با سلام و خسته نباشید

دختری 17 ساله هستم از استان های شمال کشور و دوم دبیرستان هستم. از پدرم متنفرم ازش بدم میاد اصلا براش مهم نیست که من تو چه شرایط بحرانی قرار دارم .

بخدا از دستش از چشمام به جای اشک خون میاد دیگه از دستش خسته شدم گاهی اوقات فکر میکنم برای این به این دنیا اومدم که زجر بکشم-عذاب بکشم کل بدبختیای دیگران افتاده رو دوش من...

خونه ما همیشه دعواست پدرم همیشه مادرمو کتک میزنه حتی یه بار میخواست با چاقو بکشتش مامانم برای دفاع از خودش مقابلش ایستاد و در آخر چاقو خورد به پای پدرم .

من اون لحظه انقدر ترسیده بودم که فقط جیغ میکشیدم پا برهنه به خونه همسایه بالایی رفتم و ازش درخواست کمک کردم آبرومون جلوی عالم و آدم رفت وقتی دعوا میشه مو به تنم سیخ میشه خواهرمم میاد بغلم از همه جا منع شدیم .

ما رو هیچ جا نمیبره فقط 5 شنبه ها اونم با خواهش و تمنا ما رو میبره بیرون . خونه مادربزرگمم که میریم مادربزرگم ( مادربزرگ مادریم) همش بهمون تیکه میندازه وقتی زجر کشیدن مامانمو میبینم جیگرم آتیش میگیره حتی قصد خودکشی داشتم و میخواستم از این زندگی نحسی و فلاکت بار راحت شم ولی مامانم انقدر جیغ زد و خودشو زد که پشیمونم کرد و حتی به فکر اینم که وقتی بزرگ شدم و 20 سالم شد برم یه خونه جدا بگیرم و یا انقدر درس بخونم که برم یه شهر دور .

مامانم میگه تو هر جا بری من باهات میام اگه تو نباشی این منو میکشه من دلم به تو و خواهرت خوشه اگه شما نباشین میمیرم . خواهر کوچیکترم بخاطر کارای پدرم تشنج کرده و هنوزم که هنوزه داره قرص میخوره .

دختر عموم بخاطر اخلاق گندش شوهرش طلاقش داده میاد سر ما خالی میکنه و به هر بهونه ای تو خونه دعوا به پا میکنه تا زندگی به کاممون زهر شه . از زمانی که دختر عموم طلاق گرفت از همه جا منع شدیم نه مهمونی میریم نه جایی دعوت میشیم با اینکه 17 سالم شده حتی یه دونه خواستگارم ندارم مامانم میگه تحمل کن وقتی خواهرت بزرگ شد ازش جدا میشیم ( آخه خواهرم 7 سالشه اگه جدا شیم خواهرمو ازمون میگیره و دغدغه مادرم اینه که خواهرم نیوفته دست نامادری ) .

میگه اگه تا آخر باهاش بمونیم تو ازدواج نمیکنی حتی یه بار غیر مستقیم به مامانم تیکه انداخت همونطور که دختر عموش ازدواج نکرد نمیذارم الینا هم ازدواج کنه حتی یکی از عموهام مستقیم به مادرم گفت اون حاضره نون و پنیر و از جلو خانوادش برداره بذاره کنار ما .

اون زمان که مادرم خواهرمو به دنیا آورد عمم 1 ماه تمام خونه ما بود و مادرم مجبور بود کلفتیشو بکنه جلوش دولا راست بشه براش غذا درست کنه بهش رسیدگی کنه حالا دختر داییم که مامانش مرده بود ( اون موقع من سوم ابتدایی بودم ) اومده بود خونمون تا باهام بازی کنه و یه لقمه قورمه سبزی بخوره از گلوش در آورد به طرف مامانم حمله ور شد .

زنی که تازه بچشو به دنیا آورده و شکمشو بخیه زدن به طرفش حمله ور شد و موهاشو کشید و فقط میزد تو سرش . دختر داییم فرار کرد منم فقط جیغ میکشیدم عمم رفت طرفش گفت ولش کن تازه بچشو به دنیا آورده ممکنه بخیه هاش پاره شه .

یا اون زمان که کلاس اول یا دوم بودم رفته بودیم روستامون داشتیم با دخترعموهام بازی میکردیم حواسم نبود نزدیک بود دستشو بدم لای در با صدای جیغ دختر عموم همه اومدن طرفمون بابام چنان چشم غره ای برام رفت یه کشیده زد زیر گوشم و کلی حرف بارم کرد منم با گریه پا برهنه رفتم خونه مادربزرگم رفتم بغل مامانم فقط اشک ریختم و کل قضیه رو براش تعریف کردم .

ساری که بودیم با اینکه کارمند و ماهی 3 الی 4 میلیون پول میگیره پولای مادرمم میگرفت (مادرم فرهنگیه) خانوادش همیشه خونمون ولو بودن جلو اونا موها مادرمو میکشید .

یه بار مادرم به عمم گفت برادرت خیلی اذیتم میکنه ازش متنفرم عمم برگشت گفت از خداتم باشه شوهر به این خوبی بار آخرت باشه در مورد برادر عزیزم اینطور حرف میزنی ها...

الانم همون آش و همون کاسه هنوزم از همه جا منعمون کرده مامانمو کتک میزنه ما هم بخاطر خواهرم مجبوریم ساکت شیم وگرنه مادرمو طلاق میده و خواهرمو ازمون میگیره .

وقتی خواهرم 10 سالش شد از اینجا میریم ولی من تو این 10 سال نمیدونم دووم میارم یا نه تازه مامانم میگه من نمیذارم دانشگاه دولتی بری باید بری دانشگاه آزاد اگه بری دانشگاه دولتی این زندگی رو به کاممون زهر میکنه همه درا به روم بسته شده لطفا راهنماییم کنید .


موضوعات مرتبط :
روابط با پدر خودسازی در دختران جهت اطلاع پدران و مادران