند بار خواهش کردم که باهاش صحبت کنه ولی ایشون میگه بهتره فعلا اضطرابش رو به روش نیاریم اینکه بفهمه ما متوجه اضطرابش میشیم بدترش میکنه .
رفته رفته داره ازم دور میشه چون این رابطه داره اذیتش میکنه برای اینکه برم دنبالش یا بیاد پیشم بهونه میاره  . انگار داره بدتر میشه . انگار ازم میترسه . واقعا نمیدونم چیکار کنم میترسم یه روز بخواد ازم جدا بشه .
خواهش میکنم راهنماییم کنید

↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
مسائل رفتاری دوران عقد

  • ۴ موافق ۰ مخالف
  • (۲۲۰) پاسخ های مردم
    • ۶۱۳۱ بازدید
    • جمعه ۳ دی ۹۵ - ۲۲:۲۰

    دختر مورد علاقم رو به خاطر بدحجابی می خوام فراموش کنم اما نمی تونم

    سلام

    من یک جوان حدود 25 ساله هستم. عاشق دختری از آشنایان شده ام که تمام معیار های بنده برای ازدواج بجز در زمینه حجاب را دارند ولی بخاطر همین حجاب هم ایشان کوتاه نمی ایند و میگویند من همین حجاب خودم را دوست دارم با وجود اینکه به من علاقه زیادی دارند!

    من هم میخواهم ایشان را فراموش کنم و نمیخواهم اعتقادات خودم را فدای او کنم. میخواهم برم سمت دختری که حتما این مورد حجاب را رعایت کند. ایشان مزایا و خصوصیات اخلاقی و زیبایی و مهربانی و خیلی صفات خوبی دارند ولی از نظر حجاب اصلا مورد پسند نیستند.

    مشکل اینه که هر کاری کردم و یا هر کاری که خودم را مشغول کردم ولی باز هم ذره ای از علاقه من از ایشان کم نمیشود که نمیشود!!

    چکار کنم؟ خیلی سعی کردم فراموشش کنم در طول یک سالی که گذشت ولی نمیشود با توجه به اینکه روزی 12 ساعت کار میکنم ولی در زمان بیکاری و استراحت ( هر چند کوتاه ) ناخوداگاه این دختر خانم ذهنم را درگیر خود میکند .

    اصلا چه دلیلی وجود دارد که با وجود اینکه ایشان حجاب مد نظر من را ندارند و از این منظر معیار لازم من را ندارند ولی باز هم نمیتوانم فراموشش کنم ؟

    چرا هر کاری میکنم فراموش نمیشود! گاهی میخواهم کاری کنم که الزایمر بگیرم تا همه چیز را فراموش کنم ولی کار درستی نیست.

    چه کنم؟


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مشورت در ازدواج آقایان

  • ۰ موافق ۲ مخالف
  • (۵۲) پاسخ های مردم
    • ۱۷۴۸ بازدید
    • چهارشنبه ۱ دی ۹۵ - ۲۲:۱۵

    دکتر گفت واجبه ازدواج کنی . از سر قبرم خواستگار بیارم ؟

    سلام

    از اینکه ایران بدنیا اومدم ناراحتم ! من توی یه خانواده بدنیا اومدم که پدرم بدلیل اخلاق و رفتار بدی که داشت  تک تکمون مشکل عصبی پیدا کردیم ..

    مادرم افسردگی داره . برادرم اعتیاد داره . پیش دکتر هم رفتیم فقط قرص داد . با کسی رفت و آمد نداریم . من ۲۴ سالمه خواستگار ندارم . تمام دوستام حتی کوچکترها ازدواج کردن .

    بعضی از مردم به چشم دختر تـ... نگام میکنن . تیکه و متلک بهم می ندازن . ما سن ازدواج تو شهرمون تا ۲۱ هستش . بعد اون دختر میشه بار اضافی و اخ ! اکثر دوستام ازدواج کردن.

    من تو مکان های اجتماعی هم رفتم کسی نبود. الان یکساله خونه نشینم . جاهایی که رفتم تحقیر شدم خواهش میکنم بازم نگید برو. الان که دارم مینویسم برای اون رفتارها گریم گرفت.

    تو وبلاگ دیدم بعضی از پسرا دختر سن پایین میخوان . اونم چون تازه تره بهتره ال بله ... از ایران از این مردم نگاه ها ، فرهنگشون متنفرم . از خدا گله دارم خیلی ... درسته خیلیا از من بدبخت ترن اما خیلیا هم از من خوشبخت ترن..

    من تو باطن زندگی مردم نیستم ولی قطعا وقتی بدبخت تر ازمن هست خوشبخت تر هم هست... 

    پیش هر چی خانواده برتریه میگم از خدا گله دارم. منم آدمم احساس دارم . فقط به این دلیل که محکومم هر چی خدا میگه بگم چشم باید انقدر حس ناراحتی از زنده بودنم داشته باشم؟ یه عده غرق خوشبختی اند یه عده بدبخت . بعد خدا انتظار داره کفر شو نگم ؟ گله نکنم ؟  خیلی ناراحتم ...

    خیلی از اینکه ایرانیم احساس تأسف دارم از این کشور و مردمش متنفرم از هر چیزی که دو نفرست متنفرم .. تا الان به بعد خودمو حفظ کردم . فقط غم و بدبختی نصیبم شد . هیچ نمیخوام خدا اون دنیا بهم پاداش بده . این همه ادم هست خدا هواشونو داره .

    ازدواج تو زندگیم نیست باشه . قبول! ولی با تیکه متلک ها با احساس های قلب شکستم با خیلی از فشارها چکار کنم؟ من مزاجم گرمه. شب نیست گریه نکنم. حتی دکتر هم رفتم گفت واجبه ازدواج کنی . از سر قبرم خواستگار بیارم ؟  از خدا گله دارم خیلی زیاد ... ناراضی ام


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مشورت در ازدواج خانم ها

  • ۵ موافق ۰ مخالف
  • (۱۱۲) پاسخ های مردم
    • ۴۶۳۶ بازدید
    • سه شنبه ۳۰ آذر ۹۵ - ۲۲:۱۵

    چرا خط کش سنجش آدما باید شغل و ثروت باشه ؟

    سلام

    همیشه پزشکا خوشبختن؟ یعنی هر کی شوهرش و خودش پزشک بودن خوشبختن ؟ یعنی تمام ارزش یه ادم و شانی که دیگران براش قائل میشن به یه کلمه اقا / خانوم دکتر خلاصه میشه ؟یعنی هر کی پزشک شد دیگه پولدارترینه و زیباترینه و باشخصیت ترینه؟ یعنی ادما و شخصیت باطنی و رفتارشون هیچ مهم نیست؟ یعنی چون طرف رفتگر هست چون طرف مهندسه چون طرف شغل ازاد داره چون معلمه چون پرستاره چون خیاطه چون نویسندست چون خانه داره چون ... قرار نیست شخصیت داشته باشه ؟ قرار نیست احترام داشته باشه؟

    همه در ظاهر این جواب حس بشریتشون گل میکنه میگن نه ته همه ادمن و همه شخصیت دارنو ... ولی در باطن وقتی میفهمن یکی پزشکه اونقدر دیدشون بطرف فرق میکنه که فکر میکنن اگه باهاش حرف بزنن انگار با ملکه انگلیس حرف زدن .

    حتی نوع سلام کردنشون فرق میکنه. من نمیخوام این قشر رو ازشون بد بگم ( خودم و خیلی از اطرافیانم شامل همین قشریم ) ولی من متنفر دارم میشم . بدم میاد از این نگاه های نامتعارف و ناهنجار چرا خط کش سنجش ادما باید شغل و ثروت باشه ... .

    اینقدر این تفکر پوچ حبابی رو تو مغزمون فرو کردن ، کسانی رو میشناسم که با وجود موفقیت در مقطع خودشون احساس سرخوردگی دارن . یه جورایی همیشه ارزوشون یا عقدشون مونده که در این رشته برن..

    من خیلی وقتا بخاطر رفتارم با دیگران طرد میشم خیلی از دوستان دبیرستانمو مجبور شدم رها کنم چون حتی افراد خانوادم به من القا میکردن اینا کین که توباهاشون دوستی!؟... بابا جان مگه بقیه ادم نیستن بخدا هممونو خدا از خاک افریده چرا تو جامعه جهان سومی ما نباید یه تغییر ایجاد بشه ، نباید تغییر در اندیشه هامون ایجاد بشه. چون طرف باباش درامدش در حد متوسطه نباید باهاش دوست بود؟ وقتی خود طرف ادمه فهمیده و مهربانو با شخصیتیه؟ چرا چرا چرا...

    بخدا کلی زحمت داره و شب بیداری و کلی مسئولیت داره الکی نیست مثل تمام رشته ها و شغل ها که مسئولیت دارن از هر شغلی بگین مسئولیت داره سنگین چه حق الناس چه حق الله....

    خودمون اینقدر به بعضی اندیشه های عهد عتیق و پوچ بها میدیم که خودمون خودمونو باد میکنیم بعد میایم میگیم فلان قشر چرا این طورین فلان... فرق نداره حتی تو فامیل یا هر جای دیگه ای حتی در بین افراد خانواده وقتی به یه بچه به یک فرد بیشتر توجه میشه باید حواسمون باشه بقیه ای هم هستن (خواهرم بخاطر توجه بیش از حد بقیه به من شده یه ادم سرخورده منزوی که حتی از من بدش میاد چرا چون اون رفت انسانی چون خواست الهیات بخونه چون من رفتم ادامه راه والدینم ولی اون رفت دنبال علاقش) بیشتر یک درد و دل بود ولی بیاید خواهشا ارزش ادما رو با شخصیتشون بسنجیم نه با رشته تحصیلی و دارایی مادیشون.

    من دلم میخواد برای خودم احترام قائل باشن نه برای شغل و رشتم. بیاین شخصیت و احترام هر کسی رو در هر جایگاهی حفظ کنیم .


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مسائل اجتماعی روز جامعه

  • ۴ موافق ۲ مخالف
  • (۴۴) پاسخ های مردم
    • ۱۳۳۲ بازدید
    • سه شنبه ۲۳ آذر ۹۵ - ۲۲:۰۵

    راهکار بدین که تمام هم و غم من همسرم باشه

    سلام
    لطفا کمکم کنین
    26 سالمه و یک ساله که سنتی ازدواج کردم. از همسرم راضی هستم و دوستش دارم. اما یه مشکل دارم که خیلی اذیتم میکنه.
    در دوران دانشجویی یک همکلاسی خانوم داشتم که 8-9 سال از من بزرگتر بود و علاوه بر دانشگاه که تموم شد سر کار هم با هم هستیم. به واسطه شناختی که از قبل از هم داشتیم بالطبع تو محیط کار بیشتر با همدیگه رابطه داشتیم تا دیگران.
    حتی شرکت تا خونه رو یه وقتایی با هم تا یه مسیری میرفتیم ( 5-6 بار بیشتر نشد). اخلاقا شباهت های زیادی به هم داشتیم و داریم ( میگم داریم چون الانم همدیگه رو میبینیم و همکاریم).
    طبیعی بود که کششی بینمون به وجود بیاد به خصوص اینکه هر دومون هم سنمون میطلبید و هم شباهتامون این کشش رو بیشتر میکرد. اما هیچ وقت به همدیگه ابراز علاقه نکردیم. ( در حالی که علاقه از طرف من وجود داشت. من عاشقش بودم.یعنی دیوونش بودم.فکر میکنم ایشونم به من علاقه داشت).
    چون حداقل خود من میدونستم که اگه من هم این اختلاف سنی رو در صورت ازدواج وسط نکشم و مطمئن هستم که نمیکشیدم و به فرض محال خانواده ها رضایت بدن برای ازدواج، بعدها ممکن بود اختلافات زیادی به وجود بیاد.
    حتی به رغم میل باطنی و با وجود علاقه زیاد و برای اینکه ایشون به من وابسته نشن بهشون گفتم که تو امر ازدواج بهم کمک کنن تا پیش خودشون فکر ازدواج نکن و بعدا ضربه بخورن.
    حتی از همون شروع رابطه کاری هم بهشون گفته بودم که ملاک من برای ازدواج اینه که دختر ازم کوچکتر باشه تا دیگه حجت رو تموم کرده باشم. به زبون گفتم اما دلم پیشش بود. ولی رفتارم جوری نبود که علاقه قلبیم رو بهش نشون بدم.
    اینم بگم که من با هیچ دختری قبل از این خانم صحبت نکرده بودم و دوست نبودم و با این خانم هم کاملا رسمی صحبت میکردیم و میکنیم. چه قبلا و چه الان.
    اما مشکلم اینه که این خانم که الان 34-35 سالشه همش به ذهنم میاد و این موضوع به شدت منی که متاهلم رو داره آزار میده.
    لطفا بهم راهکار بدین که تمام هم و غم من همسرم باشه و فکر اون خانوم دیگه سراغم نیاد. بهم بگین که ازدواج نکردنم با این خانم کار درستی بوده یا نه اشتباه بوده؟

    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مشورت در زن داری

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • (۳۰) پاسخ های مردم
    • ۱۰۸۶ بازدید
    • سه شنبه ۲۳ آذر ۹۵ - ۲۲:۰۰

    نمیدونم به فکر مامان بابام باشم یا پرواز خودم ؟

    سلام

    من ۱۹ سالمه.  یه دختر پشت کنکور رشته تجربی . تک فرزندم و مامان بابام از بچگی خیلی باهام مهربون و خوب بودن. تمام زندگیشونو صرف بزرگ کردن من کردن.

    ولی مشکلی که من دارم اینه که از بودن کنارشون  لذت نمیبرم و ترجیح میدم تو اتاقم و تنها با موبایلم مشغول باشم. کتاب بخونم یا فیلم ببینم.  دوست پسر ندارم و نداشتم. بیشتر دوستام هم الان دانشگاه قبول شدن و دیگه با هم ارتباطی نداریم.

    اعضای فامیل هم سالی یه بار شاید همو ببینیم. من هر روز ۸ ساعت درس میخونم ولی مشکل من در حقیقت مامان بابام هستن. دلم نمیخواد تنها باشن خصوصا که مامانم تازگیا بازنشسته شده و می ترسم افسرده بشه ولی نمیدونم باید چیکار کنم از طرفی نگرانم که احساس تنهایی کنن و از طرفی خلوت خودمو و آرامش خودمو دوس دارم.

    نگرانیم زمانی زیاد تر میشه که دلم میخواد یه شهر دیگه دانشگاه برم و اونا تنهاتر میشن. این منو خیلی دچار عذاب وجدان میکنه. نمیدونم به فکر مامان بابام باشم یا پرواز خودم ؟

    لطفا کمکم کنین


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    خودسازی در دختران

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۷) پاسخ های مردم
    • ۶۱۶ بازدید
    • يكشنبه ۲۱ آذر ۹۵ - ۲۲:۲۵

    تظاهرکردن های دروغین به خوشبختی خسته ام کرده

    سلام

    دختر جوانی هستم که زندگی ام در یک کلمه بیان میشود "تظاهر کردن"

    از زمانی که به یاد دارم تا به حال سختی های زیادی از جمله مشکلات مالی دروغ های فروان جنگ و دعواهای ساعتی خیانت های مکرر و پرونده طلاق والدین دو به هم زنی دیگران و غیره هم اکنون هم، بیماری شدید خودم حال مرا دگرگون کرده کنار امدن با مشکلات برایم خیلی سخت بود اما تظاهر به نداشتن مشکل یا داشتن خانواده ای عالی جلوی دوست و اشنا برایم سختر بود .

    از اینکه درد هایم را مخفی کنم مشکلی نداشتم اما از رفتارهای ظاهری و شاد بودن های دروغی خسته شده ام ، نیامدم اینجا که از بدبختی هایم برایتان حرف بزنم چند سالی میشود که دچار بیماری سخت و دردناکی شدم که حتی اسمش هم حالم را به هم میریزد .

    ظاهر زیبا و موهایم همه را از دست دادم هر وقت خودم را میبینم اشک هایم بی جهت راه می افتد ولی مادر یا خانواده زیاد برایشان مهم نیست میگویند هزار نفر در دنیا مثل تو چقدر پر از امید زندگی می کنند اما امید من سال ها پیش گرفته شده تک فرزند نیستم برادر  کوچکتری هم دارم و انتظار درک بالا از او ندارم طی این چند سال بدلیل بی توجهی های والدینم به خود سختی های زیادی را تحمل کردم چرا که فکر میکنم بیماری فعلی ام نتیجه همان درد های فراوان روحی ایست که کشیده ام .

    توکلم آن  موقع ها به خدایی بود که همه چیز را برایم سخت تر کرد نمی دانم باید از خدا گله مند باشم یا دنیا و ادم هایش. ادم هایی که مرا شاد و بی غم می خوانند و مدام به من می گویند چه مشکلی داری که این همه گرفته و گوشه نشین هستی وقتی خوشبختی؟ و شروع میکنند به حرف های تکراری روی اعصاب.

    مادرم مخالف این هست که از بیماری ام به دیگران بگویم و عصبانی میشود چند باری به او گفتم بگذار به بقیه بگویم چقدر مشکلم سخت است که اینقدر راحت قضاوت نکنند خودش هم عادتش این است بگوید شوهرم خوب بود یا فرشته بود پس برای کدام عادت های مزخرفش از او جدا شدی؟ برای چه زندگی ما را خون کردید؟ بخاطر کدام اخلاق گند و یا رفتار خودت نتوانستی مردت را نگه داری بخاطر تظاهرهایت بخاطر.. اما به گوشش نمیرود .

    میخواهم بدون توجه به حرف مادرم به اطرافیان وضعیت فعلی خودم را بگویم که هر حرفی به دهنشان امد نگویند ولی از تاسف این جماعت حالم بد میشود نمی دانم چه کنم؟ خیلی سعی میکنم امید داشته باشم لبخند بزنم اما هر روز که میگذرد حالم گرفته تر میشود قضا و حکمت خدا چیست که دختری به سن من باید اینقدر درد و رنج بکشد ؟از همه ی این قرص ها و دوا درمون ها خسته شده ام از تمام ادم های اطرافم که تا به حال کسی را نداشتم که درکم کند خسته شده ام

    باز هم از داشتن امید حرف میزنید . امید برای چی برای این زندگی؟ برای در کنار این ادم ها بودن؟ اگر شما هم مثل بقیه قضاوت های نابجا میکنی یادت باشد تا جای کسی دیگر زندگی نکنی دردش را نمی فهمی همه ادم ها مثل هم نیستند.


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مسائل زنان

  • ۰ موافق ۱ مخالف
  • (۲۴) پاسخ های مردم
    • ۸۳۸ بازدید
    • پنجشنبه ۱۸ آذر ۹۵ - ۲۲:۴۰

    گواهینامه داشتن خواستگار چقدر اهمیت داره ؟

    سلام

    یه سوالی داشتم از از کاربران محترم این سایت مخصوصا خانم ها

    واقعیتش اینه که من از بچگی توی خانواده ای بزرگ شدم که به دلیل مشکلات مالی ماشین نداشتیم کلا و باالطبع منم تا حالا هیچ وقت پشت ماشین ننشستم تا حالا و خب غرورم هم اجازه نمیداد به فامیلامون مثلا بگم ماشینتون رو سوار شم .

    گذشت تا این که من رفتم گواهینامه بگیرم منتها تو آزمون آخرش پیش سرهنگ نتونستم قبول شم به تعداد چهار بار و بعدش تصمیم گرفتم ادامه ندم . البته بیشتر به خاطر این که پول نداشتم ، تا وقتی که خودم ماشین بخرم و کارم داشته باشم که هزینه هاش هم اذیتم نکنه، بعدش میگیرم.

    ولی این که نتونستم قبول شم و گواهینامه بگیرم خیلی رو اعصابمه و تا حدودی اعتماد به نفسمو کم کرده ، از طرفی رشتمم یه جوریه که انشاءالله میتونم یه کار خوب داشته باشم و بعدش درآمد و ماشین بخرم اما الان این موضوع خیلی اذیتم می کنه مخصوصا موردایی هم هستن واسه ازدواج ولی این که گواهینامه ندارم باعث میشه از مطرح کردن بحث خواستگاری هم جلو گیری کنم .

    نمیدونم واسه دخترا این موضوع چقدر مهمه که همسرشون گواهینامه داشته باشه قبل ازدواج اونم تو شرایطی مثل شرایط من که تو بالا عرض کردم حضورتون.

    شما میتونید با یه همچین قضیه ای کنار بیاین؟ ممنون میشم اگه خانم ها جوابمو بدن

    با تشکر


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مشورت در ازدواج آقایان

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۴۳) پاسخ های مردم
    • ۱۴۴۳ بازدید
    • چهارشنبه ۱۷ آذر ۹۵ - ۲۲:۴۰

    زندگی با مادر شوهر در یک خانه باعث نمیشه حرمت ها از بین بره ؟

    سلام دوستان یه سوالی داشتم امیدوارم کمکم کنید

    من یه خانومم حدود دو ساله که عقدم . همسرمم باهام همسنه هر دو زیر 25 هستیم همسرم ارشد میخونه هیچی هم نداره صفر صفر هستیم .

    امتحان وکالت داده حالا نمیدونم اگه خدا بخواد و قبول بشه وضعمون کمی بهتر میشه. مادر شوهرم گفته بعد عید میخوایم طبقه بالای خونه رو بسازیم عروسیتونو بگیریم .

    حالا من از شما یه سوال دارم بنظرتون زندگی با مادر شوهر در یک خانه باعث نمیشه حرمت ها از بین بره  ؟ خیلی میترسم که با این کار کم کم احتراممو از دست بدم.

    نمیدونم چیکار کنم من قراره یه شهر دیگه عروس برم . اونجا هیشکی رو ندارم اگه باهاشون تو یه منزل باشم بهتره یا جدا  باشیم ؟ راستش خانوما انقد اومدن نالیدن از زندگی کنار مادر شوهر که من ترس برم داشته.

    خواهشا حقیقت رو بگید نه اینکه بخواید دلداری بدید

    ممنون


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    روابط عروس و مادر شوهر

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • (۳۵) پاسخ های مردم
    • ۱۴۶۱ بازدید
    • سه شنبه ۱۶ آذر ۹۵ - ۲۲:۴۵

    در صورت ازدواج، عشق اولم فراموش میشه یا نه ؟

    سلام

    دختری بالای 30 هستم .تحصیل کرده و شاغلم که توی عمرم تا حالا پام رو کج نذاشتم و همه اطرافیان منو به پاکی و نجابت میشناسن در حالی که  واقعا خجالت میکشم خودم رو پاک بدونم .

    راستش من یه سال پیش با آقایی آشنا شدم که واقعا معیارهای ایمانی و اخلاقی منو داشت اما خب بخاطر شرایط خانوادگیش از جمله سه برادر معلول و مادری ناشنوا ( کر و لال ) که دو تاش آسایشگاهن و یکیش با مادر ناشنواش زندگی میکنه، و یه خواهر که رفته واسه خودش مجردی زندگی میکنه و هر از چند گاهی بهشون سر میزنه و عملا بار زندگی روی دوش این آقاست.

    ایشون خیلی آدم فهمیده و مقیدی هست از اولشم بهم گفت که شرایط من سخته اما من شیفته منش و رفتارش شدم و وقتی حرف علاقه وسط اومد گفت اگر بخوای با من ازدواج کنی باید 4 سال صبر کنی و حالا شاید این وسط خدا خواست و یک ساله اوضاع من جور شد. بلاخره روزها سپری شد و علاقه ما نسبت به هم بیشتر. من در جریان ریز اطلاعات خانوادش بودم اونم همچنین. البته اینم بگم که خانوادم در جریان رابطه ما نبودن.

    توی این حدود یه سال خیلی تلاش کرده اما به در بسته خورده و عمده مشکل ما بحث مالی ایشونه. با اینکه شاغل هست واقعا نمیرسونه، وام هم راضی نمیشه بگیره چون میگه با این سودهای بالای 20 درصد نزول هست و حرام و واقعا به این اعتقاد داره نه اینکه بهانه اش باشه چون خودش اهل نماز شب و این برنامه هاست.

    میگه باید از راه حلال این هزینه رو جور کنم اونم که فعلا خدا نمیخواد.کمک مالی منم حتی به صورت قرض اصلا قبول نمیکنه. اینم بگم که با توجه به سن من و اینکه پدرم در قید حیات نیست ما یه صیغه سه ماهه خوندیم تا اینکه ارتباطمون حرام نباشه. چون معتقد بود اون دنیا در جواب خدا میتونیم بگیم اگر کاری کردیم محرم هم بودیم نه دوست پسر و دختر نامحرم.

    قضیه گذشت تا اینکه یه ماه پیش که من مشهد رفته بودم موقع برگشت دو تا خواستگار خوب پیدا کردم که به مادرم گفتن بعد از ماه صفر زنگ میزنن و من این قضیه رو بهش گفتم و اونم بدون رضایت من صیغه محرمیت رو پس خوند و گفت من مانع ازدواج تو نمیشم هر چند که خودم داغون میشم اما آرزوی من فقط خوشبختیه تو هست و یه مدت 20 روزی سر این قضیه قطع ارتباط بودیم تا به خیال خودش من تصمیم درست بگیرم و آینده ام رو بخاطرش خراب نکنم.

    اما من توی همون مدت هم یه خواستگار دیگه رو هم رد کردم. بعد از 20 روز که به هر دومون یه سال گذشت دوباره ارتباطتمون برقرار شد و متاسفانه دیشب دوباره سر همین قضایا علیرغم میل باطنیمون دوباره مجبور به قطع ارتباط شدیم.

    حالا سوال من اینه با این علاقه قلبی که به ایشون پیدا کردم چیکار کنم ؟ منتظرش بمونم تا اوضاعش رو براه بشه چون اون از من فرصت 4 ساله خواسته بود و آزادم گذاشته بود که توی این فاصله اگر مورد مناسبی پیش اومد ازدواج کنم و منتظرش نمونم، اما من با این دلبستگی و محرمیتی که داشتیم و با توجه به سن و سالم واقعا نمیتونم به کس دیگه ای فکر کنم چون اون معیارهای اخلاقی و معنوی  که من دنبالش میگشتم همه توی این آقا هست هر چند که اوضاع اقتصادی خوبی نداره.

    از همه بدتر میدونم علاقه اون حتی بیشتر از منه و این قطع ارتباط برای اون با شرایطی که داره و نیاز روحی که داره خیلی سختره اما بخاطر عشق خودش راضیه پا رو دل خودش بذاره و به خیال خودش مانع خوشبختی من نشه.

    از طرف دیگه واقعا نمیدونم خواستگارهایی رو که میان رو با چه بهونه ای رد کنم.مطمئنم هرکی بیاد میخوام اخلاق و رفتارش رو با اون مقایسه کنم و مطمئنم هیچ کس مثل اون نمیشه برام،اینو نه اینکه عاشقش باشم بگم نه واقعا چیزهایی در این آقا دیدم که در این زمانه واقعا کم یاب و گاها نایابه.

    بر فرض محال من اگر با کس دیگه ای ازدواج کنم ، این عشق اولم فراموش میشه یا نه ؟
    دوست ندارم زندگی یکی دیگه رو خراب کنم و با فکر کردن به عشق قبلی خودم به اون خیانت کنم

    واقعا سردرگم هستم.

    در صورت امکان اگر تجربه ای دارید کمکم کنید


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    ازدواج و مسائل پسران حدود 30+ سال

  • ۰ موافق ۱ مخالف
  • (۱۱۵) پاسخ های مردم
    • ۳۴۴۰ بازدید
    • يكشنبه ۱۴ آذر ۹۵ - ۲۲:۰۵

    شما چطور با "از دست دادن" کنار میاین؟

    سلام

    دختری 26 ساله هستم. آدم مقیدی هستم و با حفظ چارچوب مدت ها عاشق کسی بودم که 90 درصد معیارهای همیشگی زندگی من رو داشت. حس مون دو طرفه بود.

    از سمت خانواده من رد شدن به علت نداشتن کفویت تحصیلی و فرهنگی. ( خانواده من خودشون رو خیلی بالا میدونن بنده هم در حال تحصیل در مقطع دکترا هستم. ایشون کارشناسی بودن. برای من اصلا اهمیت نداشت و نداره)

    هیچوقت نتونستم با دلیل خانوادم قانع بشم. مدت ها کلنجار رفتیم؛ در نهایت در اوج احساس و علاقه، خیلی عاشقانه؛ بخاطر حفظ حرمت خانواده ها تمومش کردیم...

    تمام مدت فکر میکنم حتی اگر با کس دیگه ای ازدواج کنم، هیچوقت ایشون و اخلاق های بسیار خوب شون رو نمبتونم فراموش کنم. برای ایشون هم خیلی سخته ممکنه هیچوقت نتونه فراموش کنه. (راهی برای ادامه دادن نمونده)

    نمیدونم چطور با غم از دست دادن کنار بیام... چطور عذاب وجدان ایشون رو نداشته باشم که این همه مدت پای همه چیز من ایستادن و چقدر هتک حرمت ها رو نسبت به خودشون تحمل کردن...

    اگر هیچوقت نتونستن من رو فراموش کنن و تو زندگی به مشکل بخورن چی؟ بخاطر دلایل بی اساس خانواده من بود.. عذاب وجدانش رو من دارم...


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    قطع رابطه با جنس مخالف خودسازی در دختران

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۲۴) پاسخ های مردم
    • ۱۰۲۳ بازدید
    • پنجشنبه ۱۱ آذر ۹۵ - ۲۲:۰۵

    نکنه بخاطر سخت گیری هام از سن ازدواجم بگذره ؟

    سلام.

    من 22 سالمه و پزشکی میخونم. زیبایی ظاهری دارم. خانوادم هم تحصیل کرده هستن. مانتویی هستم ولی از لحاظ نجابت و پاکی و حجاب همه ی دوران تحصیلم تا الان مثال زدنی بودم. خانواده با آبرویی هم هستیم.اینا رو گفتم که بهتر بتونید بهم کمک کنید و امیدوارم حمل بر خودستایی نشه. چون اینجا نه من کسی رو میشناسم و نه متقابلا کسی منو ...

    اما سوالی که چند ساله دغدغه منه اینه که من هنوز به صورت قطعی نمیدونم چی میخوام از ازدواج و آینده. هنوز به نتیجه نرسیدم که باید با پزشک ازدواج کنم یا غیر پزشک. هر چی معایب و محاسن میگذارم کنار هم به نتیجه نمیرسم.

    خواستگار غیر پزشک از دکتری و مهندس و کارمند و ... داشتم و سر همین مسئله ی سردرگمی خودم، بدون اندکی تأمل ردشون کردم. ( سخت گیری خانواده هم بی تاثیر نبوده) خواستگار پزشک هم داشتم ولی کمتر. که اونم بقیه شرایطشون خوب نبوده و حتی اصلا به برگزاری جلسه خواستگاری نرسیده.

    البته خانواده م میگن حتما با پزشک ازدواج کن.اما خودم سردرگمم. از طرفی میگم بذارم تا 7 سال تموم بشه یا لااقل سال های آخر ازدواج کنم که یه مورد ایده آلم سر راهم قرار بگیره. از طرفی هم میگم شاید من خیلی معیار های بالایی مد نظرمه و باید از چند تاش کوتاه بیام و هم اینکه دلم میخواد منم یه همدمی یه حامی عاطفی چیزی داشته باشم. (البته حمایت عاطفی خانواده م رو دارم ولی جنس اون فرق میکنه!) و میگم نکنه بخاطر سخت گیری هام از سن ازدواجم بگذره....

    میشه یکم بهم کمک کنید و منو از این سردرگمی نجات بدین؟!


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مشورت در ازدواج خانم ها

  • ۱ موافق ۲ مخالف
  • (۳۰) پاسخ های مردم
    • ۱۴۸۹ بازدید
    • چهارشنبه ۱۰ آذر ۹۵ - ۲۲:۲۵

    آیا توی حکم خدا چادر واجبه ؟

    سلام

    یه سوال راجع به حجاب دارم که برام مهم هم هست . اینجا دیدم که بعضی پست گذاشتن و درباره حجاب گفتن .

    پدر من مذهبی خشک هستش .تقریبا از اول راهنمایی مجبور شدم چادر بپوشم ،اون هم برا اینکه پدرم میگفت خدا کسایی و که چادر ندارن دوست نداره و ... . چقدر برام سخت بود. این و بگم که خودم دوست داشتم اما نمیخواستم با تهدید و اجبار باشه . با خواست و صلاح دید پدر چادری شدم با خواست و انتخاب پدر ازدواج کردم . الان که نزدیک سی سالم هست حس میکنم عقده ای شدم .من برای جلب رضایت پدر هر چی که خواست و حتی خلاف میلم پذیرفتم . الان چادر و دوست دارم اما چون مجبور شدم یه نفرتی هم دارم .

    بر خلاف نظر بعضی ها دید من به چادر بده. خیلی پیش اومده که چادر داشتم و کلی ماشین برام نگه داشتن ...! اینم بگم کاملا ساده و معمولی لباس میپوشم و چون فکر میکنم که زیبا هستم اصلااا ارایش نمیکنم .

    حالا میخوام بدونم حجاب صرفا یعنی چادر؟ پدر من اینطوری توی ذهنم فرو کرده . گاهی با بچه کوچیک و ... نگه داشتن چادر خیلی سخته ، نه اندامم خیلی توی چشمه نه مانتو تنگ یا انچنانی میپوشم خییییلی ساده و سعی میکنم اصلا موهام مشخص نباشه .آیا توی حکم خدا چادر واجبه ؟

    چقدر خوبه ادم کاری و انجام بده که فقط رضایت خدا درش باشه ، از این حالت بدم میاد که گاهی چادر بپوشم گاهی نه ، مثلا زمستونها چون سینوزیت دارم حتما باید کلاه سرم باشه دیگه چادر نمیپوشم یا مسافرت های توی ماشین چادر سر نمیکنم


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مسائل اجتماعی روز جامعه

  • ۳ موافق ۰ مخالف
  • (۲۴) پاسخ های مردم
    • ۱۰۹۵ بازدید
    • سه شنبه ۹ آذر ۹۵ - ۲۲:۰۰

    از همسر آیندم توقع تمکن معنوی بالا دارم نه مادی!

    به نام خدا

    مشکلی که دارم اینه که احساس میکنم دارم افسردگی میگیرم! بقیه بهم میگن که خوشی زده زیر دلت! ولی بخدا حرف من سر امکانات مادی و زندگی دنیایی نیست، دانشجوی پزشکی هستم .

    از لحاظ خانوادگی هم خانواده ی متوسط و خوبی دارم. الحمدلله مشکلی هم از نظر ظاهری  ندارم. ولی میدونین چیه ؟ کلا آدم متزلزلی هستم تو ذهنم یه سری مسائل هست که سریعا تحت تاثیر قرار میگیره ، چه توی مسائلی مثل ازدواج چه هر چیز دیگه ایی،خیلی دلم میخواد طعم واقعی ایمان و معنویت رو بچشم.

    خیلی دنبال کارهای متفاوتی رفتم تا این حسی که تو وجودم هست رو اغنا کنم ولی رفتارهای مختلفی که تو این مسیر دیدم متاسفانه دائما در مسیرم اصطکاک ایجاد میکنه!!

    نمیدونم توقعاتی که از همسر آیندم دارم رویایی هستش یا نه!! ولی مشکل من اینه که از همسر آیندم توقع تمکن معنوی بالا دارم نه مادی! بر عکس اطرافیانم!!!

    دائما میگن مگه تو چی کم داری؟ همه از خداشونه که تو همسرشون بشی!! ولی انگار حرف منو نمیفهمن!!! حالا سوال من اینه:

    به نظرتون من آدم احساسی و رویایی هستم؟ یا اینکه افکار درستی دارم؟؟ اگه غلطه ،کدوم قسمتشو باید اصلاح کنم؟


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مشورت در ازدواج خانم ها

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۱۰) پاسخ های مردم
    • ۷۹۰ بازدید
    • دوشنبه ۸ آذر ۹۵ - ۲۲:۲۵

    کاش با خانواده ی پرجمعیت وصلت نمیکردم

    سلام دوستان

    دختری هستم نوزده ساله و نامزدم بیست و یک ساله ، ما دو ساله که عقدیم نامزدم شش تا خواهر دارن و یک برادر و ایشون فرزند آخر خانواده هستند و در این مدت دو سال خواهرشوهرهام اصلا تو زندگی مون دخالتی نمیکنند خدا رو شکر و اگر مشکلی یا دعوایی پیش بیاد همیشه طرف منو میگیرن .

    اما مشکل من این هست که اصلا دوست ندارم نامزدم با خواهرش حرف بزنه و بگه و بخنده ازش متنفر میشم یا اگر با بچه های خواهرش بازی کنه میدونم خیلی مسخره است ولی بخدا دست خودم نیست دو بار رفتم مشاوره اما ثاثیری نداشت .

    ختم چهل روزه برداشتم که به خدا نزدیک بشم و از این افکار لعنتی راحت شم اما نشد . چند بار بهش گفتم تو به خانوادت وابسته ای اما قبول نکرد .چند بار به خاطر اینکه بدون من رفته بود خونه خواهرش دعوامون شد .

    نامزدم مهربونه اما من نمیدونم چیکار کنم زندگی کنم یا نه؟ مشکل من همینه چند بار با خودم گفتم کاش با خانواده ی پرجمعیت وصلت نمیکردم .

    تو رو خدا شما بگین من چیکار کنم؟ برم روان پزشک یا روان شناس ؟ روان شناس رفتم ولی خوب ثاثیری نداشت . من با اینکه نامزدم رو خیلی دوستش ندارم یعنی اینجوری نیستم که براش بمیرم ولی روش حساسم.

    خودش هم میدونه روی خواهراش و بچه هاشون حساسم دارم دیوونه میشم همش میترسم میگم نکنه الان رفته باشه خونه فلان خواهرش .دارم دیوونه میشم تو رو خدا کمکم کنید خیلی ممنونتون میشم.


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    تعامل با خانواده

  • ۱ موافق ۱ مخالف
  • (۴۱) پاسخ های مردم
    • ۱۲۲۴ بازدید
    • يكشنبه ۷ آذر ۹۵ - ۲۲:۲۰

    خیلی زود به مردهای خوش اخلاق وابسته میشم

    سلام

    من چندین ساله یه مشکل تو زندگیم دارم ولی کسی رو نداشتم که باهاش مطرح کنم از چند وقته اینجا رو می خونم می بینم که اعضای سایت سطح فکرشون بالاست و خیلی خوب راهنمایی میکنند منم تصمیم گرفتم مشکلم رو اینجا مطرح کنم چون دیگه واقعا سالهاست داره زجرم میده.

    من 3 تا برادر دارم که فوق العاده زود جوش و عصبی هستن. پدرم هم خیلی بد اخلاق هست و 4 تاشون خیلی شخصیت آبکی و سستی دارن نمیدونم چجوری بگم...

    مثلا بی عرضه ان، اهل کار نیستن همش تو خونه هستم  یه جوری که اصلا نمیشه بهشون تکیه کرد. یه ذره برای خودشون ارزش قائل نیستن از بچگی تا الان هم هیچ احترامی به من نذاشتن بی ادبن اصلا مثل مرد نیستن، غرور ندارن، خوارن و ذلیل ... و همیشه نا امیدن .

    از طرفی هم بی نهایت بداخلاق و جوشی. حالا مشکل اصلی من این نیست ،من 20 سالمه چندین ساله که خیلی زود به مردهای خوش اخلاق وابسته میشم . کسایی که شخصیت متین و محکمی دارن و با شخصیت هستن من به طرز عجیبی بهشون دل می بندم.

    میخواد دکتری باشه که پیشش میرم میخواد یه معلم باشه یا حتی یه کاربر سایت ... همین که متوجه شخصیت مغرور و محکم یه مرد بشم ناخودآگاه دلبسته اش میشم. دلیلش هم نمی دونستم تا چند ماه پیش که تو این سایت دیدم کسی مشکلی شبیه من داشت و اعضای سایت گفتن دلیلش رفتارهای پدرت هست.

    دیگه حالم از خودم به هم میخوره کسی که من رو از نزدیک بشناسه اصلا باورش نمیشه من اینطور باشم اما من از درون دارم میسوزم ... خیلی درد بدی هست


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    خودسازی در دختران

  • ۰ موافق ۱ مخالف
  • (۲۵) پاسخ های مردم
    • ۱۱۰۷ بازدید
    • شنبه ۶ آذر ۹۵ - ۲۲:۴۰

    از وقتی ترک تحصیل کردم زندگیم به پوچی میگذره

    سلام
    ۱۹ سالمه متاهل ، خانه دار ، ترک تحصیل کردم از مقطع راهنمایی .  بیشتر اوقات بیکار و تنها مشکلم سقط مکرر . با این حال زندگی آرومی دارم . همه اینارو گفتم که بهتر راهنمایی کنید .
    مشکلی که دارم در واقع بیکاریمه که باعث شده دچار وسواس شدید فکری بشم . دقیقا از وقتی ترک تحصیل کردم زندگیم به پوچی میگذره ( به خصوص که به خاطر نبود همسرم به دلیل کارش بیشتر اوقات نیست شاید در هفته دو روز باشه ) . حالا شدیدا به فکر اینم که یه فعالیتی داشته باشم .
    (دلیل اینکه گفتم سابقه سقط مکرر این بود که یه عده عزیزان نگن بهترین کار برای زن تربیت بچه ست) به دلیل محدودیت های محیطم دستم باز نیست . به خیاطی فکر کردم و براش هزینه کنار گذاشتم ولی صرف علاقه که پیشرفت نمیکنم . هر چی دو دو تا کردم دیدم در واقع من حفظیاتم خوبه و کارای هنری رو با اینکه میتونم از پسش بربیام ولی زیاد جالب نیست برام . در واقع من به روانشناسی و اجتماع خیلی علاقمندم . به نظرتون ادامه تحصیل از راه دور خوبه برام ؟
    یعنی من وقتم کاملا ازاده و سردرگمم . ۲۴ ساعتم به جز تایم خوابم آهنگه و فکر و خیال الکی . با توجه به اینکه تو محیط روستام ، ولی میخوام برا اون چه که میخوام بجنگم ... به نظرم تو هر شرایطی میشه فقط کافیه بخوای ؟
    اعتماد به نفسم کاملا اومده پایین . چون فکر میکنم در واقع هیچ چی نیستم و به هیچ دردی نمیخورم . مطالب روانشناسی که میخونم رو تو زندگی خودم پیاده میکنم ... و با همسرم عالی هستیم.
    ادامه تحصیل به نظرتون می ارزه ؟

    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مسائل زنان

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۱۲) پاسخ های مردم
    • ۶۳۰ بازدید
    • شنبه ۶ آذر ۹۵ - ۲۲:۱۰

    درسته که شرط کنم در صورت لزوم ، خواستگارم خواهرشو ببره آسایشگاه معلولین ؟

    سلام یه دختر هستم   بنا بدلایلی بعد از تولدم پدر و مادرم از هم جدا شدند و تا 9-10  سالگی پدرم دوباره ازدواج کرد . مادر بزرگم مسئول مراقبت از من بود  مامانم ( هر جا نوشتم منطورم نامادریم هست) برای یکی از شهر های شمال کشور هست و روابط خیلی نزدیکه و سه تا خاله داره و یکی دایی که یه جورایی بزرگ خانواده هست و همه از حرفش جساب می برن .

    دلیل این حساب بردن جدا از اینکه قدیم از پدر و مادر بیمارش به نحو احسن نگهداری کرده  و اون موقع که همه دنبال کشاورزی و دامداری بودن یا اگر درس میحوندن نهایتا تا دیپلم تحصیلات عالی هم داره و در کل مرد با تجربه و سرد و گرم کشیده ای هست .

    دایی مامانم  به هر دلیلی دیر ازدواج کرد به هم دلیل پسر دایی مامانم که کوچیک ترین نوه هم هست  دو سه سال از من بزرگ تره .

    قبل محرم بود که مادرم بهم گفت از من خواستگاری کرده حقیقتش خودم هم یه جورایی دلم راضی بود  به این اتفاق افتاد موقع خواستگاری قرار یر این شد اول آزمایش خون بدیم که اگه مشکلی پیش اومد تا ارتباط بین ما خیلی صمیمی نشد جلوش گرفته شه .


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مشورت در ازدواج خانم ها

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۱۵) پاسخ های مردم
    • ۱۰۱۹ بازدید
    • پنجشنبه ۴ آذر ۹۵ - ۲۲:۲۰

    عمل قلبم دارم ، خواستگاری دختر مورد علاقم برم ؟

    با سلام

    من 25 سالمه و  مادرزاد بیماری قلبی داشتم که همون بچگی عمل کردم و خوب شدم. الان بعد گذشت 18 سال که به پزشک معالج برا معاینه مراجعه کردم گفت باید عمل بشی و دریچه بذاری.

    حالا من با یه دختری در ارتباطم که قرار بود بعد صفر بریم خواستگاری . چون خانوادمم در جریان بودن. حالا این مشکل پیش اومده. به نظرتون چی کار کنم؟ از طرفی دکتر میگه اول باید MRI قلب بدی بعد اون مشخص میشه کی باید عمل شی. از طرفیم بیمارستان که فقط تو تهرانه و اون انجام میده میگه نوبتت حدودا 4 ماه دیگس. حالا چی کار کنم بذارم بعد این که مشکلم حل شد برم خواستگاری یا الان برم نامزد کنم و تو دوران نامزدی عمل کنم.

    اصلا نمیدونم خانوادش چه واکنشی نشون بدن بفهمن من باید عمل شم. یا تو دوران نامزدی بفمن چه واکنشی نشون میددن . اینم بگم خود دختر اصرار داره زودتر تکلیفش مشخص بشه. بهش میگم صبر کن بعد عملم بیام خواستگاری ناراحت میشه میگه دوست ندارم تکلیفم مشخص نباشه.

    اینم بگم حدودا 5 ماهه بام در ارتباطیم و به قصد ازدواج شروع کردیم.خانوادمم میگن مشکلی نیست الان بریم خواستگاری منتها خانواده اون معلوم نیست قبول کنن. به نظرتون چی کار کنم ؟


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مشورت در ازدواج آقایان

  • ۰ موافق ۰ مخالف
  • (۶) پاسخ های مردم
    • ۶۴۹ بازدید
    • پنجشنبه ۴ آذر ۹۵ - ۲۲:۰۰

    آیا من کار اشتباهی میکنم که با یه پسر چت میکنم؟

    سلام دوستان

    مشکلی برام پیش اومده که دوست دارم کمکم کنید. من سال آینده قراره کنکور ارشد شرکت کنم و بخاطر همین به کسی نیاز داشتم که باهاش صحبت کنم و اون بهم انگیزه بده تا خوب درس بخونم برای همین با یه آقا پسری آشنا شدم از طریق چت روم که ایشونم برای ارشد اماده میشدن .

    ما تصمیم گرفتیم به همدیگه کمک کنیم هر چند رشته مون یکی نیست ارتباط ما به تلگرام کشیده شد و ما بعد از اتمام زمان مطالعمون تو وقت استراحت با هم چت میکنیم و از وضعیت درسمون میپرسیم و اصلا صحبتای خلاف شرع صورت نمیگیره.

    ولی من الان خیلی دو دل شدم که آیا این مساله میتونه در ازدواج من تاثیر بذاره یا نه؟ آیا من کار اشتباهی میکنم که با یه پسر چت میکنم؟ اینو بگم که علاقه ای بین منو ایشون نیست چون اعتقادات ایشون و من خیلی فرق میکنه و ایشون قصد رفتن به خارج رو دارن اینارو تو چت روم بحث کرده بودیم.

    وقتی هم رابطمون به تلگرام کشیده شد هر دومون به این مساله اشاره کردیم هدف از این رابطه فقط انگیزه دادن بهم دیگه هست نه چیز دیگه و تا اینجا هم ارتباط خیلی سالمی داشتیم و خیلی پسر خوب و باجنبه ای هس. من خیلی نیاز دارم یکی بهم انگیزه بده و تشویقم کنه فکر میکنم اگر این ارتباطو قطع کنم از لحاظ درسی لطمه میخورم.

    لطفا کمکم کنید .آیا این ارتباط صحیحه یا غلط ؟


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مسائل دختران جوان چت با جنس مخالف

  • ۰ موافق ۳ مخالف
  • (۴۷) پاسخ های مردم
    • ۲۱۷۷ بازدید
    • چهارشنبه ۳ آذر ۹۵ - ۲۲:۵۵

    همش در حال مقایسه ی شوهرم با بقیه ی مردها هستم

    سلام دوستان

    من دختر 19 ساله م نامزد کردم خیلی هم دوستش دارم اون هم به من علاقه منده ولی مشکل اصلی اینجاست که من متاسفانه احساس میکنم نسبت به نامزدم وفادار نیستم .

    خیلی احساس گناه می‌کنم وقتی مردهای سرتر از شوهرم میبینم چه به لحاظ تحصیل و شغل و پرستیژ خیلی اعصابم خرد میشه یه جورایی حسودیم میشه .

    مثلا سر کلاس میبینم خیلی از استاد ها بهم توجه میکنن مثلا همین پارسال که نامزد نداشتم از یکی از دوستام شنیدم یه استادی به یکی از همکلاسی ها برای ازدواج علاقه مند شده دوستم هم از طریق نامزدش که ارشد درس میخونه  و دوست استاد ما بوده این رو میدونه .

    البته این آقا پارسال استاد من نبوده و آقای استاد از طریق دوستاشون فهمیدن که این دختر خانم که اصلا به ظاهرش نمیخوره دوست پسر داره حالا این قضایا به کنار من دارم عذاب میکشم که چرا من انقدر بد شانسم آخه چرا ؟

    من که خیلی خوشتیپ تر و خوش قیافه تر از اونا هستم ولی چرا شانس ندارم ؟ یکی از استاد ها مون خیلی بهم توجه میکرد جوری که بچه‌ها میگفتن بهت پیشنهاد ازدواج میده ولی اینطور نشد .

    خیلی اعصابم خرده همش در حال مقایسه ی شوهرم با بقیه م با اینکه عاشق ش هستم میترسم این اخلاقم باعث شه همسرم رو از دست بدم  .


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مسائل رفتاری دوران عقد

  • ۰ موافق ۱ مخالف
  • (۳۱) پاسخ های مردم
    • ۱۷۱۲ بازدید
    • دوشنبه ۱ آذر ۹۵ - ۲۲:۱۵

    خواستگارام رو به خاطر کهنه بودن وسایل خونه مون رد می کنم

    با سلام

    من سوالی دارم که دوست دارم بیشتر آقایان صادقانه نظر بدن من پدری دارم که خیلی خسیسه ، البته فقط برای لوازم منزل و دکوراسیون . من خواستگارهامو که همه غریبه هستن از ترس اینکه خونمون نبینن رد میکنم چون میترسم با دیدن وضع خونمون بذارن و برن و فقط آبروی من بره . خواستم بدونم شما چقدر به این مساله اهمیت میدید

    توضیح بیشتر اینکه همه وسایل خونه حتی ظروف کهنه و قدیمی هستن . خونه ما مثل خونه افراد خیلی خیلی فقیر میمونه در حالی که اگه بابام بخواد میتونه همه چیز و نو کنه اما کی باورش میشه هر کی ببینه فکر میکنه ما دیگه خیلی بدبختیم حتی از فامیلای خودمون خجالت میکشم چه برسه غریبه .

    هر کی میاد خونمون دلم میخواد فرار کنم چند تا پشتی پاره و کهنه داریم و قالی های دست بافت قدیمی و کهنه .


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مشورت در ازدواج خانم ها

  • ۰ موافق ۲ مخالف
  • (۳۳) پاسخ های مردم
    • ۱۳۶۱ بازدید
    • دوشنبه ۱ آذر ۹۵ - ۲۲:۰۵

    مگه زندگی فقط مال خوشگلاست ؟

    سلام به همه دوستان

    من هیجده سالمه و تازه از بهمن میخوام برم دانشگاه یعنی هنوز شرایط ازدواج و ندارم میدونم که نمیتونم یه زندگی و بچرخونم اما با خوندن پست های قبلی و کامنت هاشون در مورد ازدواج استرس گرفتم چون بیشتر پسرا دنبال دخترای زیر بیست و پنج سال هستن تازه با این توقع های عجیب غریبتون .

    خب من تا بخوام درسم و تموم کنم آماده ازدواج بشم بیست و پنج سالم میشه اگه اون پسری که ایده آل منه مثل بقیه فکر کنه چی بره یه دختر بیست ساله بگیره تازه من خانوادم وضع مالی متوسط به پایینی داریم چهرم خیلی عالی نیس ولی زشتم نیستم با نمکم .

    یعنی من حق ندارم یه پسری و بخوام که از خودم بالاتر باشه؟ خوب من که این شرایط خانوادگی و انتخاب نکردم من که نخواستم پدرم مریض باشه نتونه بره سرکار . یعنی من باید تقاصش و پس بدم؟ یعنی شما پسرا حاضرید با یه دختر نادون لوس خوشگل ازدواج کنید که هیچی از زندگی نمیفهمه تا با یه دختر عاقل و همه چیز فهم معمولی از نظر قیافه و خانواده و وضعیت مالی ؟

    خب پس تکلیف ما معمولی ها چی میشه مگه زندگی فقط مال خوشگلاس همه چیز و تو زیبایی میبینید ؟


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مشورت در ازدواج خانم ها

  • ۰ موافق ۱ مخالف
  • (۴۸) پاسخ های مردم
    • ۱۹۳۳ بازدید
    • شنبه ۲۹ آبان ۹۵ - ۲۲:۱۰

    ارزش های انسانی رو فدای ارضای نیاز جنسی نکنیم

    سلام

    عشق گر خواهی،بباید خویش را شیدا کنی

    خویش را باید بسوزی،عشق را پیدا کنی

    دردها باید کشیدن،رنجها باید چشیدن

    خویش را باید بسوزی،عشق را باید بسازی

    سلام دوستان

    من هم مثل خیلی از کاربران تا الان در سکوت خواننده مطالب این وبلاگ بودم. البته نه همه مطالب. اکثر مطالبی که در مورد مسائل جنسی و زناشویی هست رو چون فعلا ضرورتی نداره نمی خونم.

    نظرات منتقدین و موافقین این وبلاگ رو خوندم. با شناختی که از آقای نجفی دارم اطمینان دارم قصد ایشون از ایجاد این وبلاگ پیشگیری از ابتلای جونها به برخی از انحرافات اخلاقیه.

    به آقایونی به اسم اسماعیل، سامان و مجید 95 که مانند یک انسان دلسوز کاربران رو راهنمایی میکنند هم باید تبریک گفت. من اهل چت تو فضای مجازی نیستم و با این روش ارتباطی نمیتونم کنار بیام. به جز واتس، که به خاطر هدفی خاص نصب کردم عضو هیچ شبکه ای نیستم.

    اهل وب گردی هم نیستم و بر اثر یه اتفاق جالب با این وبلاگ آشنا شدم. به یک ندای قلبی و درونی اعتماد کردم و یک مسیر سخت رو برای ادامه زندگی انتخاب کردم، که لازمه طی کردن این مسیر صبری زیباست برای رسیدن به هدف.

    منم یه دردمندم که مدتهاست دارم با یه درد درونی زندگی میکنم. راستی آقا سامان میدونم خیلی از دوستان بهتون التماس دعا گفتند، ولی خدا رو چه دیدید، شاید وقتی چشمتون به حرم آقا افتاد به خواست خدا من به خاطرتون امدم و دعاتون در حق من اجابت شد.

    دوستان من خیلی کوچکتر از اونی هستم که حرفی برای گفتن داشته باشم، فقط خواستم بگم نیاز جنسی یکی از نیازهایی که آفریدگار در فطرت بندگانش برای رسیدن به نوعی آرامش قرار داده که قطعا باید از راه درست ارضا بشه. اما تازگیا بعضی از ماها حواسمون نیست که داریم خیلی از ارزشهای انسانی رو فدای ارضای این نیاز میکنیم.

    یا حق.


    ↓ مطالب بیشتر در رابطه با این موضوع ↓ :
    مربوط به خانواده برتر

  • ۱ موافق ۰ مخالف
  • (۵) پاسخ های مردم
    • ۳۶۷۹ بازدید
    • سه شنبه ۲۵ آبان ۹۵ - ۲۲:۱۰

    برو بالا