سلام
حرفام طولانیه ولی خلاصش رو میگم.

پسری هستم که چند سال توی یه شرکت کار میکنم و نزدیک به یک ساله که از همکارم خوشم میاد. اوایل نمیدونستم که حسم بهش واقعی هست یا از روی عادته. ولی بهش علاقه دارم تا جایی که یه بار دلم رو زدم دریا که بهش بگم این جریان رو ولی قبل از اینکه من چیزی بگم سر یه حرف عکس های دوست پسرش رو نشونم داد. وای من تا دو روز حالم بد بود. داشتم سکته میکردم. اونجا بود که فهمیدم واقعا بهش وابسته شدم.

جدای از کار شرکت یه پروژه با هم گرفتیم و کار میکنیم ولی اصلا به روش نیوردم پیش خودم گفتم به من علاقه مند میشه و قید اون رو میزنه. تا اینکه دو ماه پیش رییسمون بهش پیشنهاد ازدواج داد و بهم زنگ زد و از علاقه ضمنی خودش به رئیسمون گفت. وای خدا اون شب دیوونه شدم که چرا!! مگه با کسی نبود پس چرا به رئیسمون علاقه داشته!! من چرا زودتر حسم رو بهش نگفتم!! دنیا دور سرم میچرخید...

این بار دیگه از طریق یه واسط همه حرفای دلم رو بهش رسوندم آخه خیلی دلم میخوادش. بعد دو هفته اومد باهام حرف زد که خیلی شوکه شدم از پیشنهادت... و اینکه من با همون پسری که دیدی 4 ساله رابطه برای ازدواج دارم ولی مشکلاتی پیش اومده و الانم به رئیسمون بنا به دلایلی به پیشنهادش فکر میکنم... اما تو رها کن من رو...

من دیگه دیوونه شدم پیش خودم میگم داره دروغ میگه و الانم دارم پروژه رو باهاش ادامه میدم بدون اینکه ذره ای از دردم رو به روش بیارم و علاقم روز به روز بهش بیشتر میشه.

حالا از اون جایی که تنها هستم از شما مشورت میخوام که من باید چیکار کنم؟ {اصلا نگید رهاش کن چون تو وجودم رخنه کرده}
البته من خودم 5 سال با دختری بودم و کات کردیم و به همکارمم گفتم.